نمايش پيامها با برچسب دل‌دله‌های خصوصی. نمایش همه پیامها
نمايش پيامها با برچسب دل‌دله‌های خصوصی. نمایش همه پیامها

2008/07/15

من با جنگ می‌جنگم

راستش، لوگویی که می‌بینید از امروز تا روزی که آرامش به جای شور انقلابی کشورم را بگیرد مهمان این وبلاگ است. تا روزی که از جنگ با دنیا دست بکشیم، تا روزی که دنیا دست از سرمان بردارد. همان لوگوی قدیمی‌ست که مهدی حکیمی زحمت‌اش را کشیده، در دو اندازه گذاشته‌ام روی Tinypic (بزرگ، کوچک).

از روزی که به خاطر می‌آورم درگیر جنگ با دشمن متجاوز عینی و سپس دشمنان فرضی و غیر فرضی بوده‌ایم و همیشه در حال خلق حماسه. خسته نمی‌شویم از این همه ادا؟ پس این آرامشی که مدام ازش دم می‌زنیم چه زمانی سراغ‌مان را می‌گیرد؟ بعد از مرگ؟

شما را نمی‌دانم، اما خودم با جنگ می‌جنگم و دلم را به حرف‌های تحلیل‌گران خوش نمی‌کنم که دل‌شان را به تحلیل‌های‌شان خوش کرده‌اند. دلم می‌خواهد روزی هم تعیین شود به عنوان روز جهانی مبارزه با جنگ، روزی به اندازه‌ی تمام روزهای سال، موافقید؟

پیشنهاد بدهید برای تعیین یک روز برای نصب لوگوهای ضد جنگ و اعلام آن در وبلاگ‌های‌مان، منتها اعتراض به دو طرف قضیه، هم دولت ایران که با کوتاهی‌های مدام، به آتش جنگ‌طلبی امپراطور دنیا هیزم می‌ریزد و هم به جنگ‌طلبان همیشگی دنیا.

» یک چیز دیگر، اگر از همین کدهای ژانگولر که در جام ملت‌های اروپا زده‌ بودید کنار وبلاگ‌های‌تان سراغ دارید برای مخالفت با جنگ، خبر بدهید. یا اگر کسی زحمت چنین چیزی را می‌کشد خبرم کند. نگران میزبانی فایل‌های مربوطه هم نباشید.

» چرا ساکتیم؟ وقتی که جنگ دارد در می‌زند.

2008/02/19

بشاش توش

این مطلب به درد کلیه‌ی بچه‌های 5 سال به بالا -تا 70 سال هم کار می‌ده- می‌خورد (به دلیل استفاده از شاش به جای جیش).
» یک فرضیه‌ی قدیمی هست که می‌گه " دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی". بعضی‌ها از این هم فراتر رفته‌اند؛ "تا جان در بدن داریم چاکرتیم" و اینا. اما این فرضیه مال همون ایام بوده و الان با این جواب رد می‌شه: بشاش توش.
» فرضیه‌ی نوین و کاربردی این روزها اینه: "دوست خوب، کسی‌ست که برای دوستش دردسر درست نکنه"، خلاص. اگر هم‌چین دوستی هستید، خوش به حال دوستان‌تون. یعنی اینکه سوار من نشو، نمی‌خواد چاکرم باشی.

زنگ تفریح تموم شد، ما دوباره می‌ریم پایین. عزت زیاد.

2007/08/20

پابرهنه‌ی برخط

راستش، حدود سه سال گذشته از رو‌زی که اینجا اسم‌اش شد پابرهنه‌ی برخط. می‌خواستم به خاطر شرایط ابلهانه‌ی این روزهای قیلطرینگ عوض‌اش کنم اما خب، انگاری نمی‌شود. به هر حال، شخصیت‌های مجازی هم تکه‌هایی از خود ما هستند -گیرم تکه‌های دروغ‌گوی وجودمان-، بخشی از خاطرات‌مان هستند و بخشی از تغییرات‌مان، برای همین هم برش گرداندم، به اسم خودش.

