نمايش پيامها با برچسب وبلاگ و وبلاگستان. نمایش همه پیامها
نمايش پيامها با برچسب وبلاگ و وبلاگستان. نمایش همه پیامها

2008/05/05

پراکنده

1- یکی دو روز پیش، برای ویرایش یکی دو فایل صوتی از audacity استفاده کردم که خب، کیفیت صدا کمی بهتر شد اما audacity برای تبدیل فایل صوتی از فرمت Wave به Mp3 از افزونه‌ای به نام Lame استفاده می‌کند و کیفیت کار هم چندان رضایت‌بخش نیست (حداقل برای من نبود). منتها در صفحه‌ی لینک‌های خود Lame، فهرست کاملی‌ست از نرم‌افزارهایی که بر اساس همین Lame کار می‌کنند، صفحه‌ی فوق‌العاده‌ای‌ست. خودم، Winlame را انتخاب کردم، نرم‌افزاری سبک و خوش‌دست که کار هم باهاش خیلی راحت‌تر از Audacity است -که اساسا کار Audacity چیز دیگری‌ست-  و فایل‌ها را با کیفیت خوبی تبدیل کرد.

برای اینکه شما را هم در این تبدیل شریک کنم، دعوت‌تان می‌کنم که تکه‌ای از آهنگ "ای ایران" را با صدای یک پسربچه‌ی سه‌ساله‌ی شیطان خواب‌آلود که زیر پتو می‌خواند -تقریبا پنج شش ماه پیش- گوش کنید. به جز این وقت‌ها که پسربچه‌ها خواب‌شان می‌گیرد و حرکت‌های غیر عادی‌شان شروع می‌شود، معمولا برای ضبط صدای‌شان دم به تله نمی‌دهند، فلان فلان شده‌ها :-)
» دانلود "ای ایران" با حجم 306Kb. چون صرفا برای تست است هیچ مشخصات خاصی هم ندارد. چیزی که عجیب است این است که آیا لزومی دارد در مهد کودک‌ها، به بچه‌های سه‌ساله یک هم‌چین چیزهایی یاد بدهند؟

2- یک توضیح که خیلی وقت پیش باید می‌نوشتم -حداقل برای خود متتی- این قضیه‌ی حلقه‌ی بسته‌ی وبلاگ‌نویسان است. خب، این قضیه خیلی وقت پیش روشن شده بود، یا شاید گمان می‌کردیم روشن شده و حالا یادمان رفته، سر قضیه‌ی انتخابات ریاست جمهوری که پشتیبانی قاطبه‌ی وبلاگستان از دکتر معین، سرانجام خوشی پیدا نکرد و به محمود احمدی‌نژاد ختم شد. اما چرا همه جا را بوی آی‌تی برداشته؟ برای اینکه جماعت حرفه‌ای آی‌تی‌باز، -که تنها شامل برنامه‌نویسان نمی‌شود؛ شاید اصلا برنامه‌نویسان به این گروه ربطی هم نداشته باشند بنده‌های خدا، و منظورم علاقه‌مندان اخبار و خوره‌های آی‌تی‌ست- از درجه یک‌هایی مثل علیرضا مجیدی و رضا مقدری بگیر تا درجه پیت‌هایی مثل نویسنده‌ی همین وبلاگ، به تغییرات وب حساسیت بیشتری نشان می‌دهند، تغییر کاربری از بلاگرولینگ به گوگل‌ریدر، کار بسیار ساده‌ای‌ست اما رادیو زمانه ماه‌ها طول می‌کشد تا باور کند که این، راه بهتری‌ست، حداقل برای زمان فعلی.

سیاسی‌نویس‌ها و اجتماعی‌نویس‌ها، خوراک‌شان این است که بی‌بی‌سی بخوانند و به عنوان آراس‌اس‌خوان، همه‌ی خواندهای‌شان از بی‌بی‌سی را به اشتراک بگذارند و حداکثر یکی دو تا وبلاگ Anti-Men که می‌خوانند. بیشتر مطالبی که لینک می‌شود و به اشتراک گذاشته می‌شود دست‌پخت همین علاقه‌مندان ریز و درشت آی‌تی‌ست. و این موضوع، فقط در مورد جامعه‌ی وبلاگ‌نویس فارسی‌زبان صادق نیست، دعوت‌تان می‌کنم نگاهی به لینک‌های داغ ReadBurner بیندازید و ببینید که چه می‌کنه این اخبار آی‌تی.

2008/04/16

ریدبرنر را اگر برمی‌گردانید فارسی را چرا شهید می‌کنید؟

خب، این سوال برای علیرضا که یادداشت کاملی در مورد Readburner نوشته و خودم -و شاید خیلی‌های دیگر- پیش آمد که حالا که Readburner برگشت چه بلایی سر صفحه‌ی فارسی آمد، آن هم صفحه‌ی به آن خوشگلی.

