۰۶ آبان ۱۳۸۵

آقای شعبانی

داشتم به این فکر می‌کردم که دانش‌آموزان دبیرستان البرز، از چند وقت دیگر هر روز صبح به جای دیدن صورت آقای شعبانی؛ دربان اخمو و باحال دبیرستان البرز که بر خلاف ظاهرش، هر روز به‌مان اجازه می‌داد برویم بیرون و ناهار بخوریم و برگردیم (و خیلی وقت‌ها به بهانهِ ناهار جیم می‌زدیم و می‌رفتیم خانه در کمال نامردی)، باید قیافهِ بچه‌های حراست پلی‌تکنیک را تحمل کنند با آن لباس‌های‌ فرم مسخره‌شان، و حالم بد شد، همین!
» دبیرستان البرز را نجات دهیم!

:: البته نمی‌دانم آقای شعبانی از دست بچه‌های شر دبیرستان جان سالم در برده و زنده مانده یا خیر، اما اگر عمرش به دنیا باقی بوده و هنوز سر پاست، براش آرزوی سلامتی دارم :-)

چون کامنت این یادداشت بسته بود، نظر مهدی را در زیر عینا می‌آورم، بالاخره برای هم‌سن و سال‌های ما، آقای شعبانی بخشی از خاطرات آن روزهای‌مان است.

سلام. آقا سر بخش نظراتت چه بلایی آمده؟ یاد شعبانی بخیر. نمی‌دانم هنوز آنجاست یا نه. واقعیتش تو اون چند سالی که در البرز بودم یک بار هم به روش نمی‌آورد که من را قبلا دیده. همیشه مثل غریبه برخورد می‌کرد.

حاج آقا مخ‌ات داغ

پرويز خان به دريچه اتاقک چشم دوخت و مثل يک مجسمه، ساکت و بی‌حرکت ايستاد. انگار دنبال واژه‌ای می‌گشت که با شماره کفش و فشارم هم‌خوانی داشته باشد. نگاه سمج و کاونده زندانيان، گويی از پرويز انتظار پاسخ داشتند. نمی‌دانم چه مدتی به همين صورت گذشت اما، ناگهان لبخندی برلبان پرويز نشست. معلوم شد او معمای پيچيده را کشف کرد و در خطاب به من گفت:
سياسی؛ مُخ‌ات داغ!
» حاج آقا مُخ‌ات داغ، به قلم حسن آقای درویش‌پور

۰۴ آبان ۱۳۸۵

باز هم فید و باز هم راست به چپ

اگر شما هم از تب کردگان این روزهای گوگل-ریدر هستید پس یحتمل این یادداشت اصلا به دردتان نخواهد خورد، چون هیچ ربطی به گوگل (ریدر) ندارد. یکی از برترین ملحقات فایرفاکس فیدخوان sage است که می‌شود برایش به دلخواه یک css تعریف کرد. اگر شما هم مثل بنده از طرفداران فرقهِ ضاله Text-align: justify هستید، فکر می‌کنم به دردتان بخورد. پس از نصب و راه‌اندازی مجدد فایرفاکس، با استفاده از option فایل opml مورد نظرتان را import کنید (تصویر). حالا، اگر شما هم خوانندهِ وبلاگ بلوط باشید چیزی می‌بینید که اصلا خوش‌آیند نیست (تصویر). فایل css مربوطه (که می‌توانید به دلخواه‌تان تغییرش بدهید) را دانلود کرده و ذخیره کنید، و مطابق تصویر آدرس css را در setting وارد کنید. شکل و شمایل وبلاگ بلوط چیزی شبیه به این خواهد شد (تصویر).

توضیح قبل از استعمال: برای خواندن وبلاگ‌های انگلیسی زبان، در option تیک گزینهِ use custom style sheet را بردارید تا به وضعیت پیش‌فرض sage برگردید.

