۰۵ مهر ۱۳۸۵

از معجزات ماه رمضان

» یکی از حداقل معجزات ماه رمضان این است که نره‌غول‌هایی که در یک سال گذشته روزانه پوزهِ بیش از n نفر را به خاک سیاه می‌مالیدند و هیکل تراز و بازوهای قرص‌شان را به رخ ملت می‌کشیدند و فحش‌های خوار/مادر بی‌شمار نثار روسای‌شان می‌کردند، نرسیده به ماه رمضان، در کمال فروتنی، افتادگی، خاک‌ساری و در نهایت تواضع، به نقایص بی‌شمار فیزیکی و روحی‌شان اعتراف می‌کنند: معده‌مان نمی‌کشد، حتی نمی‌توانم شیر بخورم به جان یو، اثنی‌عشرم به شش اخوی بند است و هزار و یک حدیث دیگر، تا روزه نگیرند، همین!

» مدیر مالی قبلی‌مان که حدود 2 سال پیش بازنشسته شد، از آن سیگاری‌های تیر بود که علی‌رغم بستری‌شدن و ضررهای پرشمار سیگار برایش، باز هم دست از یقهِ سیگار برنمی‌داشت. حرف خوبی هم می زد بندهِ خدا، می‌گفت من خود این سیگار کشیدن را دوست دارم، حال می‌کنم که سیگار بکشم!
حالا تو هم اگر می‌خواهی روزه نگیری نگیر، چرا خودت را بستری می‌کنی و اجدادت را می‌کشی به خاطر روزه نگرفتن؟

» دبیرستان که می‌رفتیم، یکی از همکلاسی‌ها به معلم امور تربیتی گفت "آقا ما عذر موجه داریم برای روزه نگرفتن". معلم هم ازش پرسید "عذر موجه‌ت چیه؟" خیلی راحت جواب داد که "آقا گشنه‌مون می‌شه"!

» این یادداشت مهدی را هم از دست ندهید، خلاصه اینکه ماه رمضان بر روزه‌خواران و روزه‌گیران عزیز مبارک :-)

۰۳ مهر ۱۳۸۵

زنده باد تساوی

دستاورد بزرگی است اين كه مثل هم شده‌ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگی، يكی‌مان شب توی رختخواب مثل كنده‌ای چوب راحت می‌خوابد و آن يكی مدام غلت می‌زند، چون دست و پاهايش درد می‌كنند. چون صورت اشک‌آلود بچه‌ای می‌آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد كودک. همه رفته‌اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربی‌ها او را ببرد پيش بچه‌های خودش. نيمهِ گمشده شب‌ها خواب ندارد، می‌افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمهِ ديگری ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسی كه شده و كسی كه بود، دست و پا می‌زند.
مادربزرگ سنت‌زده و عقب‌افتادهِ من كجا می‌توانست شكوه اين پيروزی مدرن را درک كند؟ ما به همه حق و حقوقمان رسيده‌ايم. زنده باد تساوی!
» تساوی زن و مرد، هیچستان. از طریق 35 درجه
» پ.ن.
ممنون از شَرتو که آدرس اصل مطلب را کامنت گذاشت: همشهری جوان، شماره 82، چهارم شهریور 85، نفیسه مرشدزاده

با آبروی رفته...

در این چند سال روی تنها ورزشی که حساب می کردیم حسین رضازاده بود، منظورم همان وزنه‌برداری‌ست (ببخشید که از اسم مستعارش استفاده کردم)، اما از قرار با گندی که زده شده با تک مدال رضازاده هم باید خداحافظی کرد. واقعا که ضایع‌بازی هم حدی داره، البته اگر آقایان دوباره نروند سراغ تئوری توطئه و این داستان‌ها!

زندگی

زندگی، تفسیر سه کلمه است: خندیدن، بخشیدن و فراموش کردن. پس، بخند، ببخش و فراموش کن، همین!

