۰۸ فروردین ۱۳۸۵

توضیح در مورد هفت‌شین

مصاحبه ِ سایت زنستان با زهره ارزنی و همین‌طور یادداشت این
حاج‌خانوم، خیلی چیزها را روشن می‌کند و توضیح می‌دهد اما، یک نکته که به نظرم جا مانده را می‌نویسم.
در جایی از یادداشت صورتک آمده "مرد می‌تواند هرجايی كه دلش خواست را برای زندگی تعيين كند و در تبعيض‌آميز بودن اين قانون هم كه
شكی نيست؟". و در شروط هم آمده "حق انتخاب مسكن و تعيين شهر يا محلی كه زندگی مشترك در آنجا ادامه پيدا كند با زوجه خواهد بود"، یعنی زوجه می‌تواند هرجايی كه دلش
خواست را برای زندگی تعيين كند (فقط به جای مرد در جمله ِ صورتک نوشتم زوجه)، همین‌طور در مصاحبه آمده "در
مورد مسكن حق از سوی مرد به زن تفويض می‌شود و حق تعيين اقامتگاه مشترک كلا در اختيار زن قرار می‌گیرد"، آیا این تبعیض‌آمیز نیست؟


در افتضاح بودن قوانین فعلی شک ندارم، می‌دانم شما هم همین‌طور هستید، پس فحش ندهید!
یکی از مشکلاتی که ما هیچ‌‌وقت به‌ش توجه نکردیم این کلمه ِ "هر" است.
این کلمه ِ کذایی به جملات و معانی بار منفی می‌دهد؛ مرد هر کاری دلش می‌خواهد انجام می‌دهد و زن هم هیچ‌کاری نمی‌تواند بکند. این "هر" تا حالا ابزاری بوده در دست این مردهای لعنتی و حالا داریم ازش می‌گیریم و می‌دهیم دست خانم‌ها، قشنگه، نه؟
زن و مرد هر دو حق دارند برای زندگی‌شان تصمیم بگیرند، بسازندش و حتی ویرانش بکنند (البته به شرطها و شروطها)، نه هر کدام به تنهایی، و چند تایی از این شروط (بندهای 3، 4، 6 و 7) این معنا را می‌دهد.


باور کنید چیزهای بهتری هم هست برای یاد دادن به جوانان دم بخت، زندگی زناشویی اساسا محلی‌ست برای توافق، پس چه بهتر که با شروطی زندگی را شروع کنند که مفهوم
توافق را بروز بدهد نه جنگ و جدل. به نظرم این بندها جای کار بیشتری داشت. یک امر ناحق انجام می‌شده که همگی قبولش نداریم، پس چطور انتظار داریم حالا همان
ناحق در اختیار طرف مقابل قرار گیرد؟
ببخشید که کمی تند شد، بالاخره باید مذاکره (و نه بحث و جدل که ما ایرانی‌ها استادشیم) کرد تا به توافق رسید.


» البته روده‌درازی شد، می‌دانم، اما حرف زیاد است در این‌باره، بگذاریم برای بعد!
» همه ِ یادداشت‌ها را در این مورد خوانده‌ام، همین‌طور نظرات را و به نظرم دارد به جاهای خوبی می‌رسد، یحتمل انقراض نسل مردها :-)
» راستی، جایی در شروط یا عنوانش ندیدم که نوشته باشد به جای مهریه و فقط در عنوان مصاحبه نوشته شده ، همین!

وبلاگ‌ها و مطلوبیت نهایی- 2

پیشنهاد: وبلاگ‌ها و مطلوبیت نهایی- 1
به طور یقین، تفاوت هامبرگر و وبلاگ فقط در میزان سس نیست. عواملی هستند که هم، مایه ِ تفاوت این دو و هم، اگر به‌شان توجه شود باعث نجات وبلاگ از رکود و سکون هستند.
:: وبلاگ، شاید بخشی‌ست از ذهن یک انسان مهمان‌نواز که مثل سفره‌ای پهن‌اَش کرده و بقیه هم مهمان هستند سر سفره، و این سفره تا جایی گسترده می‌شود که وسع و توان
صاحبش می‌رسد؛ یعنی تا جایی که ذهن نویسنده‌اش می‌کشد. این توان به عوامل مختلفی از قبیل اطلاعات عمومی، مطالعه، دید خوب، خلاقیت و... نویسنده بستگی دارند و به منحنی
سینوسی داستان، دامنه‌ ِ نوسانات بزرگتری می‌دهند، و این یعنی موضوعات بیشتر، مطالب روشن‌تر و مخاطب بیشتر.