» بقیه‌اش هم همان‌طوری که بارها مهدی و علیرضا گفته‌اند بستگی به کَرَم دوستان داره و فید‌های کامل‌شون، توضیحات بیشتر در مورد فید rss2.0 کامل به همراه کامنت‌ها و دنبالک‌ها را برای مویبل‌تایپ را بخوانید، برای تغییر هم فایل را با نت‌پدی چیزی باز کنید و محتویاتش را بگذارید جای محتویات index.xml.

۰۳ آبان ۱۳۸۵

مبارکا باشه

اول اینکه عید همگی مبارک، به‌خصوص روزه‌خواران عزیز که بشارت می‌دهم‌شان که دورهِ بدبختی و مصیبت و فلاکت و دربه‌دری و اینا تمام شد بالاخره، از این به بعد، می‌توانید در ملا عام روزه‌خواری کنید، ما هم به شما می‌پیوندیم!

دوم اینکه اگر فطریه‌تان را تا حالا به جایی یا کَسی یا فلسطینی چیزی نداده‌اید جمع کنید بدهیم به این بدبختی که هر شب توی صفحهِ تلویزیون عین ماتم و ناله و مصیبت عظما ظاهر می‌شود و اظهار ندامت می‌کند از اینکه نتوانسته در قرعه‌کشی بانک ملت شرکت کند، عذاب وجدان گرفتیم ما مرفهین بی‌درد. لاکردار عجب کت‌وشلوار جینگولزی هم دارد، یکی نیست بگوید پدرجان این‌همه پول دادی خرج تبلیغ کردی بیایی بگویی حیف شد، ده هزار تومانش را می‌دادی یک حساب قرض‌الحسنه باز می‌کردی، نه آنجای خودت را ... می‌دادی نه روی اعصاب ملت می‌رفتی وسط این ماراتن سریالی!

» حیف شد، تنبلی کردم، اما خودم برای شفای یک بنده‌خدایی خیلی توی دلم دعا کردم، شما هم اگر حس‌اَش را داشتید دعا کنید،من همین‌جا از جامعهِ بزرگ نسوان (به‌خصوص همسر عزیزم) عذر می‌خواهم به خاطر حرف‌های این دوست نه چندان خوش‌فکر، خوش‌چهره و دوست‌داشتنی، خدا شفا بده انشاءالله!

۲۶ مهر ۱۳۸۵

پشت دیوارهای شیشه‌ای ایران

من نمی‌خواهم به دور خانه‌ام ديواری بكشم و پنجره‌هايم را بپوشانم. من دوست دارم تمامی فرهنگ‌های جهان با آزادی كامل به خانه‌ام بوزند. اما نمی‌گذارم زير پايم را سست کنند. من نمی‌خواهم در خانه‌های ديگران مثل يک برده و گدا زندگی کنم. (مهاتما گاندی)

» پشت دیوارهای شیشه‌ای ایران

محله‌ای که داریم- 4

اما همیشه که نمی‌شود در این محله ماند، می‌شود؟ اینجا حتی نام نیک هم نمی‌ماند چه برسد به نام نیک مجازی؟ روزی با هر امید و فکر و نظری آمده‌ای به این محله و در یکی از کوچه‌ها و خانه‌هاش ساکن شده‌ای و روزی، حالا یا به میل شخصی، جبر روزگار و یا هر دلیل مشخص یا مبهم دیگری، می‌روی، به همین سادگی، به همین راحتی. ناراحتی هم ندارد، دارد؟

تا مدتی هم در یاد و خاطر همسایه‌هات می‌مانی اگر آدم موجه، موثر و خوبی باشی -البته بستگی به تعریف خوب از نظر هم‌کوچه‌ای‌هات هم دارد- و بعد، فراموش می‌شوی. همسایه‌های جدیدی آمده‌اند در این مدتی که رفته‌ای و جای خالی خاطره‌ات پر شده.
» این محله تغییر می‌کند، تکان می‌خورد، تکه‌تکه هم شاید بشود، اما می‌ماند، این ماییم که رفتنی هستیم!

