۲۴ مهر ۱۳۸۷

لذت وبلاگ، نامه به زلیخا

بعد، به گونه‌ای كه تابلو نشود -مثلا به هوای خاراندن تن‌مان- يقه‌مان را كمی عقب می‌دهيم و پا روی پا می‌اندازيم، به گونه‌ای كه ران مبارک‌مان از شكاف دامن قلمبه بيفتد بيرون. بعد، ضعيف می‌شويم و اشک‌ريزان، كه نقطه ضعف مردان -كه همانا حامی و قوی‌تر بودن است- تحريک شود و بيايد نازمان كند و بغل. و كم‌كم گرمای تن‌مان كارساز شود و خفت طرف را بگيرد. بعد، تازه ماجرا را اينجا تمام نمی‌کنيم. یک لب عاشقانه می‌گيريم و با نگاهی معصوم و غمگين می‌گريزيم. بدين‌گونه او كه اين‌بار در كف مانده، خود مترصد فرصتی شده می‌آيد و ترتيب‌مان را می‌دهد كه اگر هم لو رفتيم ديگر واقعا مقصر اوست و لازم نمی‌شود يک نی‌نی بيايد بگويد پيراهن‌اش را از پشت دريده‌ای و آبروی‌مان نابود شود.

» همانطور که از برچسب پیداست، این فقط تکه‌ای از یک یادداشت نغز و پاره‌ای از یک جزوه‌ی یحتمل کامل “اغواگری در سه‌سوت” است. کاملش را تا تبخیر نشده بخوانید: نامه‌ی يک زن‌سان به بانو زليخا.

» اصلا این برچسب “لذت وبلاگ” چیست؟ تکه‌هایی هستند از وبلاگ‌هایی که می‌خوانم یا در خوانده‌های دوستان می‌بینم، تکه‌هایی که لذت می‌برم از خواندن‌شان. وقتی می‌بینم با کلمات چگونه می‌شود بازی کرد و چه چیزهایی از این بازی بیرون می‌آید لذت می‌برم. و می‌خواهم با شما تقسیم‌اش کنم، عیبی که ندارد؟

» اینجا هم کاری به داستان نداریم، آن کفن را هم بگذار توی کمد، کفن برای کار دیگری‌ست اصولا. بازی کلمات را ببین.