روی یکی از آیتمها در نوار سمت چپ گودر کلیک کنید، یعنی یک وبلاگ رو انتخاب کنید و بعد روی دکمهی More Datails در سمت راست و بالای فهرست یادداشتها تقه بزنید. برای همین هم هست که پیشنهاد میکنم مشترک فید وبلاگ خودتون هم باشید.
» توضیح کامل در وبلاگ گودر
در مورد بابای یسنا تصاویر رو میگذارم اینجا و در مورد خودم هم چیزی نمیگم. ستونهای بنفش یواش یادداشتهای بابای یسنا رو در وبلاگش نمایش میدهند و ستونهای صورتی (آیا، یا گلبهی؟) خواندههاش رو در گودر.
بابای یسنا بهطور میانگین 9.8 یادداشت در هفته در وبلاگش مینویسه و آخرین مطلبش رو هم که معلومه کلهی سحر نوشته.
بیشتر در ابتدای صبح گودر رو میخونه؛ حدود ساعت 7 و بیشترین یادداشتهاش رو در ساعت 11 منتشر میکنه، از من میشنوید همون موقع هم مینویسه، چون اصولا دوست داره خیلی سریع اطلاعاتش رو با دیگران به اشتراک بگذاره و در مورد انتشار اطلاعات طاقت نداره. گفتم چون این رو گودر تشخیص نمیده من از مشاهدات و مصاحبتهای حضوریم بگم که روشون رو کم کنم، دلم خنک شد.
این رو هم اضافه کنم که من رسما د… آسفالت شد از بس ایشون ناز میکرد برای نوشتن وبلاگ، شکلک دق دلی وگرنه حناق.
روزهای سهشنبه و پنجشنبه بیشتر مینویسه، و در روزهای پنجشنبه بیشتر از بقیهی روزها وبلاگ میخونه.
» یک دختر خوشگل ناز هم داره –بترکه چشم حسود و اینا-.
» عینکی هم هست تازه.
» قول و قرار میگذاره بیاد تمرین پینگپنگ اما میپیچونه هی آدم رو.
برچسبها: از بندرعباس، سینما، عکس و ویدیو، محیط کار و زندگی ¦ 3 نظر ¦ بازخورد
ما اینجا به بچههای تیم شنا میگیم “آبزیان”، چون واقعا هویت و موجودیشون بستگی کامل به آب داره و دو-زیست شدن خیلیهاشون، موقع غذا از استخر حرف میزنند و آب، بعد از برگشت از مسابقات مدتها فیلم مسابقاتشون رو دستهجمعی میبینند و تنها علاقهی دستهجمعیشون اینه: “تفاوت رکورد در استخرهای 33 متری و 50 متری”. دو هفتهی پیش رفته بودن مجتمع محمودآباد برای المپیاد ورزشی و عکسهای زیر هم حاصل دسترنج “اسی”ست که با دوربین S5 گرفته.
توضیح اینکه ترجیح دادم عکسهای شناگرها رو که مصداق کامل تبرج -و حمام عمومی مردانه- هستند نگذارم، شما هم به همین یک مشت گل و بته قناعت کنید خب (دقت تصاویر 1024*768).
عرض کنم خدمت شما که ما یک مشت سیگاری داریم اینجا که کارمون شده بود اعتراض، که توی راهرو سیگار نکشید و دودش رو نکنید توی حلق ما و اینا. بالاخره تصمیم گرفتن برای سیگاریها “اتاق سیگار” علم کنن. بعد از اون جریان، کل سیگاریهای ساختمون اطراق کردن توی “اتاق سیگار” و در اتاق هم که باز و سهم حلق ما از دود سیگار چند برابر، قدرت خدا.
خلاصه اینکه اعتراض نکنید، چون آخرش دودش فرو میره توی یه جای خودتون، کجا بود؟ آهان، چشمتون، از ما گفتن.
» کپیرایت “نکنید آقاجان نکنید” کماکان برای صاحباش محفوظ است. درست که اصحاب وبلاگستان که بنده هم در زمرهی ایشان هستم گاهی ناخنکی میزنیم به این جمله، اما صاحب دارد.
اینها، توصیههای کوچکیست برای دوستی که تازگی به فایرفاکس آلوده شده و حالا میخواهیم با گودر (همان فیدخوان گوگل) یک پله برویم بالاتر؛ برای اینکه راحتتر وبلاگهای مورد علاقهاش را دنبال کند.
1ـ به حساب گوگل وارد شو. نداری؟ در این آدرس یک حساب جدید باز کن. با ثبتنام و گرفتن یک آدرس پست الکترونیک در Gmail، که کلید ورود شما به قلمرو گوگل است، در این آدرس میتوانید ابزار و ادواتی را که در دسترسات قرار دارند ببینی.
