من شمع روشن میکنم، بعد میگم چرا. فعلا وقت ندارم توضیح بدم اما روشن میکنم.
پخش زندهِ تغییرات
» فید این وبلاگ رو به جای moniri.com مرحوم بردم روی فیدبرنر، لینکهای خوشمزه هم که از قبل قاطی شده بود باهاش. اما اگر حالتون از لینکهای اینجا به هم میخوره آدرس فید یادداشتها اینه و آدرس فید کامنتها این (شکل کامل فیدها در بلاگر بتا). شاید بالاخره بلاگر به این فکر بیفته که فید ترکیب مطالب و کامنتها هم میتونه چیز مفیدی باشه.
» آدرس ایمیلاَم اینه: symoniri روی gmail که کنار صفحه هم هست، حالا به مرور راهی برای اضافه کردن فرم تماسی چیزی پیدا میکنم براش. خلاصه امری بود بنده در خدمتم، البته اگر کاری ازم بربیاد و اینا.
» مطالب وبلاگ قبلی فعلا به صورت text اینجاست (راستکلیک و save target as) تا شاید در طی هزار سال آینده راهی برای import شون به بلاگر از نوع بتا پیدا بشه.
» پ.ن.
ممنون از یادآوری بابت اصلاح لینک اما در مورد redirect کردن دامنهِ moniri.com باید بگم که انشاءالله باشه برای بعد از منقضی شدن هاست. دامنه حالا حالاها بیخ ریش خودمه.
دلتنگی
دلم برای چند تا چیز اینجا خیلی تنگ میشود:
- آن گوشهِ سمت راست که گاهی نقل قولی از شخصیتی یا وبلاگی (که هر کدامشان شخصیتی هستند ناسلامتی) میآوردم و کلی هم با این حرکت حال میکردم.
- آدرس ایمیلهایی که در کامنتها میآمد و میشد جوابی نوشت برایشان. اما متاسفانه این بلاگر احمق، بعد از این همه سال که راه افتاده، هنوز فکری برای گرفتن ایمیل در کامنتهاش نکرده، قرار نیست که همهِ دنیا عضو بلاگر شوند که قاطی!
» ممنون از لطف دوستانی که نوشتند نرو، بهخصوص مبین عزیز که خیلی هم پیگیر بود (زنده باشی). اما پیجرنک و اعتبار و اینها همه که نوشتید همهش یک مشت عدد و رقم است، زیاد بهش دل نبندید که همهش، مثل همین دنیای مجازی نقش بر آب است. همهِ دلخوشی ما شاید، اعتباریست که نزد دوستان حقیقیمان (که این وبلاگها، بخشی از شخصیتشان هستند) به دست میآوریم، همین. حرف آخر هم برای دوستانی که سن و سال کمتری دارند (که این هم فقط عدد و رقم است)، گاهی توی زندگی، لحظههایی پیش میآید که باید بِکنی و جدا شوی از همهِ اعتباری که کسب کردهای تا حالا، آنجا اگر فکر اعتبار قبلی را بکنی باختهای، حالا این را هم بگذارید به حساب یک تمرین کوچولو. مثل مهاجرت است؛ هم طرفدار دارد و هم مخالف، توجیه مخالف هم این است که خانوداه، کار، زندگی، شغل و اعتبارم اینجاست، کجا بروم، و توجیه موافق این است که اینطوری بهتر است، خلاص.
» خیلی لوس بود؟ ولی همهش همین بود، باور کنید.
» عزت زیاد.
» راستی، وبلاگهای باحالی دارید، به ما هم سر بزنید :-)
تست نرمافزاری
دارم به جای windows Live Writer، نرمافزار چینی Zoundry را تست میکنم. فقط خدا کنه این یکی مثل بقیهِ چیزاشون نباشه. البته چون این یکی مختص ایرانی جماعت نیست یحتمل چیز خوبی از کار دربیاد.
» اولین ایرادی که میشه فعلا بهش گرفت اینه که direction رو نمیشناسه، یعنی همون مشکل معروف راست به چپ رو. اما در عوض یکی از شاهکارهاش اینه که با هر استایلی که شما بخواهید مطلبتان را نمایش میدهد. مثلا روی هارد یک فایل html ذخیره شده دارید که خب، آن فایل هم از یک css برای نمایش استفاده میکند دیگر. حالا میتوانید آدرس آن فایل را در preview و در قسمت select template بهش بدهید و لذتش را ببرید.
» علاوه بر این، میتوانید برای پینگ کردن سایتهای متعددی مثل pingomatic که خودش خیلی از سایتهای دیگر را پینگ میکند ازش استفاده کنید و منت پینگ بلاگرولینگ را نکشید هی (البته این امکان را wlw هم دارد).
» برای بلاگر بتا که عالیست، حتی میشه تگ هم گذاشت و تگ جدید ایجاد کرد.
اعتبار از نوع مارمولکی
هیچ وقت نفهمیدم (و یحتمل هم نخواهم فهمید) که چرا خانمها این همه از مارمولک وحشت دارن، اما در عوض پشیزی برای داد و هوارهای شوهرهاشون هم اعتبار قائل نیستن چه برسه به یگ اخم و تَخم خشکوخالی. آخه خفت و خواری تا چه حد خدا!