عرض کنم که از روی آدرس فیدی که داشتم و از یکی از مطالب دکتر مزیدی کمک گرفتم و صفحه‌ی فارسی را یافتم، اینجاست. البته به جز پنل سمت راست که بهترین‌های هفته‌ی اخیر را نمایش می‌دهد در بخش اصلی چیزی وجود ندارد. اما اگر روی لینک‌های Popular یا دیگر لینک‌های بالای صفحه کلیک کنید یادداشت‌ها را هم می‌بینید. هنوز به گمانم کار دارد.

persian-page-in-readburner

2008/04/04

برای آینده

» به دعوت دوست خوبم سایبرخان جامپر که همیشه به من لطف دارد و من همیشه فراری.

برای موجودات آینده -چون نمی‌دانم در هزاره‌ی پنجاه و دوم اثری از جانوری به نام انسان باقی مانده با خیر-.
سوال زیاد دارم اما یکی دو تاش که برام مهم‌تر است می‌نویسم، شاید به دست‌تان برسد و شاید، زمان شما جوابشان روشن شده باشد.

آیا سیاره‌ای به نام زمین، هنوز هم وجود دارد؟ اگر هست، آیا اثری از کسانی که خود را آقای زمین می‌دانستند و مدعی جایگاه آسمانی بودند، باقی ماند؟ آیا به آن‌ها و دنباله‌هاشان ثابت شد که موجودات حقیر و اسیر قدرت و طمع حکومت، هرگز به وارستگی نمی‌رسند؟

راستی، آیا شما هم هنوز مثل زمان ما، بر سر نفت و نان و خاک می‌جنگید و یکدیگر را می‌کشید و نفت و نان و خاک یکدیگر را به غارت می‌برید و به دروغ، دم از برپایی آزادی می‌زنید؟ یا نه، بالاخره دست‌تان آمد که خیلی هم ارزش‌اش را ندارد این دیوانه‌بازی‌ها و آرام گرفتید.

» سوال زیاد است اما بگذریم...
برای ادامه از پیمان، بامدادی، ناتان، گوشزد و مهدی حکیمی دعوت می‌کنم -تا در صورت تمایل- که بنویسند، البته اگر تا به حال ننوشته‌اند.

2008/03/21

به بهانه‌ی هفت‌سنگ 86

به قول بچه‌ها گفتنی می‌ریم که سال 87 رو داشته باشیم.
آقا محسن حاتمی و دوستان مجله‌ی هفت‌سنگ لطف کرده‌اند و نام این وبلاگ را هم در فهرست وبلاگ‌های برگزیده‌شان در بخش وبلاگ‌های ترکیبی -که وبلاگ برگزیده‌اش بامدادی بود- آورده‌اند. خب، البته برای بنده هم مایه‌ی افتخار است، بالاخره این از هر دری نوشتن یک روز به درد خورد و دیگر با اطمینان می‌شود آن جمله‌ی معروف "فقط روی یک شاخه تمرکز کنید" را از کلیه‌ی راهنماهای وبلاگ‌نویسی حذف کرد :-)

نظرسنجی بهترین‌های سال 86 شروع شده و برگزیدگان هفت‌گانه وبلاگ‌ها هم منتظر کلیک‌های گرم و مهربان شما هستند -تریپ مجری‌های لوس صدا و سیمان-.
خودم -با تقدیر از وبلاگ همیشه خوب علیرضا و وبلاگ‌های خوب دیگر فهرست نهایی- به "بامدادی" رای دادم. وبلاگی بسیار خوب با تلفیق نگاه تیزبینانه به آی‌تی و کاربرد مناسب از آن، و نگاه انسانی به آنچه در عراق می‌گذرد. به نظرم به جز جادی -که در کنار علاقه‌ی دیوانه‌وار به گنو/لینوکس*، به دنیای آزاد هم می‌پردازد-، وبلاگ بامدادی یکی از معدود وبلاگ‌هایی بود که ابعاد مختلف وجود آدم پشت وبلاگ را نمایان کرد. همانگونه که انسان‌های پشت وبلاگ‌ها، ترکیبی هستند از عواطف، احساسات و تعقل و درک منطقی، وبلاگ‌ها هم می‌توانند مجالی باشند برای بروز ترکیبی از همه‌ی اینها و نه آی‌تی تنها یا سیاست تنها (چی گفتم جون خودم).