این سریعترین راه است، اما میتوانی با ایمیلهای دیگری که از سرویسهای دیگر داری هم در گوگل حساب کاربری داشته باشی. با رفتن به این آدرس و وارد کردن ایمیلات در مثلا Yahoo و وارد کردن یک رمز به انتخاب خودت -که میتواند با رمز اصلی یکی نباشد-، حواست باشد. گوگل ایمیلی به آن آدرس میفرستد و پس از تایید، حساب گوگل فعال میشود.
2ـ هدفمان خبرخوان گوگل است؛ همان خواننده گوگل. خب، آدرساش این است. با رفتن به آدرس، چنین چیزی میبینی.
2ـ میتوانی در این آدرس ببینی که طرز کار گودر چگونه است، یا همان ویدیویی را که در صفحهی شروع قرار دارد ببین.
3ـ میرسیم به اضافه کردن فید وبلاگها. در نوار آدرس فایرفاکس آیکن فید را میبینی؟ دقت کن که روشن باشد، نارنجی باحال. یا بهترش این است که دنبال آیکنهای بزرگتری در نوار کناری وبلاگها و سایتها بگردی، معمولا در بالاترین نقطه پیدایش میکنی، گاهی هم وبلاگنویسهای خجالتی میگذارندش آن پایین-مایینها که کار خوبی نیست اصلا، حواست باشد. در تصویر زیر با رنگ زرد مضحک مشخص شدهاند.
4ـ در سمت چپ، در کادر کوچک سبز رنگ، روی Add subscription کلیک کن و آدرس فید دلخواهات را وارد کن. در شروع یادآوری میکند که تنظیمات به گونهایست که با اسکرول کردن صفحه، یادداشتها تیک “خوانده شد” میخورند و اگر تمایل داری اینگونه نباشند برو به setting و تغییرش بده. از این فعلا بگذر. چیزی شبیه به زیر را حتما میبینی.
5ـ خب راستش این قیافه، کمی آزاردهنده است. پیشنهادم این است: نصب افزونهی استایلیش و استفاده از استایل فارسی فیدخوان گوگل. میتوانی همهی استایلهای مرتبط با فیدخوان گوگل را اینجا ببینی، و توضیحات بیشتر در مورد استایل فارسی فیدخوان گوگل را بخوانی.
» اصلاش تمام شد. شروع کن به اضافه کردن فیدها، بقیهاش را هم به مرور یاد میگیری. سوال هم اگر داری بپرس.
کتابفروشها و لبوفروشها هر دو با کتاب سر و کار دارند، یکی کتاب میدهد دست مشتری و یکی لبو را میپیچد لای کتاب و میدهد دست ملت.
حالا، این شده حکایت متولیان آیتی در سازمانهای دولتی، یکیش همین شرکت خودمان. کتابفروش هستند؟ دلتان خیلی خوش استها، صد رحمت به لبوفروش، آنجا آخر کار لبو میخوری صفا میکنی، گیرم که به بهانهی کتاب رفته باشی، بگذریم.
روزهای خوب میتوانند با یک هدیه شروع شوند؛ یک کتاب خوب که مدتهاست منتظرش هستی و یک قرار بهتر.
مدتها کتاب “یک فنجان طنز تلخ” در فهرست کتابهای درخواستیم در سایت آدینهبوک بود؛ قرار بود در صورت اضافه شدن به کتابفروشی خبر بدهند اما خب، تا الان که اضافه نشده، نیازی هم نیست دیگر، نه اینکه به اضافه کردناش نیازی نباشد، نه، من دیگر نیازی به خبر اضافه شدناش ندارم.
به لطف بابای یسنا -که همیشه به من لطف دارد-، حالا کتاب اینجاست -شکلک سپاسگزاری فراوان-. طنزنوشتههای ناصر خالدیان که رفت فیلم بسازد و برگردد اما خب، به تاریخ پیوست گویا، مثل وقتی که قرار بود مهمانمان باشد در بندرعباس، اما پیچاند.
در مورد قرار چیزی نمیگویم فعلا چون ممکن است اینکاره نباشم و بعد روسیاهی بماند و من هم که کلا ذغال و باقی قضایا.
» ماموریتی برای سید
» و البته ناگفته نماند که بنده، همچنان همان آدم کتابجمعکن کتابنخوان سابق بوده میباشم، خلاص.
یک. اندر مصائب دموکراسی
بین خودمان بماند، تازگیها یک عده آمدهاند سر نافرمانی گذاشتهاند که چه معنی میدهد اینجا همیشه خدا حاکم باشد و باید انتخابات برگزار شود و این چیزها! پارلمان هم میخواهند راه بیندازند انگار.
یک گردهمآیی هم هفتهی دیگر دارند در مورد کمکردن ساعات کار حوریها، قرارگرفتن این حرفه جزو مشاغل سخت و حذف مجازات: "فروکردن چوب سوزان در ماتحت" در جهنم.
دو. وقتی خداوند فوتبال تماشا میکند!