پ.ن.
» هیچ چیزی نمیتونست به اندازهِ این کامنت بهجا، دندونشکن و باحال باشه. البته به لطف بلاگر احمق که ایمیل نمیگیره از طرف، هیچ نشانی از دوست کامنتگذارمون به جا نمونده.
سال نو مبارک
have a year white as milk, soft as silk, sweet as hony and full of money!
این sms رو یکی از دوستان اول سال 85 فرستاده بود که به کار این روزها هم اومد بالاخره. روز اول سال میلادی برای من یکی که روز خوبیه، بهترین روز زندگیم.
پنجتاییها
اگر هنوز اجازه دارم، 5 تای خودم را بنویسم. کمی از کارهای عقب افتادهِ اداره را انجام دادهام و حالم هم خیلی بهتر شده، پس با اجازهِ بزرگترها میریم که داشته باشیم.
1- خیلی حسرت روزها و ساعتهایی رو میخورم که بدون خوندن کتاب و یاد گرفتن چیزی حیفشون کردم و رفتند. این حسرت که خیلی وقت بود در دلم مونده بود از زمانی بیشتر شد که شروع کردم به خوندن وبلاگ (همان چیزی که باعث شد دوباره، خوندن رو شروع کنم) و حالا که پسرکم داره بزرگ میشه تقریبا داره زبونه میکشه، که اگر ازم پرسید و نتونستم حداقل راهنمای بهدردبخوری براش باشم چه کنم. شاید کتابهای زیادی که برای سیدکامیار میخرم ریشه در همون حسرت قدیمی داره.
حالا فکر میکنم اگر قرار باشه از نو زندگی کنم همه چیزش تکراری خواهد بود به جز اینکه از بخش فوتبال و پینگپنگ و مجلات ورزشیش خیلی کم میکنم و به جاش کتاب و درس اضافه میکنم، چون بقیهش رو خیلی دوست دارم. توضیح اینکه در سالهای دبیرستان و اوائل دانشجویی، موجود افتضاحی بودم شبیه عادل فردوسیپور که مساحت همهِ ورزشگاههای در دست احداث دنیا رو هم میدونستم.
2- با اینکه هیچ وقت از وقتم درست استفاده نکردم (نمونهِ عینیش همین شمارهِ یک)، اما این کرم ساعت بستن کشته من رو. از اول دبیرستان ساعت شده جزء لاینفک بنده. مثلا دو تا دست دارم که یکیش ساعت نداره.
3- شاید چون از بچهگی آدم خیالاتی و خیالبافی بودم، این همه دیوانهِ فیلمهای تخیلی هستم. حتی فکر میکنم حالیبهحالی شدنم با دیدن یک سختافزار، نرمافزار یا حتی یک وسیلهِ جدید، برمیگرده به همون خیالباف بودنم؛ تصور اینکه مثلا پشت ساخت یک چنین وسیلهای، چه ایده و قوهِ تخیلی پنهان شده دیوونم میکنه. همینطور عاشق تماشای کارتون هستم و به بهانهِ خرید کارتون برای سیدکامیار، لابهلای فیلمهای تاموجری، فیلم عروس مردهِ تیم برتن (کارگردان مورد علاقهم که خودش خیلی شباهت داره به شخصیت ادوارد دست قیچی) رو هم برای خودم سوا میکنم.
4- هزار سال پیش جایی خوندم که اونهایی که باهوشترند، خوشخوابتر هم تشریف دارند و تا ساعاتی از لنگ ظهر گذشته میخوابند. روی همین حساب، خیلی سعی کردم به روش معکوس عمل کنم، یعنی بیشتر بخوابم تا شاید باهوشتر بشم، اما به خاطر فاصلهِ زیاد دبیرستان و خونه، مجبور بودم کمی زودتر از خروس همسایه و خورشید و خدا و اینا برم بیرون و با کمال تاسف تهمونده هوش رو هم از کف دادیم رفت لاکردار. اما سوای شوخی، خوابیدن رو خیلی دوست دارم، و اگر کاری به کارم نداشته باشن ساعتها مثل سنگ میافتم و میخوابم.
5- آدم شکمویی نیستم، چه زمان مجردی و چه حالا که ازدواج کردم و به اصطلاح زن و بچهدار -زنبیل و بردار و بیار- شدم همیشه ازم گله داشتن که چقدر کم غذایی تو، اما در مقابل انواع شکلات، پفک، چیپس و اقسام هلههولهجات -به جز لواشک و آلوچه و اینا- تسلیم محض هستم.
قبلا دوستان رو دعوت کردم در این پست که چون مجیدخان زهری قبلا نوشته بود بنده بیاجازه ایشون رو دعوت میکنم به بازی که نگن نامردیه و این قصهها. اما من هفت-هشت تا دعوتنامه داشتم، به نظرم نامردیه که فقط 5 تا بنویسم و 5 نفر رو دعوت کنم، گفته باشم.
بازم که دیر شد که!
چند نفری هستند که هر روز دیر به سرویسهای شرکت میرسند، هر وقت میبینمشان در حال دویدن هستند و جالب اینکه همیشه هم متعجب و هاجو واج که این سرویسها چقدر زود حرکت میکنند!