:: عامل دیگری هم وجود دارد؛ موضوع نوشتار وبلاگ. به طور مثال، موضوعاتی از قبیل سیاست به دلیل گستردگی، فراگیر بودن و درگیری اکثریت جامعه ِ سیاست‌زده با آن،
تکنولوژی به دلیل تغییرات خیلی سریع و امکاناتش و سکس به دلیل ممنوعه بودنش، خودبه‌خود موضوعاتی جذاب برای نوشتن هستند، فقط کافی‌ست در مورد لباس جدید رئیس‌
جمهور بنویسی یا درباره ِ تصمیم اخیر فلان هنرپیشه در خصوص روابط دیپلماتیک‌اش :-)
این موضوعات به دلیل دگرگونی‌های سریعی که دارند، جذابیت‌شان برای خواننده زیاد است و مطلوبیت نهایی‌شان بالا، در نتیجه باعث جذب مخاطب می‌شوند. در واقع این‌جا،
موضوعات هستند که دامنه ِ نواسانات بلندی دارند!


» مورد دیگری به ذهنم نرسید، اگر سراغ دارید بنویسید.

۰۷ فروردین ۱۳۸۵

غمگين‌تر از آنيم كه با باد برقصيم

نوروز شكفته است، شكوفار بمانيم/ صد بار بپژمرده و هر بار بمانيم
ما بر لب اين پنجره بسيار نشستيم/ تا آمدن يار چه بسيار بمانيم
غمگين‌تر از آنيم كه با باد برقصيم/ دلمرده‌تر از آن كه به گلزار بمانيم
با اينهمه دلمردگی و غمگنی اما/ با آرزوی ديدن دلدار بمانيم
:: شعر از گوشزد

مطلوبیت نهایی و وبلاگ‌ها- 1

البته با اجازه ِ حامد‌خان قدوسی
هزار سال پیش، دکتر غنی‌نژاد وقتی مفهوم مطلوبیت را برای‌مان توضیح می‌داد همیشه در مثال‌هاش از همبرگر استفاده می‌کرد و می‌گفت هامبرگر (به گمانم خیلی دوست داشت)،
که همان‌طوری می‌نویسم. مطلوبیت به زبان ساده و در بحث اقتصادی که همه‌چیز کالاست و خدمات، میزان لذتی‌ست که از استفاده یا استعمال یک کالا یا سرویس می‌بریم، اما
این‌که چه‌قدر با آخرین واحد کالای مصرفی حال می‌کنیم می‌شود مطلوبیت نهایی که باهاش کار داریم.


فرض کنید خیلی گرسنه‌اید، یحتمل با خوردن اولین هامبرگر خیلی حال می‌کنید و چشمان‌تان باز می‌شود، اما با دومی چه‌قدر؟ به طور یقین کمتر از اولی‌ست و شاید از
دیدن سومین هامبرگر حالتان خراب شود و بشوید "گلاب به روی شریف" و این حرف‌ها، پس مطلوبیت نهایی سمت و سویی کاهشی دارد.
حالا این‌که ربطش به وبلاگ چیست عرض می‌کنم. به طور حتم برخورده‌اید به یادداشت‌هایی با این مضمون که فلانی قبلا بهتر می‌نوشت و حالا افت کرده و این‌ها.
شاید این فلانی افت نکرده باشد و تازه، پیشرفت هم کرده باشد، شاید این مائیم که دیگر از خواندن یادداشت‌های فلانی لذت نمی‌بریم و به اصلاح مطلوبیت‌اَش برای‌مان کم
شده. البته مطلوبیت نهایی‌ش، یعنی این‌که دیگر با خواندن آخرین یادداشت فلانی، مثل اولین باری که ازش مطلبی می‌خواندیم حال نمی‌کنیم.