» عزت زیاد :-)

۲۴ مهر ۱۳۸۵

ایراد در Windows Live Writer

در این مدتی که از wlw استفاده می‌کنم، سوای مشکل حادی که با وبلاگ‌های دینامیک دارد، مشکل مسخره‌ای که دیدم و حل هم نشده تا به حال، این است که در عنوان‌ها نیم‌فاصله را نمی‌پذیرد و می‌شود چیز مزخرفی مثل همین تصویر کناری، کَسی راهی چیزی ندارد برای حل‌اَش، یک میلیون بار سپاسگزارم (لینک از نقطه ته خط).

محله‌ای که داریم- 3

محلهِ عجیبی‌ست، صبح علی‌الطلوع می‌زنی بیرون به قصد هواخوری و اینکه دیدی بزنی کوچه‌های محله را. همین‌طوری که قدم می‌زنی، یک آقای به‌نسبت متشخص و موجهی به‌ت می‌رسد، کلاهش را از سر برمی‌دارد، با یک لبخند بی‌معنی رو می‌کند به‌ت: «وبلاگ باحالی داری، به ما هم سر بزن» یا «منتظر قدم‌های سبزت هستم». مات‌اَت می‌برد، کف و خون قاطی می‌کنی و غرق حیرت می‌شوی، اما خیلی زود عادت می‌کنی و خودت هم می‌شوی یکی از همین آدم‌های مات‌کننده، یک سیریش‌بلاگ (ادای کپی‌رایت بر ذمه، قربه‌الی‌الله).

محلهِ عجیبی‌ست، همه عادت دارند خودشان را معرفی کنند: «نقطه ته خط، گاه‌نوشت‌هايی دربارهِ همه چيز و هيچ چيز»، «یک کلیک برای همیشه، از دیدن‌تان خوش‌وقتم»، «آچار فرانسه هستم، نوشته‌های یک عدد پرویز زاهد دربارهِ...»، و گاهی هم «ایمان امروز، کوروش ضیابری هستم، جوان‌ترین روزنامه‌نگار جهان، عضو کنفدراسیون...».

محلهِ عجیبی‌ست، آدم‌هاش عادت دارند بروند خانهِ همدیگر مهمانی، یعنی عاشق دید و بازدید هستند، روال هم اینطوری‌ست که هر کَسی طالب مهمان است چراغ‌اَش -که این‌روزها خاموش شده علی‌الحساب- را روشن می‌گذارد، یعنی «من به‌روزم، بیایید و از دستپخت‌اَم بچشید». چه حالی می‌دهد چشیدن دستپخت‌های خوشمزه که آب از لب و لوچهِ آدم آویزان می‌کند و طعم خوبش گاهی تا مدت‌ها می‌ماند زیر دندان‌هات. گاهی هم به هوای خوردن کباب می‌روی مهمانی، خانهِ یکی از همسایه‌ها، اما می‌بینی قصه چیز دیگری‌ست و سرت را بار گذاشته‌اند دور هم، آشی برایت پخته با یک وجب روغن روش، یا شاید هم همه‌ش روغن است که تا فیها خالدون‌اَت را به آتش می‌کشد و دل و روده‌اَت را می‌کند و می‌برد و می‌رود.

این محله هم آدم‌هایی دارد که یا از سر دل‌سوزی یا خودخواهی می‌شوند قیم زورکی دیگران، یکجور آقا بالاسر معنوی. اول دل می‌سوزانند، بعد گیر می‌دهند، بعدتر امر و نهی می‌کنند و بعد توپ و تشر و در آخر اَخ و تف و لعن و نفرین نثار کسانی می‌کنند که از طریقت ایشان پیروی نمی‌کنند: «دِ آخه جوجه، این خزعبلات چیه که نوشتی، اگر یکبار دیگه وبلاگت بیفته توی حیاط ما پاره‌ش می‌کنم»!