یک چیزی که همان سه سال پیش باید می‌نوشتم این بود که چرا پابرهنه‌ی برخط، اما ننوشتم. راستی چرا؟ مگر اسم قحط بود؟

راستش، ما همه یک جورهایی برخط‌ایم، حالا بگذریم از اینکه ماهایی که داخل ایرانیم اکثر اوقات به این خط لعنتی آویزان‌ایم تا روی آن باشیم، حالا یا روی آن یا آویزان به آن، برخط‌ایم. اما با اینکه برخط‌ایم، مهم‌ترین ابزار‌های استفاده از آن را نداریم، یک روز قیلطر می‌شویم، یک روز که قیلطر نیستیم، سایت دلخواه‌مان قیلطر می‌شود. انگاری برای راه رفتن کفش نداشته باشی، راه می‌روی اما، سخت است. این‌طوری شد که ما به شهر آمدیم و اینجا اسم‌اش شد پابرهنه‌ی برخط، خلاص.

حالا ما چه کنیم که اگر خدای نکرده به‌ت لینک دادیم قیلطر نشویم.
بهترین کار همان لینک ندادن است، شما که نخوانید، می‌روم پی کارم و همه راحت می‌شویم، همین. اما اسم‌ام را که می‌دانید؛ سید یوسف منیری. می‌توانید از همین اسم استفاده کنید یا هر اسم دیگری که راحت هستید، البته به شرطی که راحتی شما به ناراحتی بنده ختم نشود :-)

حالا یک مشت سوال جدی: چند وقت است اینجا را می‌خوانید؟ چرا؟ چه شد که خواننده‌ی اینجا شدید؟ آیا شده که مطالب اینجا به دردتان بخورد و به کارتان بیاید؟ آیا اصلا چیز خوبی هم در اینجا می‌بینید یا نه؟ چه چیز خوبی؟ یعنی چه چیزهایی از اینجا به نظرتان خوب بوده که می‌ارزد زمانش را زیاد کنیم. اصلا ارزش‌اش را دارد که باز هم بنویسم؟ درش را تخته کنم یا نه؟
1- این بحث نوشتن یا ننوشتن، گیری‌ست که همه‌ی آنهایی که به صورت آماتور شروع می‌کنند و آماتور هم می‌مانند دارند، یکی‌ش خودم. به نظر خودم حیف است وقت شما را و خودم را بگیرم، و اگر نظرات هم این را تایید کند، خب... درش را می‌بندم و مزاحم نمی‌شوم، همین.
2- قرار نبود این نوشته این طوری باشد که حالا شده. آن چند خطی که نوشته شد و خط خورد و می‌بینید خودش گویاست، نیست؟

2007/08/09

حرف‌های کودکانه- شماره‌ی دو

"ارتقال" به جای "پرتقال".
"قرقان" به جای "قران".
"هيش" به جای "شيش".
"سبنت" به جای "سون؛ هفت".
"پن" به جای "تن؛ ده".
"شيرکاکو" به جای "شيرکاکائو".
"کبوت" به جای "مرد عنکبوتی".
"نویسیدم" به جای "نوشتم".
"پاخم درد می‌کنه" به جای "پام درد مي‌کنه".
"اشکالش نداره" به جای "اشکالي نداره". این جمله را وقتی به کار می‌برد که گندی می‌زند و مثلا می‌خواهد قضیه را ماست‌مالی کند.
"شامپود" به جای "شامپو".
"خلق" به جای "حلق". دود می‌ره تو خلقم.
"برای چرا" به جای "برای چی".

"گوش‌هام ترسيد". وقتی که صدای بلندی می‌شنود.
"آقای مامان". این را وقتی که خیلی جدی با مادرش صحبت می‌کند می‌گوید.