حالا که تا اینجا به سبک مجری‌های لوس صدا و سیمان اومدم، با جمله‌ای تاریخی که یکی از مجری‌های صدا و سیمان بندرعباس، هر شب در برنامه‌ی بعد از افطار ماه رمضان بارمان می‌کرد تمام می‌کنم که "شب‌تون قشنگ، یا علی". و معلوم هم نشد که این دو تا رو چطور به هم ربط می‌داد، خل بود به گمونم، آیا؟
* گفتم مثل خود جادی بنویسم، بیخود و بی‌جهت.

2008/03/20

سالی که گذشت و سالی که پیش روست

sym-norouz-1387

نمی‌دانم سالی که گذشت سال خوبی برای دوستانم -که اکثرشان، همین دوستانی هستند که اینجا را می‌خوانند- بوده یا نه، اما امیدوارم اینگونه باشد. اگر بوده که چه بهتر و اگر نه، امیدوارم سال پیش رو، برای همه‌تان -و خانواده‌های محترم‌تان هم- سالی پر از موفقیت و به‌روزی و سلامتی و شادی و خنده و پول زیاد باشد. این قسمت آخر را بیشتر برای خودم و گوشزد عزیز -که من ارادت زیادی خدمت‌اش دارم- نوشتم، برای اینکه ما الان در دو سر خط پول -یک خط فرضی من‌درآوردی- هستیم، منتها من طرف فقر خط قرار دارم :-)

برای ما سال خوبی بود، من که برای مدتی شده بودم عینهو "سفرهای مارکوپولو اینا"، فکر می‌کنم بالاخره برای چند سالی در یکی از واحدهای مالی ثابت شده‌ام (این مارکوپولو شدن من هم داستان دارد). همسرم که درس‌هاش به خاطر ما دو تا -که زرت و زرت مریض می‌شویم یا لت‌وپار- نیمه‌کاره مانده بود، حالا با خیال آرام‌تری درس می‌خواند. سیدکامیار هم حالا دیگر بزرگ شده و به راحتی آب خوردن می‌زند توی دهن بنده که ناسلامتی پدرش هستم. حالا اینکه بزرگ هم که شد عین همین‌ها را می‌زند توی دهن استکبار -اصلا مگر استکباری هم می‌ماند- یا نه، نمی‌دانم. اما اگر بتواند، از همین الان این مژده را می‌دهم که بیست سال دیگر، دهان استکبار سرویس می‌شود، چون خیلی درد داره، من خوردم :-)

سال 1386 هم با اینکه مشکلات مالی و اقتصادی که دولت با بی‌عدالتی (به همان سبک آقامون محمود بخونید) به وجود آورده بیداد می‌کرد و در سال پیش رو بی‌شک بیشتر هم خواهد شد، اما بدون جنگ گذشت. امیدوارم در سال 87 دشمنان‌مان در هیئت دولت دچار "حول حالشان" شوند و پا از شانه‌های‌مان بردارند و از جایگاه الکی‌مقدس‌ای که خودشان برای خودشان ساخته‌اند پایین بیایند و روبروی‌مان بنشینند. و خدا کند که هر کدام، یک جفت گوش شنوا همراه‌شان بیاورند که بشود دو کلام حرف حساب باهاشن زد.

2008/02/05

وردپرس در کنار بلاگر

برخلاف خیلی‌ها که دلشان می‌خواهد وردپرس و بلاگر را دشمن هم فرض کنند، من فکر می‌کنم اینطوری نیست. این درست که رقیب هم هستند و هر دو سهم بیشتری از این بازار می‌خواهند اما هر دو، به ما سرویس می‌دهند. حالا اگر این رقابت به نفع ما تمام شود که چه بهتر. از دیروز لوگوی وردپرس فارسی و بلاگر فارسی را گذاشتم این بغل و وردپرس فارسی به خاطر مهمان بودن در این وبلاگ و پیش‌کسوت بودن تیم فارسی‌سازش بالاتر هم قرار گرفته.
اگر شما هم می‌خواهید از وردپرس فارسی حمایت کنید -البته معنوی، گفتم که نگران جیب مبارک نشوید- صفحه‌ی حمایت از وردپرس فارسی را دریابید.
به جای لج کردن با بلاگر و وردپرس هم بهتر است به فکر نجات سرویس‌های فارسی باشند حضرات، هم ثواب دارد و هم لعن و نفرین کاربران کمتر می‌شود، شفای همه‌ی مریض‌ها هم دست خداست، ما که کاره‌ای نیستیم.

2008/02/04

شاید روزی دیگر

راستش، مانده بودم که آیا می‌شود با فس‌فس کردن از دعوت فواد فرار کرد یا نه که عرفان یادم انداخت که عمرا. پس می‌نویسم تا هم یادم باشد که کتاب برای خواندن است -نه لب طاقچه- و هم اینکه به عنوان آدمی که در همه‌ی عمرش پنجاه تا کتاب هم نخوانده کمی قپی در کنم که آره، ما هم می‌دانیم کتاب با لبو فرق دارد.

