۰۹ دی ۱۳۸۵

شمع من برای تو

من شمع روشن می‌کنم، بعد می‌گم چرا. فعلا وقت ندارم توضیح بدم اما روشن می‌کنم.

پخش زندهِ تغییرات

» فید این وبلاگ رو به جای moniri.com مرحوم بردم روی فیدبرنر، لینک‌های خوشمزه هم که از قبل قاطی شده بود باهاش. اما اگر حالتون از لینک‌های اینجا به هم می‌خوره آدرس فید یادداشت‌ها اینه و آدرس فید کامنت‌ها این (شکل کامل فیدها در بلاگر بتا). شاید بالاخره بلاگر به این فکر بیفته که فید ترکیب مطالب و کامنت‌ها هم می‌تونه چیز مفیدی باشه.


» آدرس ای‌میل‌اَم اینه: symoniri روی gmail که کنار صفحه هم هست، حالا به مرور راهی برای اضافه کردن فرم تماسی چیزی پیدا می‌کنم براش. خلاصه امری بود بنده در خدمتم، البته اگر کاری ازم بربیاد و اینا.


» مطالب وبلاگ قبلی فعلا به صورت text اینجاست (راست‌کلیک و save target as) تا شاید در طی هزار سال آینده راهی برای import شون به بلاگر از نوع بتا پیدا بشه.


» پ.ن.
ممنون از یادآوری بابت اصلاح لینک اما در مورد redirect کردن دامنهِ moniri.com باید بگم که انشاءالله باشه برای بعد از منقضی شدن هاست. دامنه حالا حالاها بیخ ریش خودمه.

دلتنگی

دلم برای چند تا چیز این‌جا خیلی تنگ می‌شود:
- آن گوشهِ سمت راست که گاهی نقل قولی از شخصیتی یا وبلاگی (که هر کدام‌شان شخصیتی هستند ناسلامتی) می‌آوردم و کلی هم با این حرکت حال می‌کردم.
- آدرس ای‌میل‌هایی که در کامنت‌ها می‌آمد و می‌شد جوابی نوشت برایشان. اما متاسفانه این بلاگر احمق، بعد از این همه سال که راه افتاده، هنوز فکری برای گرفتن ای‌میل در کامنت‌هاش نکرده، قرار نیست که همهِ دنیا عضو بلاگر شوند که قاطی!

» ممنون از لطف دوستانی که نوشتند نرو، به‌خصوص مبین عزیز که خیلی هم پیگیر بود (زنده باشی). اما پیج‌رنک و اعتبار و این‌ها همه که نوشتید همه‌ش یک مشت عدد و رقم است، زیاد به‌ش دل نبندید که همه‌ش، مثل همین دنیای مجازی نقش بر آب است. همهِ دل‌خوشی ما شاید، اعتباری‌ست که نزد دوستان حقیقی‌مان (که این وبلاگ‌ها، بخشی از شخصیت‌شان هستند) به دست می‌آوریم، همین. حرف آخر هم برای دوستانی که سن و سال کمتری دارند (که این هم فقط عدد و رقم است)، گاهی توی زندگی، لحظه‌هایی پیش می‌آید که باید بِکنی و جدا شوی از همهِ اعتباری که کسب کرده‌ای تا حالا، آن‌جا اگر فکر اعتبار قبلی را بکنی باخته‌ای، حالا این را هم بگذارید به حساب یک تمرین کوچولو. مثل مهاجرت است؛ هم طرفدار دارد و هم مخالف، توجیه مخالف هم این است که خانوداه، کار، زندگی، شغل و اعتبارم این‌جاست، کجا بروم، و توجیه موافق این است که این‌طوری بهتر است، خلاص.

» خیلی لوس بود؟ ولی همه‌ش همین بود، باور کنید.
» عزت زیاد.
» راستی، وبلاگ‌های باحالی دارید، به ما هم سر بزنید :-)

تست نرم‌افزاری

دارم به جای windows Live Writer، نرم‌افزار چینی Zoundry را تست می‌کنم. فقط خدا کنه این یکی مثل بقیهِ چیزاشون نباشه. البته چون این یکی مختص ایرانی جماعت نیست یحتمل چیز خوبی از کار دربیاد.


» اولین ایرادی که می‌شه فعلا به‌ش گرفت اینه که direction رو نمی‌شناسه، یعنی همون مشکل معروف راست به چپ رو. اما در عوض یکی از شاهکارهاش اینه که با هر استایلی که شما بخواهید مطلبتان را نمایش می‌دهد. مثلا روی هارد یک فایل html ذخیره شده دارید که خب، آن فایل هم از یک css برای نمایش استفاده می‌کند دیگر. حالا می‌توانید آدرس آن فایل را در preview و در قسمت select template به‌ش بدهید و لذتش را ببرید.


» علاوه بر این، می‌توانید برای پینگ کردن سایت‌های متعددی مثل pingomatic که خودش خیلی از سایت‌های دیگر را پینگ می‌کند ازش استفاده کنید و منت پینگ بلاگرولینگ را نکشید هی (البته این امکان را wlw هم دارد).


» برای بلاگر بتا که عالی‌ست، حتی می‌شه تگ هم گذاشت و تگ جدید ایجاد کرد.

۰۸ دی ۱۳۸۵

اعتبار از نوع مارمولکی

هیچ وقت نفهمیدم (و یحتمل هم نخواهم فهمید) که چرا خانم‌ها این همه از مارمولک وحشت دارن، اما در عوض پشیزی برای داد و هوارهای شوهرهاشون هم اعتبار قائل نیستن چه برسه به یگ اخم و تَخم خشک‌وخالی. آخه خفت و خواری تا چه حد خدا!


پ.ن.
» هیچ چیزی نمی‌تونست به اندازهِ این کامنت به‌جا، دندون‌شکن و باحال باشه. البته به لطف بلاگر احمق که ای‌میل نمی‌گیره از طرف، هیچ نشانی از دوست کامنت‌گذارمون به جا نمونده.

۰۷ دی ۱۳۸۵

سال نو مبارک

have a year white as milk, soft as silk, sweet as hony and full of money!

این sms رو یکی از دوستان اول سال 85 فرستاده بود که به کار این روزها هم اومد بالاخره. روز اول سال میلادی برای من یکی که روز خوبیه، بهترین روز زندگی‌م.

۰۶ دی ۱۳۸۵

پنج‌تایی‌ها

اگر هنوز اجازه دارم، 5 تای خودم را بنویسم. کمی از کارهای عقب افتادهِ اداره را انجام داده‌ام و حالم هم خیلی بهتر شده، پس با اجازهِ بزرگترها می‌ریم که داشته باشیم.

1- خیلی حسرت روزها و ساعت‌هایی رو می‌خورم که بدون خوندن کتاب و یاد گرفتن چیزی حیفشون کردم و رفتند. این حسرت که خیلی وقت بود در دلم مونده بود از زمانی بیشتر شد که شروع کردم به خوندن وبلاگ (همان چیزی که باعث شد دوباره، خوندن رو شروع کنم) و حالا که پسرکم داره بزرگ می‌شه تقریبا داره زبونه می‌کشه، که اگر ازم پرسید و نتونستم حداقل راهنمای به‌دردبخوری براش باشم چه کنم. شاید کتاب‌های زیادی که برای سیدکامیار می‌خرم ریشه در همون حسرت قدیمی داره.

حالا فکر می‌کنم اگر قرار باشه از نو زندگی کنم همه چیزش تکراری خواهد بود به جز اینکه از بخش فوتبال و پینگ‌پنگ و مجلات ورزشی‌ش خیلی کم می‌کنم و به جاش کتاب و درس اضافه می‌کنم، چون بقیه‌ش رو خیلی دوست دارم. توضیح اینکه در سال‌های دبیرستان و اوائل دانشجویی، موجود افتضاحی بودم شبیه عادل فردوسی‌پور که مساحت همهِ ورزشگاه‌های در دست احداث دنیا رو هم می‌دونستم.

2- با اینکه هیچ وقت از وقتم درست استفاده نکردم (نمونهِ عینی‌ش همین شمارهِ یک)، اما این کرم ساعت بستن کشته من رو. از اول دبیرستان ساعت شده جزء لاینفک بنده. مثلا دو تا دست دارم که یکی‌ش ساعت نداره.

3- شاید چون از بچه‌گی آدم خیالاتی و خیالبافی بودم، این همه دیوانهِ فیلم‌های تخیلی هستم. حتی فکر می‌کنم حالی‌به‌حالی شدنم با دیدن یک سخت‌افزار، نرم‌افزار یا حتی یک وسیلهِ جدید، برمی‌گرده به همون خیالباف بودنم؛ تصور اینکه مثلا پشت ساخت یک چنین وسیله‌ای، چه ایده و قوهِ تخیلی پنهان شده دیوونم می‌کنه. همین‌طور عاشق تماشای کارتون هستم و به بهانهِ خرید کارتون برای سیدکامیار، لابه‌لای فیلم‌های تام‌وجری، فیلم عروس مردهِ تیم برتن (کارگردان مورد علاقه‌م که خودش خیلی شباهت داره به شخصیت ادوارد دست قیچی) رو هم برای خودم سوا می‌کنم.