…
خواستم جلوی تلویزیون را تی بکشم که صدای خدا در آمد: «بابا یک دقیقه داریم فوتبال نگاه میکنیمها، نمیشود بگذاری واسهی بعد؟» آمدم کنار و گفتم: «چی است آخر این؟ تازه تو که همه نتیجهها را میدانی...» حرفم را قطع کرد و گفت: «راست میگویی! کاش خدا نبودم صغرا. خیلی بد است که همه چیز را میدانم، خیلی هیجانش کمتر است. مثلاً نگاه کن، الان وییرا میدهد استانکویچ، آن هم بازی را عوض میکند جناح راست به زلاتان که توپ زلاتان هم میرود توی اوت.»من که این بازیکنها را نمیشناسم، اما انگار همانطور شد که او گفت. پرسیدم: «حالا این بازی چند چند میشود؟ آن خاکستر سیگارت را هم نریز روی زمین. دیگر بزرگ شدهای!» خدا تکانی به خودش داد و سیگارش را توی جاسیگاری خاموش کرد: «هنوز تصمیمام را نگرفتهام، اما فکر کنم کاری کنم آخر سر این آبی سیاهها دو، یک ببرند. البته امروز بدم نمیآید این ماتراتزی یک گل به خودی هم بزند، خیلی کیف میدهد.»
سه. نویسنده
…
پرسیدم: «موضوع این رمانات چیست؟ اسماش چیست؟» پک عمیقی به پیپاش زد و گفت: «حالا میخوانی میبینی. رمانی است به اسم "فرو کن، کمی بیشتر فرو کن!" دربارهی یکی از مقربین پرهیزگار الهی که در آن دنیا سالها تمایلات همجنسخواهانهی خودش را سرکوب میکرده و حالا که به بهشت آمده از خدا میخواهد به عنوان پاداش او را به "خارتاخ" [3] بفرستد تا خشنترین قاراپز آنجا صبح به صبح ترتیبش را بدهد!»[3]: خوفانگیزترین بخش جهنم که گناهکاران درجه یک در آنجا نگهداری میشوند.
» وبلاگ صغرا با تی دستهدار، به شدت مستعد تبخیر شناسایی شد، برای همین فیدش را به فیدخوانتان اضافه کنید. لینک داده بودم اما حیف است دیده نشود.
این، تکهایست از ایمیل یک دوست خیلی خوب، که مدتهای زیادیست دیگر نمینویسد و وبلاگ خودش را رسما تعطیل کرده. وقتی که چند سالی مینویسی –حتی اگر مثل من مزخرف- آنقدر دوستهای خوب داری که دلت برای نوشتنشان تنگ شود، حتی.
اما در مورد ترک وبلاگنویسی؛ راستش عین ترک وطن میمونه! جدی میگم! مخصوصا اگه بگی من میرم و دیگه پام رو هم تو این خراب شده نمیگذارم! بعد میری کشورای دیگه، اولش جذابه. میبینی نمیشه، دلت همونجایی رو میخواد که توش بزرگ شدی، آشناهای خودت و از همین کلیشهها! میدونید آخه اگه شما وبلاگنویسی رو بدون تغییر خاص بیرونی توی زندگیتون همینطوری ترک کرده باشید یا به دلیل یه تغییر کوتاه مدت که زود اثراتش تموم میشه، اونوقت چون وبلاگنویسی مدت زیادی جزو برنامهی روزمرهتون بوده و عین غذا خوردن شده براتون ترک همیشگیش خیلی سخته!
بعد از یه مدت دوست دارید برگردید، بنابراین به هر دری میزنید و وبلاگهای دیگه میسازید ولی موفق نمیشید (مگر اینکه ایدههای بکری داشته باشید)، چون دلتون یه جای دیگهست؛ همون خود قبلیتون رو میخواید، همونجایی که شخصیت مجازیتون توش رشد کرده و همون خوانندهها و آشناهای خودتون رو! اینجوری که یه وقتهایی دوست دارید به وطن برگردید و بگید من غلط کردم گفتم دیگه پام رو اینجا نمیذارم و اینا :D
خلاصه که اگه جایگزینی براش ندارید و منبعد از این هم میخواید باز مثل سابق به نت و وبلاگهای دیگه سر بزنید ترک وطن نکنید، توصیه نمیشه! :P نه که من پشیمون باشم ولی عین یه خاطرهی شیرین که مزهش هنوز زیر دندونمه، دوست دارم بازم بچشماش! ولی خوب میدونید که حرف مرغ یکیه و مرد یک پا داره، دقیقا به همین شکلی که گفتم!
» حدس زدن اینکه نویسندهاش کیست رایگان است، قابل توجه خسیسهایی که کامنت نمیگذارند.
یک چیزی هست که دلم نمیآید ننویسم. اینجا باشد محض یادآوری برای خودم. بیشتر از دو سالونیم از پارگی کذایی آشیل گذشته، اما بعد از آن روزها چیزی بیخ گلویم را میگیرد. گاهی زیاد، گاهی کم، اما مدام.
