۲۶ اسفند ۱۳۸۵

باز هم بهار

همیشه این موقع که می‌شه خیلی‌ها به چیز خوردن و عبرت گرفتن از گذشته می‌افتن و برنامه‌ریزی‌های توپ آن‌چنانی که خود خدا هم توی دفترچه‌ش نداره معمولا در همین روزهای پایان سال رو می‌شه؛ مثلا قبولی دکترای پیوسته از اول نهضت سوادآموزی. اما پایان سال که می‌شه به جای آفرین‌های آن‌چنانی، غلط‌هاست که خورده می‌شه -یعنی به غلط خوردن می‌افتیم یه‌جورایی- و دفترچهِ نو خریداری می‌شه و ایده‌های بکر و تازه رو می‌شه.


اما از اون‌جایی که این‌روزها دروغ سیزدهِ خداحافظی مد شده، اومدم بگم در اینجا رو تخته می‌کنم و این حرف‌ها، که دیدم اینجا درش تخته هست همین الان هم و اگر بنویسم، فقط و فقط خودم رو ضایع کردم ولاغیر. روی همین حساب برای کم نیاوردن هم که شده سال نو رو پیشاپیش تبریک می‌گم و برای همهِ دوستان (ایضا خانواده‌های محترم‌شان) آرزوی سالی خوش و لبریز از عافیت و امنیت آرزو دارم. امیدوارم طرح‌ها و ایده‌های بکرتون عملی بشه -نه اینکه معتاد بشین خدای نکرده‌ها، نه- و آخر سال جوجهِ نشمرده نمونه لای دفترچه‌تون که خوبیت نداره یه‌جورایی.


راستش همین ِ همین هم که نه، برای مدتی -یک‌اَش افتاده، یک روز، یک هفته، یک ماه...- به خاطر درگیری‌های کاری پایان سال، نمی‌نویسم، برای پکیدگی‌اَم هم شاهد دارم. اما هستم -نشون به اون نشون که لینک‌دونی به‌روز می‌شه-. عمرا هم نمی‌روم پی کارم :-)
» تریپ جوانگرایی: من می‌رم کنار که جا برای رشد جوون‌ها باز شه. البته به این تریپ، تریپ حرف مفت هم گفته می‌شه در ادبیات خیلی نوین.
» خوب شد این پیمان رو دارم وگرنه چه گِلی باید به سر می‌گرفتم خدا می‌داند.

یک خواهش، برای یادداشت‌ها عنوان بگذارید

یکی از معضلاتی که برای اشتراک خوانده‌های گوگل وجود دارد، این است که خیلی از مطالب وبلاگ‌ها عنوان ندارد. این‌طوری گوگل‌ریدر چند کلمهِ اول متن را به جای عنوان مطلب می‌گیرد و در خیلی از موارد چیز بی‌معنی و مبهمی از کار در‌می‌آید. لطفا برای یادداشت‌های‌تان عنوان بگذارید تا ما هم بی‌نصیب نمانیم، قربان شما.
+ نمونهِ بزرگ این‌جور نوشتن، وبلاگ زن‌نوشت (+)، ملاحسنی (+) و سیبیل‌طلا (که البته به تازگی عنوان هم می‌گذارد برای مطالبش).


پی‌نوشت: البته زن‌نوشت بیشتر وقت‌ها سه‌نقطه می‌گذارد که بهتر از هیچی‌ست، اما مفهومی ندارد و به درد اشتراک‌گذاری نمی‌خورد متاسفانه.

۲۳ اسفند ۱۳۸۵

تا سیصد نشه بازی نشه!

البته سن من قد نمی‌دهد به اکران قیصر، اما جایی خواندم که زمان اکرانش جنجال‌ها به پا کرد و نقدها نوشتند و مخالفانی داشت و موافقانی و ایرادهای زیادی هم بر قیصر گرفتند. یکی از همین ایرادها این بود که چرا قیصر به پلیس مراجعه نکرد و خودش سر-خود تصمیم به انتقام گرفت، مگر مملکت قانون ندارد و این حرف‌ها. استاد پرویز خان دوایی هم نوشت که، این قصهِ آدمی‌ست که به پلیس مراجعه نکرد و خودش تصمیم گرفت به انتقام، که اگر پیش پلیس می‌رفت می‌شد داستان دیگری و فیلم دیگری.