۰۲ مهر ۱۳۸۵

کوروش ضیابری

كورش ضيابری اگر نوجوان است، اگر دلش پاک است، اگر نيت خير دارد، بايد اين را باور كند كه كسی برايش دل نمی‌سوزاند، آدم‌های ديگر اگر خطايی كند تنبيه‌اش می‌كنند، بايد باور كند كه آثارش چه بخواهد و چه نخواهد به درون آدم‌های ديگر می‌رود و اگر زبر باشد روحشان را آزار می‌دهد. بايد خوشحال باشد چون آدم‌های يك شهر كوچك در برهوتی غم زده تنبيه‌اش كرده‌اند، آن هم با چند خط نوشتن. نهيبی بايد باشد شايد برای زندگی واقعی‌اش، در جامعه، آنجا كه ديگر كسی آدم را با ليست خاطرات تنبيه نمی‌كند.
و "زمان"، قاتلی كه بی‌صدا روی صورتمان چنگ می‌اندازد و ما را به سوی گورهايمان می‌كشد، "زمان" را هيچ وقت نبايد فراموش كرد، ما محتاجش هستيم، به نظرم سريع رفتن اشكالی ندارد، به شرطی كه به زمان بی‌اعتنايی نكنيم، پشت نكنيم، وگرنه نيست و نابودمان می‌كند، پيش از آن كه ساكن گورهايمان شويم.
» یادداشت کامل‌اش را به قلم علی قدیمی بخوانید.

۰۱ مهر ۱۳۸۵

والدین، این ظالم‌ترین موجودات عالم

به گمانم ما پدر و مادرها، ظالم‌ترین موجودات عالم هستیم برای فرزندان‌مان. به کارهایی وادارشان می‌کنیم که ما می‌خواهیم نه آن‌ها، کلاس موسیقی/نقاشی/ورزشی می‌روند که ما می‌خواهیم، حتی ساز یا رشتهِ ورزشی آن‌ها را هم ما انتخاب می‌کنیم. خلاصه بدفرم افتاده‌ایم به جانشان، از خوراک و پوشاک بگیر تا تفریح و کتاب و رشتهِ تحصیلی و همسر!
جالب این‌که همیشه هم در پشت نقاب "من خیرت رو می‌خوام" پنهان می‌شویم، چرا؟
» چون (به گمانم البته باز) فرزندان‌مان، همهِ چیزهای نداشته‌مان هستند، همهِ آرزوهای بر باد رفته‌مان که می‌خواهیم با رسیدن‌شان/رساندن‌شان به موفقیت، همهِ کشتی‌های در گل فرورفته‌مان را به یکباره هوا کنیم!

» اینکه خودم را هم پیر کردم و رفتم به چندین سال آینده، بگذارید به حساب جوگیری و اینا. اما به خدا ظلم می‌کنیم به بچه‌ها!

موضوع: یک پروندهِ جنجالی

+ پروندهِ افتخارنویسی که از جای خوبی شروع شده بود، کم‌کم به جاهای باریک کشیده شد و آخر سر از لجنزار سر درآورد. قصد خود من حتی شوخی با کوروش هم نبود چه برسد به دست‌انداختن و اینجور مریض‌بازی‌ها. به نظرم یک فرصت بود برای بیرون زدن رگه‌های طنز وبلاگستان، برای همین هم چند خطی نوشتم با همین سوژه. بهانه‌ای بود برای خندیدن و خنداندن و از هم باز شدن این چهره‌های عبوس، که متاسفانه کار کشید به عقده‌گشایی‌های شخصی برخی از رفقا و فحاشی و توهین به خانواده و لهجه و...
» وقتی کار کشید به این یادداشت، یعنی که از حد گذشته‌ایم، خلاصه‌ش اینکه بعضی‌هامان این وسط گند زدیم!