- بهترین داستان‌های کوتاه گابریل گارسیا مارکز -با ترجمه‌ی احمد گلشیری- که تا نیمه‌اش را خواندم و حالم به هم خورد از این همه روایت تلخ و تاریک. انگار که مارکز هم در ایران زندگی می‌کرده وقت نوشت داستان‌هاش یا حداقل، روایت‌هاش به گونه‌ای پیش‌بینی حال و روز فعلی کشور ماست. خلاصه با این بهانه کتاب رفت سر طاقچه.
- زنده‌ام که روایت کنم -با ترجمه‌ی کاوه میرعباسی- که معلوم نیست چه وقت از مقدمه‌اش بروم جلوتر.
- تاریخ طنز در ادبیات فارسی، نوشته‌ی دکتر حسن جوادی
- بحر طویل‌های هدهدمیرزا، از استاد مرحوم ابوالقاسم خان حالت -خدا رحمت کنه جمیع رفتگان رو- که گاهی ناخنکی می‌زنم و حالی می‌برم، اما همچنان نیمه‌کاره مانده.

چند تای دیگری هم هست که با بهانه و بی‌بهانه نیمه‌کاره رها کرده‌ام و کم اورده‌ام. اما مهم‌ترین‌شان نهج‌البلاغه است که دوست دارم تا آخرش را بخوانم -و اگر هم فهمیدم که چه بهتر- اما امان از این تنبلی زیاد، امان.
برای ادامه هم نخ را می‌سپرم دست آقا امیرعباس ریاضی، آقا مهدی حکیمی، نیما خان اکبرپور عصیان، آن یکی نیما و گوشزد عزیز.

» تازه‌شم، پر-رو پر-رو پریروز رفتم و چند تا کتاب دیگه هم خریدم، آخه کتابخونه‌مون یک کم جای خالی داشت، هم‌چین منظره‌‌ی خوبی نداشت. خدا شفا بده، آمین.

2008/01/29

تو، تیک بزن

می‌گم، بین خودمون بمونه، اما برید خدا رو شکر کنید که خبرخوان گوگل Mark all as share نداره خوشبختانه، وگرنه خدا رحم کنه به همه‌تون.

2008/01/07

ضمیمه دارد

اصلا قرار به نوشتن نبود، اما لذت بردم از این یادداشت و اینکه همیشه دلم خواسته -یعنی در آینده هم می‌خواهد- که چند خطی این شکلی بنویسم. دست مریزاد.

2007/12/27

یک مرد دیگر هم

هرچه بيش‌تر مي‌گذرد، بغض‌ام سمت و سویِ تركيدنِ بيش‌تر مي‌گيرد، خاصه آن‌كه در مملكتي زنده‌گي مي‌كنم كه برایِ لاسيدنِ یک فوتباليستِ دوپيازی، دو هزارنفر اعلامِ بسيجِ عمومي مي‌كنند و حتا رييسِ دولت‌اش هم‌چون خدمت‌گذاری خاضع دستورِ دخالت در امری غيرِ دولتي را مي‌دهد تا بدان حد كه فوتبالِ كشور تعليق مي‌يابد كه فلاني برو فوتبال را درست كن، انگار كه پوپوليسم، آخرين راهِ بروزاَش را در چسيدنِ محصولاتِ ماشينِ حماقت و وقاحت در استاديومِ آزادی پيدا مي‌كند اما برایِ درگذشتنِ بزرگ‌ترين نمايش‌نويسِ كشور ككِ كسي هم نمي‌گزد. خدايا پناه به تو از شرِ اجانب در اين ديار كه غريب مانده‌اند اهلِ عشق در موطن‌اشان.
» متن کامل‌اش را در وبلاگ خود میلاد اکبرنژاد بخوانید.
» اکبر رادی درگذشت.
» اکبر رادی

2007/12/26

هزار و یک روزنه

» وبلاگ هزار و یک روزنه را که حتما می‌شناسید. طراحی عالی‌ش را بگذارید کنار این قضیه که طراحش فیدها را حذف کرده بود. چرا؟ نمی‌دانم، اما حالا فیدهاش درست شده. rss 2.0 و Atom. فعلا خودم برایش یک فید روی فیدبرنر ایجاد کردم به این آدرس، فعلا، تا وقتی که صاحب وبلاگ، حساب خودش را روی فیدبرنر ایجاد کند و فید وبلاگ را به فیدبرنر هدایت کند.
» خدا همه را به راه راست هدایت کند، نخ‌سوزن طراحانی که همان روز اول می‌زنند فید وبلاگ را ناکار می‌کنند، آمین.
» از این کمک گرفتم.