بالاخره هر وبلاگی زائیده ِ ذهن یک آدم است و این ذهن هر چه‌قدر هم که زور بزند در نهایت روی یک منحنی سینوسی‌ست (البته نمی‌دانم چه‌طور چنین فکر احمقانه‌ای کردم که سینوسی‌ست‌ها) که گاهی بالاست و گاهی پائین، اما دست آخر حول و
حوش یک محور است. برای همین، با این‌که یادداشت‌های این ذهن جالب است اما تکراری می‌شود و لذتش کم و کم‌تر، تا جایی که گاهی فقط نگاهی به تیتر می‌اندازیم و ضربدر
را می‌زنیم و خلاص!
حالا می‌شود فهمید که چرا بعضی از وبلاگ‌ها، از حد خاصی فراتر نرفته‌اند، مطلوبیت نهایی‌شان برای خواننده‌های قدیمی‌شان کم و کم‌تر شده، و تعداد بازدید‌ها
از عددی خاص بالاتر نمی‌رود.

:: برای این‌بار زیاد شد، قصدم فقط اشاره بود، به تفاوت وبلاگ و هامبرگر هم اشاره می‌کنم در دنباله‌اَش، اما اگر چیزی هم شما دارید که به این مطلب مربوط است بنویسید تا روشن شوم.
» وبلاگ‌ها و مطلوبیت نهایی- 2

۰۶ فروردین ۱۳۸۵

هفت شین


  • هفت‌شین را نخوانده‌اید؟ بخوانید، چندباره! خیلی دلم می‌خواهد بدانم چند نفر از نویسندگان آن از خانم‌ها هستند و چند نفرشان از آقایان؟ چند نفرشان متاهل هستند و
    چند نفرشان مجرد؟ چند نفر از این متاهل‌ها، در حال حاضر زندگی مشترک‌شان پابرجاست، توام با محبت، رفاقت، امنیت و آرامش؟ و چند نفر از این مجردها مفهوم تاهل و تعهد
    را می‌دانند و تفاوتش را با رفاقت‌های دوران مجردی گرفته‌اند؟
    :: کاش یک جامعه ِ آماری هم از موافقان و مخالفان این هفت‌ شین ارائه می‌دادید!

  • چیزهایی نوشتم و اسم‌اَش را هم گذاشتم "این مردهای لعنتی یا اعلان جنگ جهانی هشتم" و خواستم بیاورم که دیدم مثل این هفت شین نامنصفانه است، پس گذاشتم‌اَش کنار.
    باید از چند نفری چیزهایی بپرسم، با چند نفری مشورت کنم و چیزهایی هم بخوانم و بعد بنویسم. یک‌بار دیگر باید عقدنامه‌مان را بخوانم، باید ببینم آیا با آن چند
    امضا، این همه در حق همسرم ظلم کرده‌ام یا نه.
    :: پس عنوانش از خودتان، به موقع‌اَش می‌نویسم، چند وقت دیگر، بهتر، و سعی می‌کنم منصفانه باشد!

  • راستی، تا یادم نرفته، خواهش می‌کنم فعلا به جای کلمه ِ برابری، بنویسید برتری، بیشتر جور درمی‌آید باهاش!
    :: فعلا این را بخوانید و فحش‌ بدهید تا بعد :-)

۲۸ اسفند ۱۳۸۴

طرب ای دل که نوبهار آمد


نمی‌خواستم سال نو را تبریک بگویم امسال، اصلا دلم نمی‌خواهد امسال تحویل بشود، نمی‌دانم چرا اما حس می‌کنم سال آینده سال وحشت و ترس است. بوی گند تحریم، بوی تعفن جنگ و کشت‌وکشتار می‌آید، بوی وحشت، بوی آوارگی، و این‌بار دیگر صحبت از تجاوز به مام میهن نیست، این یکی خودخواسته‌ست. دیگر جامعه ِ بین‌المللی کشور دیگری را محکوم نمی‌کند، بلکه کشور محکوم ایران خودمان است، محکوم مائیم!

اما با همه ِ این قصه‌ها که نوشتم کم آوردم. سال نو را به همه‌تان تبریک می‌گویم و برای‌تان بهترین آرزوها را دارم. سر سفره ِ هفت‌سین که دست به دعای خیر شدید، ما را هم فراموش نکنید (دعا هم اگر نکردید نکردید، اما نفرین هم نکنید، ما همین‌جوری نزده هم می‌رقصیم به حد کافی، آ... بیا!).
البته مثل این‌که فقط من نیستم که حالم اساسی بده (نیما، محمد‌رضا طاهری)!