+ طنز شاید نقد مطایبه‌آمیز رفتارهای ناهنجار و نامفهوم اجتماعی باشد که بشود دست‌مایهِ لختی خنده و شاید اصلاح، اما خوشمزه‌گی‌ش به این است که اشارات غیر مستقیم باشد. وقتی فهرست افتخاراتم را نوشتم و لینک دادم به وبلاگ کوروش و نوشتم با امید به حال‌گیری تمام و عیار، آن‌وقت قضیه از اساس بی‌مایه و زشت می‌شود و می‌روم در مایه‌های توهین. با این کار، تکه‌های با ارزش مجموعه هم تبدیل به خار می‌شود!

+ کوروش را تقریبا همه‌مان می‌شناسیم و کمابیش می‌دانیم کیست و چه می‌خواهد؛ یک نوجوان 16 سالهِ مشتی‌ست که البته راه درستی برای معرفی خودش انتخاب نکرده. می‌شد به جای ترسیدن از کامنت‌ها و ای‌میل‌هاش (که البته به‌شخصه هیچ‌وقت مشکلی با این صورت قضیه نداشته‌ام)، از خواندن مقالاتش لذت ببریم، آن‌وقت به‌طور حتم می‌توانستیم به جای واژهِ "نوجوان نه‌چندان معصوم"، بنویسیم "دبش‌ترین روزنامه‌نگار گیلانی دنیا"!

+ این‌ها برای توضیح کاری بود که از خوب شروع شد و می‌شد در بدترین حالت ممکن به بد ختم شود، اما با زشت‌ترین حالت ممکن به له کردن اعتماد یک نوجوان ختم شد، یک نوجوان بزرگ‌تر از سن خودش که نه به دنیای بزرگ‌ترها راه دارد و نه به دنیای خودش. گفتن متاسفم هم دیگر فایده‌ای ندارد!

به بالاترین بپیوندید!

بالاترین را احتمالا دیده‌اید، سایتی که اعضای آن میزان محبوبیت مطالب را با دادن امتیاز‌های مثبت و منفی تعیین می‌کنند. مهدی که از وقتی بالاترین را شروع کرده هر روز کمتر از دیروز می‌نویسد ماشاالله، هر روز در عوض یک امکان جدید به بالاترین اضافه می‌کند؛ چیز‌هایی مثل برچسب‌گذاری، نظر دادن و...
اما امروز خبر داد که امکان لینک دادن به مطالب وبلاگ را هم به بالاترین اضافه کرده، توضیح کامل را به اضافهِ کدها ببینید و در صورت تمایل استفاده کنید.

۳۰ شهریور ۱۳۸۵

آش آسمانی

با عصبانيت‌ گفت: «آن‌ خوراك‌ دل. آن‌ گوشت‌ خوک‌ زنجبيلی. آن‌ آش. آن‌ سوپی‌ كه‌ با سينه‌ی‌ مرغ‌ می‌پخت‌ كه‌ خوشمزه‌ شود. آن‌ شيرينی‌های‌ زنجبيلی‌ و فلفل‌های‌ دلمه‌ای‌ باريک‌ كه‌ با كاردی‌ می‌بريد كه‌ خودم‌ برايش‌ تيز می‌كردم. سفيد تخم‌مرغ‌ تازه‌ كه‌ حلقه‌حلقه‌ می‌بريد. مرا می‌بست‌ به‌ پروتئين‌ كه‌ جوان‌ نگه‌ دارد. حالا يك‌ نگاه‌ به‌ من‌ بينداز. اين‌ همه‌ عمر كرده‌ام‌ همه‌اش‌ به‌خاطر مراقبت‌های‌ او. ديگر او را نمی‌بينم.»
آن‌ وقت‌ ديگر حرف‌ نزد. فكر می‌كنم‌ يادش‌ رفته‌ بود كه‌ من‌ آنجا هستم. سكوتی‌ طولانی‌ بود و من‌ به‌ آرامی‌ بلند شدم‌ و از اتاق‌ بيرون‌ رفتم.
» آش آسمانی، ترجمهِ اسدالله امرایی