پنجشنبه بود، بعد از تهیهی کاربرگهای حسابرس سازمان و چاپ گزارشها رفتم پیش طرف و برایش توضیح دادم و با بدبختی قانع شد. چند دقیقه مانده بود به سه و اصلا حال جمعو جور کردن میز و زونکنهای باز و نامههای ولو شده را هم نداشتم؛ “باشه برای شنبه”.
خب، شنبه آمد، مثل همهی شنبهها، عیب که ندارد، خیلی هم خوب است، منتها بدیش این بود که من نیامدم، یعنی جور نشد که بیایم؛ دو ماهونیم با پای گچ گرفته خوابیدم توی رختخواب، دو تا عمل جراحی و یک پای ناقص. وقتی برگشتم محیط کلی تغییر کرده بود و به عبارتی، پنبهام خورده بود، بدجور، هنوز هم نمیدانم چطور، و هنوز هم ورق برنگشته. به درخواست خودم جابجا شدم و…
بگذریم، چون اینها اصلا مهم نیست. اما روی کارم تاثیر گذاشت، حالا هرطور شده، همه چیز را از روی میز جمع میکنم، حتی اگر دیرتر به سرویس برسم. منتها بعد از آن جریان، گاهی وقتها، بهخصوص صبحها که میخواهم خیر سرم بروم سر کار، با خودم فکر میکنم که خب، شاید این آخرین باریست که از خانه میروی بیرون، شاید دیگر به اینجا برنگردی؛ به این خانه که ساکنان دیگرش را دیوانهوار دوست داری. برمیگردم، لحافشان را مرتب میکنم، میبوسمشان و میزنم بیرون.
به خوبی یا بدیش کاری ندارم، یکجور حس است. ناگفته نماند خوب است طوری رفتار و زندگی کنم که انگاری این بار آخریست که اینجا هستم، در کنار خانواده و دوستانام، خوب است که یادم بماند. یعنی دوست دارم اینطوری زندگی کنم، منتها تا حالا که نتوانستهام.
برچسبها: زندگی، فوتبال و دیگر هیچ، فوتسال، رویایی در دوردست ¦ 4 نظر ¦ بازخورد
خب، به سلامتی تا مرحلهی دوم پیش آمدیم؛ چیزی که حسین شمس حدود یک ماه قبل در مصاحبه با سایت فیفا گفته بود، در واقع این جام جهانی میتواند یک شروع باشد برای چهار سال آینده، و میتواند شروع یک خواب عمیق دیگر باشد، مثل سال 1992.
» امیدوارم اینبار نخوابیم و با افتخار به کار بزرگ بچههای تیم فوتسال، کار خوب چهار سال گذشتهمان را ادامه بدهیم، خیلی امیدوارم.
» حرف دیگری نیست، اما هر چقدر در حمله سریع بودیم و فرصتطلب، در هنگام دفاع کند بودیم و پراشتباه. کاش همیشه مثل بازی با برزیل دفاع کنیم و مثل بازی با ایتالیا زهردار، میشود؟
بعد، به گونهای كه تابلو نشود -مثلا به هوای خاراندن تنمان- يقهمان را كمی عقب میدهيم و پا روی پا میاندازيم، به گونهای كه ران مبارکمان از شكاف دامن قلمبه بيفتد بيرون. بعد، ضعيف میشويم و اشکريزان، كه نقطه ضعف مردان -كه همانا حامی و قویتر بودن است- تحريک شود و بيايد نازمان كند و بغل. و كمكم گرمای تنمان كارساز شود و خفت طرف را بگيرد. بعد، تازه ماجرا را اينجا تمام نمیکنيم. یک لب عاشقانه میگيريم و با نگاهی معصوم و غمگين میگريزيم. بدينگونه او كه اينبار در كف مانده، خود مترصد فرصتی شده میآيد و ترتيبمان را میدهد كه اگر هم لو رفتيم ديگر واقعا مقصر اوست و لازم نمیشود يک نینی بيايد بگويد پيراهناش را از پشت دريدهای و آبرویمان نابود شود.
» همانطور که از برچسب پیداست، این فقط تکهای از یک یادداشت نغز و پارهای از یک جزوهی یحتمل کامل “اغواگری در سهسوت” است. کاملش را تا تبخیر نشده بخوانید: نامهی يک زنسان به بانو زليخا.
» اصلا این برچسب “لذت وبلاگ” چیست؟ تکههایی هستند از وبلاگهایی که میخوانم یا در خواندههای دوستان میبینم، تکههایی که لذت میبرم از خواندنشان. وقتی میبینم با کلمات چگونه میشود بازی کرد و چه چیزهایی از این بازی بیرون میآید لذت میبرم. و میخواهم با شما تقسیماش کنم، عیبی که ندارد؟
» اینجا هم کاری به داستان نداریم، آن کفن را هم بگذار توی کمد، کفن برای کار دیگریست اصولا. بازی کلمات را ببین.