حرف‌های گنده گنده:
- از معلم کلاس زبان خوش‌اش نمی‌آيد. وقتی ازش پرسیدم چرا، گفت که همه‌ش داد می‌زنه. معلوم شد که معلم بنده خدا، برای اینکه از پس زبان این وروجک‌ها و شیطنت‌هاشان بربیاید، مجبور است صدایش را بالا ببرد و نتیجه‌ش این می‌شود که این جوجه می‌گفت.
- وقت‌هایی که دوست دارد چیزی را داشته باشد می‌آید روی شکم گنده‌ی من می‌نشیند و می‌گوید "خوشت میاد من این رو داشته باشم؟".

» توضیح: این‌جور گویش‌ها، خیلی زود اصلاح می‌شود و بچه‌ها خیلی زود کلمات درست را جایگزین غلط‌ها می‌کنند. سید کامیار دیگر به "قطار" نمی‌گوید "گطار" و همین الان که دارم این‌ها را تایپ می‌کنم، به "تن" هم نمی‌گوید "پن". این را نوشتم که نگرانی حسن رفع شود :-)
کاشکی ما بزرگ‌ترها هم مثل کوچک‌ترها خیلی زود اشتباهات‌مان را اصلاح می‌کردیم، کاش...
» حرف‌ها کودکانه- شماره‌ی یک

2007/07/16

برای پیمان

پدر پیمان سه‌شنبه شب -نوزده تیر- به رحمت خدا رفت. همین‌جا به پیمان عزیز تسلیت می‌گویم و برای خودش و خانواده‌ی محترمش صبر، سلامتی و شادکامی آرزو دارم. اما با وضعیتی که برای پدرش به وجود آمده بود حتما اینطوری براش بهتر بوده.

» این را چند روز پیش نوشتم اما نشد دیگر.

2007/07/14

رابطه‌ی فیش‌برداری و بچه‌های شیطون

عرض کنم خدمت شما که اگر کتابی می‌خوانید که باید فیش تهیه کنید از مطالب کتاب، حتما برای فیش‌ها شماره بگذارید و یا آدرسی که بشه مرتبشون کرد. چرا؟

برای اینکه بعد از فیش‌افشانی توسط پسرک کوچولویی که شاکی شده از اینکه پدرش نمی‌گذارد روی کی‌برد برقصد یا تا آرنج برود توی مانیتور، بشود جمع‌شان کرد.
» حالا اول تیلور بود یا آدام اسمیت؟ هرزبرگ رو هم که فکر کنم همونی بود که داشت می‌خوردش، بیچاره!

2007/07/09

حرف‌های کودکانه- شماره‌ی یک

"خشم‌ما" به جای "هواپیما".
"مخصاصیم" به جای "مخلصیم".
"دا خم‌دیگه" به جای "با هم‌دیگه"
"فوصله‌م می‌کنی" به جای "حوصله‌م رو سر می‌بری".
"درد نکنه برام" به جای "دستت درد نکنه برام خریدی".
"خایش می‌کنم" به جای "خواهش می‌کنم".
"دیگه بازی نمی‌کنم-ت*" به جای "دیگه باهات بازی نمی‌کنم".
"افتادم به دیوار" به جای "خوردم به دیوار"، یا "ترکیدم به دیوار".
"افتادم به‌ت" به جای "افتادم روت". این یکی را وقت‌هایی به کار می‌برد که جفت‌پا می‌پرد روی شکم عین مشک من و قش‌قش می‌خندد.

یک مشت خ و گ هم نمی‌دانم از کجا آورده و چپانده توی حروف الفبا؛ "خندونه" به جای "هندونه"، "گطار" به جای "قطار" و رنگ "گرمز" و "خرف زدن" به جای "حرف زدن". حروف الفباش به گمانم اینجوری‌ست: الف ب خ ت گ ث گ ر خ...

حرف‌های گنده گنده: "من می‌خوام غذا بخورم بزرگ بشم برم توی جامعه‌ی انسانی"، چی بگم خب. باید کاری کنیم کمتر تلویزیون ببینه، به خصوص تحلیل‌های جامعه‌شناسی حضرات رو. یا این یکی، خورده زمین و برگشته به من می‌گه "خوردم زمین، خیلی حال کردم".

