روزهای خوب میتوانند با یک هدیه شروع شوند؛ یک کتاب خوب که مدتهاست منتظرش هستی و یک قرار بهتر.
مدتها کتاب “یک فنجان طنز تلخ” در فهرست کتابهای درخواستیم در سایت آدینهبوک بود؛ قرار بود در صورت اضافه شدن به کتابفروشی خبر بدهند اما خب، تا الان که اضافه نشده، نیازی هم نیست دیگر، نه اینکه به اضافه کردناش نیازی نباشد، نه، من دیگر نیازی به خبر اضافه شدناش ندارم.
به لطف بابای یسنا -که همیشه به من لطف دارد-، حالا کتاب اینجاست -شکلک سپاسگزاری فراوان-. طنزنوشتههای ناصر خالدیان که رفت فیلم بسازد و برگردد اما خب، به تاریخ پیوست گویا، مثل وقتی که قرار بود مهمانمان باشد در بندرعباس، اما پیچاند.
در مورد قرار چیزی نمیگویم فعلا چون ممکن است اینکاره نباشم و بعد روسیاهی بماند و من هم که کلا ذغال و باقی قضایا.
» ماموریتی برای سید
» و البته ناگفته نماند که بنده، همچنان همان آدم کتابجمعکن کتابنخوان سابق بوده میباشم، خلاص.

1 نظر:
خدا می داند چند تا کتاب نخوانده دارم. همه اش یادگار آن وقتهاست. حیف. چه قدر روزهای خوب زود می گذرد.
ارسال يک نظر
» لطف کنید و دربارهی یادداشت بنویسید. اگر مطلب چیز دیگریست، میتوانید از فرم تماس استفاده کنید. گوشهی وبلاگ پیدایش میکنید.
» نظرات حاوی مطالب توهینآمیز -حالا به هر کسی که میخواهد باشد- حذف خواهند شد.
» فارسی بنویسید و برای نمایش درست آدرس وبلاگتان، "//:http" را فراموش نکنید.