نمیدانم تازگیها به پوستههای بلاگر فارسی سر زدهاید یا نه. پوستههای جدیدی به مجموعه اضافه شدهاند و چیزهای تازهتری هم در راه هستند. امروز که بالاخره بعد از دو هفته داشبورد بلاگر از زیر تیغ ادارهی مبارزه با وبلاگ درآمد آخریش را هم ویرایش کردم و حالا میشود ازش استفاده کرد.
البته غرضم تنها این نبود. این ویرایشهای سریع و پوستههای جدید را مدیون آقا مجتبی ستوده هستیم که وقت میگذارد و پوستهها را مناسب فارسینویسی میکند. شما را نمیدانم ولی من یکی که براش آرزوی سلامتی و موفقیت دارم، نه در وبلاگ و وبلاگنویسی –که فرع هستند اینها-، که در درس و کار و زندگی.
در مورد اینکه چطوری میشود یک پوسته را ویرایش کرد، متن کاملش را آماده میکنیم همین روزها و خبرتان میکنیم که دیگر اصلاح-سرخود شوید.
» اگر نمیخواهید از اخبار و پوستههای جدید بلاگر فارسی بیخبر بمانید، فید دلخواهتان را به خبرخوانتان اضافه کنید.
بعد از تعطیل شدن داشبورد بلاگر، چند تایی نظر برای یادداشتهای اینترنت هوشمند بندرعباس (یک و دو) داشتم که بعد از تایید میشود دیدشان.
توضیحات خانم یا آقای دهقانی از شرکت اینترنت هوشمند قانعکننده است به نظرم؛ اینکه اگر مبلغ روی قبض تلفن کشیده شود، مجبورند چهل درصد به مخابرات بدهند و همین، مبلغ را بالاتر میبرد.
من از شرکت اینترنت هوشمند مزاحم شما شدم میخواستم چند تا نکته را برای سایر دوستان مشخص کنم.
1- قیمت اینترنت هوشمند به ازاء هر ساعت استفاده 150 تومان است و استفاده کننده میتواند نحوهی پرداخت وجه قبض خود را تعیین نماید. (حتی زمان پرداخت)
2- مبلغ فوقالاشاره از قیمت کارت اینترنت کمتر است. در ضمن اینترنت که دارید کافی است سرچ کنید ببینید قیمت آن در تهران و سایر شهرستانها به ازاء هر ساعت 300 تومان است که دو برابر قیمت ماست.
3- در این سیستم مشترک اول از خدمات استفاده میکند بعد پولش را پرداخت مینماید (که فکر نمیکنم بشه اسمشو کلاهبرداری گذاشت که یکی از دوستان گفته ما کلاه برداریم).
4- هر فرد معترض میتواند پرینت شماره تلفن خود را از مخابرات اخذ و با میزان استفاده خود بر روی قبض کنترل کند در صورتی که بیشتر محاسبه شده باشد این شرکت همه هزینههای اخذ شده از وی را عودت خواهد داد. (زیرا میزان استفاده را سیستم ما از مخابرات استان هرمزگان دریافت میکند)
5- دوست عزیزی که 9000 ساعت قبض برای او صادر شده مبلغ قبض او باید 1350000 تومان شده باشد که با یک حساب سرانگشتی معلوم است اشتباه کرده است احتمالا 9000 دقیقه بوده که آن هم بعید میدانم در یک دوره اینقدر کار کرده باشد.اگر مشترک هزینه اینترنت خود را پرداخت نماید قطعا پاشنه در خانه او از جا کنده نخواهد شد. و اما مشترکین بدحساب که فکر میکنند زرنگ تشریف دارند و فکر میکنند میتوانند از پرداخت قبض شانه خالی کنند این شرکت به روش زیر عمل میکند:
اگر مبلغ ناچیز باشد فقط اینترنت مشترک را قطع مینماید. اگر مبلغ قابل توجه باشد علاوه بر قطع سرویس اینترنت مشترک، هزینهی قبض به علاوه 25% جریمه را به زودی در قبض تلفن خود مشاهده خواهد نمود.
در حال حاضر امکان ارسال هزینه بر روی قبض تلفن وجود دارد ولی اگر شرکت بخواهد ار چنین روشی استفاده نماید ناگزیر باید مبلغ خدمات خود را به دو برابر افزایش دهد (هزینه دریافت مبالغ توسط مخابرات 40% و طولانی بودن دوره 2 ماه یکبار باعث ایجاد مشکلات فراوانی خواهد شد که خارج از حوصله خواهد بود).
» با تشکر – دهقانی
» آدرس : بندرعباس - روبروی شهر نمایش - ساختمان سه دال - طبقه اول واحد 2
» تلفن 3340553 - 3340554
» هم پایین همون یادداشت نوشتم و هم اینجا مینویسم که یادم نره، من با توجه به روال اینجور کارها اون شرکت رو کلاهبردار میدونستم و در یک کامنت هم نوشتم که کسی اینجور قبضها رو پرداخت نکنه -که البته حذفش کردم-. حالا بابتاش عذر میخوام از بچههای اون شرکت، البته کافی نیست اما محض ماستمالی کردن قضیه عرض کردم.