4- هزار سال پیش جایی خوندم که اون‌هایی که باهوش‌ترند، خوش‌خواب‌تر هم تشریف دارند و تا ساعاتی از لنگ ظهر گذشته می‌خوابند. روی همین حساب، خیلی سعی کردم به روش معکوس عمل کنم، یعنی بیشتر بخوابم تا شاید باهوش‌تر بشم، اما به خاطر فاصلهِ زیاد دبیرستان و خونه، مجبور بودم کمی زودتر از خروس همسایه و خورشید و خدا و اینا برم بیرون و با کمال تاسف ته‌مونده هوش رو هم از کف دادیم رفت لاکردار. اما سوای شوخی، خوابیدن رو خیلی دوست دارم، و اگر کاری به کارم نداشته باشن ساعت‌ها مثل سنگ می‌افتم و می‌خوابم.

5- آدم شکمویی نیستم، چه زمان مجردی و چه حالا که ازدواج کردم و به اصطلاح زن و بچه‌دار -زنبیل و بردار و بیار- شدم همیشه ازم گله داشتن که چقدر کم غذایی تو، اما در مقابل انواع شکلات، پفک، چیپس و اقسام هله‌هوله‌جات -به جز لواشک و آلوچه و اینا- تسلیم محض هستم.

قبلا دوستان رو دعوت کردم در این پست که چون مجیدخان زهری قبلا نوشته بود بنده بی‌اجازه ایشون رو دعوت می‌کنم به بازی که نگن نامردیه و این قصه‌ها. اما من هفت-هشت تا دعوت‌نامه داشتم، به نظرم نامردیه که فقط 5 تا بنویسم و 5 نفر رو دعوت کنم، گفته باشم.

بازم که دیر شد که!

چند نفری هستند که هر روز دیر به سرویس‌های شرکت می‌رسند، هر وقت می‌بینم‌شان در حال دویدن هستند و جالب اینکه همیشه هم متعجب و هاج‌و واج که این سرویس‌ها چقدر زود حرکت می‌کنند!

۰۵ دی ۱۳۸۵

یک مهاجرت سادهِ مجازی

تقریبا دو سالی می‌شود که از بلاگر کوچ کرده‌ام این‌جا. هاست اینجا آخر ماه تمام می‌شود و قصد هم ندارم تمدیدش کنم البته. تجربهِ خوبی بود این دو سال نوشتن با یک دامنهِ شخصی و از این قرتی‌بازی‌ها. اما حقیقتش، با اینکه هم‌چین پرکار هم نبودم، اما باید وقت کمتری صرف این‌کار کنم (مثلا روزی 25 ساعت خوبه دیگه؟).
» زیاد وراجی کردم انگار، برمی‌گردم خونهِ اول. تازه، با اسم واقعی‌م هم می‌نویسم اون‌جا :-)

» صد البته که مطالب اینجا ارزش انتقال نداره، اما محض روکَم‌کنی هم که شده، به مرور انتقال‌شون می‌دم (البته به شرطی که راهی برای انتقال مطالب از مویبل‌تایپ با بلاگر بتا نباشه، هست؟).
» همه‌ش که قرار نیست از سرویس‌های رایگان برویم به دامنه‌های شخصی، یک‌بار هم رمضون اینا خب!
» یک سوال، به نظر شما کار درستیه این‌کار یا نه، منظورم همین انتقال و این‌هاست.

خوبی وبلاگ جدید

» یکی از حداقل حُسن‌های آدرس جدید این است که دوستانت مکلف و معذب نمی‌شوند برای تغییر آدرس‌اَت در بلاگرولینگ. تازه، خودت هم می‌توانی به این بهانه، یک سری از وبلاگ‌ها را خط بزنی، به این بهانه که به اینجا که لینک نداده‌اند. نامردی‌ست ولی خُب، بهانه‌ست دیگر.

» تازگی‌ها خیلی سخت می‌نویسم، نه؟

کودک دلبند دو ساله

از پایان دو سالگی و ورود کودک به سه سالگی، با عنوان "دورهِ وحشتناک دو سالگی" یاد می‌کنند. کوچولوی دلبند ما، پیلهِ وابستگی به پدر و مادر را پاره کرده و استقلالش را به شکلی انقلابی اعلام می‌کند. و این وسط، اشتباه پدرهایی مثل من این است که از کودک‌مان انتظار داریم که فضا و شرایط را درک کند، در حالی که خودمان اصلا درک نمی‌کنیم که طرف مقابل‌مان، فقط یک کوچولوی دو ساله است.

این‌روزها به پیشنهاد پویان دارم کتاب وضعیت آخر تامس هریس با ترجمهِ اسماعیل خان فصیح را می‌خوانم که کتاب بسیار با ارزشی‌ست (حداقل برای من که این‌طور بوده)، اما به نظرم این کتاب، بیشتر به درد شناخت خودم (از چگونگی شکل‌گیری رفتار امروزم تا اصلاح رفتار آینده‌ام در قبال خود و اطرافیانم) می‌خورد تا طریقهِ رفتار با یک کودک دو سالهِ شیطان، آن هم در حال حاضر.

اگر کَسی هست که مثل بنده با کوچولوی شیطانش مشکل دارد و یک‌سَره با هم درگیر هستند و روزانه به مقدار معتنابهی با لِگو در اندازه‌های مختلف، ماشین، قطار، کتاب، ماژیک، تختهِ وایت‌برد، کفش در اندازه‌های مختلف، کیف در رنگ‌های متنوع و انواع کنترل تلویزیون، ویدیو و غیره مورد هدف، ضرب‌وشتم و اذیت و آزار قرار می‌گیرد، پیشنهاد من سری کتاب‌های رفتار با کودک است از انتشارات صابرین، مثل کلید رفتار با کودک دو ساله (کتابخانهِ وبلاگ کتابخانهِ والدین).

» البته من و سیدکامیار همیشه هم با هم درگیر نیستیم و فقط گاهی کتکم می‌زند.
» از احوالات بنده هم اگر خواسته باشید (نخواسته باشید هم می‌گم، فوتِینا)، زخم‌های صورتم خوب شده. ولی کنترل تلویزیون دردش از کنترل ویدیو بیشتره به خصوص اگر به ته‌ش بخوره توی ملاج. البته بستگی به مدل تلویزیون هم داره گویا، مثلا پاناسونیک دردش کمتره تا سونی!

پراکنده اما واقعی

1. پیمان چند باری خواسته تذکر بدهد که با اسم واقعی ننویس یا حداقل تابلوبازی درنیار، ولی مگر این کرم بچه‌معروف‌بازی می‌گذارد، مگر ول‌مان می‌کند لاکردار.
اما جدای از شوخی، به نظرم اگر به اساس نظام و شخصیت‌ها و نقد‌های تند و تیز کاری نداشته باشیم (که بنده جراتش را هم ندارم سوای سواد)، نوشتن با اسم واقعی خیلی هم چیز خوبی‌ست. این‌که مستعار می‌نویسیم، باعث ایجاد و رشد یک شخصیت مجازی می‌شود که تکه‌ای از ماست، بخش تند و تیز و گاه برندهِ شخصیت ما که گاهی باید رهایش کرد تا حرفش را بزند وگرنه خودمان را می‌درد. وای به روزی که این شخصیت آن‌قدر رشد کند که جلو شخصیت اصلی‌مان قد علم کند و بخواهد جایش را بگیرد، آن وقت باید فاتحه مرور کنیم و خاطره.

2. نوشتن با نام واقعی اما، این بدی را دارد که می‌افتیم به خود‌خوری و خودسانسوری، هی می‌نویسیم و هی پاک می‌کنیم که مبادا به کَسی بربخورد، مبادا بیایند خفت‌مان کنند. خودم کلی کاغذ دارم که خیلی‌هاشان یا بیات شده‌اند یا پشیمان شده‌ام و بی‌خیالی طی کرده‌ام.
» اما قصد دارم یک برچسب بگذارم با عنوان "برای ننوشتن" و بنویسم‌شان؛ از این به بعد.

3. راستش اینکه چرا از مویبل‌تایپ آمدم به بلاگر، خودش قصه‌ای‌ست ولی یکی از دلایلش این است که الان همهِ امکاناتی که برای نوشتن یک وبلاگ لازم است (از قبیل لینک‌دونی)، خیلی راحت دم دست است، و دیگر اینکه چون قرار است ناسلامتی روی pthemes کار کنیم، این‌طوری بهتر است.

