۱۵ بهمن ۱۳۸۶

شاید روزی دیگر

راستش، مانده بودم که آیا می‌شود با فس‌فس کردن از دعوت فواد فرار کرد یا نه که عرفان یادم انداخت که عمرا. پس می‌نویسم تا هم یادم باشد که کتاب برای خواندن است -نه لب طاقچه- و هم اینکه به عنوان آدمی که در همه‌ی عمرش پنجاه تا کتاب هم نخوانده کمی قپی در کنم که آره، ما هم می‌دانیم کتاب با لبو فرق دارد.

- بهترین داستان‌های کوتاه گابریل گارسیا مارکز -با ترجمه‌ی احمد گلشیری- که تا نیمه‌اش را خواندم و حالم به هم خورد از این همه روایت تلخ و تاریک. انگار که مارکز هم در ایران زندگی می‌کرده وقت نوشت داستان‌هاش یا حداقل، روایت‌هاش به گونه‌ای پیش‌بینی حال و روز فعلی کشور ماست. خلاصه با این بهانه کتاب رفت سر طاقچه.
- زنده‌ام که روایت کنم -با ترجمه‌ی کاوه میرعباسی- که معلوم نیست چه وقت از مقدمه‌اش بروم جلوتر.
- تاریخ طنز در ادبیات فارسی، نوشته‌ی دکتر حسن جوادی
- بحر طویل‌های هدهدمیرزا، از استاد مرحوم ابوالقاسم خان حالت -خدا رحمت کنه جمیع رفتگان رو- که گاهی ناخنکی می‌زنم و حالی می‌برم، اما همچنان نیمه‌کاره مانده.

چند تای دیگری هم هست که با بهانه و بی‌بهانه نیمه‌کاره رها کرده‌ام و کم اورده‌ام. اما مهم‌ترین‌شان نهج‌البلاغه است که دوست دارم تا آخرش را بخوانم -و اگر هم فهمیدم که چه بهتر- اما امان از این تنبلی زیاد، امان.
برای ادامه هم نخ را می‌سپرم دست آقا امیرعباس ریاضی، آقا مهدی حکیمی، نیما خان اکبرپور عصیان، آن یکی نیما و گوشزد عزیز.

» تازه‌شم، پر-رو پر-رو پریروز رفتم و چند تا کتاب دیگه هم خریدم، آخه کتابخونه‌مون یک کم جای خالی داشت، هم‌چین منظره‌‌ی خوبی نداشت. خدا شفا بده، آمین.