۱۸ آبان ۱۳۹۳

خودآگاهی

ژاپنی‌ها، از سه قدرت مهم آگاه بوده‌اند: «قدرت شمشیر، جواهر و آئینه.»
شمشیر، نماد قدرت تسلیحاتی، جواهر نماد قدرت پول و آئینه نماد خودآگاهی است. به باور ژاپنی‌ها، در میان این سه نماد، خودآگاهی از همه با ارزش‌تر است.
صفحهٔ ۹۷ «بابای پول‌دار، بابای بی‌پول»، رابرت تی.کیوساکی، ترجمهٔ پروین قائمی

پرسش کلیدی در هنگام استفاده از آئینه: «آیا این کار عاقلانه است؟»

۲۳ مرداد ۱۳۹۳

دیالوگ

این بخشی ست از گفتگوی افسر راهنمائی و رانندگی و بنده که منتهی شد به تذکر و جریمه.
- سرعت‌ات خیلی زیاده.
: من نود تا می‌رفتم.
- خیلی باید کمتر از این حرف‌ها بری، تابلو هم داره.
: نداره!
- ندیدی.
: نداره!
- جریمهٔ سرعت غیرمجاز چهل تومنِ، چه کار کنم؟
: بنویس خب!
- بنویسم؟ (تعجب زیاد)
: خب ننویس!
- جریمه که نمی‌شه ننوشت، چقدر بنویسم؟
: هر چی دوست داری؟
- هر چی که نمی‌شه، نرخ‌اش مشخصه!
: خب ننویس!
- می‌نویسم ۱۵، و تذکر که دیگه سرعت غیر مجاز نری (همراه با لبخند).

همیشه همین‌طوری ست، هر بار که جریمه می‌شوم حدود ۹۰ تا سرعت دارم و تابلوئی وجود ندارد یا گاهی هم دارد که نمی‌بینم‌اش. معمولا هم افسر‌ها به شکل خجسته‌ای همین‌طور که می‌خندند جریمه‌ام می‌کنند.

۲۰ تیر ۱۳۹۳

نرفتیم تو حال که، حال به‌مون رفت

عرض کنم خدمت شما که از یک‌جائی به بعد سال تحصیلی ۶۷-۶۶ مدرسه نرفتیم؛ همان سال موشک‌باران تهران. البته در هم نرفتیم، من به جاش رفتم کارگاه کفاشی‌ای که برادرم در آن کار می‌کرد. دو تا شریک صاحب کارگاه بودند که گاهی پای بساط هم می‌نشستند و دودی می‌گرفتند و به قول خودشان حالی می‌بردند.

یک‌شب که نشسته بودن پای بساط، موشکی خورده بود نزدیکی‌های محل و عیش‌شان ناقص مانده بود. صبح‌اش توی کارگاه یکی که با هردوشان رفاقتی قدیمی داشت گفت دیشب خوش گذشت؟ یکی‌شان گفت که «داشتیم می‌رفتیم تو حال که موشک زدن و یهو حال به‌مون رفت!»

حالا این ماجرا چه ربطی به من دارد؟ قبل از بازی آرژانتین-هلند، یک کنسرو باقالی آماده گرفته بودم که گذاشتم توی یک قابلمه کوچک که گرم شود و موقع بازی بخورم، اما خب، بازی شروع شد و من یادم رفت تا با صدای مهیب ترکیدن‌اش از جا پریدم. نتیجه این‌که پنجشنبه‌ صبح در فروشگاه فلان، دنبال انواع و اقسام مواد شوینده و سابنده بودم تا گندی را که به در و دیوار زده بودم پاک کنم و از بعدازظهر دیروز تا حالا هم یک‌سره سابیدم و شستم و دستمال کشیدم تا کمی تمیز شد. خلاصه حکایت رفتن تو حال من هم شد حکایت رفقای‌مان، حال به‌مون رفت!

حالا همه‌‌ی تمیزکاری‌ها یک طرف، سقفی که به لجن کشیده شده یک طرف، که باید برم آن بالا و اگر تمیز نشود احتمالا رنگ‌زدن‌اش هم می‌افتد به گردن‌ام، داستان داریم!

۱۶ تیر ۱۳۹۳

دست‌گرمی

عرض کنم خدمت شما که بعد مدت‌ها سوت و کوری وبلاگ و رخوت عمومی صاحب‌اش، هم‌چین بفهمی نفهمی و خیلی نامحسوس سعی می‌کنم تکانی به خودم و وبلاگ بدهم. حالا این‌که می‌شود یا نه، یحتمل اول‌اش به خودم و بعد هم به شرایط بستگی دارد.
اول اینکه ظاهرش را کمی تغییر دادم و دست‌ام آمد که دیگر کدهای بلاگر را نمی‌شناسم و نمی‌فهمم، به نظرم پیچیده‌تر شده نسبت به قبل و بیشتر اذیت می‌کند. دوم هم اینکه برقرار باشید، تا بعد...