قصهِ خانه‌های محله هم ماجرایی‌ست، اکثر خانه‌ها مجانی‌ست، بدون اجاره و عوارض، فقط روی پلاک خانه اسم مالک هم نوشته می‌شود: «نام مستاجر+ نام موجر»، و مالک حق دارد مقداری از اسباب و اثاثیه‌اَش را گوشه‌ای از این خانه بگذارد. امکانات‌اَش کم است؛ فقط یک اتاق است، بدون آشپزخانه و حمام و مبلمان. می‌شود با ترفندهایی بعضی چیزها را به‌ش اضافه کرد اما باید راهش را یاد بگیری، به مرور. اما می‌توانی اجاره‌اَش را بدهی و علاوه بر امکانات بیشتر، نام خودت را بگذاری روی پلاک: «فقط خودم»، و از شر آت و آشغال‌های صاحبخانه هم خلاص شوی. می‌توانی رنگش کنی، برایش انباری درست کنی و... خلاصه عالمی‌ست برای خودش.
اما فقط تعداد کمی هستند از اهالی محله که خانهِ شخصی دارند، از ما بهترون!

*ببخشید که طولانی شد و بی‌مزه، تموم می‌شه!

۲۲ مهر ۱۳۸۵

محله‌ای که داریم- 2

خیلی زود دست‌اَت می‌آید اوضاع چگونه است، یعنی همسایه‌ها را که می‌بینی متوجه می‌شوی. اینجا همه ماسک بر چهره‌شان دارند، بعضی‌ها پوشیده‌تر؛ طوری که هیچ چیزشان پیدا نیست، حتی نوک دماغ‌شان. بعضی‌ها هم کمتر، حتی کسانی هم هستند که می‌شود گفت ماسک ندارند. خودت را هم در هیچ آینه‌ای نمی‌توانی بطور کامل ببینی، تو هم ماسک بر چهره داری، شاید بزرگ، شاید هم کوچک.

محلهِ عجیبی‌ست؛ کوچه‌های زیادی دارد و ساکنین هر کوچه از نظر گفتار و رفتار، تا حد زیادی شبیه هم هستند، انگاری که کاغذ کاربن گذاشته‌اند و کپی کرده‌اند و بعد رسیده به جایی که کاربن کم‌رنگ شده، بعضی‌ها کپی برابر اصل یکی دیگر هستند در ته کوچه. در یک کوچه می‌بینی همه دنبال کسب‌وکار هستند؛ دنبال پول. در یکی دنبال ادبیات و قصه و روایت و نقل حکایت، یک کوچه هم پر است از آدم‌های فنی، از نصب ویبراتور روی چوب کبریت بگیر تا تبدیل تلویزیون سوخته به شاتل، همه در همین کوچه انجام می‌شود. کوچه‌هایی هم هستند که رفت‌وآمد به‌شان غدغن است، کوچه‌های ممنوعه؛ کوچهِ سیاسی‌ها و کوچهِ ل-خ-ت-ی-ها!

سر این کوچه‌ها دیواری کشیده شده به بلندی حاشا -که لابد وجود ندارند این چیزها- که جلو عبور و مرور اهالی کوچه‌های دیگر را بگیرند، بعضی جاها هم سگ‌های نگهبان‌های گردن‌کلفتی حاضربه‌یراق آمادهِ دریدن متخلفین هستند. اما اکثر وقت‌ها می‌بینی آدم‌هایی را که دور از چشم نگهبان‌ها از روی دیوار‌های حاشا می‌پرند و می‌روند آن طرف؛ پی سیاسی‌کاری، پی الواطی/الواتی، پی... تازه، خودت هم ممکن است به سرت بزند که بپری آن طرف!