وضعیت صادرات نفت در آینده

گزارشی دیدم از مقایسه ِ هزینه‌های بندری حمل نفت خام یک کشتی 100 هزار تنی که مثلا نفت خام را از جزیره ِ خارک به بندرعباس حمل می‌کند. اگر هزینه‌های بندری آن را با نرخ کشورهای جنوبی‌مان مقایسه کنیم می‌شود این؛ در عربستان 9454، کویت 13848، امارات 17286 و قطر 17349، در حالی‌که همان هزینه‌ها با نرخ ایران می‌شود 108562 دلار ناقابل یعنی تقریبا 11 برابر عربستان، 8 برابر کویت و 6 برابر امارات و قطر!


در ادامه، آمده که صادرات نفت خام، محصولات پتروشیمی و در آینده، صادرات LNG از عسلویه به همین دلیل، یعنی بالا بودن هزینه‌های بندری حمل نفت خام (و در نهایت بالا بودن قیمت تمام‌شده ِ نفت خام)، عملا دور از انتظار خواهد بود و برای صادرات و فروش باید منت کشید و تخفیف زیادی داد تا خریدار حاضر شود بیاید پای معامله.
به همین دلیل، در بازار رقابت دریای خزر هم جلو کشورهایی مثل ترکمنستان، آذربایجان، قزاقستان و روسیه کم می‌آوریم و محو می‌شویم.

۲۷ اسفند ۱۳۸۴

آرزوهام

:: سال عجيبی بود سالی كه نفس‌های آخر را می‌كشد؛ پر از هيجان و اضطراب ِ رفتن يا نرفتن به شورای امنيت و موفقيت نهايی در رفتن :-)، شگفت‌انگيزترين انتخابات تاريخ
كشور كه حتی برنده هم باورش نمی‌شد كه انتخاب نهايی او باشد (و البته هنوز هم باورش نمی‌شود). سال هجوم وبا به کشوری که دم از رسیدن به استاندارد‌های بهداشتی می‌زند، سال آنفلوآنزای مرغی‌ای که سرش را زیر آب کردیم و این اواخر، شگفت‌انگیزترین بودجه‌ای که برای سال بعد تدارک دیده شده (مَخلص کلوم این‌که اگر جنگ هم نشه با این بودجه رسما همه ِ کشور تعطیله).
:: برای خودم هم سال عجيبی بود، گرفتاری‌های كاری‌م بيشتر شد و شخصی‌ها هم همين‌طور، اين اواخر هم كه يك حساسيت عجيب و غريب گير داده و دست از
سَرم برنمی‌دارد لاكردار. سال شلوغی بود، پر از مشغوليت‌های ذهنی و كاری، اما آخر سال برای من و همسرم خيلی خوب تمام شد. اميدوارم آخر شاهنامه ِ همه‌تان خوش باشد.


:: آرزوی خاصی ندارم اين آخر سالی، به جز:
:: آرزوی سلامت، صحت و عافيت برای همه، به‌خصوص دوستان، بستگان، وابستگان و غيره!
:: آرزوی پناه ِ امن برای بی‌پناهان روزگار كه پُرشمارند.
:: آرزوی سالی نو، همراه با توفيق و به‌روزی برای همه.
:: آرزوی سفره‌هايی پر از اميد برای آن‌هايی كه آرزوشان شده دل‌خوشی به آينده (مثل خودم).
:: آرزوی امنيت، صلح و آرامش (منظورم از دل‌خوشی این‌هاست) برای كشورمان (كه اين، حق مسلم ماست نه آنی كه دَم می‌زنيم ازش مُدام).
:: آرزوی دل‌هایی خوش و لب‌هایی خندان که این‌ها، همان چیزهایی‌ست که ما ملت غمگین، سال‌هاست گم‌شان کرده‌ایم. البته بین خودمان بماند، جیب پُرپول هم تاثیر عمده‌ای دارد در پیدایش لب‌هایی که از فرط خنده، شده چاه قهقهه و دارد می‌ترکد :-)
پس آن را هم اضافه می‌کنم برایتان!
:: آرزوی دَرشدن همه ِ خستگی‌ها، آزار و اذیت‌ها (البته نه از اون آزار و اذیت‌ها که در روزنامه‌ها می‌نویسندها)، خِنِسی‌ها و پلیدی‌های روزگار کج‌مَدار از تن‌تان، وقتی که توپ سال نو در می‌شود!
:: خلاصه آرزوی آن‌چه صلاح و خير در آن است برای همه‌تان، ايضا خانواده‌های محترم‌تان و اينا!

