۲۷ تیر ۱۳۸۶

باید که بزرگوار باشی؛ بزرگ بودن شرط نیست

در جاده‌ای باریک می‌رانی. پشتِ کامیونی مانده‌ای و جلویت را خوب نمی‌بینی و نمی‌دانی خودرویی از روبرو می‌آید یا نه؟ نمی‌دانی می‌توانی سبقت بگیری یا نه؟ کمی به سمتِ چپ می‌آیی و دید می‌زنی. خودرویی از روبرو می‌آید و سرعتش بیشتر از آن است که بتوانی پیش از رسیدنش، کامیون را رد کنی. پشیمان می‌شوی از سبقت‌گرفتن. مانده‌ای معطّل؛ که ناگهان، دستِ مهربانِ راننده از پنجره‌ی کامیونی که پشتش مانده‌ای، بیرون می‌آید و راهنمایی‌ات می‌کند که می‌توانی بی‌هیچ خطری سبقت بگیری؛ چراکه او جلو را می‌بیند ـ خوب می‌بیند، چون بالاتر از همه‌ی دیگر خودروهای جادّه است. سبقت که می‌گیری، در ذهنت، با صدای مردانه‌ای روی گل‌گیرِ چپ را می‌خوانی: «تو برو، سفر سلامت!» زیر لب، معرفتش را تحسین می‌کنی. برایش دعا می‌کنی که او هم سالم بماند و سفرش، بی‌خطر باشد.
» خیر نامحدود- 1
» خیر نامحدود- 2