محلهِ عجیبی‌ست، گاهی وقت‌ها ماموران امنیتی را می‌بینی که به زور،‌اسباب و اثاثیهِ یکی از همسایه‌ها را جمع می‌کنند و طرف تبعید می‌شود به کوچهِ سیاسی‌ها یا ل-خ-ت-ی-ها. تازه فهمیده‌اند طرف چکاره‌ست و از این به بعد، دوستان و آشنایان طرف باید یکی یک نردبان برای دیدنش بخرند -البته اگر نداشته باشند- و پنهانی بروند ملاقاتش، آخر می‌دانی، این کوچه‌ها شبیه زندان هستند؛ به هیچ جا راه ندارند. گاهی هم بعضی‌‌هاشان، غیب می‌شوند و دیگر خبری ازشان نمی‌شنوی، هیچ خبری، هیچ جا!

محلهِ‌ عجیبی‌ست، یک‌هو به خودت می‌آیی و می‌فهمی تو عاشق‌پیشهِ لاو-مسلک، یک‌کاره رفته‌ای در کوچه فنی‌ها خانه گرفته‌ای، پس خیلی زود جل و پلاس‌اَت را جمع می‌کنی و می‌زنی به چاک تا یکی از این ربات‌های گردن‌کلفت از خدا بی‌خبر گیر نداده به‌ت!

آفت

فردی که در جوانی فروتن نباشد، در تمام عمر دست به هیچ کار نتیجه‌بخشی نزند و عمری دراز کند در حکم آفت است.
» کنفوسیوس

۲۰ مهر ۱۳۸۵

محله‌ای که داریم- 1

یحتمل تابه‌حال پیش آمده که اسباب و اثاثیه را جمع کنید و از محله ِ قدیمی‌تان بروید به یک محله یا حتی یک شهر جدید، جایی متفاوت از قبلی، با آدم‌ها، عادات، خلق و خو و رفتارهای متفاوت. این‌هم شاید داستان محله ِ ما باشد!

- تازه به این محل آمده‌ای و هنوز جایی را بلد نیستی، نه می‌دانی نانوایی کجاست، نه میوه‌فروشی و نه اگر اهل مطالعه باشی خدای ناکرده، روزنامه‌فروشی و کتاب‌فروشی. می‌روی در خانه ِ یکی از همسایه‌ها -در همان کوچه‌ای که ساکن شده‌ای- و زنگ در را می‌زنی: «ببخشید، من فلانیان هستم و تازه به این محل آمده‌ام، اگر می‌شود راهنمایی‌م کنید که برای رفتن به نانوایی باید از چه تگی استفاده کنم.» و یک مشت از همین حرف‌ها به امید اینکه طرف از قدیمی‌های کوچه باشد و این دور و اطراف را بشناسد.

حالا، یا شانس‌اَت می‌زند و طرف قدیمی‌ست (با علی قدیمی فرق داره) و از آن بامرام‌هاست و سه‌سوت با زیرشلواری راه‌راه‌اَش دم در حاضر می‌شود و پس از مرام گذاشتن‌های فراوان و تکه پاره کردن تعارفات بی‌شمار که «خیلی خوش اومدید، بفرمایید داخل، دِ آخه اینجوری که نمی‌شه جان بچه‌م» و... راهنمایی‌تان می‌کند و قضیه حل می‌شود یا نه، شانس‌تان اصلا نمی‌زند که هیچ، برعکس می‌زند توی دماغ‌تان و یا می‌خورید به پست یک تازه‌وارد مثل خودتان که: «راستیاتش، ما خودمونم تازه اومدیم تو این محل، میبینی، هنوز حتی بلد نیستم لفظ قلم بنویسیم، حتی نیم فاصله رو هم نمیدونیم چیه، تازه، محاور‌اتی هم مینویسیم»، یا یک‌راست می‌روید در خانه ِ یکی از قدیمی‌های بی‌مرام و در همان بدو ورودتان به عنوان خوش‌آمد، زرتی می‌روید در لیست سیاه طرف که: «بی‌سواد، آخه وقی میای در یه وبلاگ پرطرفدار رو می‌زنی، اول باید عرض ادب کنی به ساخت مقدس‌مون و اینا، بعد تقاضا کنی». و یا در نهایت بدشانسی می‌خورید به پست بچه تخس‌های محل که قصد می‌کنند دست‌تان بیندازند و اسگل‌تان کنند: «بابا اچ‌-تی-ام-ال، درپیت-بلاگ، برو مشقات رو بنویس، تو رو چه به وبلاگ آخه بچه قرتینگز».