4. اسم واقعی‌اَم همین است که کنار صفحه می‌بینید، غرضم این بود که بدانم اگر روزی بفهمید اینی نیستم که این‌جا نمایش داده‌ام چه می‌کنید باهام. به خودم که خیلی برمی‌خورد اگر در هم‌چین موقعیتی گیر بیفتم. اما در مورد رفتارم، وبلاگ همهِ شخصیت و وجود آدم پشت‌اَش نیست، این‌جا هم فقط قسمتی از روحیات، خلقیات و رفتار و شخصیت بنده است، همین.

5. عرض خاصی نیست، عزت زیاد.

۰۴ دی ۱۳۸۵

شب یلدا و بازی

از دوستان خوبم، محمد -پیامبر عاشق نسل سومی تحت آژاکس-، دکتر علی‌رضا، دکتر گوشزد، استاد پرویز، فواد، حسن و پیمان عزیز بابت لطف و دعوت‌شان ممنون، اما حقیقتش حرفی ندارم. چند خطی هم نوشتم* اما این روزها تازه از مسافرت‌های پی‌درپی به تهران و آوارگی و پیاده‌روی و پله‌نوردی در سازمان‌های مختلف خلاص شده‌ام (پیمان به‌م می‌گه چطوری مارکوپولو) و مخم فعلا در دسترس صاحبش هم نیست. نگذارید به حساب بی‌ادبی و لوس‌بازی، به امید خدا سِری بعد، شخصیت‌اَم را لخت می‌کنم همین‌جا به تلافی (یاالله، نامحرم نباشه یه وقت).

اما جای چند نفری خالی‌ست؛ حسن آقای درویش‌پور، آقا مجید زهری، آقا محسن حسینیان، حمیدرضا خان زندی (که اگر سراغی ازش دارید سلام مخصوص برسانید، چشم شیطون کور نوشته انگارعلی آقای قدیمی (که دوباره مفقود شده) و میلاد اکبرنژاد. این هم برای این‌که بازی خراب نشود یک وقت. البته اگر پارتی‌بازی قبول است امیر عظمتی و غربتستان را هم داشته باشید تا بعد.

* من کمتر آن‌لاین می‌نویسم و همیشه یک مشت کاغذ همراهم هست، پیمان دیده کاغذهای این‌روزها را که یک مشت خزعبلات نوشته‌ام از احمدی‌نژاد تا انجمن اسلامی دارغوزآباد سفلی ولی مانده روی میز، بد گرفتارم این روزا (کپی رایت این جمله مال مرحوم محسن طالب است). اما حال خراب این روزها ربطی به خواندن وبلاگ‌ها ندارد، خواندن سر جای خودش باقی‌ست.

» ببخشید که همه‌ش شد نِک و ناله و حرف مفت.
» من دیر متوجه شدم اما دکتر دماوندی و حسین عزیز هم لطف دارند به من و دعوتم کرده‌اند.

و یلدا هم می‌گذرد

خدایا شکرت، این یلدا هم گذشت. امیدوارم شب یلدا برای همهِ ایرانی‌ها شب خوبی بوده باشه، حتی برای پیرزنی که کمی بالاتر از پاساژ علاءالدین می‌شینه و توی سوز سرمای زمستون که همه با اورکت و لباس گرم فراری هستن ازش، با یک لا لباس کهنه و چادر نخ‌نماش، التماس می‌کنه که ازش آدامس بخرن و فال حافظ ببرن.

شب یلدا و بازی

از دوستان خوبم، محمد -پیامبر عاشق نسل سومی تحت آژاکس-، دکتر علی‌رضا، دکتر گوشزد، استاد پرویز، فواد، حسن و پیمان عزیز بابت لطف و دعوت‌شان ممنون، اما حقیقتش حرفی ندارم. چند خطی هم نوشتم* اما این روزها تازه از مسافرت‌های پی‌درپی به تهران و آوارگی و پیاده‌روی و پله‌نوردی در سازمان‌های مختلف خلاص شده‌ام (پیمان به‌م می‌گه چطوری مارکوپولو) و مخم فعلا در دسترس صاحبش هم نیست. نگذارید به حساب بی‌ادبی و لوس‌بازی، به امید خدا سِری بعد، شخصیت‌اَم را لخت می‌کنم همین‌جا به تلافی (یاالله، نامحرم نباشه یه وقت).

اما جای چند نفری خالی‌ست؛ حسن آقای درویش‌پور، آقا مجید زهری، آقا محسن حسینیان، حمیدرضا خان زندی (که اگر سراغی ازش دارید سلام مخصوص برسانید، چشم شیطون کور نوشته انگارعلی آقای قدیمی (که دوباره مفقود شده) و میلاد اکبرنژاد. این هم برای این‌که بازی خراب نشود یک وقت. البته اگر پارتی‌بازی قبول است امیر عظمتی و غربتستان را هم داشته باشید تا بعد.

* من کمتر آن‌لاین می‌نویسم و همیشه یک مشت کاغذ همراهم هست، پیمان دیده کاغذهای این‌روزها را که یک مشت خزعبلات نوشته‌ام از احمدی‌نژاد تا انجمن اسلامی دارغوزآباد سفلی ولی مانده روی میز، بد گرفتارم این روزا (کپی رایت این جمله مال مرحوم محسن طالب است). اما حال خراب این روزها ربطی به خواندن وبلاگ‌ها ندارد، خواندن سر جای خودش باقی‌ست.

» ببخشید که همه‌ش شد نِک و ناله و حرف مفت.
» من دیر متوجه شدم اما دکتر دماوندی و حسین عزیز هم لطف دارند به من و دعوتم کرده‌اند.

۲۹ آذر ۱۳۸۵

هان؟

این بلاگر بتا هم عجب صیغه‌ایه، یعنی راه بهتری برای ویرایش پوسته وجود نداره، سرعت ویرایش بیشتر شده، اما با windows live writer مشکل پیدا کرده، به همون دلیل معروف مشکل با وبلاگ‌هایی که به صورت دینامیک محتواشون تولید می‌شه. این پوسته آماده شد می‌گذاریم روی pthemes، چیز خوبیه به نظرم. نظر شما چیه؟

یک هیچ آقا محمود اینا!

راستش برای یک کار دو روزه رفتم تهران و حتی به دکتر گوشزد هم رسما قول ندادم برای ناهار پنج‌شنبه، اما یک هفته طول کشید کارم و به جایش رفتم در انتخابات شورای شهر تهران رای دادم، به نفع اصلاح‌طلب‌ها. اما قصدم گفتن این‌ها نبود، قبل‌تر گفته بودم برادرم معلم است. این دوره، مدرسه‌شان حوزهِ اخذ رای بود و تا یک‌شنبه شب از 43 صندوق فقط یکی‌ش را آمده بودند به صورت اتفاقی شمرده بودند. ما هم از خودمان فرضیه در کردیم که "بچه‌هاشون مشروط شدن می‌خوان نتایج اتفاقی رو بکشن روی نمودار بلکه نمره بیارن".

» یک سوال شخصی، فرض کنید که این نام سید یوسف منیری، یک نام مستعار باشد، در تمام این دو سال و اندی که این‌جا نوشته‌ام. چه حالی به‌تان دست می‌دهد؟ چقدر فحش می‌دهید؟

۲۸ آذر ۱۳۸۵

یک بازگشت ساده

دو سال پیش بود که برای یک تجربه جدید، دامنهِ moniri.com را گرفتم و روی هاست و این داستان‌ها شروع کردم به تولید محتوا از نوع مزخرفش، اما حالا، برگشتم همین‌جا. تجربهِ طولانی مدت خوبی بود، اما باید مقداری از وقتم را آزاد کنم برای کارهای پیش رو، و اینجا محیط مناسبی‌ست.
» فعلا برای شروع همین مقدار بسه!