2007/12/23

پرداخت بدهی یک، بازی گیک‌ها

البته من کوچک‌تر از آن‌ام که خودم را گیک بدانم چه برسد که گیک عمومی هم باشم، ام‌ما... (و کار، خراب می‌شود.)
به دعوت حسن و به سبک یک سال گذشته که سوزن وبلاگستان فارسی روی بازی‌های وبلاگی گیر کرده، باز هم بازی و اینا. اگر نمی‌دانید جریان چیست اینجا را بخوانید.

  • من هم مثل علیرضا کشته مرده‌ی تست ابزارهای جدید -از موبایل و کامپیوتر و دوربین بگیر و برو...- هستم. آقا، شما این آت و آشغال‌های جدیدت رو بده تست کنیم حالش رو ببریم، من یکی قول می‌دم به همه‌شون 5 تا ستاره بدم، به جان...
  • آن ایده‌ی ماتریکس هم طرف می‌نشست و رفیقش با یک دیسک اطلاعاتی، تبدیلش می‌کرد به بروس‌لی هزاره‌ی سوم هم خیلی باحال بود. اگر این هم راه افتاد من پایه‌ام -شاید هم چهارپایه-، خلاصه این فناوری، خوراک آدم‌هایی با کالیبر متوسط به بالاست.
  • دلم می‌خواهد روزی برسد که از شر این همه کاغذ و کاغذبازی و نامه‌نگاری‌های ناتمام و بایگانی‌های انبوه و کمدهای پر از نامه‌های هزار سال گذشته خلاص شوم، اما می‌دانم حداقل تا 15 سال آینده چنین چیزی امکان ندارد؛ تا وقتی که باقیمانده‌ی نسل دایناسورهای کاغذخوار بازنشسته شوند.
    نمی‌شود، می‌دانم. همین‌ها را هم ابتدا روی کاغذ نوشتم؛ دایناسور می‌شویم.
  • شاید روزی را هم ببینم که بخواهم در خانه بمانم و کار روزانه‌ی اداری‌م را از همان خانه انجام دهم. فعلا نمی‌شود، باید بگذارم برای همان 15 سال بعد.
  • بالاخره باید روزی هم برسد که بافت‌های انسانی به صورت یدکی و در کارخانه با کیفیت اصل تولید شود یا نه؟ تا مثلا بتوانم آشیل پاره و قراضه‌ام را یک آشیل آک‌بند عوض کنم و بدون ترس، دوباره روی کف‌پوش سالن بدوم و شوت بزنم و لذت ببرم، که زندگی بدون فوتسال، چیزکی کم دارد.
    حالا اگر این وسط، بشود مغز را هم عوض کرد که چه بهتر، این مغز پوک بی‌خاصیت بدون هسته را می‌اندازم دور و جاش، یک مغز هزار هسته‌ای خیلی خیلی تکنولوجیک می‌گذارم. چرا پوک؟ مغزی که از فوتسال لذت می‌برد لابد معیوب است دیگر.
    تازه، روی سیستم عامل جدیدم هم به جای سیستم بسته‌ی فعلی، می‌دهم اوبونتو نصب کنند، نسخه‌ی پایدار شونصد-پوینت-صفر-چهار با پشتیبانی 18 ماه، به همراه دستیار ایرانی‌ش هما، و احتمالا هربار هم که درایور گرافیک‌اش مشکل پیدا کند کور می‌شوم اما اشکالی ندارد.

تمام شد، فعلا. تا بازی بعد خدا نگهدار و شب‌تون قشنگ -تریپ مجری‌گری و لوس‌بازی-.
» یک بدهی دیگر هم به سایبرخان جامپر دارم که می‌نویسم، یادم نرفته. بازی‌های وبلاگی وقتی خراب می‌شود که می‌رسد به آدمی مثل بنده، که یا زورم می‌آید بنویسم و وقتی می‌نویسم -با هزار قر و قمیش-، زورم می‌آید دیگران را دعوت کنم. اما سوای بهرام مراوندی -گیک فایرفاکس؟-، علی ستاری -گیک وردپرس و لینوکس؟-، هر کسی که فکر می‌کند یک گیک است -با توجه به تعریف گیک- دعوت است، بدون تعارف.
پرانتز باز: گیک، به نظرم به آدم‌های شیفته‌ی -به‌خصوص- تکنولوژی گفته می‌شود که از این ابزار استفاده‌های خلاقانه از خودشان درمی‌کنند. پرانتز بسته.
» آرزوهای گیکی به نام رضا مقدری
» آرزوهای یک پزشگ گیک
» آرزوهای پژمان گوگلی