»ادامه دارد؟

۱۹ مهر ۱۳۸۵

استفاده از جی-میل برای خواندن فیدها

می‌شود از جی‌میل هم برای خواندن فید وبلاگ‌ها استفاده کرد، یعنی با به‌روز شدن وبلاگ‌های مورد علاقه‌تان، مطالب جدید به آدرس جی‌میل‌تان ارسال شود. به کمک سایت R-Mail چنین کاری انجام شدنی‌ست.

  • فید مورد نظرتان را وارد کنید.
  • آدرس جی‌میل‌تان را بدهید.
  • از آن‌جایی که شما n تا حساب جی‌میل دارید (+ توضیحات نیما) می‌توانید از یک نام مستعار استفاده کنید، مثل symoniri+doxoblogfeed@gmail.com.
  • subscribe کنید و در جی‌میل‌تان به دنبال ای‌میلی از R-Mail بگردید برای تایید.
  • حالا یک برچسب برای ای‌میل رسیده انتخاب کنید، بطور مثال doxdoblogfeed.
  • در کادر دوم (To) آدرس مستعاری را که در R-Mail داده‌اید وارد کنید و Next step را بزنید. در مرحلهِ بعدی هم Skip the inbox را تیک زده و برچسب مورد نظرتان را انتخاب کنید. در انتها هم روی create filter کلیک کنید.

از این به بعد، وبلاگ گروهی دودردو که به‌روز شود، مطالب جدید به آدرس جی‌میل‌تان و با برچسب doxdoblogfeed فرستاده می‌شود. البته سایت R-mail امکانات دیگری هم از جمله وارد کردن OPML به کاربر ارائه می‌دهد.
» توضیحات کامل همین مطلب

این، یکی از ده ترفند در مورد فید بود که اینجا می‌توانید همه‌شان را بخوانید، از بی‌خبر نماندن در مورد ماشین مورد علاقه تا پیدا کردن عکس‌ برای میز کار ویندوز و آگاهی از آخرین تغییرات ویکی‌پدیا.

پی‌نوشت: به اشتباه نوشته بودم کادر اول و From که تصحیح کردم به کادر دوم و To، شرمنده!

۱۸ مهر ۱۳۸۵

فارسی نویسی در windows live writer

اگر از windows Live Writer برای وبلاگ‌پراکنی استفاده می‌کنید و هیچ پیش‌نمایشی از وبلاگتان ندارید (حالا به هر دلیلی که باشد)، از این راهنما که یکی از اعضای وبلاگ گروهی دودردو زحمتش را کشیده استفاده کنید.

مفهوم آزادی در کلام انیشتین

آدمیان، همه باید رفتار و کردار خود را با اصول مشترکی تطبیق دهند و این اصول باید چنان باشند که پیروی از آن‌ها حداکثر امنیت و رضایت ممکن و حداقل رنج و ناکامی ممکن را برای همگان فراهم آورد.
» از کتاب حاصل عمر، ترجمهِ ناصر موفقیان.