یک مهاجرت سادهِ مجازی
تقریبا دو سالی میشود که از بلاگر کوچ کردهام اینجا. هاست اینجا آخر ماه تمام میشود و قصد هم ندارم تمدیدش کنم البته. تجربهِ خوبی بود این دو سال نوشتن با یک دامنهِ شخصی و از این قرتیبازیها. اما حقیقتش، با اینکه همچین پرکار هم نبودم، اما باید وقت کمتری صرف اینکار کنم (مثلا روزی 25 ساعت خوبه دیگه؟).
» زیاد وراجی کردم انگار، برمیگردم خونهِ اول. تازه، با اسم واقعیم هم مینویسم اونجا :-)
» صد البته که مطالب اینجا ارزش انتقال نداره، اما محض روکَمکنی هم که شده، به مرور انتقالشون میدم (البته به شرطی که راهی برای انتقال مطالب از مویبلتایپ با بلاگر بتا نباشه، هست؟).
» همهش که قرار نیست از سرویسهای رایگان برویم به دامنههای شخصی، یکبار هم رمضون اینا خب!
» یک سوال، به نظر شما کار درستیه اینکار یا نه، منظورم همین انتقال و اینهاست.
خوبی وبلاگ جدید
» یکی از حداقل حُسنهای آدرس جدید این است که دوستانت مکلف و معذب نمیشوند برای تغییر آدرساَت در بلاگرولینگ. تازه، خودت هم میتوانی به این بهانه، یک سری از وبلاگها را خط بزنی، به این بهانه که به اینجا که لینک ندادهاند. نامردیست ولی خُب، بهانهست دیگر.
» تازگیها خیلی سخت مینویسم، نه؟
کودک دلبند دو ساله
از پایان دو سالگی و ورود کودک به سه سالگی، با عنوان "دورهِ وحشتناک دو سالگی" یاد میکنند. کوچولوی دلبند ما، پیلهِ وابستگی به پدر و مادر را پاره کرده و استقلالش را به شکلی انقلابی اعلام میکند. و این وسط، اشتباه پدرهایی مثل من این است که از کودکمان انتظار داریم که فضا و شرایط را درک کند، در حالی که خودمان اصلا درک نمیکنیم که طرف مقابلمان، فقط یک کوچولوی دو ساله است.
اینروزها به پیشنهاد پویان دارم کتاب وضعیت آخر تامس هریس با ترجمهِ اسماعیل خان فصیح را میخوانم که کتاب بسیار با ارزشیست (حداقل برای من که اینطور بوده)، اما به نظرم این کتاب، بیشتر به درد شناخت خودم (از چگونگی شکلگیری رفتار امروزم تا اصلاح رفتار آیندهام در قبال خود و اطرافیانم) میخورد تا طریقهِ رفتار با یک کودک دو سالهِ شیطان، آن هم در حال حاضر.
اگر کَسی هست که مثل بنده با کوچولوی شیطانش مشکل دارد و یکسَره با هم درگیر هستند و روزانه به مقدار معتنابهی با لِگو در اندازههای مختلف، ماشین، قطار، کتاب، ماژیک، تختهِ وایتبرد، کفش در اندازههای مختلف، کیف در رنگهای متنوع و انواع کنترل تلویزیون، ویدیو و غیره مورد هدف، ضربوشتم و اذیت و آزار قرار میگیرد، پیشنهاد من سری کتابهای رفتار با کودک است از انتشارات صابرین، مثل کلید رفتار با کودک دو ساله (کتابخانهِ وبلاگ کتابخانهِ والدین).
» البته من و سیدکامیار همیشه هم با هم درگیر نیستیم و فقط گاهی کتکم میزند.
» از احوالات بنده هم اگر خواسته باشید (نخواسته باشید هم میگم، فوتِینا)، زخمهای صورتم خوب شده. ولی کنترل تلویزیون دردش از کنترل ویدیو بیشتره به خصوص اگر به تهش بخوره توی ملاج. البته بستگی به مدل تلویزیون هم داره گویا، مثلا پاناسونیک دردش کمتره تا سونی!
پراکنده اما واقعی
1. پیمان چند باری خواسته تذکر بدهد که با اسم واقعی ننویس یا حداقل تابلوبازی درنیار، ولی مگر این کرم بچهمعروفبازی میگذارد، مگر ولمان میکند لاکردار.
اما جدای از شوخی، به نظرم اگر به اساس نظام و شخصیتها و نقدهای تند و تیز کاری نداشته باشیم (که بنده جراتش را هم ندارم سوای سواد)، نوشتن با اسم واقعی خیلی هم چیز خوبیست. اینکه مستعار مینویسیم، باعث ایجاد و رشد یک شخصیت مجازی میشود که تکهای از ماست، بخش تند و تیز و گاه برندهِ شخصیت ما که گاهی باید رهایش کرد تا حرفش را بزند وگرنه خودمان را میدرد. وای به روزی که این شخصیت آنقدر رشد کند که جلو شخصیت اصلیمان قد علم کند و بخواهد جایش را بگیرد، آن وقت باید فاتحه مرور کنیم و خاطره.
