برچسبها: وبلاگ و وبلاگستان، وبلاگهای تازه، دوستیهای نو ¦ 4 نظر ¦ بازخورد
خدمت شما عرض کنم که اگر اجازه بدهید، از این به بعد، به جای وراجی وبلاگ معرفی کنم گاهی؛ وبلاگهای تازهوارد، وبلاگهای خوب، همان ذغالهای خوب سابق. دوست ناباب هم که تا دلتان بخواهد در وبلاگستان زیاد است.
اولیش را داشته باشید تا خدمت برسم، خوراک/فیدش هم اینجاست.
نتیجهی گشتوگذار در Rssmeme.com رو در عکس زیر به اشتراک میگذارم؛ آخرین نظرات وارده در سایت و هنرنمایی چند تن از هموطنان ذکور.
اینکه چه اتفاقی افتاده و صیغه چه ربطی به نظرات سایتی مثل Rssmeme.com دارد الله اعلم. اولش فکر کردم سایت مذکور هم فید دارد و ملت همیشه در کف و خون هم مشترکش هستند، اما گویا اینطوری نیست، یعنی فید ندارد، اما ملت همچنان در کف و خون هستند.
» چرا لینک ندادم به سایتشون؟ به تو چه، بچه پر-روی…
به سلامتی و میمنت، آخرین بازماندهی ذکور امور مالی هم ازدواج کرد و شیرینی خوردیم سر صبحی. اما سیل متلک شتلک هم از صبح سر این بندهی خدا باریدن گرفته و بساطی شده.
یکی از بچهها هم این مدلی تبریک گفت: “مبارک باشه بدبخت، بیچاره. صدبار بهت گفتم نکن این کار رو، اما حالا که کردی مبارک باشه”.
چه میشود کرد، این هم مدلیست از تبریک لابد. اما چرا فکر میکنیم بد است و اَخ است اما میخواهیم تجربهاش کنیم؟ مرض داریم مگر؟
به اعتراضهای درستاش کاری ندارم که درست است و راست میگوید، همیشه گذشتهایم از حقوق هر چند کوچک شهروندیمان، اما شروع داستان “خانمها عقب- آقایون جلو” طور دیگری بود. اولش خانمها جلو اتوبوس بودند و آن تکهی تنگ ته اتوبوس، سهم آقایون بود. منتها وقتی یک سرباز احمق که کارش جمع کردن بلیط بود و مینشست کنار دست راننده، دست کرد توی پاچهی یکی از خانمها و ماجرا بیخ پیدا کرد، در یک اقدام انقلابی، داستان شد “خانمها عقب- آقایون جلو”.
» وگرنه که آن جوک معروفی که خانم قصه به شوهرش میگوید “من از جلو -بلیط- میدم، تو از عقب نده” که در نمیآمد، میآمد؟
» دوستی داشتیم که به اتوبوسهای خط انقلاب-امام حسین میگفت “پرسکاری فلان”، به فامیلی خودش، چون واقعا پرس میشدی وقتی میرفتی آن تو.
» اینها را هم محض عوض شدن حال و هوا نوشتم، دوباره بریم پایین چون از اتاق فرمان میگن زنگ تفریح تموم شد.
قبلتر نوشتم که روزهای خوب، میتوانند با کتابهای خوب و قرارهای بهتر شروع شوند. قرار خوب، شروع دوبارهی یک ورزش خاص بود با یکی از دوستان، پینگپُنگ، که بیشتر از 15 سال پیش باز هم با یک قرار -ابلهانهی دانشجویی با یک دوست دیگر- کنار گذاشتماش.
حالا شده سه هفته از قرار هفتهای دو جلسه که برای یک چاقالوی تقریبا 90 کیلویی شروع خوبیست. دوباره چوب، دوباره رویه، دوباره چسب و بوی مزخرف بنزین. خدا را شکر، گویا چسبهای مسخره را ممنوع کردهاند و به لطف تکنولوژی مدرن، دستگاههایی هم هست برای کنترل بنزین مخلوط شده با چسب.
با این چوب -که به اسم این آقاست- شروع کردهام و دنبال این رویه یا این یکی هستم که فعلا به در بسته خورده و گیر نمیآید -در بندرعباس-.
به لطف ویکیپدیا، حالا صفحهی تنیس روی میز را داریم و افسانهاش، Jan-Ove Waldner را که موتزارت تنیس روی میز لقب گرفته و اینکه پس از ناپدید شدنش از مسابقات جهانی در سال 2000 در مسابقات قهرمانی سوئد در 2006 نفر اول شده، شیر پیر.
» دیوانه بودیم به گمانم، دیوانه.
» بابای یسنا هم قول داده که میآید اما به جز آن یک جلسه که زود پیچاند دیگر رویت نشده. حالا هم که دارد برای حدود یک ماه میرود ماموریت. پایه نیستی برادر من، پایه نیستی.
» پایه نبود برای فرار از چاقی؟