۲۹ شهریور ۱۳۸۵

افتخارات وبلاگی

از آنجائی که این‌روزها مد شده آدم افتخارتش را در وبلاگش بنویسد (کپی‌رایت: +)، بندهِ حقیر هم در انتهای جوگیری نوشتم آنچه وبلاگم کم داشت.
- به دنیا آمدن (کلا)
- از دنیا نرفتن در سن 32 سالگی!؟
- تگری زدن به لباس خان‌دایی در سن 2 سالگی
- خوردن خمیردندان در 3 سالگی.
- سرقت غیر مسلحانه آب‌نبات از مغازهِ سر کوچه در 5 سالگی.
- کسب هیچ عدد تقدیرنامه از کلیهِ جشنواره‌های داخلی و خارجی.
- داشتن دست‌های تمیز (فقط توی دماغم کردم چند بار).
- سلام نکردن به سیاوش تهمورث در تنها باری که از کنارم رد شد!
- مهارت در چت کردن بدون دست.
- یک‌بار در آینه به خودم گفتم خیلی حالیته تو.
- ایستادن در کنار فردوس کاویانی در اتوبوس خط انقلاب-امام‌حسین و نگرفتن عکس یادگاری.
- اینجانب از اولین مسافران اتوبوس‌های ایکاروس خط سریع‌السیر انقلاب-امام‌حسین در سال‌های 1368 تا 1372 نیز می‌باشم.
- اولین دارندهِ عنوان لات کوچه خلوت‌های تهران از طرف خودم!
- توانایی شمارش سینماهای خیابان لاله‌زار در سن 16 سالگی به کمک هادی.
- دانلود چندین گیگابایت فیلم و یک مشت مزخرفات از اینترنت.
- عبور از انواع فیلترها، منجمله فیلتر سیگار!
- نشان دادن رضا کیانیان در تلویزیون به همسرم.
- خوردن نوشابه در ترمینال خزانهِ تهران.
- اولین دارندهِ لقب شهرستانی در بندرعباس.
- توانایی صحبت نصفه‌ونیمه به حداکثر یک زبان احتمالا زندهِ دنیا.
- کسب مقام اول از هشتم در اولین جشنوارهِ "دزدیدن قالب وبلاگ در روز روشن"!
- برندهِ بیش از 20 جام طلایی از فروشگاه محله به شرط پرداخت پولش.
- اولین وبلاگ‌نویس ایرانی و احتمالا مسلمان با آشیل پارهِ پای راست!
- دارای گواهینامهِ پایه‌یک بین‌ال فرغون/فرقون!
- دارای چند عدد کارت عضویت باطل‌شدهِ کتابخانه.
- در ضمن چاکر آقای مهندس و خانوادهِ محترمش نیز هستیم!
- و...
اگر تا به حال، پروندهِ افتخارات وبلاگستانی‌ها را نخوانده‌اید، خب بخوانید دیگر، اینجاست. دم‌شان گرم با این همه حس طنز، زنده باد :-)

۲۵ شهریور ۱۳۸۵

رسیدن به خیر!

بالاخره بعد از مدت‌ها که آشپزباشی خون‌مون بدفرم اومده بود پائین، استاد بالاخره رنجوری تن رو بی‌خیال شد و دوباره قلمی‌کاری کرد آشپزخونه رو. برای آشپزباشی که این‌روزها رودهِ مادی کوتاهی داره، سلامتی آرزو دارم و رودهِ معنوی دراز :-)
» خوش برگشتی!

حوصله کن آقاجان، حوصله!

به راهنمای تصویری تبادل لینک یک نکته هم می‌‌شود اضافه کرد، البته فکر می‌کنم. حوصله داشته باش دوست عزیز، حوصله! تا چهار روز به یکی لینک دادی و به‌ت لینک نداد، زود خطش نزن. این یعنی که اصلا برات مهم نبوده که طرف چه می‌نویسد. صرفا لینکی در کرده بودی و خواستی طرف لینک متقابل از خودش در کند. برای وبلاگ‌نویس هیچ چیزی مهم‌تر از خوانده شدن مطالبش نیست، خلاص!