حالا حکایت فیلم سیصد و داستان اعتراض به سبک ایرانی و موافقت‌ها و مخالفت‌هایش هم شده حکایت همان نقدها و ایرادها. این، یک داستان دیگر است و قصهِ پیشرفت کشور و دل‌سوزی دانش‌آموختگان برای آینده، داستانی دیگر. لطف کنید در هم مخلوط‌شان نکنید. خوشحال هم نشوید که دارد باب مخالفت با صفحهِ مخصوص بمب گوگلی باز می‌شود، همین جملات یعنی اینکه هنوز آستانهِ تحمل پایینی داریم برای شور و مشورت و کار گروهی -یعنی همین که اسم مخالفت می‌گذاریم روی حرف‌های دیگران-. اکثریتی، روی کار گروهی به این شکل توافق دارند و دارند کار می‌کنند، چه کاری؟ هر کاری که از دست‌شان بیاید -حتی اگر یک لینک و یک کلیک باشد-، و اقلیتی هم نظری مخالف اکثریت دارند، همین! به‌ش وویگولنزج اختلاف عقیده.


بحث این نیست که ایران باستان، حکمرانان کشورگشایی نداشته که دنبال خاک روی خاک انباشتن نبوده‌اند، که برعکس، بوده‌اند و در این راه چه خون‌ها هم که نریخته‌اند و چه کارها که نکرده‌اند. اما چرا باید فیلمی در کمتر از چند ماه نوشته و ساخته و اکران شود؟ آن هم در مرکز صنعت سینما که مهم‌ترین ابزارشان، برنامه‌ریزی درست برای تولید، تبلیغ و اکران است. چرا باید چنین فیلمی، در چنین روزهای پرالتهابی اکران شود؟ نمی‌شود گفت بی‌برنامه، به نظرم برنامهِ خوبی هم دارند برایش.


بعضی از دوستان استناد کرده‌اند به نظرات منفی منتقدان و اینکه فیلم، سوای جلوه‌های ویژه چیز دیگری ندارد و تبدیل می‌شود به یک شکست تجاری و از یاد می‌رود. اول، این فیلم اصلا برای در یاد ماندن نیامده، فیلمی که با این عجله ساخته می‌شود برای یک تاثیر و تهییج آنی ساخته شده و همین که تبدیل شده به سومین افتتاحیهِ برتر سینما، یعنی تاثیر لازم را داشته. دوم، چند تا فیلم می‌شناسید که هم منتقدها، و هم تماشاگران عام، نظرشان با هم یکی بوده؟ واقعیت این است که جز در موارد معدود، تماشاگران نظری صد-درصد مخالف منتقدان دارند.

300 the movie, 300 the movie

۲۰ اسفند ۱۳۸۵

ویجت 300 برای بلاگر جدید

اگر از بلاگر جدید استفاده می‌کنید به‌طور حتم با ویجت‌ها هم آشنا هستید. بهرام خان مراوندی زحمت کشیده و چند تا ویجت برای بلاگر جدید نوشته که یکی‌ش مربوط به فیلم 300 است. توضیحات کامل را در وبلاگ بهرام شهر بخوانید و استفاده کنید.


300 the movie, 300 the movie, 300 the movie, 300 the movie

۱۷ اسفند ۱۳۸۵

نمردیم و تروریست هم شدیم به سلامتی!

گاهی با تکنوراتی، لینک‌هایی را که به اینجا داده می‌شود چک می‌کنم محض اقدامات تلافی‌جویانه، تا این‌که چند روز پیش به این یکی برخوردم. جل‌الخالق، آدم باحالی به این‌جا لینک داده و گفته بنده تروریست هستم -درست فهمیدم دیگه، معنی یک چیزی شبیه به همینه؟- و به سرعت هم صفحه را بسته و رفته، این‌که از مونیتور هم دور شده که نترکد هنوز معلوم نیست، اگر هم ترکیده باشد آدمی‌زاد که جعبه سیاه ندارد که، بگذریم.
» بنده همین‌جا اعلام می‌کنم که طرف، غِلَط می‌کِنه.

با سیصد چه کنیم؟

از قرار معلوم فیلم سیصد، از فردا اکران می‌شود، با آن تصویر وحشتناکی که از ایرانی‌ها با خودش می‌آورد. خالق ایدهِ بمب گوگل arabian gulf، پیشنهاد راه‌اندازی یک بمب گوگلی داد، لطف کنید بخوانیدش و لینک بدهید.
»‌ یادداشت نیما اکبرپور: یونانی‌های خوش‌تیپ، ایرانی‌های وحشی!

