هفتهی پیش، یک مارمولک از درزهای نمیدانم کجای خانه آمده بود داخل. حدود ده دوازده سانتیمتر قدش بود و خیلی ورزیده هم بود ناکس؛ به گمانام برای المپیک آماده میشد. مثل چی در رفت و من ِ دنبهی نود کیلویی، با تلاش برای اثبات شایستگیهام و حفظ کانون مقدس و گرم خانواده، افتادم دنبالاش. پیچید داخل اتاق و من که فرش زیر پام را با گردش به راست نابههنگام جمع کرده بودم رفتم توی تخت و زانویم زخم شد که البته آن موقع نفهمیدم. به نظرم نسل جدیدشان خیلی باهوشتر از نسلهای قبلی هستند؛ پشت پایههای میز قایم میشد که نشود با کفش زد توی ملاجاش، فلان فلان شدهی پدرمارمولک. خلاصه، با کلی بدبختی و مصیبت، دخلاش را آوردم اما کم نیاوردم که، خیلی شیک و ظفرمندانه از اتاق آمدم بیرون و این هم گذشت.
اینها را گفتم که به اینجا برسم. خدا را شکر ما تقریبا همهی درز و دورزهای در و پنجرهها را گرفتهایم و دو ماه یک بار یکی از اینها قسمتمان میشود، حالا یا کمی بزرگتر یا کمی کوچکتر. اگر قرار بود پذیرای تعداد بیشتری باشیم بنده خیلی وقت پیش در اثر ضربات ناشی از برخورد با در و دیوار خانه به فنا رفته بودم؛ میشدم تیتر حوادث روزنامهی «صبح ساحل» هرمزگان، یعنی تا این حد!
*کَلپَک، در زیان بندری همان مارمولک است.
1 نظر:
بلا به دور باشه سید..
اینجام مارمولک زیاده بعضی وقتهام مولکش جا میمونه سر و کله مابقیش پیدا میشه، کلا اوضاعی ِ..
همشونم حداقل روزی 5 گرم کراتین و مصرف می کنن..هیکلا، آ..!
;
ارسال يک نظر
» لطف کنید و دربارهی یادداشت بنویسید. اگر مطلب چیز دیگریست، میتوانید از فرم تماس استفاده کنید یا به symoniri روی جیمیل، ایمیل بفرستید.
» نظرات حاوی مطالب توهینآمیز -حالا به هر کسی که میخواهد باشد- حذف خواهند شد.
» فارسی بنویسید و برای نمایش درست آدرس وبلاگتان، "//:http" را فراموش نکنید.