ماسک

آدم‌های مترو سریع از پله‌های برقی پایین می‌روند تا در لوله‌های متحرک زیرزمینی جابه‌جا شوند، تاریکی چشم مهربانی‌شان را زده کور کرده، چرایش را نمی‌دانم، انگار آدم‌ها روی زمین نرم‌ترند تا زیر ِ زمین!
» هزار و یک روزنه

۲۰ آذر ۱۳۸۵

مثل همیشه نیست

یک بار گرگ‌ها از کارهایی که تا آن روز کرده بودند شرمنده شدند. تصمیم گرفتند من‌بعد حیوانی را نکشند. گیاه‌خوار شدند و علف خوردند. گوسفندها شادی کردند و دیگر با خیال راحت به چرا می‌رفتند، تا این‌که جمعیتشان زیاد و زیادتر شد و به خصوص در سالی که باران کم آمد، به گرگ‌ها اعتراض کردند که چرا علف‌های آن‌طرف رود را می‌چرند. جمع شدند و به گرگ‌ها حمله کردند و چنان رعبی به دل آن‌ها انداختند که حالا گاهی بچه گوسفندی که حوصله‌اش سر می‌رود برای بازی به گله‌ی گرگ‌ها می‌زند، و گرگ‌ها تا از دور گوسفندی را می‌بینند زوزه و فریاد می‌کنند که «گوسفند، گوسفند» و فرار می‌کنند.
» از کتاب مثل همیشه نیست. توضیحات حامد سعیدی‌فرد و دانلود کتاب

۱۹ آذر ۱۳۸۵

قصهِ فید خوشگله

عرض کنم خدمت شما که دیدم پویان نوشته "فید خوابگرد درست شد اما فید ما درست نشد". البته درست می‌گه، وقتی آدرس فید رو در نوار آدرس فایرفاکس وارد می‌کنی پیغام خطا می‌ده و رسما تعطیله اما همون آدرس فید را در فیدخوانی که استفاده می‌کنید وارد کنید، معجزهِ هزارهِ سوم تکرار نمی‌شود خوشبختانه اما فید وبلاگ پویان‌جون خواندنی می‌شود (تکبیر با یک مشت فحش خوار/خار-مادر به امپریالیسم جهانی و اینا).

» این فیدخوان هم چیز معرکه‌ای‌ست اگر با فیدخوان دسکتاپ بیشتر از آنلاین حال می‌کنید، با امکان راست به چپ برای فارسی. فایل اصلاح شدهِ مربوطه را که کمی دست‌کاری کردم از اینجا می‌شود دانلود کرد. این فایل را در پوشه‌ای که نرم‌افزار نصب می‌شود کپی کنید.
Program Files>FeedReader30>stylesheet

» شماها خسته نشدید از بس خواندید فید، بروید استفاده کنید به جای اینکه یکسره از رفتن تلنگ بلاگرولینگ گریه کنید. من که شخصا روم کم شد :-)
- البته این‌ها رو با خودم بودم، در جریانید که!

بریده‌هایی از یک کتاب

  • فقط تنبل‌ها معتقدند کاری را که می‌توان پس‌فردا انجام داد، نباید به فردا موکول کرد.
  • در یک میهانی، وقتی حوصله‌تان سر می‌رود امیدتان را از دست ندهید. همیشه این امید وجود دارد که به خانه‌تان بازگردید.
  • پاها و آرزوها را هرگز نباید از گلیم خود درازتر کرد.
  • تنها عیبی که برابری دارد این است که همه می‌خواهند با بالاتر از خود برابر شوند.
  • زندگی هیچ ارزشی ندارد، ولی در جهان هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد.
  • انسان برای آن‌که حرف زدن را بیاموزد، به دو سال وقت نیاز دارد اما برای آموختن سکوت، پنجاه سال مهلت لازم دارد.
  • اغلب مردم 8 ساعت در روز برای به دست آوردن پول تلاش می‌کنند و 8 ساعت دیگر را صرف خرج کردن دو برابر پولی می‌کنند که به دست آورده‌اند. 8 ساعت باقی‌مانده را هم در این فکر هستند که چرا خواب‌شان نمی‌برد!
  • آلمانی‌ها معتقدند نظافت، توقفی ست بین دو کثافت.
  • پیری، عالی‌ترین دورهِ عمر یک انسان است ولی افسوس که خیلی بد تمام می‌شود.
  • در حقیقت، یک سوم آن چیزی که می‌خوریم برای ادامهِ زندگی کافی‌ست. دو سوم بقیه برای گذران زندگی پزشکان و داروسازان است.
  • پرخور، قبرش را با چنگال می‌کند. [یک مثل فرانسوی]
  • یک پزشک جراح، جراحی می‌کند ولی طبابت نمی‌داند. یک پزشک داخلی، طبابت می‌کند ولی جراحی نمی‌داند. یک پزشک روانکاو، نه طبابت می‌کند و نه جراحی. فقط، یک آسیب‌شناس (پزشک قانونی) است که هم طبابت می‌داند و هم جراحی می‌کند ولی دیگر خیلی دیر شده است.

- از کتاب آداب معاشرت برای همه (مطالب کتاب)، تالیف سرکار خانم شهین‌دخت بهزادی.
- آداب معاشرت در ویکی‌پدیا

۱۸ آذر ۱۳۸۵

این خبرگان پیر خمیده

همشیره صبر ماتم بابا از آن من‌‌/ خرج عزا و شیون و غوغا از آن تو
در خفیه استماع وصیت از آن من/ در نوحه همزبانی ماما از آن تو
کهنه قلمتراش شکسته از آن من/ طومار نظم و دفتر انشا از آن تو
آن لاشه اشتران قطاری از آن من/ آن بارکش خران توانا از آن تو
آن مال‌ها که مانده به دنیا از آن من/ آن خیرها که کرده به عقبی از آن تو
آن قاطر چموش لگدزن از آن من/ آن گربه ملوس شکیبا از آن تو
آن قوچ شاخ‌کج که زند شاخ از آن من/ غوغای جنگ قوچ و تماشا از آن تو
از صحن خانه تا لب بام از برای من/ از بام تا به سقف ثریا از آن تو

» وقتی گوشزد با نکته‌بینی‌های خاص خودش، اهمیت انتخابات خبرگان را گوشزد می‌کند، که البته کو گوش شنوا!

عشق به سبک فرانسوی

فرانسوی‌ها عقیده دارند که عشق، یک نمی‌دانم چیست که نمی‌دانم از کجا می‌آید و نمی‌دانم چگونه تمام می‌شود.
- از کتاب آداب معاشرت برای همه (مطالب کتاب)، تالیف سرکار خانم شهین‌دخت بهزادی.
- آداب معاشرت در ویکی‌پدیا

۱۳ آذر ۱۳۸۵

یک خبر خوب

خبر خاصی نیست، مثل اینکه به سلامتی فید وبلاگ خوابگرد هم درست شده (+)، همین. مبارک‌مون باشه!
» مدرک مربوطه

اما چه عجب که این اسپ-سوار هم یک تکانی به خودش داد.

دانلودهای موازی از rapidshare

قابل توجه یک عدد احسان خان امینی (الان وبلاگش روی هواست ماشاءالله) که مثل من می‌خواهد چند تا دانلود از rapidshare داشته باشد آن‌هم همزمان اما نمی‌شود. راه حلش این‌جاست، البته تستش نکردم. اگر کَسی تست کرد و جواب گرفت لطف کند و به ما هم خبر بدهد، جای دوری نمی‌رود به امید خدا.

راستش مدیرعامل چلغوز ما چند وقتی‌ست اینترنت را بر همهِ ما و مسلمین اینجا حرام کرده و می‌رود پای سرور و log کاربران را شخصا وارسی می‌کند و هر چند روز یکبار یکی را شهید می‌کند. و به این ترتیب بنده هم از نعمت بزرگی مثل rapidshare محروم شده‌ام، ببخشیدش!

تاثیر بعضی‌ها

در دنيای وبلاگ‌ها، تأثير بعضی چقدر ماندگار است...، امّا تأثير بعضی به اندازه‌ی بادی است که ناغافل از کسی در برود: صدايی می‌کند، چند لحظه‌ای می‌ماند، بويش آزاری می‌دهد و بعد می‌پرد!
» از فرمایشات مجید خان زهری

اما در دنیای اطراف‌مان هم همین‌طوری‌ست، آدم‌ها با آثارشان می‌مانند؛ هر چقدر اثر ماندگارتر، طرف هم!

تاکسی‌ران‌های متمول*

از پاساژ علاءالدین می‌زنی بیرون که بروی سمت بهارستان. برای اولین تاکسی زرد رنگ دست تکان می‌دهی و نگه می‌دارد، اما تا می‌گویی بهارستان، راننده که تا حالا متین و موقر و موجه، نشسته بود و رانندگی می‌کرد، انگاری که برق بگیردش یا که به کلمهِ بهارستان حساسیت داشته باشد، یک‌هو هول می‌کند و پایش را می‌گذارد روی گاز و می‌رود؛ می‌رود که چه عرض کنم، فلنگ را می‌بندد.

به احتمال زیاد، این داستان، بخشی از اتفاقات روزمرهِ زندگی اکثر ساکنین شهرهای بزرگ ایران است (مثلا تهران)؛ تاکسی‌های زرد (سمندهایی که عمرا اگر مسافرکشی کنند) و سفید و نارنجی‌ها که مثل لاشخورها به دنبال مسافران دربست هستند و از مسافران خطی گریزان. نمی‌دانم از چه زمانی، این رسم مسخره شد راه و رسم راننده‌های تاکسی، اما خیلی سال است که پابرجاست. از هر ده راننده، فقط یکی‌شان تاکسی‌ران است، بقیه حکم دستگاه‌های اسکناس‌یاب را دارند. به آدم‌های کنار خیابان به چشم اسکناس‌های خوش‌رنگ ردیف شده نگاه می‌کنند و این وسط، یکی مثل من حکم پول خرد را دارد؛ حتی ارزش نگاه کردن را هم ندارد چه برسد به ترمز و این حکایت‌ها!

