یک چیزی هست که دلم نمیآید ننویسم. اینجا باشد محض یادآوری برای خودم. بیشتر از دو سالونیم از پارگی کذایی آشیل گذشته، اما بعد از آن روزها چیزی بیخ گلویم را میگیرد. گاهی زیاد، گاهی کم، اما مدام.
پنجشنبه بود، بعد از تهیهی کاربرگهای حسابرس سازمان و چاپ گزارشها رفتم پیش طرف و برایش توضیح دادم و با بدبختی قانع شد. چند دقیقه مانده بود به سه و اصلا حال جمعو جور کردن میز و زونکنهای باز و نامههای ولو شده را هم نداشتم؛ “باشه برای شنبه”.
خب، شنبه آمد، مثل همهی شنبهها، عیب که ندارد، خیلی هم خوب است، منتها بدیش این بود که من نیامدم، یعنی جور نشد که بیایم؛ دو ماهونیم با پای گچ گرفته خوابیدم توی رختخواب، دو تا عمل جراحی و یک پای ناقص. وقتی برگشتم محیط کلی تغییر کرده بود و به عبارتی، پنبهام خورده بود، بدجور، هنوز هم نمیدانم چطور، و هنوز هم ورق برنگشته. به درخواست خودم جابجا شدم و…
بگذریم، چون اینها اصلا مهم نیست. اما روی کارم تاثیر گذاشت، حالا هرطور شده، همه چیز را از روی میز جمع میکنم، حتی اگر دیرتر به سرویس برسم. منتها بعد از آن جریان، گاهی وقتها، بهخصوص صبحها که میخواهم خیر سرم بروم سر کار، با خودم فکر میکنم که خب، شاید این آخرین باریست که از خانه میروی بیرون، شاید دیگر به اینجا برنگردی؛ به این خانه که ساکنان دیگرش را دیوانهوار دوست داری. برمیگردم، لحافشان را مرتب میکنم، میبوسمشان و میزنم بیرون.
به خوبی یا بدیش کاری ندارم، یکجور حس است. ناگفته نماند خوب است طوری رفتار و زندگی کنم که انگاری این بار آخریست که اینجا هستم، در کنار خانواده و دوستانام، خوب است که یادم بماند. یعنی دوست دارم اینطوری زندگی کنم، منتها تا حالا که نتوانستهام.

0 نظر:
ارسال يک نظر
» لطف کنید و دربارهی یادداشت بنویسید. اگر مطلب چیز دیگریست، میتوانید از فرم تماس استفاده کنید. گوشهی وبلاگ پیدایش میکنید.
» نظرات حاوی مطالب توهینآمیز -حالا به هر کسی که میخواهد باشد- حذف خواهند شد.
» فارسی بنویسید و برای نمایش درست آدرس وبلاگتان، "//:http" را فراموش نکنید.