به نظرم آزادی با "رها بودن به حال خود" خیلی فرق دارد، با چیزی که خیلی‌ها به دنبالش می‌دوند این روزها. یحتمل معنای آزادی توهین به اندیشه، اعتقادات، افکار و ادیان هم نیست؛ اینکه تصور کنیم آزادیم هر چیزی را به هر کسی نسبت دهیم و ببندیم، اینکه تصور کنیم هر کاری می توانیم انجام دهیم چون آزادیم و دل‌مان می‌خواهد. حتی در آزادترین جوامع امروزی با ارتباطات آزاد جنسی، بعید است بطور مثال در خیابان ببینی دو تا مرد خرس گردن‌کلفت همجنس‌باز/خواه همدیگر را خفت کنند، اگر هم اینطور باشد بعید است کسی اعتراض نکند و هر کسی که این قضیه را می‌بیند راه خودش را برود. آزادی به معنای بی‌قیدی، تا جایی معنا پیدا دارد که با منافع دیگران تضاد نداشته باشد و تداخل پیدا نکند، اگر آزادی من نوعی باعث شود در پاچهِ فرد یا افرادی برود، بطور حتم این آزادی اشکال دارد و بالاخره در جایی با مقاومت اطرافیان روبرو می‌شود. ساده‌تر اینکه تا جایی آزادی که به حریم و آزادی دیگران تجاوز نکرده باشی (آقای فیلترچی، بد برداشت نکنی‌ها، ما هنوز جوونیم).

» روی همین حساب، به نظرم بهترین تعریف از آزادی، همین جملات خدابیامرز آلبرت است که ابتدای یادداشت نقل کردم.

۱۷ مهر ۱۳۸۵

ستایشگر اندیشیدن

ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه‌ها را.
» حضرت امیر (ع)

شروع نوشتن یک عدد پیمان

یکی از رفقای مشتی ما در اینجا، پیمان است که مدت‌های مدیدی وسوسه‌اش کردم تا بیاید در همین وبلاگ بنویسد و پا نداد لاکردار، اما با ورود وبلاگ دو-در-دو، پیمان هم تعارف را کنار گذاشته و می‌نویسد. خوبی همسایه و همکار بودن هم این است که می‌توانی کامنت تلفنی هم بگذاری، بدفرم حال می‌دهد :-)
» برای پیمان آرزوی موفقیت دارم. حیف است آدم معلومات و دانسته‌هایش را بگذارد توی قفسهِ کتابخانه یا گنجه‌اش و رو نکند، به جان...

فونت‌ها و آدم‌ها

آدم‌ها، یک‌جورهایی شبیه فونت‌ها هستند، شاید هم فونت‌ها شبیه آدم‌ها! یکی مثل B-Nazanin است؛ خوش‌خط و مرتب و تر و تمیز و ژیگولز، یکی هم مثل Tahoma، خیلی مرتب و تر و تمیز نیست، اما آچار فرانسه است و کار-راه-بنداز، اکثریت قبولش دارند و کسانی که به‌ش مراجعه می‌کنند ازش راضی‌اَند. اما حکمت بعضی از این آدم/فونت‌ها بدجوری نامعلومه؛ یک‌سری‌ها با موهای سیخ‌سیخ که انگار برق سه‌فاز گرفته‌شان، با خط ریشی که از نیمکرهِ شمالی شروع می‌شود و منتهی‌الیه سمت چپ لوزالمعده‌شان ختم می‌شود. این‌ها خیلی شبیه فونت‌های wingding و webding هستند، به جان...

۱۶ مهر ۱۳۸۵

مکان نداری داداش؟

هیچ دقت کردی که روزه‌خواری چقدر سخت‌تر است از گرفتن‌اَش. اینجا یک اکیپ کاملا هماهنگ داریم از جوان‌ها که چای‌ساز هم (از نوع چینی فلان‌فلان‌شده‌اش) خریده‌اند امسال و بساط چای و صبحانه‌شان به‌راست این روزها. اما وقت نهار که می‌شود دربه‌در دنبال مکان و اتاق خالی می‌گردند، چون یک مشت پیر-و-پاتال هم هستند که سر ظهر، در حالی که چشمان‌شان از حدقه زده بیرون و آویزان است، چپیده‌اند داخل آبدارخانه، تنها مکان امن و عافیت و رستگاری و اشغالش کرده‌اند، وضعیتی‌ست‌ها!
خلاصه، یک مشت آدم گرسنه، در حالی که مواد غذایی را مثل کالای قاچاق لای روزنامه و کیسه‌های مشکی پنهان کرده‌اند، در راهروها می‌پلکند و این همه سختی را در راه این شکم عزیز به جان شیرین می‌خرند در حالی که تو روزه‌بگیر، بدون هیچ درد و رنجی روزه می‌گیری و تازه، طلبکار هم هستی.
» عجب رویی داری تو!