» مخابرات عملا داره چه کار میکنه این وسط؟ یکبار در ابتدای راه پهنا رو میفروشه به شرکتها و سود میبره و یکبار در انتهای مسیر میایسته و چهل درصد میکشه روی همون هزینهی اینترنت که قبلا فروخته. پول چی رو میگیره؟ اجارهی مسیر گذر رو؟ خدا انصاف بده، اما این دقیقا اسماش چیه؟ میخوام بدونم که بعد دوباره عذرخواهی نکنم.
» تاکیدها هم که معلومه دیگه، یا از کمانگیر یا از بامدادی :-)
برچسبها: زندگی، فوتبال و دیگر هیچ، فوتسال، رویایی در دوردست ¦ 0 نظر ¦ بازخورد
خب، باید هم خوشحال باشم از اینکه میبینم بهترینهای ورزش مورد علاقهام -گیرم که با پای چلاق دیگر نتوانم بازی کنم- این روزها درگیر جام جهانی فوتسال هستند و تیم کشورم با افتخار در جمع بزرگان حاضر است. باید هم بابت پیروزی دیروز خوشحال باشم.
اما وقتی به خاطر اشتباهات و خطاهای کوچک، بازیهای بزرگ را از دست میدهیم خوشحالی رنگ میبازد. برای بازی با ایتالیا، وحید شمسایی -که سایت فیفا بهش لقب Skipper داده- و کشاورز را نداریم؛ دو بازیکن خوب شروعکنندهمان را، بماند که من هنوز با فرم بازی این دو تا مشکل دارم، با اینکه بازی به بازی بهتر شدهاند.
سوای بازی ترسناک بدون این دو تا، از بازی خطرناک شمارهی 10 -با آن پاسهای عمقی اشتباه و اصرار بر نگه داشتن توپ، که دیروز در دقایق آخر مصدوم هم شد- و شمارهی 11 هم نگرانم؛ بازیکنی فوقالعاده دریبلزن و نترس که پاهایش حتی از شمسایی هم چسبناکتر است و این یعنی بدبختی. دیروز در موقعیتهای عالی به جای پاس دادن فقط خودش را دید و پاهای بازکنان حریف را و دریبل کرد تا توپ را لو داد، و دوباره که توپ گرفت، روز از نو، حتی صدای هاشمزاده هم درآمد.
بازی فردا خیلی سخت است، سختتر از بازی با تیم اسپانیا و برزیل حتی. امیدوار بودم وضعیت طوری بشود که روی مساوی هم حساب کنیم -مثل بازی با چک- اما اینطوری نشد. احتمال حذفمان خیلی بیشتر از صعود است. اما امیدوارم بازیهای عالی امسال، مایهی پا گرفتن فوتسال و بیرون آمدناش از زیر سایهی نحس فوتبال باشد، خیلی امیدوارم.
» حاشیه:
» وحید شمسایی گفته “ناراحتم از اینکه در بازی با ایتالیا نیستم، اما همتیمیها -ی جایگزینام- بهتر از من هستند.” شکلک دلداری قبل از مرگ سهراب، آیا؟
» جدول گروه ایران
» در آن گروه هم حسابی جنگ و دعواست سر صعود. روسیه بعد از سقوط در دقایق پایانی بازی با اسپانیا و خوردن دو گل از راه دور که دومی را دروازهبان اسپانیا زد (نتیجه 5-2 به نفع اسپانیا)، با شکست پاراگوئه (با نتیجهی 5-4) -که انصافا پدیدهی مسابقات امسال بود و بعید هم نیست پوست اسپانیا را هم مثل ایتالیا بکند- به جدول مسابقات برگشت و در بازی آخر به جنگ آرژانتین میرود که در دورهی قبل چهارم شد. وضعیت آرژانتین و پاراگوئه خیلی شبیه به ایران است، حتما باید ببرند، و اگر هر دو ببرند بستگی پیدا میکند به تفاضل و این داستانها، وگرنه اسپانیا که صعود کرده.
» ایران سابقهی برد شیرین مقابل ایتالیا هم دارد، سال 1992 که با گلهای سعید رجبی، صادق ورمزیار و اکبر یوسفی 7-5 بردیمشان. کفش طلای آن سال رسید به سعید رجبی اما توپ طلا از دست سیدمهدی ابطحی پرید، شکلک نوستول.
» توضیح کاملاش را بابای یسنا نوشته، اما خیابان اصلی فروش فرآورده برای مدتی به خیابان “اوپک” معروف شده بود.