2007/12/20

استجابت دعای کاربران ایرانی

خب، به سلامتی مثل اینکه دعاهامون به درگاه احدیت مستجاب شده، چون چند ساعتی می‌شه که قیلطرینگ کار نمی‌کنه. یحتمل، مسوولش مریض شده یا خواب مونده -خاک تو گور دیوونه‌ش نکنن، چه وقت خوابه الان- یا واشر دستگاه مبارزه با وبلاگ خراب شده -تا تعمیرکارش بیاد طول می‌کشه خب-، یا دکمه‌ی دستگاه رفته تو درنمیاد هر چی زور می‌زنن، یا برق ساختمون مبارزه با وبلاگ رفته، یا اینترنت کلا یک‌سره شده، یا انقلاب شده -کودتا شده یعنی؟ آیا؟-، یا رییس اداره‌ی مبارزه با وبلاگ، یک امروز خوش اخلاق شده و کارمندها هم دارن سوء استفاده می‌کنن از موقعیت، یا آقامون محمود رفته حج توبه کرده یا...
خلاصه از ما گفتن، دارن توی اینترنت حال پخش می‌کنن ناجور، برید صفا کنید تا صاحابش نیومده.

» پ.ن. ساعت 12:45
برگردید ملت که صاحابش اومد. یا شاید هم برق اداره‌ی مبارزه با وبلاگ اومده، یا شاید مسوولش بالاخره اومده سر کار، یا واشر دستگاه رو عوض کردن، یا...
بی‌خیال...

2007/10/23

باز هم بلاگرولينگ

حالا که دوباره افتادم در مبحث ترک ترک اعتياد -يا باز هم اعتياد خداى من-، اضافه کنم که چند وقتى مى‌شود که ليست بلاگرولينگ‌ام را به خواست خودم و قوه‌ى الهى از صفحه‌ى روزگار و وب پاک کرده‌ام. نوشتم که اگر به خاطر رودربايستى به اينجا لينک داده‌ايد، راحت بزنيد و پاک‌اش کنيد. وبلاگ‌هايى که مى‌خوانم اين‌ها هستند به اضافه‌ى چندتايى ديگر، تا وقتى هم اين‌ها يا وبلاگ‌هاى ديگر را مى‌خوانم که وقت‌ام، کارم و فکر -البته اين يکى را جدى نمى‌گيرم، شما هم نگيريد- و عقيده‌ام يارى کند.

2007/10/21

جوان‌ترين بمب‌گذار اينترنتى در وبلاگستان فارسى

- چند روز پيش، گپى کوتاه مى‌زديم با آقا سيدايمان ضيابرى در مورد ايده‌ى بمب‌آلودى که براى ياهو دست و پا کرده با نام Yahoo mail.
- خب، ناراحت هم بايد شد بابت اين همه مسخره‌بازى و تحريم همه جانبه‌ى کاربران اينترنت، سرعت پايين زاغارنت -اينترنت زاغارت- و قيلطرينگ و فتواهاى کاهش سرعت اينترنت پرسرعت خانگى -يکى نيست بگويد اينترنت پرسرعتى که سرعت‌اش کم باشد که ديگر پرسرعت نيست مسخره‌ها- و اينترانت ملى -و نه اينترنت ملى- کم بود، اين قضيه‌ى Yahoo mail و يا دسترسى نداشتن به بعضى از سرويس‌هاى گوگل هم به‌ش اضافه شد.
اما، راستش اين يک جريان طبيعى‌ست، همين جريان تحريم و بدبختى‌هاش. اين درست که بايد حساب دولت ايران و کاربران اينترنتى‌ش را جدا کنند، اما مگر دولت ما به جز ويترين نمايش مردم ماست. اين هم درست که اين ويترين به طرز فجيعى بد چيده شده و پر است از اجناس بنجل، اما مگر بيننده و خريدار، خبر از اجناس گران‌بهاى انبار دارد؟ يا مگر به غير از حرف‌هاى فروشنده که دست بر قضا، اصلا هم براى فروشندگى -وبراى هيچ کار ديگرى- مناسب نيست و فقط مشترى‌ها را خوب مى‌پراند چيز ديگرى هم مى‌شنود؟
پ.ن:
»‌ ياهو و حذف نام ايران+ شک مى‌کنم، پس هستم. از عليرضا مجيدى
» بمب گوگلى به روايت دکتر مزيدى
» بمب گوگلى، افتخار ايرانى. يک يادداشت خواندنى از جادى اسعدى -اين اسم فاميلى که جادى براى خودش جعل کرده- :-)

2007/10/02

خیلی خوراکی حاجی

در عنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی...
بی‌خیال، جوان‌تر که بودم و هنوز به این هیبت بشکه درنیامده بودم، با رفقا که فوتبال بازی می‌کردیم، یکی از موراد کل‌کل، خوراک خواندن حریف بود به بهانه‌ی گرم شدن بازی.
چی؟ جوان‌تر؟ خوراک خودتی و جد و آبادت؟ برو... شما هم این همه مته به خشخاش نگذار، منظور از جوان‌تر، همین هزار سال پیش است، سنه‌ی قورباغه و اینا.