اضافاتِ افاضات:
» سال قبل در چنين روزهايی (1، 2)، همان روزهایی که به آینده ِ خوش‌بین‌تر بودم.
» تازه‌شم، برید خدا را شکر کنید آرزوی خاصی نداشتم وگرنه وب 2 و آژاکس که چه عرض کنم، وب 14 هزار و خرده‌ای و بارسلونا هم جواب نمی‌داد جون داداش!

یک آدم ویژه

به نظرم یکی از ویژه‌ترین آدم‌ها یا بهتر بگویم مجری‌های سال 84 تلویزیون، آقای خوش‌تیپی‌ست که در انتهای اخبار، وضعیت آب‌وهوا را اعلام می‌کند، اگر باور ندارید
این‌بار با دقت به حرکت‌هاش و طرز صحبت‌کردنش دقت کنید. فقط کمی کلمات را جویده ادا می‌کند که اگر آن را هم درست کند دیگر حرف ندارد، می‌شود جوانی‌های جورج کلونی
:-)

هی آقا!

"دوستت دارم" را فراموش مکن!
می‌دانم که خسته‌ای، خسته از جفای زمانه اما، مردانه بایست. در راه خانه شاخه‌ای گل بخر (حتی به قیمت خون اجدادت)، چون در زدی لبخند یادت نرود؛ لبخندی همراه با شاخهِ گل و شاخه ِ گلی همراه با جمله ِ زیبای "دوستت دارم". باور کن زندگی هزار مرتبه شیرین‌تر می‌شود، باور کن!
از کتاب چگونه شادی را به همسرم هدیه کنم.

های...

چند سال پیش گویا یک از همکاران قدیمی ادعا می‌کند که اگر بقیه، ضرب‌المثل "بزک نمیر بهار میاد، کُمبُزه با خیار میاد" را به 7 زبان زنده و مرده ترجمه کنند، خودش
با پای خودش می‌رود و درخواست بازنشستگی می‌کند. بچه‌ها هم نه محض رضای خدا که محض گرفتن حال طرف یا شاید دور هم بودن، به انواع زبان‌ها برش می‌گردانند الا انگلیسی که
بالاخره یک آدم خیر، ترجمه ِ انگلیسی‌اَش را هم ارائه می‌دهد (و چه ترجمه‌ای هم!):

Hi small goat, don't die, the spring will come, the melon and cucumber will com together.

حالا بعد از گذشت چند سال، شده جک و فقط کافی‌ست یکی از آن وسط مَسَط‌ها بگوید: های اسمال گـُت، دُنت دای...

۲۶ اسفند ۱۳۸۴

همه ِ وبلاگ‌های من


  • راستش بدجوری جوگیر شده بودم و می‌خواستم فهرست ردیف کنم و تیتر بزنم "وبلاگ‌های برتر از نگاه..." و بهترین وبلاگ‌هایی که در

    سال 84 خوانده‌ام را انتخاب کنم و از
    انتخابم حال کنم و دل‌ضعفه بروم و بیفتم و کف کنم و این‌ها، اما دیدم من همه ِ وبلاگ‌های بلاگ‌رولینگم را دوست دارم و می‌خوانم و اگر

    بخواهم مثل کارگردان‌ها بگویم، همه‌شان مثل بچه‌هام می‌مانند
    :-)) و تازه، گاهی در لیست دوستان هم کلیکی می‌کنم و از آن‌جا هم کلیکی و به جایی دیگر و قص‌علی‌هذا.
    خواستم انتخاب کنم که نتوانستم، دیدم من قبل‌تر انتخابم را انجام داده‌ام و منتخب‌هایم همان‌هایی هستند که در لیست قرار‌شان داده‌ام

    (که خدا زیادشان کند).