2. نوشتن با نام واقعی اما، این بدی را دارد که میافتیم به خودخوری و خودسانسوری، هی مینویسیم و هی پاک میکنیم که مبادا به کَسی بربخورد، مبادا بیایند خفتمان کنند. خودم کلی کاغذ دارم که خیلیهاشان یا بیات شدهاند یا پشیمان شدهام و بیخیالی طی کردهام.
» اما قصد دارم یک برچسب بگذارم با عنوان "برای ننوشتن" و بنویسمشان؛ از این به بعد.
3. راستش اینکه چرا از مویبلتایپ آمدم به بلاگر، خودش قصهایست ولی یکی از دلایلش این است که الان همهِ امکاناتی که برای نوشتن یک وبلاگ لازم است (از قبیل لینکدونی)، خیلی راحت دم دست است، و دیگر اینکه چون قرار است ناسلامتی روی pthemes کار کنیم، اینطوری بهتر است.
4. اسم واقعیاَم همین است که کنار صفحه میبینید، غرضم این بود که بدانم اگر روزی بفهمید اینی نیستم که اینجا نمایش دادهام چه میکنید باهام. به خودم که خیلی برمیخورد اگر در همچین موقعیتی گیر بیفتم. اما در مورد رفتارم، وبلاگ همهِ شخصیت و وجود آدم پشتاَش نیست، اینجا هم فقط قسمتی از روحیات، خلقیات و رفتار و شخصیت بنده است، همین.
5. عرض خاصی نیست، عزت زیاد.
شب یلدا و بازی
از دوستان خوبم، محمد -پیامبر عاشق نسل سومی تحت آژاکس-، دکتر علیرضا، دکتر گوشزد، استاد پرویز، فواد، حسن و پیمان عزیز بابت لطف و دعوتشان ممنون، اما حقیقتش حرفی ندارم. چند خطی هم نوشتم* اما این روزها تازه از مسافرتهای پیدرپی به تهران و آوارگی و پیادهروی و پلهنوردی در سازمانهای مختلف خلاص شدهام (پیمان بهم میگه چطوری مارکوپولو) و مخم فعلا در دسترس صاحبش هم نیست. نگذارید به حساب بیادبی و لوسبازی، به امید خدا سِری بعد، شخصیتاَم را لخت میکنم همینجا به تلافی (یاالله، نامحرم نباشه یه وقت).
اما جای چند نفری خالیست؛ حسن آقای درویشپور، آقا مجید زهری، آقا محسن حسینیان، حمیدرضا خان زندی (که اگر سراغی ازش دارید سلام مخصوص برسانید، چشم شیطون کور نوشته انگار)، علی آقای قدیمی (که دوباره مفقود شده) و میلاد اکبرنژاد. این هم برای اینکه بازی خراب نشود یک وقت. البته اگر پارتیبازی قبول است امیر عظمتی و غربتستان را هم داشته باشید تا بعد.
* من کمتر آنلاین مینویسم و همیشه یک مشت کاغذ همراهم هست، پیمان دیده کاغذهای اینروزها را که یک مشت خزعبلات نوشتهام از احمدینژاد تا انجمن اسلامی دارغوزآباد سفلی ولی مانده روی میز، بد گرفتارم این روزا (کپی رایت این جمله مال مرحوم محسن طالب است). اما حال خراب این روزها ربطی به خواندن وبلاگها ندارد، خواندن سر جای خودش باقیست.
» ببخشید که همهش شد نِک و ناله و حرف مفت.
» من دیر متوجه شدم اما دکتر دماوندی و حسین عزیز هم لطف دارند به من و دعوتم کردهاند.
و یلدا هم میگذرد
خدایا شکرت، این یلدا هم گذشت. امیدوارم شب یلدا برای همهِ ایرانیها شب خوبی بوده باشه، حتی برای پیرزنی که کمی بالاتر از پاساژ علاءالدین میشینه و توی سوز سرمای زمستون که همه با اورکت و لباس گرم فراری هستن ازش، با یک لا لباس کهنه و چادر نخنماش، التماس میکنه که ازش آدامس بخرن و فال حافظ ببرن.
شب یلدا و بازی
از دوستان خوبم، محمد -پیامبر عاشق نسل سومی تحت آژاکس-، دکتر علیرضا، دکتر گوشزد، استاد پرویز، فواد، حسن و پیمان عزیز بابت لطف و دعوتشان ممنون، اما حقیقتش حرفی ندارم. چند خطی هم نوشتم* اما این روزها تازه از مسافرتهای پیدرپی به تهران و آوارگی و پیادهروی و پلهنوردی در سازمانهای مختلف خلاص شدهام (پیمان بهم میگه چطوری مارکوپولو) و مخم فعلا در دسترس صاحبش هم نیست. نگذارید به حساب بیادبی و لوسبازی، به امید خدا سِری بعد، شخصیتاَم را لخت میکنم همینجا به تلافی (یاالله، نامحرم نباشه یه وقت).