اما حالا اوضاع فرق کرده و پای کلمه‌ی خوراک که آدم را یاد دوران مقدس "عنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی..." می‌اندازد، به دایره‌ی اینترنت هم کشیده -کلمه هم این همه لنگ‌دراز-. گناهکار پیشنهاد داده از کلمه‌ی خوراک به جای فید -همان که دوست شماست- استفاده کنیم. جالب است اما، کمی عجیب است. به نظرم احتیاجی نیست که حتما برای همه‌ی کلمات معادل فارسی پیدا کنیم، هست؟

» بحث در مورد جایگزین کلمه‌ی فید در وردپرس فارسی
» پیشنهاد گناهکار

» اگر بروی داخل یک مغازه‌ی لوازم خانگی و بگویی من یک خوراک‌ساز می‌خواهم، البته صاحب مغازه متوجه می‌شود منظور شما چیست، اما با پوزخندی می‌گوید منظورتون "غذا‌ساز" دیگه؟

- ببخشید، خوراک سایت شما چیه؟
- والله، جونم برات بگه که تا همین دو ماه پیش، شیر مادر که احلی من‌العسل و ایناست. اما دو ماهی می‌شه که بستمش به چلوکباب و اینجور چیزا. ماشالله نه که پهنا و ایناش هم زیاده، بخور هم هست. هر چی می‌دم به‌ش می‌خوره قربونش برم...

بگذریم، کلمه‌ی جالبی‌ست اما مناسب نیست، بهتر است رای‌گیری بهتری انجام شود برای این کار، بهتر از این یکی، چون با این تعداد رای نمی‌شود کلمه‌ای را به جای کلمه‌ای دیگر جا انداخت. خودم هم فعلا چیزی به ذهنم نمی‌رسد، دوستان اگر اجازه بدهند آخر برنامه خدمت می‌رسم...

2007/09/30

نابودی قطعی بلاگرولینگ، آیا؟

"دیروز بلاگرولینگ باز هم افسردگی داشت و همه‌ی وبلاگ‌ها را به روز نشان می‌داد." پایان خبر.

حرفم چیز دیگری‌ست:
با توضیحات وبلاگ گوگل -توضیحات فارسی دکتر مزیدی-، می‌شود فهرست وبلاگ‌هایی را که از طریق فید‌خوان گوگل می‌خوانیم نمایش داد، اما این فهرست، فقط بر اساس حروف الفبا مرتب شده است و کاربرد دیگری ندارد (نمونه). از طرفی، می‌شود خوانده‌های فیدخوان گوگل را شخصی کرد، با استفاده از این راهنما.

به گمانم حالا می‌شود برای همیشه از دست بلاگرولینگ خلاص شد. ایده‌‌ام این است، با استفاده از توضیحات این یادداشت، می‌شود با تغییراتی، کدها را چنان دستکاری کرد که به جای نمایش عناوین و بخشی از یادداشت، عنوان خود وبلاگ را نمایش دهد؛ مثلا 50 وبلاگ آخری که به‌روز شده‌اند.
به طور مثال، در این صفحه، 75 لینک آخری که از طریق فیدخوان گوگل به‌روز شده‌اند نمایش داده می‌شوند.

» می‌ماند کار اصلی، که زحمت نوشتن کد‌ها و توضیحات لازم است برای استفاده‌ی دیگران، باشد که از شر بلاگرولینگ، این چراغ بی‌سوی این روزهای وبلاگستان فارسی نجات پیدا کنیم.

» رونوشت: حضرت جادی، جهت استحضار و هرگونه اقدام مقتضی :-)

2007/09/03

ماهنامه‌ی الکترونیکی سایه روشن

به سلامتی و دل خوش، اولین شماره‌ی ماهنامه‌ی سایه روشن بیرون آمده و هم‌چینی داغ‌داغ در انتظار کلیک‌ها و نظرات شماست. طراحی جالب و کمی عجیب و غریب این ماهنامه با رنگ مشکی -که همون‌طوری که استحضار دارید رنگ عشقه-، کم جذاب نیست. پس بشتابید که آتش و اینا...
» البته گول آدرس فعلی فید ماهنامه‌ی سایه روشن را هم نخورید که آدرس درست‌اش این است.