این درمان سرطان و اینا پس چی شد؟

عرض کنم خدمت شما که یکی دو روز بعد از اعلام خبر داروی ایدز و اینا، اعلام کردند که با استفاده از پرتوهای رادیواکتیو موفق با درمان بعضی از تومورهای سرطانی شده‌اند. واقعا صحت دارد؟ پس چرا نکردندش توی بوق و کرنا که با "انرژی هسته‌ای، حق مسلم ماست" این کار را انجام دادیم؟

۲۲ شهریور ۱۳۸۵

مدیریت ایرانی و وبلاگ‌داری ایرانی

یحتمل شما هم یادداشت رضا قاسمی را خوانده‌اید دربارهِ مدیریت ایرانی و شاید هم گفته‌اید عجب واقعیت دردناکی! اما چند روز پیش از طریق یک ای‌میل به این فروم رسیدم و اصل فایل. حدسم چیز دیگری‌ست؛ این‌که اصلا این قصه، قصهِ ایران نیست. البته خیلی شباهت دارد به شیوهِ نگرش مدیران در ایران، اما در مشخصات فایل چیزی نوشته شبیه به این: Nessun titolo diapositiva. به چه زبانی‌ست؟ یک فایل است که متن انگلیسی یا مثلا ایتالیایی‌اَش پاک شده و شده فارسی، به جای دارغوزآباد هم نوشته ایران، و همین شده بهانه برای نثارکردن فحش‌های در نمک خوابیده که آره، درست می‌گه، اینا همشون یک مشت فلان‌فلان شدهِ...
» یکی از فلش‌های دبش Bruno Bozzetto، تفاوت رفتار ایتالیایی‌هاست با بقیهِ اروپایی‌ها، اما عجیب شبیه رفتار ایرانی‌هاست، ببینید.

متاسفم

تقصیر خودم بود، روی این حساب می‌کردم، اما مثل این‌که ایراد نرم‌افزاری بود و دامین این‌جا منقضی شد. برای چند ساعتی رفتیم پارکینگ، اما همه چیز به حالت عادی برگشته و متاسفانه باید یک‌سال دیگر تحملم کنید، شرمنده ;)

یک توضیح دربارهِ پرچم‌بازی

کامران، آن طرف دیوار نشسته و دربارهِ رنگ رخساره سید جلیل کاظمی‌تبار و قضیهِ پرچم ایران در المپیاد ریاضی اسلوونی قضاوت می‌کند. توصیه می‌کنم این توضیح را بخوانید تا اصل قضیه دست‌تان بیاید، همیشه هم قضاوت‌ها درست از کار درنمی‌آیند.

۲۱ شهریور ۱۳۸۵

بزرگتر می‌شویم

هم‌چین به گذر زمان و تولد نگاه می‌کنیم که انگار داره از عمرمون کم میکنه لاکردار، پنداری خوره‌ست و افتاده داره از رگ‌وپی‌مون می‌خوره لامصب که باهاش پدرکشتگی داریم. دِ آخه قربونت برم، تولد یعنی یک سال بزرگتر شدی، یعنی یک سال تجربه، شادی، غم، خنده، درد...
این‌روزها که گذشت تولد دو تا از دوستان خوبی بود که شاید در عالم حقیقی هیچ‌وقت فرصت آشنائی‌شون هم دست نمی‌داد چه برسه به استفاده از دانش و قلم‌شون، آقا حسین جاوید که این‌روزها دزد‌ها وبلاگش رو کردن پاتوق و آقا پویای گل که هنوز هم دنبال راهیه برای بازگشت. تولدتون مبارک رفقا :-)

لینوکس Ubuntu

راستش چند وقت پیش از روی یادداشت حسن دربارهِ سفارش لینوکس Ubuntu، به طور کاملا جَوگیرانه و در نهایت ایرانی‌بازی 10 تا CD سفارش دادم به آدرس پالایشگاه. امروز هم خیلی خوش‌خط نشسته بودم پشت میزم و مثلا از خودم کار در می‌کردم که یک بسته آوردند و چشم‌مان روشن شد به جمال لینوکس. تا باشه کور شه بیل گیتس خسیس و اینا، بعله!
» توضیح ویکی‌پدیا دربارهِ Ubuntu