به نظرم راننده‌های دربست‌کار، متمول‌تر از قبل هم شده‌اند و دیگر برای کرایه‌های کمتر از 4 یا 5 هزار تومان وقت خودشان و مسافر را تلف نمی‌کنند برای چانه زدن. ایدهِ خوبی هم هست؛ به قول خودشان جای سگ‌دو زدن تا بوق سگ برای چندرغاز پول خرد کثیف مسافرهای بدبوی خطی، 5 تا مسافر خوشگل دربست می‌برند و پول‌های درشت قشنگ و تمیز می‌گیرند و خلاص!

این‌طوری می شود که خیلی از راننده‌های تاکسی (که شغل سختی هم دارند)، به جای آدم‌های باحال، می‌شوند یک مشت لاشخور (شاید البته) که دنبال طعمهِ چرب و نرم و راحت، در خیابان‌های پر رفت و آمد شهر پرسه می‌زنند.

» ناراحت شدید دوست عزیز رانندهِ تاکسی، عیبی ندارد. خودت را بگذار جای مسافری که در سرما می‌ماند و تو سر ماشین‌اَت را کج می‌کنی و طرف را می‌پیچانی‌ش. حالا تحملش راحت‌تر شد، نه؟ اگر نشد هم عیبی ندارد، عوضش بی‌حساب که شدیم!

*عنوان مطلب خیلی تند بود عوضش کردم: لاشخورهای زرد، شغال‌های نارنجی!

۱۱ آذر ۱۳۸۵

انتخابات برره‌ای

حالا من بيایم و فضا را گرم کنم؟ چه کسی دل مرا گرم می‌کند؟ که چه کسانی انتخاب شوند؟ که چه کسانی را بياورند روی کار و در پست‌های تصميم‌گيرنده بگمارند؟ پسرخاله و پسر و داماد و خواهر و برادر فلانی، کدامشان بنشيند در مقام تصميم‌گيرنده شهر و بعدها هم وزارتخانه؟ اصلاً در بهترین حالتش که قوه مجريه و مقننه و شورای شهرها در دست اصلاح‌طلبان بود، سايت و وبلاگ فيلتری نداشتيم؟ بزن بزن و زندانی نداشتيم؟ جريان آزاد اطلاع‌رسانی داشتيم؟
» حکایت دل پر درد نیما اکبرپور و خیلی از ما

۰۹ آذر ۱۳۸۵

مرد کیست؟

مرد، نه این است که حمله آورد، بلکه آن است که در وقت خشم خود را بر جای بدارد و پای از حد انصاف بیرون ننهد. به هنگام خشم گرفتن تعجیل مکن که زنده را توان کشت و مرده را دوباره زنده نتوان کرد؛ چنان که جواهر را توان شکست و شکسته را باز جای آوردن محال بُوَد.
» سعدی

۰۵ آذر ۱۳۸۵

اگر ریگی به جیب نداری!

فکر کن. سنگ مردم را دزدیده باشى و برده باشى خانه‌ات. مگر جهنم را براى که ساخته‌اند؟ براى دزدها دیگر. مخصوصا دزدهایى که گناه خودشان را کوچک مى‌بینند و مى‌گویند «من که چیزى ندزدیده‌ام؛ فقط یک ریگ کوچک.» دزدهایى که نمى‌دانند حساب و کتاب آدم را در آن دنیا چه جورى مى‌رسند.
گاه ریگى را که به نان مانده بود در جیب شلوارم مى‌گذاشتم و فردایش به نانوایى مى‌بردم و بى‌صدا و طورى که کسى نبیند کف نانوایى قاطى بقیه‌ى ریگ‌ها رهایش مى‌کردم. البته مى‌دانستم که فایده‌اى ندارد. به هر حال بیست و چهار ساعت ریگ مردم بى‌اجازه دست من بوده. اجاره‌اش که نکرده بودم. کابوس حق‌الناس رهایم نمى‌کرد. همیشه خواب نانواها را مى‌دیدم که صدایم مى‌کنند «مال مردم خور» و حقشان را درست روى پل صراط از من مى‌خواهند.
» متن کامل به قلم کوروش علیانی

آدم با امید زنده است!

بین همهِ الحاقیه‌ها و وصله‌ پینه‌های فایرفاکس، از این یکی بیشتر خوشم اومده. یک شمارشگر معکوس، که می‌شه تاریخش رو به دلخواه تنظیم کرد (لینکش رو یکی از دوستان فرستاد، زنده باد). تنظیمش کردم روی تاریخ 12 مرداد 1388، البته اگر شروع ریاست جمهوری آقای احمدی‌نژاد رو 12 مرداد بگیریم؛ همون تاریخی که حکمش رو گرفت (من ارفاق کردم به ایشون و حداکثر رو در نظر گرفتم).

با این حساب، کمتر از 1000 روز دیگه مونده به پایان دورهِ ریاست جمهوری ایشون، و از اونجایی که انسان با امید زنده‌ست، پس صبر می‌کنیم، یعنی حقیقتش مگه چاره‌ای هم مونده؟

+ هزار روز فرصت خیلی کمی‌ست برای ساختن ویرانه‌های چیزی به نام کشور، اما برای نابودی بقایای مونده، هنوز هم زمان خیلی زیادیه، باور کنید!

پوسته‌های فارسی بلاگر

راستش، خودم روزهای اولی که شروع کردم به نوشتن خزعبلات، مشکل اساسی‌م نداشتن یک پوستهِ خوب بود (که حداقل خودم خوشم بیاید)، برای اینکه مزخرفات اینجا را به زور و ضرب قالب هم که شده رد کنم برود، که البته همانطور که بر همگان واضح و مبرهن است، نشد که نشد :-)

تا اینکه بالاخره، ایدهِ pthemes با پیگیری‌های حسن و همکاری نوید قطعی و اجرا شد. ممکن است خیلی سریع نباشیم و به شیوهِ مدرن زرت و زرت، پوسته برای وبلاگ ندهیم بیرون، اما همهِ سعی‌مان این است که به عنوان وبلاگ‌نویس، پوسته‌هایی را انتخاب یا ایجاد کنیم که کاربرپسند باشد. از همهِ دوستانی هم که دستی در کار طراحی دارند دعوت می‌کنیم با هدیهِ یک پوسته به پوسته‌های فارسی بلاگر، به توسعهِ این وبلاگ کمک کنند. حداقل اگر هدیه نمی‌دهید به وبلاگ پوسته‌های فارسی بلاگر لینک بدهید و به دوستان‌تان معرفی‌ش کنید. خداوند، یک در دنیا، دو در برزخ، و صد در آخرت عوض‌تان بدهد (اختلاف رو صفا کردید)!

البته یک اتفاق ویژه هم دارد این پوسته‌های فارسی بلاگر، پوسته‌ها به صورت خام (چقدر مزخرف شد، منظور بدون کدهای بلاگر) هم برای راحتی کاربران سایر سرویس‌های وبلاگی، در وبلاگ قرار می‌گیرند که زحمت کدنویسی‌ش هم می‌افتد گردن دوستان اینکاره!

» لطف کنید ایرادها را همان‌جا مطرح کنید، همین‌طور اگر سوالی دارید یا اگر پیشنهادی برای خوب شدنش دارید، ممنون!

۰۴ آذر ۱۳۸۵

...

این روزها، اگر ای‌میلی گرفتید که با اسم بنده، به‌تان فحاشی شده بود، من نیستم (و می‌توانید با خیال راحت بزنید توی دهن طرف)، اما اگر ای‌میلی گرفتید که در آن، ازتان خواهش کرده بودم فید وبلاگتان را درست کنید، یقین کنید که خودم هستم، البته اگر درخواست اصلاح فید را یکجور فحش نمی‌دانید :-)

گفتم اینجا بنویسم از قبل، که بعد، فحشم ندهید بابت پیگیری!

