گاه‌نوشت‌های بی‌ربط یک احتمالا آدمیزاد

کدام گوری هستم؟

عرض کنم خدمت شما که زنده هستم، خوشبختانه یا متاسفانه‌اش را هنوز مطمئن نیستم. خوشحال شدید؟ می‌دانستم خوشحال می‌شوید.
کجا هستم؟ راستش، امسال بعد هزار سال و سر پیری، افتادم به صرافت درس خواندن و دانشجو شدم، من هم که آخر هوش، مثل چیز مانده‌ام توی کار. همه‌ی وقت‌های خالی‌م پر شده از پاورپوینت و کتاب‌های حجیم تکراری مضحک. مثلا دو هفته پیش، دو فصل مدیریت مالی آماده کردم و سر کلاس ارائه دادم و فقط خودم فهمیدم از بس که خوب توضیح‌اش دادم. این هفته هم یک درس زبان را باید آماده و ارائه کنم درباره‌ی اینکه این مصرف‌کننده‌های از خدا بی‌خبر چرا خرید می‌کنند اصلا؟ یک مقاله‌ای هم هست در حدود 18 صفحه با مضمون اندازه‌گیری ارزش عمر مشتری که مربوط می‌شود به مدیریت مالی که باید ترجمه کنم، پای کلی نمره‌ی بی‌زبان در میان است :)
خلاصه بساط داریم، اما چرا این کار را کردم. کوتاه می‌نویسم و می‌روم پی کارم؛ فکر می‌کنم درس خواندن -حتی به این شکل افتضاح و با این کیفیت وحشتناک- تنها راه دور نماندن از مراکز تصمیم‌گیری در سازمان‌های دولتی‌ست. چند سالی‌ست آدم‌هایی با -به قول گزارشگران فوتبالی‌مان- کوله‌باری از تجربه، فقط به خاطر نداشتن مدرک کارشناسی کنار گذاشته می‌شوند و این، آینده‌ای‌ست که برای امثال من هم تدارک دیده شده. فعلا سعی می‌کنم نگذارم چنین اتفاقی برایم بیفتد و البته سعی می‌کنم مثل همیشه یاد بگیرم.
بین خودمان بماند، حالا معنای مدیریت مالی را کمی می‌فهمم :)
کلی کار وبلاگی هم مدت‌هاست سرم ریخته و من شرمنده‌ی دوستان هستم، همین روزها با کلی شرمندگی انجام می‌دهم، عزت زیاد. دوباره برویم پایین، زنگ تفریح تمام شد.

9 نظر:

مرتضی دلیل در گفت...

برویم پائین یعنی چی دقیقا:))

SYM در گفت...

مرتضی جان، ای بیکاز عزیز، "برویم پایین" حکایت بابایی‌ست که به‌ش فرصت می‌دن توی جهنم بگرده و یک جا پیدا کنه برای عذاب دیدن. وقتی از بین اون همه عذاب عقرب و سرب مذاب و سیخ داغ و این‌ها می‌گذره و به جایی می‌‌رسه که ملت فقط تا گردن فرو رفتن توی گُه و کثافت،‌ خوشحال می‌شه و همون رو انتخاب می‌کنه. منتها چند دقیقه بعد از تا گردن فرو رفتن، یک غول یک چشم خرکی، میاد بالا و می‌گه زنگ تفریح تموم شد، برید پایین همه‌تون.

محمد افراسیابی در گفت...

سید جان خوب کار می‌کنی. راستش را می‌خواهی، من که دچار افکار انقلابی آن‌چنانی بودم، درسم را ادامه ندادم و حالا می‌بینم که کار درستی نکرده‌ام. بگذرد که جایت خالی است.
پیروز باشی!

حسين در گفت...

خدا رو شكر من كه از بودنت لحظه به لحظه خبر دارم چون تو بلاگر انجمنش خوب فعالي آفرين استاد بزرگ عزيز سيد گل... .

روزهای بی‌خاطره در گفت...

به به! سلام عرض شد. می‌بینم که مبارکه و اینا. موفق باشی. ولی حتماً نباید شاگرد اول بشی و 20 بگیری‌ها. اینقدر خودکشی نکن! ;)

SYM در گفت...

بیست کدومه بابا، چرا بهتون می‌زنید. ما همین که نیفتیم و شهریه و وقت رو به باد ندیم کفایت می‌کنه.

puya24 در گفت...

یه سوال دیگه چطوری به نظرات جواب میدید (تو بلاگر)

1explorer در گفت...

سرت به سنگ خورده ؟

هادی در گفت...

سلام.
توی گودر رؤیتتان کردم گفتم سلامی هم از اینجا عرض کنم... کل این یادداشت رو هم به نیت همین چند روزی خوندم!...
الان دوباره زنگ تفریح (البته درسی!) نشده که دوباره اعلام موقعیت کنید لااقل؟!
(:

ارسال يک نظر

» لطف کنید و درباره‌ی یادداشت بنویسید. اگر مطلب چیز دیگری‌ست، می‌توانید از فرم تماس استفاده کنید یا به symoniri روی جی‌میل، ای‌میل بفرستید.
» نظرات حاوی مطالب توهین‌آمیز -حالا به هر کسی که می‌خواهد باشد- حذف خواهند شد.
» فارسی بنویسید و برای نمایش درست آدرس وبلاگ‌تان، "//:http" را فراموش نکنید.