اما جای چند نفری خالیست؛ حسن آقای درویشپور، آقا مجید زهری، آقا محسن حسینیان، حمیدرضا خان زندی (که اگر سراغی ازش دارید سلام مخصوص برسانید، چشم شیطون کور نوشته انگار)، علی آقای قدیمی (که دوباره مفقود شده) و میلاد اکبرنژاد. این هم برای اینکه بازی خراب نشود یک وقت. البته اگر پارتیبازی قبول است امیر عظمتی و غربتستان را هم داشته باشید تا بعد.
* من کمتر آنلاین مینویسم و همیشه یک مشت کاغذ همراهم هست، پیمان دیده کاغذهای اینروزها را که یک مشت خزعبلات نوشتهام از احمدینژاد تا انجمن اسلامی دارغوزآباد سفلی ولی مانده روی میز، بد گرفتارم این روزا (کپی رایت این جمله مال مرحوم محسن طالب است). اما حال خراب این روزها ربطی به خواندن وبلاگها ندارد، خواندن سر جای خودش باقیست.
» ببخشید که همهش شد نِک و ناله و حرف مفت.
» من دیر متوجه شدم اما دکتر دماوندی و حسین عزیز هم لطف دارند به من و دعوتم کردهاند.
هان؟
این بلاگر بتا هم عجب صیغهایه، یعنی راه بهتری برای ویرایش پوسته وجود نداره، سرعت ویرایش بیشتر شده، اما با windows live writer مشکل پیدا کرده، به همون دلیل معروف مشکل با وبلاگهایی که به صورت دینامیک محتواشون تولید میشه. این پوسته آماده شد میگذاریم روی pthemes، چیز خوبیه به نظرم. نظر شما چیه؟
یک هیچ آقا محمود اینا!
راستش برای یک کار دو روزه رفتم تهران و حتی به دکتر گوشزد هم رسما قول ندادم برای ناهار پنجشنبه، اما یک هفته طول کشید کارم و به جایش رفتم در انتخابات شورای شهر تهران رای دادم، به نفع اصلاحطلبها. اما قصدم گفتن اینها نبود، قبلتر گفته بودم برادرم معلم است. این دوره، مدرسهشان حوزهِ اخذ رای بود و تا یکشنبه شب از 43 صندوق فقط یکیش را آمده بودند به صورت اتفاقی شمرده بودند. ما هم از خودمان فرضیه در کردیم که "بچههاشون مشروط شدن میخوان نتایج اتفاقی رو بکشن روی نمودار بلکه نمره بیارن".
» یک سوال شخصی، فرض کنید که این نام سید یوسف منیری، یک نام مستعار باشد، در تمام این دو سال و اندی که اینجا نوشتهام. چه حالی بهتان دست میدهد؟ چقدر فحش میدهید؟
یک بازگشت ساده
دو سال پیش بود که برای یک تجربه جدید، دامنهِ moniri.com را گرفتم و روی هاست و این داستانها شروع کردم به تولید محتوا از نوع مزخرفش، اما حالا، برگشتم همینجا. تجربهِ طولانی مدت خوبی بود، اما باید مقداری از وقتم را آزاد کنم برای کارهای پیش رو، و اینجا محیط مناسبیست.
» فعلا برای شروع همین مقدار بسه!
ماسک
آدمهای مترو سریع از پلههای برقی پایین میروند تا در لولههای متحرک زیرزمینی جابهجا شوند، تاریکی چشم مهربانیشان را زده کور کرده، چرایش را نمیدانم، انگار آدمها روی زمین نرمترند تا زیر ِ زمین!
» هزار و یک روزنه
مثل همیشه نیست
یک بار گرگها از کارهایی که تا آن روز کرده بودند شرمنده شدند. تصمیم گرفتند منبعد حیوانی را نکشند. گیاهخوار شدند و علف خوردند. گوسفندها شادی کردند و دیگر با خیال راحت به چرا میرفتند، تا اینکه جمعیتشان زیاد و زیادتر شد و به خصوص در سالی که باران کم آمد، به گرگها اعتراض کردند که چرا علفهای آنطرف رود را میچرند. جمع شدند و به گرگها حمله کردند و چنان رعبی به دل آنها انداختند که حالا گاهی بچه گوسفندی که حوصلهاش سر میرود برای بازی به گلهی گرگها میزند، و گرگها تا از دور گوسفندی را میبینند زوزه و فریاد میکنند که «گوسفند، گوسفند» و فرار میکنند.
» از کتاب مثل همیشه نیست. توضیحات حامد سعیدیفرد و دانلود کتاب
قصهِ فید خوشگله
عرض کنم خدمت شما که دیدم پویان نوشته "فید خوابگرد درست شد اما فید ما درست نشد". البته درست میگه، وقتی آدرس فید رو در نوار آدرس فایرفاکس وارد میکنی پیغام خطا میده و رسما تعطیله اما همون آدرس فید را در فیدخوانی که استفاده میکنید وارد کنید، معجزهِ هزارهِ سوم تکرار نمیشود خوشبختانه اما فید وبلاگ پویانجون خواندنی میشود (تکبیر با یک مشت فحش خوار/خار-مادر به امپریالیسم جهانی و اینا).