کلام رسول

معرفت سرمایهِ من، عقل اساس دین من، شوق مرکب من، یاد خدا انیس من، اعتماد گنجینهِ من، علم حربهِ من، صبر ردای من، رضایت غنیمت من، وفاداری افتخار من، زهد حرفهِ من، یقین قدرت من، راستی شفیع من، عبادت مایهِ کفایت من، کوشش فطرت من، و مسرت و خشنودی باطن من در نماز من است.
» حضرت رسول (ص)

۰۱ آذر ۱۳۸۵

پست همتی

بکوش تا پست همت نباشی، من چیزی ندیده‌ام که قدر انسان را بیشتر از پست همتی کوچک نماید.
» حضرت امیر (ع)

۳۰ آبان ۱۳۸۵

کوتاه-فکرها

افراد متوسط عموما هر چیزی را که بالاتر از ادراک آنان است، محکوم می‌کنند.
» لاروشفو کولد

۲۹ آبان ۱۳۸۵

ریاکاری

ریاکاری، ستایشی‌ست که رذالت از فضیلت می‌کند.
لاروشفو کولد

بانکداری الکترونیک به شیوهِ ایرانی

فرض کنید مثل بنده مشتری بانک تجارت هستید و انواع و اقسام حساب‌های قرض‌الحسنه و جاری و عابربانک هم دارید. بانک تجارت هم آمده در راستای بانکداری نوین اسلامی که خودش هم نمی‌داند چه صیغه‌ای‌ست، سیستمی راه انداخته که با توسل به آن، مشتری می‌تواند از طریق sms و ای‌میل، از آخرین نقل و انتقالات حساب‌اَش باخبر شود و صورتحساب‌اَش را دریافت کند. فکر می‌کنید برای پرکردن فرم درخواست مربوطه باید به کجا مراجعه کرد؟ به سایت اینترنتی بانک؟ نه دیگر، نشد، آمدید نسازید! یحتمل همانطور که حدس زده‌اید همگی‌مان کور خوانده‌ایم و می‌بایست به متصدی صد-درصد غیر اینترنتی بانک مراجعه کنیم.

برای گرفتن فرم به شعبهِ پالایشگاه رفتم و فرم sms را گرفتم. به قدری کثیف و سیاه و ناخوانا بود که نمی‌شد چیزی را دید چه برسد به پر کردن‌اَش. پس در راستای اینترنت و اینا به سایت بانک مراجعه کردم. ببینم، تا حالا بانک تجارت را در گوگل جستجو کرده‌اید؟ در انواع و اقسام شکل‌ها و پسوند‌ها دامنه گرفته‌اند (1، 2، 3) و با انواع cms سایت هوا کرده‌اند، اما دریغ از یک راهنمای درست و درمان برای پیدا کردن این فرم‌ها.

آها، پیداش کردم به گمانم... زرشک، در این صفحه و این یکی، فقط نوشته که این دو سرویس چیزهای خوبی‌ست به جان مادر بانک تجارت، و هیچ خبری از فرم نیست. باز هم می‌گردم، اما همچنان خبری نیست، تا اینکه در این آدرس مهجور، قدیمی و عجیب و غریب که آدرس قدیم سایت است و دیگر هیچ خبر یا لینکی ازش در صفحهِ اصلی (با همین آدرس) نیست پیداش می‌کنم. این فرم sms و این یکی فرم ای‌میل، اما باز هم خوردیم به دیوار، چون چیزی برای پر کردن آنلاین وجود ندارد، فرم‌ها Pdf هستند. چاپ‌شان کنید بی‌زحمت، پر کنید و مثل یک بچهِ خوب و پاستوریزه، پیاده راه را گز کنید و بروید بدهید دست متصدی مثل گل بانک. خیلی شیک است، نه؟ تازه، چاپ‌شان هم اصلا غیر قانونی نیست و نیاز به لینک و اجازه و اینا هم ندارد :-)

و تازه‌تر اینکه اگر بالاجبار مشتری بانک تجارت پالایشگاه بندرعباس* باشید که فرم ای‌میل را الکی پر کرده‌اید، چون اینجا از این خبرها نیست، چون یحتمل فکر می‌کنند که ای‌میل چیزی‌ست شبیه به پت پستچی یا کبوتر نامه‌بر. خلاصه، از بانکداری نوین لذت ببرید، به‌ش می‌گوییم بانکداری چلکترونیک، چون هم چرت است و هم الکترونیک است یک‌جورایی!

یک شاهکار دیگر هم دارد این بانک تجارت، در ماهنامهِ داخلی مهر ماه 1385، یک ترفند آموزش داده‌اند برای قانونی کردن ویندوزهای دزدی، تصویر صفحهِ مربوطه را می‌توانید ببینید و استفاده کنید. می‌توانید در وبلاگ‌های‌تان بیاورید، اما ته‌ش بنویسید "منبع: ماهنامهِ داخلی بانک تجارت- مهر ماه 1385"، چون کپی‌رایت و اینا دیگر :-)

* ما اینجا فقط همین یک بانک را داریم، شرمنده :-)

۲۸ آبان ۱۳۸۵

افتخار

افتخار مرد به همت بلند اوست، نه به استخوان پوسیدهِ درگذشتگان.
» حضرت امیر (ع)

۲۵ آبان ۱۳۸۵

حالا چرا ازدواج؟

اول اینکه پیشنهاد می‌کنم این مطلب رو بخونید تا بعد، و دوم از اینکه اگر پراکنده شده عذر می‌خوام.

در فرهنگ و کشور ما، هم‌خونه شدن قبل از ازدواج (یعنی بدون عقد و این داستان‌ها) جرم محسوب می‌شه در حالی که در کشورهای اروپایی و آمریکایی عرفِ، اما با این حال اونجا هم ازدواج وجود داره. پس شاید ازدواج یک‌جور رسمیت بخشیدن باشه به یک رابطهِ تقریبا معلق (هم‌خونه بودن) و تثبیت یک موقعیت پا در هوا؛ محکم کردن بست‌های رابطهِ موجود و شروع یک رابطهِ بادوام و طولانی. مثل اینه که بعد از یک قرارداد آزمایشی، دو طرف قضیه به این نتیجه برسن که می‌تونن روی یک قرارداد بلندمدت (حتی شاید به درازای یک عمر) فکر و حساب کنن.

البته از ابتدا، یعنی از تاریخ یکِ یکِ یک، تولد آدم ابوالبشر (حواستون باشه با ابوالبلاگر توفیر داره) به صورت قرارداد نبوده، شاید فقط یک جریان بوده برای تنازع بقا که در طی تاریخ به شکل قرارداد دراومده. هم فطری‌ست و هم می‌تونه یک سیستم حمایتی باشه، حتی ازدواج برای از دست ندادن یک فرد خاص هم می‌تونه یکی از دلایل ازدواج باشه، همون‌طوری که فرار از گذشته به امید آیندهِ بهتر می‌تونه، همون‌طور که ثروت طرف مقابل، خیلی‌ها رو می‌کشه به سمت ازدواج.

اما اینکه فکر می‌کنیم با ازدواج راه فرار بسته می‌شه، نه. چون زندگی بعد از ادواج، یک وادی دیگه‌ست که خیلی با دنیای قبلش فرق داره. فرقش توی تعهدشه؛ در هم‌خونه‌گی و یا رفاقت‌های دوران مجردی که بیشتر شبیه به یک قول و قرار دوستانه هستن تا تعهد و یا حتی قرارداد، این تعهد وجود نداره. همین تعهدِ که باعث می‌شه خیلی سخت راجع به همه چیز تصمیم بگیری و حتما باید با همسرت مشورت کنی، اینکه هر تصمیم و رفتارت چه تاثیری می‌تونه در سرنوشت همراهت بگذاره. با ازدواج، یکجورایی به سرنوشت طرف مقابلت گره می‌خوری، همراهی و همفکری برای یک عمر کم نیست‌. شاید یکی از دلایل افرادی که ازدواج رو بسته شدن راه فرار می‌دونن اینه که با ازدواج مجبور می‌شن تعهد بدن و اونا از اون تعهدِ فراری هستن!

شاید خیلی از موجودات این دنیا، از دو پا بگیر تا n پا، تا پایان عمرشون با هم زندگی کنن، اما بطور مسلم،‌این فقط انسانِ که با فکر و اراده، انتخاب نهایی‌ش رو انجام می‌ده. شاید ابتدا غریزه‌ش راهنمایی‌ش کنه، اما در نهایت این عقل ِ که پیروز می‌شه. مزایای زیادی هم داره، فقط به عنوان نمونه شکایت نیما اکبرپور مجرد گله‌گزار رو بخونید که از دست تبعیض‌ها و گیرهای یک مشت متاهل نامرد به یک مشت مجرد جوانمرد گله کرده: ایستاده با مرغ! حداقل حسن ازدواج اینه که یک شخصیت موجه، مقبول و پذیرفته شدهِ اجتماعی می‌ده به آدم، شخصیتی که به تصور عموم و به درست یا غلط (و بطور حتم غلط)، مجردها فاقد اون هستن (نسوان محترم مجرد و حضرات ذکور شرمنده شدیم جان محمود و دار و دسته!).

