۰۴ آذر ۱۳۸۸

کدام گوری هستم؟

عرض کنم خدمت شما که زنده هستم، خوشبختانه یا متاسفانه‌اش را هنوز مطمئن نیستم. خوشحال شدید؟ می‌دانستم خوشحال می‌شوید.
کجا هستم؟ راستش، امسال بعد هزار سال و سر پیری، افتادم به صرافت درس خواندن و دانشجو شدم، من هم که آخر هوش، مثل چیز مانده‌ام توی کار. همه‌ی وقت‌های خالی‌م پر شده از پاورپوینت و کتاب‌های حجیم تکراری مضحک. مثلا دو هفته پیش، دو فصل مدیریت مالی آماده کردم و سر کلاس ارائه دادم و فقط خودم فهمیدم از بس که خوب توضیح‌اش دادم. این هفته هم یک درس زبان را باید آماده و ارائه کنم درباره‌ی اینکه این مصرف‌کننده‌های از خدا بی‌خبر چرا خرید می‌کنند اصلا؟ یک مقاله‌ای هم هست در حدود 18 صفحه با مضمون اندازه‌گیری ارزش عمر مشتری که مربوط می‌شود به مدیریت مالی که باید ترجمه کنم، پای کلی نمره‌ی بی‌زبان در میان است :)
خلاصه بساط داریم، اما چرا این کار را کردم. کوتاه می‌نویسم و می‌روم پی کارم؛ فکر می‌کنم درس خواندن -حتی به این شکل افتضاح و با این کیفیت وحشتناک- تنها راه دور نماندن از مراکز تصمیم‌گیری در سازمان‌های دولتی‌ست. چند سالی‌ست آدم‌هایی با -به قول گزارشگران فوتبالی‌مان- کوله‌باری از تجربه، فقط به خاطر نداشتن مدرک کارشناسی کنار گذاشته می‌شوند و این، آینده‌ای‌ست که برای امثال من هم تدارک دیده شده. فعلا سعی می‌کنم نگذارم چنین اتفاقی برایم بیفتد و البته سعی می‌کنم مثل همیشه یاد بگیرم.
بین خودمان بماند، حالا معنای مدیریت مالی را کمی می‌فهمم :)
کلی کار وبلاگی هم مدت‌هاست سرم ریخته و من شرمنده‌ی دوستان هستم، همین روزها با کلی شرمندگی انجام می‌دهم، عزت زیاد. دوباره برویم پایین، زنگ تفریح تمام شد.