* عمدی بود، همین!

این‌ها را اینجا می‌نویسم -ادامه هم دارد- برای اینکه شاید روزی دلم برای این روزهاش تنگ شد، برای روزی که مردی شده و دیگر نمی‌شود بغلش کرد و به لوس‌بازی‌هاش خندید، برای روزی که شاید از من بدش بیاید که در حقش کوتاهی کرده‌ام و من بخوانم و آرام شوم. فقط امیدوارم آن موقع نخواهد جفت پا بیفتد روی شکم بی‌نوای من.

2007/06/30

این روزهای پیمان

عرض کنم خدمت دوستانی که جویای احوال پیمان -در واقع پدر پیمان- هستند که پدرش، حال و روز خوبی ندارد. سکتهِ مغزی و هوشیاری بین 3 تا 5 چیزی نیست که حال و روز خوبی برای کَسی بگذارد، هم برای خود بیماری که بیهوش است و هم برای اطرافیانی که خسته اما امیدوار به دنبال روزنه‌ای هستند. البته بر همگان واضح و مبرهن است که چیزی سر در نمی‌آورم اما می‌دانم که اوضاع خوبی نیست، همین.
کاری از دست‌مان برنمی‌آید به جز دعا، البته اگر به اینجور چیزها اعتقاد دارید و هنوز ادعای بی‌خدایی‌تان نزده بیرون!

2007/06/17

یا فاطمه

2007/05/16

بازی‌های جا مانده

1. بازی آرزو و ترس به دعوت پیمان،
راستش یک طومار نوشته بودم از آرزوها و ترس‌هام، اما دیدم خیلی طولانی شد و خلاصه‌اش کردم در یک آرزو و یک ترس؛ آرزوی اینکه همه در صلح و آرامش، امنیت و عافیت زندگی کنند و ترس از اینکه این آرزو هم مثل خیلی از چیزهای دیگر پوچ باشد، همین.

2. بازی ما می‌توانیم به دعوت حاج عباس آقای خسروبیگی،
راستش آقامون محمود اینا وقتی رئیس‌جمهور شد گفت نفت را می‌آوریم سر سفره‌تان، همان نفتی که آن موقع توی رگ‌های کشور جریان داشت. نفت را از رگ‌های کشور کشید بیرون و از کار انداخت‌اَش، اما نتوانست بیاوردش سر سفره، در عوض نکبت آورد و فلاکت و "ترس و توهم". حروف اول این سه تا را هم که بگذاری سر هم می‌شود نفت، نفت در واقع ام‌پی‌تری این سه‌تاست، البته نفتی که آقامون محمود گفتند. در واقع ما نتوانستیم که بتوانستیم یک‌جورهایی.
یک خواهش، چقدر بازی می‌کنید؟ مگر شما کار و زندگی ندارید؟ فقط لطف کنید بنده را از لیست‌های احتمالی آینده‌تان حذف کنید. نوشتم که بعد فحشم ندهید که چرا نمی‌نویسم و دیر می‌نویسم و چه آدم بیخودی هستم -البته در این یک مورد حق با شماست- و اینا.

2007/04/15

قول می‌دهم

اگر قول می‌دی که دختر خانم خوشگل اما جیغ‌جیغو‌ت -ماشاءالله یادت نره- فردا تریپ فمینیست ضد مَرد -مثل پلیس‌های ضد شورش- درنیاره و با جیغ‌های بنفش و سرخ‌ش همسایه‌ها رو هوار نکنه رو سر پسرم، من هم قول می‌دم پسرم چهارشنبه‌ها سیدبازی درنیاره و مثل بقیهِ روزهای دیگهِ هفته، آقا باشه.

اَلبَت، امیدوارم تا اون موقع خانم‌ها به حقوق حقهِ خودشون رسیده باشن وگرنه دخترت می‌ره حق‌ش رو بگیره می‌ندازنش تو بند 209، پسر من هم یک لنگه‌پا باید دنبال وثیقه باشه تو این دادگاه و اون دادگاه.
» راستی، کلکسیون فیلم‌هات رو هم بده به دخترت تا با کلکسیون کارتون‌های پسرم IMDB راه بندازن.