یک چیز دیگه و اون اینکه آدمیزاد همیشه به یک سیستم حمایتی نیاز داره، از آغوش مادر و قلم‌دوش پدر شروع می‌شه و شاید به ازدواج یا حتی هم‌خونه‌گی ختم بشه (یا در موارد ناگوار به بهشت زهرا با عنوان سیستم حمایتی سنگ قبر با استاندارد ایزو نه هزار و خرده‌ای) که اسمش رو می‌گذاریم "برای کی". حتی شامل مجردهایی که رفیق یا هم‌خونه دارند هم می‌شود. برای "یک نفر" تلاش کردن یا به "خاطر یک نفر" و اینکه همهِ فکر و ذکر آدم می‌شه "برای طرف"، از ویژگی‌های شخصیتی اکثر آدم‌های دور و برمان است. ازدواج از این لحاظ می‌تونه تریبونی باشه برای نمایش همهِ این احساس‌ها، خیلی علنی، راحت و بدون نیاز به پنهان‌کاری!

» حرفی، حدیثی، چیزی؟

شهدا زنده‌اند، چون مرده‌اند!

حلاج و لورکا و حسين‌ابن‌علی و گاندی و چمران و آوينی و مسيح و شيخ اشراق و همت و باکری و ابن‌سينا و... اگر امروز بودند، توسط همين آدم‌ها تکفير می‌شدند و دوباره زبان از قفای‌شان در آورده می‌شد و به چشم‌‌شان خنجر داغ کشيده می‌شد و باز روی مين فرستاده می‌شدند! اين‌ها -شهدا و گذشتگان- زنده‌اند، چون مرده‌اند و بی‌خطر!
با این همه، گمان می‌کنم همهِ ما در خلقت خود می‌توانیم پيامبری باشیم. پيامبر رحمت و مردم‌دوستی، پيامبر عشق و محبت، پيامبر شقاوت و ظلم، پيامبر علم و هنر، پيامبر صلح و حيات، پيامبر طبيعت‌دوستی و خدامحوری...
» مطلب کامل به قلم محمد تاجیک، لینک از طریق بالاترین

۲۴ آبان ۱۳۸۵

پزشک حاذق

ملک‌الموت رفت پيش خدا/ گفت: سبحان ربی الاعلی
يک طبيبی‌ست در فلان كوچه/ من يکی قبض و او كند صدتا
يا بفرما كه جان او گيرم/ يا مرا خدمتی دگر فرما

۲۳ آبان ۱۳۸۵

تحریم خفته

همین یک ماه پیش بود که یک دستورالعمل خیلی خفن از جانب رئیس‌جمهور صادر شد که از این به بعد، خرید با دلار حکم محاربه دارد و این‌ها و فقط پوند و دلار. همان روزها از بانک تجارت زنگ زدند که بارکلی بانک لندن دیگر با ایران کار نمی‌کند. بانک plc هم اعلام کرده که بروید درتان را بگذارید، خلاصه که اوضاع قاراشمیشی‌ست، بد اوضاعی‌ست آقا! انگاری که تحریم‌ها علیه ایران دارد رنگ و بوی دیگری می‌گیرد، دیگر لازم نیست همه چیز علنی باشد، خیلی بی سر و صدا دارند می‌پیچانندمان، همین!

» یکی از بچه‌های بانک تجارت می‌گفت که بارکلی، یک بانک یهودی‌ست، راست و دروغش گردن خودش :-)

بابک بیات

آن‌قدر حالش بد بود که بیش از سلامی و سپاسی به از در رسیده‌ای که نفهمیده بود کیست نشد بگوید و آن قدر حواسش جمع بود که میان صحبتم با دخترش بیاید و اجازه ندهد این نخاله از در آمده بیشتر از غزل نازنین که فقط به پدر و سلامتش فکر می‌کرد شماره تلفن و اطلاعات و خبر بگیرد و محترمانه جوابم کند. غزل داشت دنبال شماره‌ای می‌گشت در دفتر و می‌گفت: نمی‌خواهم خسته‌اش کنم وگرنه همین الان هم اگر بپرسم از حفظ شماره را می گوید. من یک هیچ کَسَم، بلکه هم کمتر. بزرگترین افتخارم امروز رسیدنم با هزار کلک به اطاقی بود که مردی در آن خوابیده و به چشمم دیدم که چشمش به آسمان بود نه به در. آقای رفیق سردبیر ممنون که گوشی را برنمی‌داری. آقای خواننده معروف مرسی که جواب sms را نمی‌دهی (و خاک بر سر من اگر قرار باشد تو ترانه‌ام را بخوانی). دوست خبرنگار درود به شرفت که مرا تا ظهر گرداندی و آخر گفتی مگر حالش بد است؟

» روایت حال این روزهای بابک بیات را در وبلاگ آلوچه خانوم بخوانید.

۲۱ آبان ۱۳۸۵

تایپ کن، تست کن!

Typetester، یک ابزار آنلاین است که فونت‌های روی کامپیوتر کاربر را تشخیص می‌دهد و متن تایپ شده را با تمام فونت‌های شناسایی شده نمایش می‌دهد. به گمانم این‌طوری کاربر نمایی از همهِ فونت‌ها دارد و می‌تواند بهترین فونت را برای متن‌اَش انتخاب کند، همین!
» کار این آقا هم هست. البته ایشون هم ایران رو تحریم کرده :-)

۱۷ آبان ۱۳۸۵

اعلام مفاسد اقتصادی

گویا بالاخره، رییس‌جمهور به زبان آمده و اسامی سه تن از مفسدین فی‌الارض و کله‌گنده‌ترین مفاسد اقتصادی را اعلام کرده، من هم از یکی از آشناها شنیدم و به ترتیب کله‌گندگی و نامردی، اسامی این سه شیاد را می‌نویسم: اسدی، کلانی و فرج. البته ناگفته نماند در حق فرج نامردی شده، این بیچاره توی قسمت آخر توبه می‌کنه، اما از آن‌جایی که رییس‌جمهور به همراه هیئت دولت در سفرهای استانی بودند، موفق نمی‌شوند قسمت آخر را ببینند و برای همین اسم فرج بینوا را هم اعلام می‌کنند، بیچاره فرج!

معجزهِ هزاره‌ها

من خبرگزاری فرانسه را مصاحبه کردم راجع به کتاب من گفت چند وقت است احمدی‌نژاد را می‌شناسید؟ گفتم چند ماه بعد از ریاست جمهوری یک بار در کوچه موقع سوار شدن بر ماشين ایشان را دیدم. تعجب کرد گفت مگر شما او را از قبل نمی‌شناختید؟ گفتم نه؟ گفت پس چرا کتاب نوشتید؟ گفتم چه ربطی دارد.
» این‌ها بخش کوچکی‌ست از افاضات جدید همسر معجزهِ سخنگوی معجزهِ معجزهِ هزاره‌ها: اگر جان بدهم برای این تحفه الهی (احمدی نژاد) کم است. واقعا که همه چیزمون شده معجزه. فقط بروید توی کف جمله‌بندی، 45 تا مترجم همزمان می‌خواد!

عذرخواهی معکوس

جناب آقای احمدی‌نژاد، رییس‌جمهور نه چندان محترم و جذاب کشور عزیزمان ایران،
اعضای باز هم نه چندان محترم و کاردان هیئت قبل از این محترم دولت

همین‌جا فرصت را مغتنم می‌شمارم و از همگی‌تان معذرت می‌خواهم، بابت آن 45 دقیقهِ لعنتی روز یک‌شنبه هفتم آبان هزار و سیصد و هشتاد و پنج؛ همان روزی که از ساعت هشت و پانزده دقیقه تا نه صبح، دم در یانک ملی شعبهِ میدان کلانتری یوسف‌آباد معطل ماندم برای واریز سه هزار تومان به حساب ادارهِ ثبت و در تمام آن مدت، روح اجداد درگذشته، نوادگان نیامده و خودتان را رسما مورد عنایت خاص قرار دادم و آسفالت نمودم، باشد که مورد قبول درگاه حق‌تعالی قرار گیرد، انشاءالله!

اما نمی‌دانم فرادا بود یا جماعت، چون نمی‌دانم آن سی-چهل نفری که پشت در بانک بودند هم به‌تان فحش می‌دادند توی دلشان یا نه، حتی همان خواهران گرامی و غیر ارزشی که کم مانده بود زیر دست‌ و پایشان تلف شوم (نامردا).

:: به هر حال، فحش‌تون دادم، گفتم که بدونید دم پل صراط یقهِ چه کَسی رو بچسبید، نشه مثل این دنیاتون که همه چی رو اشتباه فهمیدید، قربان شما!

۱۶ آبان ۱۳۸۵

چرا laptop؟

برای خرید laptop، سوای در نظر گرفتن نرخ خرابی (توضیحات عصرونه) و کاربرپسندترین‌ها، دو دلیل عمدهِ دیگر را هم باید در نظر گرفت. اول اینکه اگر در جایی زندگی می‌کنید که حتی برای از کنار هم گذشتن مشکل دارید و هر لحظه امکان برخورد فیزیکی از نوع شاخ‌به‌شاخ با دیگر ساکنین وجود دارد، بهتر است به جای خرید یک اسپیکر 68 میلیون واتی با هشت کنترل از راه دور برای pc غول‌پیکرتان، به فکر خرید laptop باشید و یک هِدسِت!