300 the movie, 300 the movie, 300 the movie, 300 the movie

۱۶ اسفند ۱۳۸۵

احساس خوب

احساس خوب، می‌تونه آزادی سی‌وسه یار پرستو باشه؟ خب، البته اینم احساس خوبی‌ست اگر بشه، و امضای ما هم شاید کمک کنه. اما، احساس خوب می‌تونه حتی این باشه که بعد از نزدیک یک سال که نمی‌تونستی درست راه بری و از پله‌ها، با وضعیت دلخراش و جان‌سوز -تریپ احساس هم‌دردی‌تون کجا رفته پس؟- یک‌وری می‌رفتی بالا، حالا بتونی از پله‌ها بدوی بری بالا. اصلا هم مهم نیست که مامور حراست به‌ت نگاه عاقل اندر سفیه بکنه، اصلا. چرا؟‌ چون چشم‌هاش اینطوریه مثل اینکه، گویا، یحتمل، شاید، حالا...

وبلاگ‌ها می‌میرند اما وبلاگ‌نویس‌ها چه؟

دیگر به گمانم عادت کرده‌ایم به اینکه وبلاگ‌نویسی، بعد از مدتی نوشتن، حالا با بهانه یا بی‌بهانه، دیگر ننویسد. وبلاگ‌هایی هستند که مدت‌هاست به حال نزار افتاده‌اند یک گوشه و صاحبشان هیچ خبری ازشان نمی‌گیرد. این‌ها، وبلاگ‌های مرده هستند. ارزش چندانی هم ندارند الا آرشیوشان محض یادآوری خاطرات، همین. به‌خصوص که مثل این وبلاگ، پر باشد از خزعبلات -این رو نوشتم برای اینکه یک‌سری‌ها دلگیر نشوند-. اما وبلاگ‌نویس‌ها چطور؟ چه اتفاقی برای‌شان می‌افتد؟

 

خیلی پیش آمده وبلاگ‌نویسی بی‌خبر ننویسد، یکی‌ش همین علیرضا تمدن که مدت‌ها نبود و بعد هزار سال یادش آمد که بدون خداحافظی رفته، برگشت و نوشت و خداحافظی کرد و رفت. اوضاع وبلاگ‌نویس‌های داخلی که دستی هم در سیاست دارند کمی فرق دارد. وقتی یکی بی‌خبر غیب‌اَش می‌زند، اگر دوستی‌ای هم باهاش داشته باشی کم‌کم نگران‌اَش می‌شوی که نکند جایی، گیر نوشته‌های وبلاگش باشد، آن‌هم بی‌خبر. دردناک است، در کشور ما که آدم‌ها برای کارهاشان و کرده‌هاشان حتی ازشان سوال نمی‌شود تو می‌ترسی که دوست‌اَت، دوست نادیده‌اَت گیر نوشته‌های وبلاگ‌اَش باشد، نوشته‌هایی که فقط درگیری‌های ذهنی و خواسته‌های باطنی و قلبی‌ش است. بد گرفتاریم اینجا.
» بگذریم، این‌ها را نوشتم برای دوست خوبم مسعود برجیان که مدت‌هاست عطا و لقای وبلاگستان را بخشیده به من و شما و ازش خبری نیست.

 

» اما حال و روز علی آقای قدیمی، از روزی که بیژن -ماشین علی قدیمی اینا- را واگذار کرد به هم ریخت، دامین‌اَش منقضی شد و خودش هم که معلوم نیست کجاست الحمدلله :-)

۱۴ اسفند ۱۳۸۵

عذرخواهی به خاطر اشتباه

راستش دیروز، بعد از چند روز به آمار وبلاگ نگاه می‌کردم که یی‌هو متوجه افزایش شدید‌اللحن بازدیدکننده‌ها شدم، چیزی که بی‌سابقه بود. page view از مثلا حداکثر سیصد رسیده بود به بالای ششصد و اصلا قابل قبول نبود که این‌همه بازدید داشته باشه اینجا. امروز کشف کردم جریان چیه. پوستهِ کوبریک رو وقتی داشتم اصلاح می‌کردم برای مدتی -حدود یک هفته‌ای شد- روی وبلاگ خودم بود و بعد گذاشتیم برای دانلود. سوتی بنده، کارها رو خراب کرد؛ من یادم رفت کدهای گوگل‌آنالیتیک را بردارم.