» این فیدخوان هم چیز معرکهایست اگر با فیدخوان دسکتاپ بیشتر از آنلاین حال میکنید، با امکان راست به چپ برای فارسی. فایل اصلاح شدهِ مربوطه را که کمی دستکاری کردم از اینجا میشود دانلود کرد. این فایل را در پوشهای که نرمافزار نصب میشود کپی کنید.Program Files>FeedReader30>stylesheet
» شماها خسته نشدید از بس خواندید فید، بروید استفاده کنید به جای اینکه یکسره از رفتن تلنگ بلاگرولینگ گریه کنید. من که شخصا روم کم شد :-)
- البته اینها رو با خودم بودم، در جریانید که!
بریدههایی از یک کتاب
- فقط تنبلها معتقدند کاری را که میتوان پسفردا انجام داد، نباید به فردا موکول کرد.
- در یک میهانی، وقتی حوصلهتان سر میرود امیدتان را از دست ندهید. همیشه این امید وجود دارد که به خانهتان بازگردید.
- پاها و آرزوها را هرگز نباید از گلیم خود درازتر کرد.
- تنها عیبی که برابری دارد این است که همه میخواهند با بالاتر از خود برابر شوند.
- زندگی هیچ ارزشی ندارد، ولی در جهان هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد.
- انسان برای آنکه حرف زدن را بیاموزد، به دو سال وقت نیاز دارد اما برای آموختن سکوت، پنجاه سال مهلت لازم دارد.
- اغلب مردم 8 ساعت در روز برای به دست آوردن پول تلاش میکنند و 8 ساعت دیگر را صرف خرج کردن دو برابر پولی میکنند که به دست آوردهاند. 8 ساعت باقیمانده را هم در این فکر هستند که چرا خوابشان نمیبرد!
- آلمانیها معتقدند نظافت، توقفی ست بین دو کثافت.
- پیری، عالیترین دورهِ عمر یک انسان است ولی افسوس که خیلی بد تمام میشود.
- در حقیقت، یک سوم آن چیزی که میخوریم برای ادامهِ زندگی کافیست. دو سوم بقیه برای گذران زندگی پزشکان و داروسازان است.
- پرخور، قبرش را با چنگال میکند. [یک مثل فرانسوی]
- یک پزشک جراح، جراحی میکند ولی طبابت نمیداند. یک پزشک داخلی، طبابت میکند ولی جراحی نمیداند. یک پزشک روانکاو، نه طبابت میکند و نه جراحی. فقط، یک آسیبشناس (پزشک قانونی) است که هم طبابت میداند و هم جراحی میکند ولی دیگر خیلی دیر شده است.
- از کتاب آداب معاشرت برای همه (مطالب کتاب)، تالیف سرکار خانم شهیندخت بهزادی.
- آداب معاشرت در ویکیپدیا
این خبرگان پیر خمیده
همشیره صبر ماتم بابا از آن من/ خرج عزا و شیون و غوغا از آن تو
در خفیه استماع وصیت از آن من/ در نوحه همزبانی ماما از آن تو
کهنه قلمتراش شکسته از آن من/ طومار نظم و دفتر انشا از آن تو
آن لاشه اشتران قطاری از آن من/ آن بارکش خران توانا از آن تو
آن مالها که مانده به دنیا از آن من/ آن خیرها که کرده به عقبی از آن تو
آن قاطر چموش لگدزن از آن من/ آن گربه ملوس شکیبا از آن تو
آن قوچ شاخکج که زند شاخ از آن من/ غوغای جنگ قوچ و تماشا از آن تو
از صحن خانه تا لب بام از برای من/ از بام تا به سقف ثریا از آن تو
» وقتی گوشزد با نکتهبینیهای خاص خودش، اهمیت انتخابات خبرگان را گوشزد میکند، که البته کو گوش شنوا!
عشق به سبک فرانسوی
فرانسویها عقیده دارند که عشق، یک نمیدانم چیست که نمیدانم از کجا میآید و نمیدانم چگونه تمام میشود.
- از کتاب آداب معاشرت برای همه (مطالب کتاب)، تالیف سرکار خانم شهیندخت بهزادی.
- آداب معاشرت در ویکیپدیا
یک خبر خوب
خبر خاصی نیست، مثل اینکه به سلامتی فید وبلاگ خوابگرد هم درست شده (+)، همین. مبارکمون باشه!
» مدرک مربوطه
اما چه عجب که این اسپ-سوار هم یک تکانی به خودش داد.
دانلودهای موازی از rapidshare
قابل توجه یک عدد احسان خان امینی (الان وبلاگش روی هواست ماشاءالله) که مثل من میخواهد چند تا دانلود از rapidshare داشته باشد آنهم همزمان اما نمیشود. راه حلش اینجاست، البته تستش نکردم. اگر کَسی تست کرد و جواب گرفت لطف کند و به ما هم خبر بدهد، جای دوری نمیرود به امید خدا.
راستش مدیرعامل چلغوز ما چند وقتیست اینترنت را بر همهِ ما و مسلمین اینجا حرام کرده و میرود پای سرور و log کاربران را شخصا وارسی میکند و هر چند روز یکبار یکی را شهید میکند. و به این ترتیب بنده هم از نعمت بزرگی مثل rapidshare محروم شدهام، ببخشیدش!