» این عکس، از محل اصلی فروش بنزین نیست به گمانم، مشکوک میزند به خیابان سیدجمال و چهار-راه سازمان. آیا؟
نمیدونم صفحهی مدیریت تماسهای جیمیل رو دیدهاید تا حالا یا نه –شکلک سوالهای در پیت- اما این صفحه که جیمیل به خاطرش دوباره طراحی شد و شد جیمیل 2، لینک مستقیم هم داره خدای نکرده.
» میخواستم یک برچسب ""لوسبازی" هم اضافه کنم اما فکر کنم بهتره همهی برچسبها رو عوض کنم.
برچسبها: زندگی، فوتبال و دیگر هیچ، فوتسال، رویایی در دوردست ¦ 0 نظر ¦ بازخورد
» حتی گریههای حسین شمس هم در پایان بازی نفسگیر دیروز قشنگ بود. مینویسم که تشکر کنم از بچههای تیم ملی بابت بازی عالی دیروز، بهخصوص در نیمهی اول که بیست دقیقهی تمام تیم چک توی قوطی بود، لذت بردم از فرم بازی و همکاری همهی تیم در دفاع و حمله.
» صفحهی تیم ایران، شنبه حدود ساعت 5 با برزیل، یکشنبه حدود 7 با اوکراین و سهشنبه حدود 5 با ایتالیا.
» فرندفیدی کردن قضیه.
نوشتنیها را نوشتهاند دوستان (لینک در فرندفید، شونصد نفر لایکیدهاند و n تا هم کامنت دارد، به خدا) و کارد هم که بزنی خونشان در نمیآید. اما هیچ کس به حال نویسندهی فلکزدهی یادداشت زیباترین روش شوهرداری (قسمت اول) فکری نمیکند چرا؟ آخر این چه رسم مسلمانیست که شما دارید؟ این همه مشکل روحی-جسمی-فرهنگی-خانوادگی در یک بدن آخه؟
اصلا مشخص نیست که نویسنده مرد است یا زن، خدای نکرده نویسندههای مقالات کیهان اسم ندارند؟ اگر مرد است و متاهل هم هست نویسندهی مقالهی کذایی، خب به دادش برسید، از دست رفت کلا اینکه. بندهی خدا، مثل اینکه خیلی بهش سخت میگذره –یا گذشته یا قراره بگذره- زندگی زناشویی. باور نمیکنی؟ هر دو قسمت را بخوان پس، چه مقدمهای هم چیده برای حکایتاش.
» د لامصب پا بده، این بدبخت کلا از دست رفت که.
زيرا انسان بیایمان، باوری به رفتارهای اخلاقی و دور از شئونات زناشویی نخواهد داشت و چون به قيامت و حساب و كتاب عقيده ندارد ممكن است به شوهر خيانت كند و با ديگری جمع شود. و لذا هم در زندگی خصوصی و هم در زندگی اجتماعی و تربيت فرزندان بر پايهی اصول ايمانی خيانت میكند و زندگی خانوادگی را به تباهی میكشاند.
» این یکی آخر تناقض است که. تاکیدها هم مثلا از کمانگیر :-)
» کیهان میخونی؟ خاک عالم.
» شده حکایت دایناسورها و پا ندادن دایناسور مونث و انقراض نسل، آیا؟
برچسبها: زندگی، فوتبال و دیگر هیچ، فوتسال، رویایی در دوردست ¦ 0 نظر ¦ بازخورد
خب، اول اینکه یادداشت قبلی اصلا قرار نبود شنبه منتشر شود و دلیلاش هنوز مشخص نشده که چرا. بازی دیروز بود و یادداشت هم میبایست دیروز استاد میشد.
گویا بالاخره حضرات آقایان در سازمان عریض و طویل صدا و سیما-ن- هم خبردار شدند که چند روزیست جام جهانی فوتسال شروع شده و دیروز بازی ایران-لیبی از شبکهی سه پخش شد. اما یک اینکه گزارشگر فوتسالی نداریم و پیمان یوسفی به جای گزارش بازی در نیمهی دوم، تاریخچهی بازیهای فوتسال را مرور کرد و بعد از آن هم بازیهای ایران در مسابقات آسیایی. اینکه چه ربطی به بازی داشت را باید از خودش پرسید، اما اینکه پیمان یوسفی* و یحتمل در روزهای بعد سایر دوستان و همپیماناناش، چه ربطی به فوتسال دارند را از چه کسی بپرسیم؟
حکایت این میل به ایجاد اسطوره و کاریزما هم حکایت غریبیست در فوتسال، آقای شمس مدتی وحید شمسایی را به تیم ملی دعوت نمیکند به بهانهی –بهجا و درست- شرکت نکردن در کار دفاعی و تیمی. راست هم میگفت بندهی خدا، وحد شمسایی به ندرت به عقب برمیگردد و در دفاع شرکت میکند و از طرف دیگر خیلی کم پاس میدهد؛ در واقع پاهای چسبناکی دارد و دوست دارد دریبل بزند و شوت.