امروز فهمیدم جریان چیه، پوسته رو اصلاح و اون شمارشگر رو حذف کردم، اما خب، شرمندگی رو که نمی‌شه از بین برد. اینجا نوشتم که هم اعتراف کنم یک کم سبک بشم و هم، اگر دوستی اون پوسته رو دانلود کرده شاید بخونه و اصلاحش کنه. من، باز هم عذر می‌خوام.

یک امضا برای آزادی، حداقل کار

حداقل کاری که در شرایط فعلی از دست‌مان برمی‌آید یک امضاست.
» کمپين رهايی فعالان جنبش زنان از زندان


این دادخواست فرستاده می‌شود به:
محمود هاشمی شاهرودی رييس قوه قضاييه
غلامعلی حداد عادل، رييس مجلس شورای اسلامی


موضوع دادخواست:
فراخوان برای درخواست آزادی بی‌قيدوشرط مدافعان حقوق زنان که در تاريخ 13 اسفند 1385 دستگير شدند.


متن دادخواست:
ما، امضا کنندگان زير، نگرانی عميق خود را نسبت به آزار، پيگرد و بازداشت مدافعان حقوق زنان در ايران اعلام می‌داريم. ما به ويژه، از دستگيری 38 تن از فعالان زنان در روز 13 اسفند 1385 در تهران در خلال يک تجمع مسالمت‌آميز در مقابل دادگاه انقلاب اسلامی نگران و هراسانيم. علاوه بر آن خبر به کارگيری خشونت‌های بی‌سبب و غير موجه توسط پليس امنيت ملی عليه تجمع‌کنندگان، که منجر به وارد آمدن آسيب‌های جسمانی به آنان شده، موجب نگرانی جدی است.


طبق ماده 27 قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران اعلام می‌دارد که "تشکيل اجتماعات و راه‏پيمايی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است". اين زنان با تجمع مسالمت‌آميز خود در صدد اعلام همبستگی با 5 تن از اعضای ديگر جنبش زنان بودند که برای حضور در يک تجمع آرام در خرداد 85 محاکمه می‌شدند.


ما خواستار امنيت، سلامت و آزادی بی‌قيد و شرط همه افراد دستگير شده، ;در تجمع مسالمت آميز در مقابل دادگاه انقلاب اسلامی‌ در تاريخ 13 اسفند 1385در تهران، از جمله افرادی‌ که در ذيل اسمشان آورده شده، هستيم.


نوشين احمدی خراسانی- پروين اردلان- ناهيد کشاورز- محبوبه حسين‌زاده- محبوبه عباسقلی‌زاده- نيلوفر گلکار- پرستو دوکوهکی- مريم ميرزا- مريم حسين‌خواه- ناهيد جعفری- مينو مرتاضی- فاطمه گوارايی- شهلا انتصاری- سوسن طهماسبی- آزاده فرقانی- ژيلا بنی‌يعقوب- ناهيد انتصاری-آسيه امينی- شادی صدر- ساقی لقايي- ساغر لقايی- الناز انصاری- سارا ايمانيان- جلوه جواهری- زارا امجديان- زينب پيغمبرزاده - نسرين افضلی- مهناز محمدی- سميه فريد- فريده انتصاری- رضوان -مقدم- سارا لقمانی

۱۳ اسفند ۱۳۸۵

سالنامهِ هجری خورشیدی- ویرایش نخست

آقای بهرام مراوندی را با الحاقیهِ فارسی‌ساز فایرفاکس شناختم. اگر شما هم از اعضای خانوادهِ رو به گسترش فایرفاکس هستید، مطالب خواندنی‌ش را از دست ندهید، از ما گفتن. نکته‌هایی که دربارهِ سفارشی کردن فایرفاکس می‌نویسد راهنمای خوب و کاملی‌ست، اما چیزی که می‌خواهم به‌ش اشاره کنم سالنامه ِ هجری خورشیدی‌ست که پیشنهاد می‌کنم توضیحات کامل را در وبلاگ خودش بخوانید.


البته به پیشنهاد خودش و سمج‌بازی من، قرار است از این به بعد نکات و ترفندهایی را هم دربارهِ فارسی کردن بلاگر جدید -مثل تاریخ پست‌ها و کامنت‌ها- بنویسد که امروز اولی‌ش را نوشته؛ یک پوسته برای بلاگر جدید به همراه تاریخ فارسی.