از شوخی گذشته، برای همهِ بچه‌های کوچولوی همهِ دنیا باید آرزوی جهانی سالم‌‌تر، آباد‌تر، آرام‌تر و شادتر داشت که من یکی دارم.

امضا، بابای از خود متشکر یک سید کوچولوی شیطون

توضیح: این هم یک‌جورشه، برای وقتی که حال نداری بری پیش همکارت که پنج تا اتاق اون‌ورتره و حتی حال نداری زنگ بزنی به‌ش بگی فیلم سیصد رو share کردی!

2007/04/12

همهِ لحظات خدا

  • لحظات شادی، خدا را ستایش کن.
  • لحظات سختی، خدا را جستجو کن.
  • لحظات آرامش، با خدا مناجات کن.
  • در لحظات دردآور، به خدا اعتماد کن، و
  • در همهِ لحظات خدا را شُکر کن.

2007/04/03

در 14 قدم با پسرتان همگام شوید

اینکه پسر شما یک موهبت شود یا مایهِ دردسر، 70 درصد به پدر و مادرش بستگی دارد و تنها 30 درصد مربوط به شانس و اقبال اس.

  1. با پسرتان دوست باشید.
    » به او بگویید هر وقت مشکلی برایش پیش می‌آید به سراغ شما بیاید و به او اطمینان دهید که شما هم قبل از هر قضاوتی به حرف‌هایش گوش می‌کنید و سپس به او کمک می‌کنید.
    » به او بگویید که برای همیشه پسر شما خواهد بود، چه رییس‌جمهور شود، چه کارگر، چه فقی و چه ثروتمند.
  2. پسرتان را در معرض شرایط سخت مختلف زندگی قرار دهید.
    » بگذارید با دوستانش به سفرهای کوتاه برود و علایقش را دنبال کند. بگذارید خودش باشد، او را تحت فشار نگذارید، صبور باشید. تنها چیزی که او نیاز دارد زمان است و تنها شما هستید که می‌توانید این فرصت را به او بدهید.
  3. به پسرتان اجازه دهید خودش راهش را انتخاب کند.
    » به پسرتان فشار نیاورید که کار و حرفهِ شما را دنبال کند، و به خودتان وابسته و متکی‌اَش نکنید. بگذارید مدتی از شما دور شود و کارهای مختلف را امتحان کند. سپس بگذارید راهش را خودش انتخاب کند.
  4. از پسرتان یک قهرمان بسازید.
    » پسر شما همچون الماس نتراشیده است، با صبر و استقامت، رفتارهای ناهنجار و خشونت‌آمیزش را از بین ببرید. یک ضرب‌المثل چینی می‌گوید که با گذر زمان برگ درخت توت به ابریشم تبدیل می‌شود. تنها پدر و مادر هستند که می‌توانند از پسرشان یک قهرمان بسازند یا او را به زمین بکوبند.
    » گاه‌گاهی از پسرتان به عنوان یک قهرمان یاد کنید، چه در زمینهِ درسی، ورزشی و چه در کارهای روزمره. یادش بدهید اعتماد به نفس داشته باشد. بعضی وقت‌ها به‌ش اجازه بدهید با دوستانش رقابت کند؛ البته باید مراقب دوستانش باشید.
  5. پسرتان را به خواندن کتاب تشویق کنید.
    » باید سعی کنید کتاب خواندن برایش یک عادت شود، این کار را از کودکی به او آموزش دهید.
  6. با افراد خوب و منطقی نشست و برخاست کنید.
    » به خاطر داشته باشید که نمی‌توانید بستگان‌تان را انتخاب کنید اما انتخاب دوستان‌تان در دست و اختیار شماست. نیازی نیست دوستان زیادی داشته باشید، بهتر است در انتخاب همان چند دوست دقت بیشتری کنید.
  7. اشتباهات پسرتان را ببخشید.
    » اکثر پدرها دوست دارند پسرشان کار آن‌ها را ادامه دهد اما پسرها هرگز نمی‌فهمند سهم آن‌ها در این فداکاری چیست. مراقبش باشید اما نظرتان را بر او تحمیل نکنید. اگر از او بخواهید تنها خواسته‌های شما را برآورده کند به غیر از انزواطلبی چیزی عایدش نمی‌شود. اجازه دهید اشتباه کند و از اشتباهش درس بگیرد.
  8. بیشتر وقت‌تان را با پسرتان بگذرانید.
