۰۳ اسفند ۱۳۸۷

لذت وبلاگ، آیا اصلا برنامه‌ای هست؟

بودا سخن نیکی دارد که سخت می‌توان از آن در باب سیاست‌ورزی‌ها، اخلاقیات اجتماعی و چیزهایی از این دست که در کشورمان در نهایت صورتی نومیدانه به خود می‌گیرند سود جست. در روایات بودایی داستانی‌ست از مردی که در جنگلی ناگهان به اصابت تیری از ناکجاآبادی زمین‌گیر می‌شود. دوستان و همراهان هرکدام که بر بالای سر زخمی می‌رسند سعی در شناخت امور جزیی و ریزخوانی ماجرا دارند. یکی تحقیق می‌کند تیز از کجا رها شده، یکی از خطری که این جنس چوب تیر دارد و یکی از عمق جراحت می‌گوید. بودا اما در یک کلام می‌گوید، فرد در حال جان دادن است، ابتدا تیر را در بیاورید و مداوای‌اش کنید. این سخن که شاید در نظر نخست خیلی هم بدیهی به نظر آید دقیقاً حلقه‌ی مفقوده‌ی بسیاری از صحبت‌های این روزها باشد.

خیلی راحت بگویم سی سال است که این چهارسال‌های سرنوشت‌ساز که قرار بود ایران را از این رو به آن رو بکند می‌گذرد و هنوز انگار نه انگار. در این تصور تغییر البته یک چیز همیشه کم است: تدبیر و تدبر. این داستان مرا یاد جمله‌ای می‌اندازد که روی دیوارهای مترو به نقل از امام علی یا کسی دیگری نصب شده: آگاه باش اگر ندانی به کجا می‌روی هیچ‌گاه به مقصد نخواهی رسید. این یعنی پس از سی سال برنامه‌ریزی هنوز راهی برای کاهش فشارها و دردهای‌مان پیدا نشده. این حرف گهربار همان است که بودا به نوعی دیگرش بازگفته. تا مدت‌ها که راست یا دروغ فقط نشان می‌دادیم پهلوی مسبب چه مصیبت‌هایی بود، بعد که جنگ پدید آمد، بعد که ارزش‌های دینی بواسطه‌ی پرداختن به امور دنیایی بی‌ارزش شد، بعد که… این‌ها را مسببان مشکلات قلمداد کردیم اما آیا قدمی برای از میان برداشتن دردها هم برداشته شد؟

» متن کامل‌اش را در وبلاگ نامه‌های سوشیانت هزارم به قلم امیرعباس ریاضی بخوانید.