تا یادم نرفته -از اونجایی که من کلا حالیمه و اینا- این اتفاق فرخنده را به آقا سید احسان شریعتی و دیگر دوستان‌اش تبریک می‌گویم و برای این ماهنامه عمر دراز و مفید آرزو می‌کنم :-)

2007/09/01

بازی بهترین پست

» به دعوت حاج عباس آقای خسروبیگی.
بهترین یادداشت این وبلاگ به گمان خودم، فعلا اینجاست: چهل سال بعد در چنین روزی، برای اینکه از دست نرود. یک تمرین بود برای بازی با کلمات و کمی هم مثلا طنز، که در یادداشت‌های دیگری هم اینگونه نوشتم -منظورم تمرین و ایناست-، مثل چندتایی که با عنوان کمی هم وبلاگ (+،+،+) نوشتم.
» هیچ کسی هم دعوت نیست، مگر اینکه جرات داشته باشه کامنت بگذاره :-)
» خفه شدیم از بس بازی کردیم، نه؟ حکایت بازی‌های وبلاگستان فارسی، حکایت پیکان و ایرانی جماعت است. حضرت پیکان، اتومبیلی بود از رده خارج اما ایرانی جماعت با دلبستگی دیوانه‌وارش به این اتومبیل، رسما گند زد به صنعت تولید خودرو؛ موتور پیکان توی بدنه‌ی پژو، موتور پژو توی بدنه‌ی پیکان، وانت پیکان با موتور پژو، پیکان با طرح بنز، پیکان مدل عروس، پیکان با طعم لیمو منتها با رنگ شکلات، پیکان‌برگر، پیکان استیشن با نان اضافه، پیکان مدل لیموزین و...
حالا هم که گیر داده‌ایم به این بازی‌های وبلاگی، بگذریم. مگر اصلا خود وبلاگ یکجور بازی نیست؟
» وبلاگ بازی بهترین پست

روز جهانی وبلاگ

با اینکه دیر شده اما بی‌خیال. قرار این بود که برای دیروز که ناسلامتی، روز جهانی وبلاگ بود، پنج وبلاگ را که می‌خوانیم معرفی کنیم، پس می‌ریم که داشته باشیم.

1- زندگی بعد از پنجاه:
لازم نیست چیز زیادی بنویسم به جز معرفی خودش به زبان خودش:

کسی که هیچ معنایی برای جهان نیافته است، برای همین، معنایی می‌سازد آن‌چنان که خود می‌خواهد. اینجا، خاطرات و حوادث معمولی زندگی یک صاحب خشک‌شویی اتوبخار نوشته میشود. به سوالات فنی در این زمینه نیز اگر بپرسید پاسخ می‌گویم. می‌خواهم اولین خشک‌شویی باشم که خاطراتش را برای همه می‌نویسد.

2- متتی:
نمی‌شود راجع به سید طنزنویس تند و تیزنویس که گاهی شاعر می‌شود و از قالب یک روابط‌عمومی‌چی خارج، ننوشت، می‌شود؟ ما که مشتری شدیم، باشد که شما هم آلوده شوید، آمین.

3- نشانه:
اولین‌بار، با لینکی از آشپزباشی بزرگ رسیدم به متنی روی صفحه‌ساز گوگل، متنی که صاحب‌اش وبلاگ نداشت اما خواندن همان یادداشت‌ها هم لذتی داشت. و چند ماه قبل، این یادداشت‌ها صاحب وبلاگ شدند، و هنوز هم خواندنی هستند.

4- چشم‌هایی که فکر می‌کنند:
نمی‌شود از پیمان و ایده‌ها و افکار عجیب‌اش ننوشت. مردی که دغدغه‌های ریز و درشت‌اش همیشه پیوندی مستحکم با مدیریت آینده دارد. باورتان نمی‌شود اما پیمان تا سال پیش اصلا وبلاگ نمی‌نوشت و هر چه اصرا می‌کردم که حیف است اطلاعات و دانش‌ات را بگذاری توی جیب‌ات و راست راست بگردی، زیر بار نمی‌رفت، اما حالا باید غضنفر را ول کنیم و پیمان را بچسبیم، دو دستی. در کمتر از یک سال، دو بار قیلطر شده و قرار است به سلامتی برود توی گینس.

5- برای شماره‌ی پنج، وبلاگی نبود. چرا؟ چون وبلاگ‌هایی را آوردم که حدود یک سال یا کمتر است که نوشته می‌شوند و حقیقت‌اش، کم آوردم خب. اما به جایش چند تا وبلاگ معرفی می‌کنم که جبران شود.
» دنیای یک ایرانی را که خاطر مبارک‌تان هست. آدرس جدیدش این است: دنیای پژوهش.
» اگر می‌خواهید از جیک و پیک پدیده‌های مختلف سر در بیاورید عصر نوشتن جای خوبی‌ست.