    » پدر همیشه مشغول کار و پول درآوردن است و فکر می‌کند تمام وظایفش را نسبت به خانواده انجام داده است. مادر هم تمام وقتش را با دوستان و در مهمانی‌های مختلف می‌گذراند و فکر می‌کند این ارتباط‌های اجتماعی برای خانواده خیلی مفید است.
    » بیشتر وقت‌تان را به پسرتان اختصاص دید، به او و هر چیزی که به او مربوط می‌شود. اجازه بدهید هر چه در قلبش هست به شما بگوید. کمتر حرف بزنید و بیشتر گوش بدهید. مجبور نیستید مدرک دانشگاهی داشته باشید، مجبور نیستید تئوری نسبیت انیشتین را بدانید، شما فقط به قلبی پُر از محبت نیاز دارید.
  9. از پسرتان در مقابل دیگران انتقاد نکنید.
    » کتک زدن و فریاد کشیدن باعث می‌شود پسرتان احساس حقارت و ضعف کند و لجوج‌تر شود. سعی کنید با آرامش با او صحبت کنید. اگر احساس کردید از دست او عصبانی هستید، خودتان را کنترل کنید، از اتاقش بیرون بیایید و کمی قدم بزنید. از همه مهم‌تر، بار خواسته‌های غیر واقعی خودتان را روی دوش او نگذارید. بچه‌ها دوست دارند بیش از آن‌که مورد انتقاد قرار گیرند الگو و نمونه باشند.
  10. احساس مسوولیت‌پذیری را به پسرتان بیاموزید.
    » از همان دوران کودکی‌اَش مسوولیت‌های کوچکی مثل مرتب کردن اتاقش، اسباب‌بازی‌ها و کتاب‌هایش را به او محول کنید. به او یاد بدهید از انجام کارهایی که به او محول شده خجالت نکشد.
    » از زمان تولد تا 8 سالگی -صد ماه اول- باید 4 کار را به‌ش یاد بدهید:
    1- محبت کردن
    2- نظم و انضباط
    3- احترام گذاشتن
    4- سازگاری
    و از 8 سالگی به بعد -صد ماه دوم- است که باید معنی پول را به‌ش آموزش بدهید. زودتر از 8 سالگی، چنین آموزش‌هایی برایش بی‌معنی‌ست و بعد از 16 سالگی هم فایده‌ای ندارد.
  11. به پسرتان یاد دهید شکست را بپذیرد و از پیروزی لذت ببرد.
    » به او یاد بدهید که چه در پیروزی و چه، در شکست مودب و مهربان باشد. به او بگویید که همیشه پیروزی مهم نیست بلکه جرات شرکت در مسابقه هم اهمیت دارد.
  12. پسرتان را لوس بار نیاورید.
    » مراقبت‌های بیش از حد ممکن است مانع از این شود که او خود تجربه به دست آورد و نسبت به شرایط پیرامونش بینش صحیحی داشته باشد. اجازه بدهید پسرتان مستقل شود. دوست دارید تمام چیزهای خوب دنیا را به پسرتان بدهید اما گاهی وقت‌ها نمی‌توانید. به خاطر بسپارید که بعضی مواقع از کلمه "نه" هم استفاده کنید.
  13. پسرتان را با دیگران مقایسه نکنید.
    » بدانید هر پسری استعدادهای نهفته‌ای دارد که شاید دیگری نداشته باشد. با این مقایسه کردن‌ها باعث می‌شوید پسرتان اعتماد به نفس‌اَش را از دست بدهد.
  14. خودتان را به جای پسرتان بگذارید.
    » هرگز از پسرتان انتظار قدردانی و تشکر نداشته باشید و در صورتی که پسرتان از شما تشکر کرد رفتاری دوستانه با او داشته باشید.
    » موقعیت و شرایط پسرتان را با ربع قرن پیش و جوانی خودتان مقایسه نکنید، همه چیز تغییر کرده است.
    » در مقابل رفتار‌های پرتان باحوصله باشید. او خیلی باهوش‌تر و عاقل‌تر از آن چیزی‌ست که شما فکر می‌کنید. بهتر است منصف باشید و خودتان را جای پسرتان بگذارید و بفهمید نیازها و احساسات او با شما خیلی فرق دارد. بدون این‌که منتظر جوابی از طرف او باشید نیازهایش را برآورده کنید.