۱۹ شهریور ۱۳۸۵

من و طراحی و وبلاگ رو کجا می‌برید؟

عرض کنم خدمت شما که با مزخرفاتی که هر-از-گاهی دربارهِ وبلاگ و قالب و ام‌تی می‌نویسم این اشتباه را به وجود آورده‌ام که بنده طراحی بلدم و از این کارها می‌کنم. باعث و بانی این اشتباه عظیم خودم بوده‌ام و از طرف خودم، از خودم و ملت شریف، مجازی و فیلتر-پرور وبلاگستان عذر می‌خواهم (لامصب این اعتمادبه‌نفسه منو کشته!).
اما، یک این‌که من اصلا طراحی، به‌خصوص طراحی صفحهِ وب بلد نیستم، که اگر بلد بودم اول یک بنر دبش برای این‌جا درست می‌کردم که هم شما و هم خودم از شر آن عکس سبز مسخره خلاص شویم و هم، ایرادهای پرشمار همین صفحه را اصلاح می‌کردم. البته دلیل این خزعبلاتی که این‌جا می‌نویسم عقده‌های دوران کودکی‌اَم نیست، مشکلاتی‌ست که روزهای اول نوشتن خودم باهاش درگیر بودم. می‌نویسم‌شان، شاید کمکی باشد برای دوستی که تازه شروع کرده به نوشتن و شکل و شمایل وبلاگش راضی‌ش نمی‌کند، همین.

دوم این‌که خیلی آدم تنبلی هستم، اگر سفارشی می‌دهید و 2 ساعته آماده نمی‌شود، خون، خون‌تان را نخورد، اشکال از فرستنده است.
سوم این‌که خیلی تنبل هستم، قبلا گفته بودم؟ این فرق فوکوله! تکرارش کردم که اگر گذرتان به حقیر افتاد حوصله داشته باشید. بابا دو هزار سال پیش یک قولی به پرویزخان دادم و هنوز عمل نکرده‌ام به‌ش، این‌که پرویزخان هم چیزی نمی‌گوید، سوای گل‌بودنش دلیل دیگری هم دارد و آن، نرسیدن دستانش به گردن بنده است!

چهارم این‌که حقیر کارمند دولت هستم و تعهد دارم وقتم را در اختیار ادارهِ متبوعم بگذارم، هم قانونی و هم شرعی! همین الان هم خیلی وقت می‌گذارم برای این قارقارک و عذاب وجدان خفه‌ام می‌کند گاهی. در نتیجه انتظار زیادی ازم نداشته باشید.
»» فکر می‌کنم خیلی چیزها را گفتم، با این اوصاف اگر پایه‌اید بسم‌الله، وگرنه شما را به خیر و ما را به سلامت.
پایدار باشید.

سوال فنی-پلیسی-آرایشگاهی

عرض کنم خدمت شما که کَسی نمی‌داند این آقا/خانم مهدی سلوکی بازیگر نقش بهروز سریال نرگس کجا می‌رود آرایشگاه؟ ابرو را دیدید که! گفتم شاید این سوال برای خیلی از خانم‌ها و آقایان خانم‌نما پیش آمده باشد، مطرحش کردم بلکه آدرس آرایشگاهش را پیدا کنم برای استفادهِ عموم :-)

۱۶ شهریور ۱۳۸۵

فید کامل با کامنت اضافه در مویبل‌تایپ

عرض کنم در موویبل‌تایپ هم راه‌هایی هست برای نمایش فید کامل وبلاگ، همراه با نظرات و دنبالک‌های ارسالی. مهدی حکیمی راهنمایی نوشته برای RSS 1.0. اما محض قرتی‌بازی هم که شده باید به روز بود و RSS 2.0. چند روز پیش به این مطلب رسیدم، فایل را کمی تغییرش دادم که این‌طوری شد، می‌توانید دانلودش کنید.
آدرس Rss 2.0 در موویبل‌تایپ به شکل زیر است: http://www.YourDomain.com/index.xmlحالا، علاوه بر نمایش کامل مطالب، خوانندگان وبلاگ، نظرات و دنبالک‌های ارسالی مطالب را هم می‌خوانند.