تاثیر بعضیها
در دنيای وبلاگها، تأثير بعضی چقدر ماندگار است...، امّا تأثير بعضی به اندازهی بادی است که ناغافل از کسی در برود: صدايی میکند، چند لحظهای میماند، بويش آزاری میدهد و بعد میپرد!
» از فرمایشات مجید خان زهری
اما در دنیای اطرافمان هم همینطوریست، آدمها با آثارشان میمانند؛ هر چقدر اثر ماندگارتر، طرف هم!
تاکسیرانهای متمول*
از پاساژ علاءالدین میزنی بیرون که بروی سمت بهارستان. برای اولین تاکسی زرد رنگ دست تکان میدهی و نگه میدارد، اما تا میگویی بهارستان، راننده که تا حالا متین و موقر و موجه، نشسته بود و رانندگی میکرد، انگاری که برق بگیردش یا که به کلمهِ بهارستان حساسیت داشته باشد، یکهو هول میکند و پایش را میگذارد روی گاز و میرود؛ میرود که چه عرض کنم، فلنگ را میبندد.
به احتمال زیاد، این داستان، بخشی از اتفاقات روزمرهِ زندگی اکثر ساکنین شهرهای بزرگ ایران است (مثلا تهران)؛ تاکسیهای زرد (سمندهایی که عمرا اگر مسافرکشی کنند) و سفید و نارنجیها که مثل لاشخورها به دنبال مسافران دربست هستند و از مسافران خطی گریزان. نمیدانم از چه زمانی، این رسم مسخره شد راه و رسم رانندههای تاکسی، اما خیلی سال است که پابرجاست. از هر ده راننده، فقط یکیشان تاکسیران است، بقیه حکم دستگاههای اسکناسیاب را دارند. به آدمهای کنار خیابان به چشم اسکناسهای خوشرنگ ردیف شده نگاه میکنند و این وسط، یکی مثل من حکم پول خرد را دارد؛ حتی ارزش نگاه کردن را هم ندارد چه برسد به ترمز و این حکایتها!
به نظرم رانندههای دربستکار، متمولتر از قبل هم شدهاند و دیگر برای کرایههای کمتر از 4 یا 5 هزار تومان وقت خودشان و مسافر را تلف نمیکنند برای چانه زدن. ایدهِ خوبی هم هست؛ به قول خودشان جای سگدو زدن تا بوق سگ برای چندرغاز پول خرد کثیف مسافرهای بدبوی خطی، 5 تا مسافر خوشگل دربست میبرند و پولهای درشت قشنگ و تمیز میگیرند و خلاص!
اینطوری می شود که خیلی از رانندههای تاکسی (که شغل سختی هم دارند)، به جای آدمهای باحال، میشوند یک مشت لاشخور (شاید البته) که دنبال طعمهِ چرب و نرم و راحت، در خیابانهای پر رفت و آمد شهر پرسه میزنند.
» ناراحت شدید دوست عزیز رانندهِ تاکسی، عیبی ندارد. خودت را بگذار جای مسافری که در سرما میماند و تو سر ماشیناَت را کج میکنی و طرف را میپیچانیش. حالا تحملش راحتتر شد، نه؟ اگر نشد هم عیبی ندارد، عوضش بیحساب که شدیم!
*عنوان مطلب خیلی تند بود عوضش کردم: لاشخورهای زرد، شغالهای نارنجی!
انتخابات بررهای
حالا من بيایم و فضا را گرم کنم؟ چه کسی دل مرا گرم میکند؟ که چه کسانی انتخاب شوند؟ که چه کسانی را بياورند روی کار و در پستهای تصميمگيرنده بگمارند؟ پسرخاله و پسر و داماد و خواهر و برادر فلانی، کدامشان بنشيند در مقام تصميمگيرنده شهر و بعدها هم وزارتخانه؟ اصلاً در بهترین حالتش که قوه مجريه و مقننه و شورای شهرها در دست اصلاحطلبان بود، سايت و وبلاگ فيلتری نداشتيم؟ بزن بزن و زندانی نداشتيم؟ جريان آزاد اطلاعرسانی داشتيم؟
» حکایت دل پر درد نیما اکبرپور و خیلی از ما
فید سبز، فید آبی
توضیح فید سبز، فید آبی را اینجا نوشتهام، اما خلاصهاش این است که فید سبز، فقط یادداشتهای وبلاگ است و فید آبی، یادداشتها به اضافهی لینکهایی که به خوشمزه میفرستم.
بیشتر خوانده شدهها
-
عرض کنم خدمت شما که راههای زیادی هست برای رسیدن به خدا دانلود از یوتیوب، اما حیفام آمد یک افزونهی مفید فایرفاکس را معرفی نکنم. افزونهی ...
-
يكی از دانشمندان، گوشهای بزرگی داشت. شخصی بر سبيل استهزا به او گفت: گوشهای شما متناسب بدن يك انسان نيست. مرد دانشمند در جواب گفت: بله، درس...
-
هر کدام مشکلات خودش را دارد. در شب سخت است چون طرف بیدار است و دارد بروبر در چشمهایتان نگاه میکند. شلغم که نیست بگذارد شما همینطوری یک ...