» خلاصه‌ای از بخش دوم کتاب مادران، پدران، فرزندان نوشتهِ پراماد باترا- وی‌جی باترا

» ترجمهِ عطیه رفیعی- نفیسه سلطانی

» انتشارات آویژه- 160 صفحه- قیمت 1200 تومان

» دانلود (doc)
» دانلود (PDF)

 

توضیح: کتاب دو بخش دارد که بخش اول از آنجایی که گفته‌اند "لِیدی‌ز فِرست، مانکی‌ز نِکست" مربوط به دختر خانم‌هاست و بخش دوم آقا پسرها. اما از همانجایی که بنده پسر دارم زحمت نوشتن بخش اول هم می‌افتد به گردن یک آدم دختردار، به من چه!

2007/01/02

تفریحات سالم از نوع زناشوئی

یکی از تفریحاتم اینه که اگر گل‌فروشی سر راه باشه یکی دو شاخه گل رز می‌گیرم برای همسرم، به خصوص وقت‌هایی که تهران باشیم*. اما در شهرک مروارید گل‌فروشی نداریم و من از گل‌های کاغذی فضای سبز شهرک می‌کَنم یا از گل‌هایی که از سر دیوار همسایه‌ها آویزان شده، آی حال می‌ده گل‌دزدی، آی حال می‌ده.
حال‌گیری زمانی رخ می‌ده که همسایهِ سر راه، بوته‌های گل کاغذی رو که از سر دیوار اومدن توی کوچه هَرَس می‌کنه نامرد، آی حال نمی‌ده این یکی اصلا.
* البته این رو هم بگم که واضح و مبرهن است که این گل‌ها فقط یک علامت کوچیکه که یعنی قَدرت رو می‌دونم، به نشونهِ قدرشناسی.

2006/12/26

کودک دلبند دو ساله

از پایان دو سالگی و ورود کودک به سه سالگی، با عنوان "دورهِ وحشتناک دو سالگی" یاد می‌کنند. کوچولوی دلبند ما، پیلهِ وابستگی به پدر و مادر را پاره کرده و استقلالش را به شکلی انقلابی اعلام می‌کند. و این وسط، اشتباه پدرهایی مثل من این است که از کودک‌مان انتظار داریم که فضا و شرایط را درک کند، در حالی که خودمان اصلا درک نمی‌کنیم که طرف مقابل‌مان، فقط یک کوچولوی دو ساله است.

این‌روزها به پیشنهاد پویان دارم کتاب وضعیت آخر تامس هریس با ترجمهِ اسماعیل خان فصیح را می‌خوانم که کتاب بسیار با ارزشی‌ست (حداقل برای من که این‌طور بوده)، اما به نظرم این کتاب، بیشتر به درد شناخت خودم (از چگونگی شکل‌گیری رفتار امروزم تا اصلاح رفتار آینده‌ام در قبال خود و اطرافیانم) می‌خورد تا طریقهِ رفتار با یک کودک دو سالهِ شیطان، آن هم در حال حاضر.