...

اگه به سیب سرخی گاز زدی و با یه کرم تپل‌مپلِ خوشگل و سالم مواجه شدی، خوشحال باش. وقتی می‌تونی ناراحت باشی که با لاشهِ یه کرم زخمی روبه‌رو بشی!
» از وبلاگ این روزها

مشترک گرامی، هدف ما ضایع کردن شماست!

شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم:

  • مشترک گرامی، بابا فیلتره، ضایع، تو چرا حالیت نیست. دستت رو از روی اون F5 صاب‌مرده بردار دیگه!
  • مشترک گرامی، هوی، تو خجالت نمی‌کشی!
  • مشترک گرامی، پیشتِ، چخِ!
  • مشترک گرامی، دست نزن جیزه، دِهَه!
  • مشترک گرامی، به جان مادرم اگه یه بار دیگه از این‌ورا رد شی با دفعهِ قبل می‌شه دوبار!
  • مشترک گرامی، شرمنده، نداری 10 هزار تومن دستی بدی تا آخر ماه، مخابرات الان چند ماه حقوق‌مون رو نداده، به‌ت پس می‌دم!
  • مشترک گرامی، فیلترشکن خوب سراغ نداری، یه کاری کردیم خودمون توش موندیم!
  • بازم تویی مشترک گرامی، روتو برم هی!
  • مشترگ گرامی دیگه‌ای نبود، نفس‌کِش...

سه وبلاگ و یک نان ساندویچ

چند وقت قبل در مورد این‌که چطور می‌شود وبلاگ روزنوشت را در ام‌تی پیچاند و از روش سنتی، یعنی ایجاد یک وبلاگ برای روزنوشت دوری کرد نوشتم. اما بعد، می‌شود از همین راه برای لینک‌دونی هم استفاده کرد، نمی‌شود؟ می‌شود، باور کنید. فقط خرجش یک موضوع به نام لینک‌‌دونی، وب‌گشت، لینکده یا هر نامی‌ست که شما عشقتان می‌کشد و کمی دستکاری در قالب صفحهِ اصلی، همین. یک موضوع به نام لینک‌آباد ایجاد کردم و قالب صفحهِ اصلی را در جایی که می‌خواستم لینک‌ها نمایش داده شوند به شکل زیر دستکاری کردم:
<MTEntries lastn="10" category="لینک‌آباد">
» [<a href="<$MTEntryPermalink valid_html=" 1?$>">+</a>] <a title="Permanet Link" href="<$MTEntryBody convert_breaks=" 0"$>"><$MTEntryTitle$></a>
<MTEntryIfExtended>
¦ <$MTEntryMore$>
</MTEntryIfExtended>
</mtentries>

تمام شد، این‌که از MTEntryMore استفاده کردم و نه از MTEntryExcerpt هم دلیل خاصی ندارد، اماچون از Excerpt برای نوشتن خلاصهِ مطلب به انگلیسی هم استفاده می‌کنند، راهی که به نظرم آمد همان استفاده از EntryMore است.
» این هم عکسش، محض اثبات ادعا در هزار سال آینده

۱۵ شهریور ۱۳۸۵

نگاه از روی دست دیگران هم بد نیست گاهی وقت‌ها!

عرض کنم همیشه هم لازم نیست همه چیز را خودمان اختراع کنیم یا بنویسیم، یکی‌ش همین درست کردن قالب وبلاگ است که گیر سه‌پیچ می‌دهیم که حتما خودمان از نوک DocType شروع کنیم و تا فیهاخالدون body برویم. غرض، سایت‌های زیادی هستند که نمونه‌های آمادهِ css می‌گذارند برای استفاده، اما یکی از شیکان‌ترین‌شان این‌جاست، فوق‌العاده و ساده و روان و قابل فهم (حتی برای تازه‌کاری مثل بنده)، و مطمئنا قابل استفاده.
این‌ها را گفتم که بروید بزنید قالب‌هاتان را درب و داغان کنید، همین!