-
اگر شما هم از تب کردگان این روزهای گوگل-ریدر هستید پس یحتمل این یادداشت اصلا به دردتان نخواهد خورد، چون هیچ ربطی به گوگل (ریدر) ندارد. یکی...
-
یک. اول برویم سراغ المپیک و داستان یک علیرضایی. پدر آقای علیرضایی همکار ماست در اینجا و خودش هم شنا میکند، یعنی اصلا کرم شنا در خانوادهی ع...
-
دلم تنگ شد گر که روزی برایت/ برای نگاهت، سکوتت، صدایت ببندم دو چشم و تو را باز بینم/ که باشد خیالم، همیشه سرایت *** دلت تنگ شد گر که روزی بر...
-
راستاش، اندرویدیهای داخل ایران به گمانام شاکیترینها باشند بین ملت، دسترسی به مارکت اندروید محال اگر نباشد یکی از کارهای بسیار سخت است،...
-
این اینترنت هوشمند هم از آن واژههاست. اگر در بندرعباس هستید و اینترنت هم که خب، دایال-آپ و حال بیرون رفتن و خرید کارت اینترنت ندارید، یک کا...
-
با علی دایی؛ میشود به خداداد عزیزی پاس طلایی داد تا گل شانسی بزند و ایران به جام جهانی برود. میشود پاس طلایی به مهدویکیا داد تا به آ...
-
بررسی کلی سازمان به منظور تعیین مطابقت مشاغل با بافت و اهداف آن. تعیین اینکه از اطلاعات به دست آمده از تجزیه و تحلیل، چگونه استفاده میشود...
برچسبها
- شاید شبیه روزنوشت (283)
- نگاه ویژه (81)
- وبلاگ و وبلاگستان (74)
- نقل قول، نقل و نبات (64)
- كامپيوتر و تكنولوژی (63)
- گوگل و متعلقین (63)
- اجتماعی (62)
- بلاگر (55)
- فناوری و اینترنت (50)
- ایران، بیرون ما (48)
- مدیریت، حلقهی گم شده (44)
- کمی خودمانیتر (40)
- محیط کار و زندگی (39)
- خودمانیتر (36)
- یادگیری و تمرین، قدمهای اول (32)
- وبلاگشهر (29)
- شبه اعتراضنامهها (28)
- مدیریت و اقتصاد (25)
- راهنما، سیر تا پیاز (24)
- مشق مدیریت (22)
- بلاگر فارسی (19)
- دلدلههای خصوصی (19)
- سینما، عکس و ویدیو (17)
- لایو رایتر (16)
- فکر با صدای بلند (11)
- لذت وبلاگ (10)
- آنچه این روزها میگذرد (9)
- از بندرعباس (9)
- بزرگ میشویم٬ همراه کودکمان (9)
- تبخیر، ابزار زشت (9)
- پوستههای فارسی بلاگر (9)
- نکتهها (8)
- زندگی، فوتبال و دیگر هیچ (6)
- اکسل، ابزار دست (5)
- دولت دروغ و توهم (5)
- زندگی (5)
- نقل قول (5)
- پینگپُنگ، لذت سالهای دور (5)
- جنگ، فرجام حماقت (4)
- ذخیرهی روز مبادا (4)
- فایرفاکس (4)
- فوتسال، رویایی در دوردست (4)
- اندروید (3)
- ستاد مبارزه با اینترنت (3)
- طعم خوش اوبونتو (3)
- فارسیسازی (3)
- وبلاگهای تازه، دوستیهای نو (3)
- وردپرس فارسی (3)
- ارتباطات (2)
- صفحات جانبی (2)
- قصارگونهها (2)
- لینکآباد (2)
- مدیریت اجرایی (2)
- مدیریت منابع انسانی (2)
- معرفی نرمافزار (2)
- یادگیری الکترونیک (2)
- بازار اندروید (1)
- بازیهای وبلاگی (1)
- خرده فرمایش (1)
- سازمان یادگیرنده (1)
- عکس (1)
- فارسیتل (1)
- فوتبال، یک رویای دور (1)
- فیلم ببینیم (1)
- معرفی کتاب (1)
- نفت (1)
- وردپرس (1)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2006
(241)
-
▼
December
(29)
- شمع من برای تو
- پخش زندهِ تغییرات
- دلتنگی
- تست نرمافزاری
- اعتبار از نوع مارمولکی
- سال نو مبارک
- پنجتاییها
- بازم که دیر شد که!
- یک مهاجرت سادهِ مجازی
- خوبی وبلاگ جدید
- کودک دلبند دو ساله
- پراکنده اما واقعی
- شب یلدا و بازی
- و یلدا هم میگذرد
- شب یلدا و بازی
- هان؟
- یک هیچ آقا محمود اینا!
- یک بازگشت ساده
- ماسک
- مثل همیشه نیست
- قصهِ فید خوشگله
- بریدههایی از یک کتاب
- این خبرگان پیر خمیده
- عشق به سبک فرانسوی
- یک خبر خوب
- دانلودهای موازی از rapidshare
- تاثیر بعضیها
- تاکسیرانهای متمول*
- انتخابات بررهای
-
▼
December
(29)