اگر کَسی هست که مثل بنده با کوچولوی شیطانش مشکل دارد و یک‌سَره با هم درگیر هستند و روزانه به مقدار معتنابهی با لِگو در اندازه‌های مختلف، ماشین، قطار، کتاب، ماژیک، تختهِ وایت‌برد، کفش در اندازه‌های مختلف، کیف در رنگ‌های متنوع و انواع کنترل تلویزیون، ویدیو و غیره مورد هدف، ضرب‌وشتم و اذیت و آزار قرار می‌گیرد، پیشنهاد من سری کتاب‌های رفتار با کودک است از انتشارات صابرین، مثل کلید رفتار با کودک دو ساله (کتابخانهِ وبلاگ کتابخانهِ والدین).

» البته من و سیدکامیار همیشه هم با هم درگیر نیستیم و فقط گاهی کتکم می‌زند.
» از احوالات بنده هم اگر خواسته باشید (نخواسته باشید هم می‌گم، فوتِینا)، زخم‌های صورتم خوب شده. ولی کنترل تلویزیون دردش از کنترل ویدیو بیشتره به خصوص اگر به ته‌ش بخوره توی ملاج. البته بستگی به مدل تلویزیون هم داره گویا، مثلا پاناسونیک دردش کمتره تا سونی!

پراکنده اما واقعی

1. پیمان چند باری خواسته تذکر بدهد که با اسم واقعی ننویس یا حداقل تابلوبازی درنیار، ولی مگر این کرم بچه‌معروف‌بازی می‌گذارد، مگر ول‌مان می‌کند لاکردار.
اما جدای از شوخی، به نظرم اگر به اساس نظام و شخصیت‌ها و نقد‌های تند و تیز کاری نداشته باشیم (که بنده جراتش را هم ندارم سوای سواد)، نوشتن با اسم واقعی خیلی هم چیز خوبی‌ست. این‌که مستعار می‌نویسیم، باعث ایجاد و رشد یک شخصیت مجازی می‌شود که تکه‌ای از ماست، بخش تند و تیز و گاه برندهِ شخصیت ما که گاهی باید رهایش کرد تا حرفش را بزند وگرنه خودمان را می‌درد. وای به روزی که این شخصیت آن‌قدر رشد کند که جلو شخصیت اصلی‌مان قد علم کند و بخواهد جایش را بگیرد، آن وقت باید فاتحه مرور کنیم و خاطره.

2. نوشتن با نام واقعی اما، این بدی را دارد که می‌افتیم به خود‌خوری و خودسانسوری، هی می‌نویسیم و هی پاک می‌کنیم که مبادا به کَسی بربخورد، مبادا بیایند خفت‌مان کنند. خودم کلی کاغذ دارم که خیلی‌هاشان یا بیات شده‌اند یا پشیمان شده‌ام و بی‌خیالی طی کرده‌ام.
» اما قصد دارم یک برچسب بگذارم با عنوان "برای ننوشتن" و بنویسم‌شان؛ از این به بعد.

3. راستش اینکه چرا از مویبل‌تایپ آمدم به بلاگر، خودش قصه‌ای‌ست ولی یکی از دلایلش این است که الان همهِ امکاناتی که برای نوشتن یک وبلاگ لازم است (از قبیل لینک‌دونی)، خیلی راحت دم دست است، و دیگر اینکه چون قرار است ناسلامتی روی pthemes کار کنیم، این‌طوری بهتر است.

4. اسم واقعی‌اَم همین است که کنار صفحه می‌بینید، غرضم این بود که بدانم اگر روزی بفهمید اینی نیستم که این‌جا نمایش داده‌ام چه می‌کنید باهام. به خودم که خیلی برمی‌خورد اگر در هم‌چین موقعیتی گیر بیفتم. اما در مورد رفتارم، وبلاگ همهِ شخصیت و وجود آدم پشت‌اَش نیست، این‌جا هم فقط قسمتی از روحیات، خلقیات و رفتار و شخصیت بنده است، همین.

5. عرض خاصی نیست، عزت زیاد.