محض تست لینک‌آباد و لوس‌بازی و اینا

http://www.moniri.com/archives/2006/09/001271_three_weblog_in_one_for_mt.php

۱۴ شهریور ۱۳۸۵

کفش‌های پاشنه بلند

My Dear Friends عرض کنم خدمت شما که در نابودی‌هایی مثل پارگی آشیل، بعد از این‌که چیزی حدود 2 ماه پا می‌رود توی گچ و خلاص می‌شود، تازه می‌رود توی کفش‌های عجیب و غریب پاشنه‌بلندی (حدود 6 سانتی‌متر پاشنه، همان پلاستیک مسخره که کنار کفش افتاده هم قسمتی از پاشنه است، باور بفرمائید!) که قرار است محافظ پای نابودشده باشد. حداقل به مدت 2 ماه باید این کفش‌ها را پوشید تا به مرور آشیل دوخت‌ودوز شده حالت کش‌سانی خودش را پیدا کند و بشود رویش راه رفت و نشست و از همین قسم بازی‌ها!
» اما این کفش‌ها با وجود ظاهر زمخت‌شان، رفقای خوب دو ماه گذشته‌ام بودند. اگر نبودند، هنوز هم آن عصا‌های فلان‌فلان‌شده زیر بغلم آویزان بودند و راه رفتن، می‌شد خواب و خیال دور و دراز.
» بگذریم.

۱۲ شهریور ۱۳۸۵

فیلترینگ ابلهانه

جادی‌جان زحمت این یکی را هم بکش و اضافه‌اش کن. Lifehcker را احتمالا می‌شناسید. وبلاگی‌ست در مورد کامپیوتر و این چیزها. خود وبلاگ فیلتر نیست اما فید وبلاگ فیلتر شده. این دیگر از آن کارهای بلاهت‌آمیز است که دیگر جای حرفی باقی نگذاشته، شرمنده!

۱۱ شهریور ۱۳۸۵

باز هم تو توپولف!

  • آمار را حال کردید، ساعت حدود 5 بعدازظهر اعلام شد 60 نفر کشته، اخبار استان خراسان اعلام کرد 29 کشته و استاندار خراسان گفت 28 کشته. یحتمل تا فردا همه‌شان زنده می‌شوند و می‌روند به زیارت‌شان می‌رسند، نائب‌الزیاره. خدایا شکرت که همه سرحال هستند.
  • طی این 4 سالی که ساکن بندرعباس شده‌ایم، حدود 30 بار سوار توپولف‌ها ارابه‌های مرگ شده‌ام و به جرات می‌گویم (یا می‌نویسم) بدترین‌شان، همان‌هایی هستند که در خط بندرعباس-مشهد می‌پرند، یعنی پریدن که چه عرض کنم، یک مشت قاطر پرنده هستند که بال‌بال می‌زنند و هر آن، ممکن است بال‌شان بیفتد.
  • پالایشگاه بندرعباس هم 30 تایی مسافر مشهد داشته که متاسفانه فرزند یکی از همکاران‌مان جانش را از دست داد. خدا به پدر و مادرش صبر بده.
  • یک سوال: چه‌طور وقتی C130 سقوط کرد سازمان در پیت صداوسیمان یک‌پارچه شده بود بوق وکرنا، اما دیروز سکوت مطلق بود!

دو تکه از برنارد شاو

  • زندگی‌ای که صرف اشتباه کردن شود، ارزش والاتری دارد تا این‌که صرف هیچ کاری نگردد.
  • انسان‌ها دو گونه‌اند، یا خود را با شرایط وفق می‌دهند یا شرایط را با خود موافق و مناسب می‌سازند و تمام پیشرفت آدمی مرهون گونهِ دوم است.