هجوم ویروس‌ها

سخن برسر مبارزه‌ای پيچيده ميان انسان غيرمتخصص و کم آشنا، با انسان متخصصی که سوءاستفاده‌گر است. دزد و فريب‌کار است. در لباس دوست و زير نام او، به حريم شخصی‌ات تجاوز می‌کند. با چنين انسانی چگونه بايد برخورد کنيم؟ در اين چند روز، هنوز صدايی برنخاست (شايد کسی نوشته و من بی‌اطلاعم). هنوز فردی فرياد نکشيد که برنامه‌ريزان و ارسال کنندگان اصلی ويروس، حقوق اوليه مرا مورد تجاوز قرار دادند؛ کارهايم زمين ماندند و ارتباط‌هايم (به‌خصوص از طريق مسنجر) با ديگران قطع گرديدند. چرا؟ چون مهاجمان ناشناس‌اند و مرجع حقوقی نامشخص؟ وقتی مضمون چنين تهاجمی برای ما روشن گردد، مسلما راه را نيز پيدا خواهيم کرد!
» وقتی که ویروس‌ها هجوم می‌آورند، حسن درویش‌‍پور

۱۳ مهر ۱۳۸۵

راه‌کارعملی تراز کردن ترازنامه برای دانشجویان حسابداری

امروز یکی از بچه‌ها تعریف می‌کرد که سر امتحان حسابداری دانشگاه آزاد بندرعباس، یکی از هم‌دوره‌ای‌هاش توی حل یکی از مسائل می‌ماند، ترازنامه‌اش تراز نمی‌شود و یک طرف دوهزار ریال کم می‌آورد، این بنده خدا هم روراست برمی‌دارد یک اسکناس دویست تومانی پیوست برگه امتحانی‌ش می‌کند و تحویل استاد می‌دهد، جالب‌تر این‌که استاد هم به‌ش نمره می‌دهد. حالا روده‌بر شده از خنده و نمره داده یا گذاشته به حساب مسوولیت‌پذیری طرف، هنوز اطلاعی در دست نیست!

۱۱ مهر ۱۳۸۵

تبریک که عنوان نمی‌خواهد


پارسال بود که مهدی یواشکی پروژه‌اش را نشانم داد، البته خیلی خام بود. اما مهدی‌ست دیگر، با ایده‌های عجیب و غریب و رنگارنگ. دو-در-دو از روز تولد شد خلاصه‌ای از وبلاگ‌ها، شد "آنچه شما خواسته‌اید" وبلاگستان فارسی. حالا یک‌سال است که گروه دو-در-دو (یک، دو و دیکتاتور بزرگ) پرتوان به کارشان ادامه می‌دهند و وبلاگ‌های خواندنی را به فهرست دو-در-دو اضافه می‌کنند. برای گروه دو-در-دو آرزوی موفقیت دارم، آرزوی روزهای بهتر، پربارتر و دو-در-دوتر(و به‌طور مسلم دور از گزند فیلترینگ ابلهانه)، که در واقع آرزوی روزهای بهتر است برای وبلاگستان فارسی.

۱۰ مهر ۱۳۸۵

وضعیت سخت

سخت است وضعیت کسی که سراسر روز، خود را با خوراک انباشته سازد بی‌آنکه ذهن خویش را به کار گیرد.
» کنفوسیوس

۰۹ مهر ۱۳۸۵

هیچ جنگی مقدس نیست!

هيچ جنگی مقدس نيست. هر كس جز اين بگويد دروغ گفته. تنها آن كس راست می‌گويد كه می‌گويد همه آنچه گفتيم دروغ بوده. تنها راست اين است و باقی دروغ: دفاع مقدس نداريم. هيچ جنگی مقدس نيست!
» دفاع نامقدس، الپر