  • به قول سیبستان بزرگ، وبلاگ‌ها صفحه‌های وبلاگستان هستند، تکه‌هایی از یک داستان که هر کدام اگر سرجایشان نباشند خط

    داستان از دستت درمی‌رود و اگر سر جایشان باشند از خواندنشان لذت می‌بری.
    :: یکی این وسط می‌بردت به عهد ناصری، یکی میهمانت می‌کند به فالوده ِ شیرازی، یکی دلت را مصفا می‌کند با شعر تازه‌اش، یکی

    مجانی می‌بردت به نمایش اجرا نشده‌اش، یکی
    به‌ت تلنگر می‌زند که کجایی عمو، برگرد به دنیای زنده‌ها، یکی احوالت را می‌پرسد و نگرانت می‌شود، یکی مرام می‌گذارد، یکی سوال

    چرندت را به درستی و با حوصله پاسخ
    می‌دهد، یکی آشتی‌اَت می‌دهد با کتاب که از یاد برده بودی‌ش، با یکی صفا می‌کنی، با یکی دعوا، با یکی دوست می‌شوی، با یکی

    شاد می‌شوی، با یکی غصه می‌خوری و...
    به دنیای‌شان می‌برندت و این، کم نیست که با افکارشان آشنا می‌شوی. می‌آموزی از همه‌شان و به‌شان بابت‌اَش مدیونی، پس انصاف

    نیست که از بین این همه دوستِ معلم،
    یکی را انتخاب کنی، پس،
    به احترام همه‌تان، همه ِ شما بزرگواران، کلاه کوچک و حقیرم را از سر برمی‌دارم و می‌ایستم، خوش‌خط و تمام‌قد!

  • سال قبل بودند کسانی که می‌نوشتند و امسال سر سفره ِ هفت‌سین نیستند، مثل نویسنده ِ وبلاگ زن سی‌ساله که بر اثر بیماری درگذشت (خدا بیامرزه جمیع اسیران خاک رو).

۲۵ اسفند ۱۳۸۴

پیشنهاد یک احسان فیلتر شده

این آقا احسان امینی که از جوانان نيک و برومند وبلاگستان است و تازگی‌ها هم پارس‌آنلاین به ميمنت و مباركی وبلاگش را فیلتر کرده که بابتش به‌ش تبریک می‌گم :-) ایده‌ای داده که وبلاگ‌نویس‌ها بهترین پست خودشان را در سال 84 انتخاب و به خوانندگان هدیه بدهند. این، بابت لینک احسان ِ فیلتر شده ِ عزیز، که دلم برات کباب می‌خواد، اما چون نظر خواستی می‌نویسم: اینجا به قدری مطالبش مزخرف است که حقیقتش رویم نمی‌شود یکی‌ش را انتخاب کنم و با پرروئی هدیه‌اَش هم بدهم، پس بی‌خیال و اینا. اما این‌ها را گفتم که اگر کسی خواست تمشک طلائی هم به وبلاگی بدهد این‌جا را هم در نظر داشته باشد.
بالاخره مگه ما چی‌مون از تام کروز (و بانو) اینا کمتره که هر چی تمشک و زرشک طلائی تو دنیا بود درو کرد!

...

تشکیلات اینترنتی شرکت ما تغییر کرده و طوری شده که به‌طور کامل تحت کنترل خدمات مکانیزه هستیم دیگر و هر چند روز هم گزارشی کامل از دیدوبازدید کاربرها از سایت‌ها به مدیرعامل داده می‌شود. همین دیروز، دو نفر از حضراتی که روزی 12 ساعت بین انواع سایت‌های پورنو وول می‌خوردند و این وسط، گاهی برای رفع خستگی و جلوگیری از انواع آسیب‌های چشمی، می‌رفتند دستشوئی یا گاهی، به خاطر این‌که دل خدا نسوزد کار می‌کردند، رفتند روی هوا و اینترنت‌شان قطع شد.
داشتم به این فکر می‌کردم به این‌که با این منوال، تا چند هفته ِ دیگر، فقط دو تا کاربر خواهیم داشت؛ همان دو نفری که گزارش تهیه می‌کنند که آن موقع، وجود آن‌ها هم لزومی نخواهد داشت! بقیه‌مان هم که خُب،‌لابد روی هوا هستیم دیگر با این وضعیت؛ یاهو نرو، چت نکن، گوگل می‌ری نامرد؟، سرچ می‌کنی؟، وبلاگ می‌نویسی نفله؟، همگی قطع، توبیخ و درج در پرونده!