در زمانی که وحیدخان در اردوی تیم ملی نیست، تیم نتایج خوبی نمیگیرد و این بهانهایست برای بازگشتاش. اما همچنان در بر همان پاشنه میچرخد؛ وحید دفاع نمیکند و کم پاس میدهد، مثل بازی دیروز که به عقیدهام چندان خوب هم بازی نکرد.
یک ایراد وحشتناک دیگر را هم بنویسم و بروم: بازی شمارهی 4 ایران. بازیکنی که با دیدن بازیش، خیلی راحت حدس زدم یک توپپلاستیکیباز حرفهای بوده و بعد پایش به فوتسال باز شده، مثل اکثر فوتسالیها. منتها این یکی عادتهای پلاستیکیاش را هم آورده با خودش. عقب زمین میایستد و توپ پخش میکند؛ میدهد به چپ، میگیرد، میدهد به راست. این روش، در تیم برزیل هم در برابر تیم ژاپن و جزایر سلیمان در لحظاتی از بازی اجرا شد، اما وقتی که برزیل خدا تا گل جلو بود. روش منسوخیست و باعث آرام شدن بازی میشود و به درد بازی با تیم بهنسبت بستهای مثل لیبی نمیخورد. وقتهایی که این بازیکن –که ایرادش برمیگردد به فرم بازیش وگرنه بازیکن خوبیست و فوقالعاده دونده و پاسور- و وحید شمسایی همزمان داخل زمین بودند ایران مشکل پیدا میکرد؛ یکی بازی را عقب نگه میداشت و مدام پاسهای عرضی میداد و یکی اصلا پاسهای عرضی نمیداد و فقط شوت میزد، یکی ذاتا بازیکن دفاعی بود و یکی اصلا با دفاع کردن میانهای نداشت. به طور حتم در بازی با تیمهای بزرگتر مثل ایتالیا و برزیل مشکلات اساسی خواهیم داشت.
تا یادم نرفته، این سانتر در فوتسال چه معنیای دارد؟ تاکتیک جدید است یا دانش فنی کم مربیمان باعث چنین حرکات عجیبی میشود؟ اصولا توپ فوتسال اسماش “توپ تنبل” است؛ یعنی اینکه طوری ساخته شده که زیاد از روی زمین بلند نشود، موقع خوردن به زمین پله نشود و خلاصه برای بازی روی زمین ساخته شده.
*این آقای پیمان یوسفی که حالا با کولهباری از تجربه فوتسال هم گزارش میکند حتما خاطرش هست روزهای اولی را که ساعت 11 صبح در شبکهی تهران فوتبال مرده گزارش میکرد و دیوید بکام را تلفظ میکرد “دیوید بَکهام”. من که یادم هست اگر خودش به یاد ندارد.
» برای فوتسال زیاد میشود وراجی کرد، اما باشد برای بعد. اگر حوصلهی کسی سر نرود، در مورد اصرار الکیمان در انتخاب بازیکنهای “فوق تکنیکی” هم چند خطی مزاحم میشوم.
راستش، این درست که بنده علیرغم بیشتر از 20 سال آزگار دویدن دنبال انواع توپهای پلاستیکی، لاستیکی، چرمی، چهلتیکه و یکتیکه -دوتیکه مال شناست خره- و درنوردیدن نیمی از سالنهای ورزشی تهران به همراه دوستان و اهالی محترم خانوادهی رجبی، هیچ … نشدم و آخر هم به دلیل پارگی آشیل، همزمان با کفشهایم کلا آویخته شدم -از اولش هم کلا آویزان بودم، مثل حتی شما دوست عزیز-، اما این اصلا دلیل نمیشود که هنوز دیوانهوار فوتسال را بر فوتبال مضحک ترجیح ندهم، از ما گفتن.
غرض اینکه چند روزیست جام جهانی فوتسال در برزیل شروع شده و ایران در بازی اول با اینکه شروع طوفانی و محشری داشت اما نتوانست برتری سه هیچ در مقابل اسپانیا را حفظ کند و بازی با نتیجهی مساوی سه-سه تمام شد. حتی در تلاشی مذبوحانه، میخواستم بازی ایران-اسپانیا را بهطور زنده گزارش کنم اما بیچاره مرد.
امروز هم حدود ساعت هفتونبم بعدازظهر به وقت ایران –حالا گیرم یک مقداری اینور و اونور-، بازی ایران-لیبی را از دست ندهید. شبکهی سه را هم بیخیال شوید، وقتی حضرات سازمان صدا و سیما-ن- دو دستی چسبیدهاند به این چند تا تیم ضد فوتبال قرمز و آبی. Rai Sport بازیها را زنده پخش میکند، به جای جوادجون، عادلجون و جونهای دیگر هم یک مشت آلفردو و جوزپه که فوتسالی هم هستند لابد گزارش میکنند -چه بهتر-، که البته مهم نیست، فوتسال را بدون صدا باید دید.
» مدخل بازیها در ویکیپدیا
» صفحهی ایران در سایت بازیها