چه می‌کنه این مجلس شورای اسلامی

گویا بالاخره خون بچه‌های محلهِ بهارستان به جوش آمده از دست معجزهِ هزاره‌ها و نامهِ احضارش آماده شده. البته امیدوارم متن تغییر نکند و دچار جرح و تعدیل نشود و یا مجلسی‌ها کوتاه نیایند. این‌طوری به حق و حقوق مردم هم رسیدگی می‌شود، البته به بخشی‌ش.
» متن -نامهِ- احضار احمدی‌نژاد به مجلس. لینک از طریق بالاترین.

مدل‌های زیبایی و مد، قربانیان خودشیفتگی زنانه

Ana Carolina Reston که در بین همکارانش به کارولینا رستون معروف بود با 172 سانتیمتر قد و تنها 40 کیلوگرم وزن، روز 25 اکتبر 2006 در بیمارستان بستری شد و به علت نارسایی کلیوی درگذشت. وی جان خود را بر سر مفاد قراردادهای ظالمانه و غیر انسانی‌ای گذارد که با مدل‌ها بر سر حفظ ابعاد بدن منعقد می‌گردد. او دختری از طبقهِ متوسط یکی از محله‌های شهر سائوپولو بود که برای چندین آژانس معروف در کشورهای چین، ترکیه، مکزیک و ژاپن کار می‌کرد. همچنین طراحان معروفی مثل Armani و Versace از فیگورهای او برای تبلیغ کارهای‌شان استفاده می‌کردند.
» متن کامل در زنستان شماره 21، به قلم پیمان سپهری رهنما. یکی از آن مطالب خواندنی، که البته شاید به دلیل نداشتن مصداق وطنی خیلی هم تکان‌مان ندهد.

۱۲ اسفند ۱۳۸۵

کلاس اعتبارات اسنادی

یکی دو ماه پیش، رئیس بخش ارزی بانک ملت مرکزی استان هرمزگان آمده بود اینجا برای تدریس فشرده گشایش اعتبارات اسنادی. البته این کلاس، بیشتر جهت هماهنگی ما -ادارهِ مالی و تدارکات شرکت- و بانک بود برای جلوگیری از وقت‌کشی و گشایش سریع‌تر اعتبار. یک cd هم نصیب آن‌هایی شد که آمده بودند کلاس، اما حیف است دوستانی که به این‌جور مباحث علاقه دارند و سر کلاس هم نیامده بودند کتاب‌ها را نداشته باشند که :-)
» دانلود کتاب ICC Rules - با حجم 5MB
» توضیح: البته دو تا کتاب به صورت e-book است و یکی دیگر هم تصاویر اسکن شدهِ یک کتاب دیگر است، و عجب توضیح ضایعی. نگران کپی‌رایت و اینا هم نباشید، کتاب‌ها متعلق به بانک ملت است، بانک ملت هم که بانک شماست، آدم هم که برای دست کردن در جیب خودش کپی‌رایت نمی‌خواهد که.

تبلیغات تلویزیونی

در تبلیغات تلویزیونی، زن‌ها یا توی آشپزخانه سر گاز هستند -یعنی مشغول پخت‌وپز- و یا به عنوان جزیی از دکوراسیون آشپزخانه، کنار ماشین لباس‌شویی یا ظرف‌شویی ایستاده‌اند و انواع پودرهای لباس‌شویی و ظرف‌شویی را نمایش می‌دهند. این، همهِ درک و فهم تبلیغاتی‌های ماست -و همین‌طور مدیران سازمان صدا و سیمان‌مان- از زن‌ها.


اما مردها، باید فکر کنیم که وضع ما بهتر است از خانم‌ها؟ خوشحال نباشیم، مردها در نظر تبلیغات‌چی‌ها و سازمانی‌ها -البته به جز خودشان-، خیک‌های کثافتی هستند که یا از زن‌ها بابت کثیفی سرامیک آشپزخانه و کف اتاق و لباس ایراد می‌گیرند یا سر میز غذا، چنگال به دست، با چشم‌های از حدقه درآمده و دهان‌های گشاد نشسته‌اند تا دست‌پخت خانم‌ها را بچپانند توی خیک‌شان.

شاید در نظر حضرات، خدا خیلی بی‌کار بوده که چنین موجودات بی‌خودی آفریده، شاید. خودشان هم که لابد فرشته‌اند نه آدم.