۲۴ اسفند ۱۳۸۴

دیکشنری آراد

اگر دنبال دیکشنری فارسی می‌گردید، دیکشنری آراد هم چیز خوبی‌ست.
قابلیت‌های جالبی هم دارد، مثل ترجمه متن و این حرف‌ها. خلاصه چیز خوبی‌ست، هم‌چین user friendly هم هست که نگو!
:: دانلود با حجم 4.3 مگابایت

۲۳ اسفند ۱۳۸۴

Desktop Earth 2.0

Desktop Earth یک wallpaper‌ساز است با حجم 6.4 مگابایت برای دانلود و 40 مگابایت پس از نصب. کارش
این‌طوری‌ست که براساس آخرین تصاویر ناسا، تصویر پس زمینه ِ ویندوز‌های 32 و 64 بیتی را به روز می‌کند گویا. البته برای ویندوزهای 64
بیتی طراحی شده اما روی 32 بیتی‌ها هم خوب جواب داده مثل این‌که!
منبع: WinXP News

بگذر از نی

بگذر از نی من حکایت می‌کنم/ وز جدایی‌ها شکایت می‌کنم
نی کجا این نکته‌ها آموخته/ نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم/ راست خواهی هم نی و هم نی زنم
نشنو از نی نی نوای بی‌نواست/ بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود/ دل بسوزد خانه ِ داور شود
منبع: یک ای‌میل ناشناس

۲۲ اسفند ۱۳۸۴

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف چابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را
چسبانده بود به شیشه ِ سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش نداشته‌هاش را از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش
آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در
دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به‌ش داد. با چشم‌های خوشحال‌اَش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

۲۱ اسفند ۱۳۸۴

می‌خواستم ببوسمت باران گرفت

اگر در شیراز زندگی می‌کنید و اهل تئاتر هم هستید یا اگر این روز‌ها گذارتان به شیراز افتاده یا می‌افتد، میلاد اکبرنژاد و بچه‌هاش (گروه تئاتری‌ش) این روزها با نمایش "می‌خواستم ببوسم‌ات باران گرفت" روی صحنه‌اند، همین!
:: متن نمایش‌نامهِ "می‌خواستم ببوسمت باران گرفت"
:: کاش من هم این روزها شیراز بودم :-)

۱۸ اسفند ۱۳۸۴

شربت نوشین و این‌ها

به گمانم شهید شده‌ام، چون دو تا بال دارم. اما اذیت می‌کند لاکردار، به‌شان عادت ندارم و پرواز با آن‌ها سخت است. چپ و راست می خورم به در و دیوار. توصیه می‌کنم قبل از شهادت یا هرگونه عملیات استشهادی و این‌ها، "گواهینامه ِ خلبانی با بال‌های فرشتگان"تان را بگیرید!

یک هاله ِ نور هم بالای سرم است که هرجا می‌روم رهایم نمی‌کند. فاصله‌اش از سرم زیاد است و زرت‌و زوت گیر می‌کند به شاخه‌های درختان. آشنا سراغ ندارید پایه ِ نامرئی‌اَش را کوتاه یا با یک دست ِ دوم (یا پایه ِ هاله ِ یک آدم کوتاه‌قد) تعویض کند؟

مصرف برقش هم خیلی زیاد است، اگر کم‌مصرف‌اَش را سراغ دارید برایم بنویسید، خدا یک در دنیا، دو در برزخ و سه در آخرت عوض‌تان بدهد. اگر وایرلس‌اَش را هم سراغ دارید که چه بهتر، چون سیم برقش هم می‌پیچد گَل ِ پای آدم و سقوط و ترکیدن مخ و این‌ها!
آدرس را هم که بلتید دیگر، بهشت زهرای تهران، قطعه ِ سقوطی‌ها
:: روح سید یوسف منیری، یک مسافر


راستی، باز هم برای‌تان استقامت و صبر آرزومندم و بر دستان‌تان بوسه می‌زنم، به خاطر تلاش و همت‌تان در افزایش محتویات اینترنت ایرانی، وگرنه که این اینترنت فقط به درد لای جرز دیوار می‌خورد و بس!