اما دومی که مهم‌تر هم هست، مثل همیشه امکان مالی و جیبی‌ست، اگر پدر گرامی‌تان پس از سال‌ها مرارت، به حول و قوهِ الهی و به کمک تیر غیب توانسته دستان دراز شما را از جیبش کوتاه کند و بالاجبار، مثل من مدت‌های مدیدی‌ست که دست‌تان در جیب خودتان است، پای‌تان را به اندازهِ جیب‌تان دراز کنید، اگر هم نه، حالا که به جوانی‌تان رحم نمی‌کنید به جیب پدر رحم کنید نامردا. اگر هم به خزانهِ پادشاهی اتصال دائم و بدون قطعی و فیلترینگ دارید که جای ما فقرا را هم خالی کنید :-)

توضیح واضحات: جدای از شوخی، قبل از خرید هر وسیلهِ سخت‌افزاری، باید ابتدا نیت و قصدمان را از خریدش مشخص کنیم. اگر قصدمان از خرید pc یا laptop تماشای فیلم یا گوش کردن موسیقی‌ست (نمونهِ عینی‌ش را سراغ دارم‌ها)، می‌شود با قیمتی به مراتب کمتر، وسایلی خرید که کارایی بهتری هم دارند!

۰۶ آبان ۱۳۸۵

آقای شعبانی

داشتم به این فکر می‌کردم که دانش‌آموزان دبیرستان البرز، از چند وقت دیگر هر روز صبح به جای دیدن صورت آقای شعبانی؛ دربان اخمو و باحال دبیرستان البرز که بر خلاف ظاهرش، هر روز به‌مان اجازه می‌داد برویم بیرون و ناهار بخوریم و برگردیم (و خیلی وقت‌ها به بهانهِ ناهار جیم می‌زدیم و می‌رفتیم خانه در کمال نامردی)، باید قیافهِ بچه‌های حراست پلی‌تکنیک را تحمل کنند با آن لباس‌های‌ فرم مسخره‌شان، و حالم بد شد، همین!
» دبیرستان البرز را نجات دهیم!

:: البته نمی‌دانم آقای شعبانی از دست بچه‌های شر دبیرستان جان سالم در برده و زنده مانده یا خیر، اما اگر عمرش به دنیا باقی بوده و هنوز سر پاست، براش آرزوی سلامتی دارم :-)

چون کامنت این یادداشت بسته بود، نظر مهدی را در زیر عینا می‌آورم، بالاخره برای هم‌سن و سال‌های ما، آقای شعبانی بخشی از خاطرات آن روزهای‌مان است.

سلام. آقا سر بخش نظراتت چه بلایی آمده؟ یاد شعبانی بخیر. نمی‌دانم هنوز آنجاست یا نه. واقعیتش تو اون چند سالی که در البرز بودم یک بار هم به روش نمی‌آورد که من را قبلا دیده. همیشه مثل غریبه برخورد می‌کرد.

حاج آقا مخ‌ات داغ

پرويز خان به دريچه اتاقک چشم دوخت و مثل يک مجسمه، ساکت و بی‌حرکت ايستاد. انگار دنبال واژه‌ای می‌گشت که با شماره کفش و فشارم هم‌خوانی داشته باشد. نگاه سمج و کاونده زندانيان، گويی از پرويز انتظار پاسخ داشتند. نمی‌دانم چه مدتی به همين صورت گذشت اما، ناگهان لبخندی برلبان پرويز نشست. معلوم شد او معمای پيچيده را کشف کرد و در خطاب به من گفت:
سياسی؛ مُخ‌ات داغ!
» حاج آقا مُخ‌ات داغ، به قلم حسن آقای درویش‌پور

۰۴ آبان ۱۳۸۵

باز هم فید و باز هم راست به چپ

اگر شما هم از تب کردگان این روزهای گوگل-ریدر هستید پس یحتمل این یادداشت اصلا به دردتان نخواهد خورد، چون هیچ ربطی به گوگل (ریدر) ندارد. یکی از برترین ملحقات فایرفاکس فیدخوان sage است که می‌شود برایش به دلخواه یک css تعریف کرد. اگر شما هم مثل بنده از طرفداران فرقهِ ضاله Text-align: justify هستید، فکر می‌کنم به دردتان بخورد. پس از نصب و راه‌اندازی مجدد فایرفاکس، با استفاده از option فایل opml مورد نظرتان را import کنید (تصویر). حالا، اگر شما هم خوانندهِ وبلاگ بلوط باشید چیزی می‌بینید که اصلا خوش‌آیند نیست (تصویر). فایل css مربوطه (که می‌توانید به دلخواه‌تان تغییرش بدهید) را دانلود کرده و ذخیره کنید، و مطابق تصویر آدرس css را در setting وارد کنید. شکل و شمایل وبلاگ بلوط چیزی شبیه به این خواهد شد (تصویر).

توضیح قبل از استعمال: برای خواندن وبلاگ‌های انگلیسی زبان، در option تیک گزینهِ use custom style sheet را بردارید تا به وضعیت پیش‌فرض sage برگردید.

» بقیه‌اش هم همان‌طوری که بارها مهدی و علیرضا گفته‌اند بستگی به کَرَم دوستان داره و فید‌های کامل‌شون، توضیحات بیشتر در مورد فید rss2.0 کامل به همراه کامنت‌ها و دنبالک‌ها را برای مویبل‌تایپ را بخوانید، برای تغییر هم فایل را با نت‌پدی چیزی باز کنید و محتویاتش را بگذارید جای محتویات index.xml.

۰۳ آبان ۱۳۸۵

مبارکا باشه

اول اینکه عید همگی مبارک، به‌خصوص روزه‌خواران عزیز که بشارت می‌دهم‌شان که دورهِ بدبختی و مصیبت و فلاکت و دربه‌دری و اینا تمام شد بالاخره، از این به بعد، می‌توانید در ملا عام روزه‌خواری کنید، ما هم به شما می‌پیوندیم!

دوم اینکه اگر فطریه‌تان را تا حالا به جایی یا کَسی یا فلسطینی چیزی نداده‌اید جمع کنید بدهیم به این بدبختی که هر شب توی صفحهِ تلویزیون عین ماتم و ناله و مصیبت عظما ظاهر می‌شود و اظهار ندامت می‌کند از اینکه نتوانسته در قرعه‌کشی بانک ملت شرکت کند، عذاب وجدان گرفتیم ما مرفهین بی‌درد. لاکردار عجب کت‌وشلوار جینگولزی هم دارد، یکی نیست بگوید پدرجان این‌همه پول دادی خرج تبلیغ کردی بیایی بگویی حیف شد، ده هزار تومانش را می‌دادی یک حساب قرض‌الحسنه باز می‌کردی، نه آنجای خودت را ... می‌دادی نه روی اعصاب ملت می‌رفتی وسط این ماراتن سریالی!

» حیف شد، تنبلی کردم، اما خودم برای شفای یک بنده‌خدایی خیلی توی دلم دعا کردم، شما هم اگر حس‌اَش را داشتید دعا کنید،من همین‌جا از جامعهِ بزرگ نسوان (به‌خصوص همسر عزیزم) عذر می‌خواهم به خاطر حرف‌های این دوست نه چندان خوش‌فکر، خوش‌چهره و دوست‌داشتنی، خدا شفا بده انشاءالله!

۲۶ مهر ۱۳۸۵

پشت دیوارهای شیشه‌ای ایران

من نمی‌خواهم به دور خانه‌ام ديواری بكشم و پنجره‌هايم را بپوشانم. من دوست دارم تمامی فرهنگ‌های جهان با آزادی كامل به خانه‌ام بوزند. اما نمی‌گذارم زير پايم را سست کنند. من نمی‌خواهم در خانه‌های ديگران مثل يک برده و گدا زندگی کنم. (مهاتما گاندی)

» پشت دیوارهای شیشه‌ای ایران

محله‌ای که داریم- 4

اما همیشه که نمی‌شود در این محله ماند، می‌شود؟ اینجا حتی نام نیک هم نمی‌ماند چه برسد به نام نیک مجازی؟ روزی با هر امید و فکر و نظری آمده‌ای به این محله و در یکی از کوچه‌ها و خانه‌هاش ساکن شده‌ای و روزی، حالا یا به میل شخصی، جبر روزگار و یا هر دلیل مشخص یا مبهم دیگری، می‌روی، به همین سادگی، به همین راحتی. ناراحتی هم ندارد، دارد؟

تا مدتی هم در یاد و خاطر همسایه‌هات می‌مانی اگر آدم موجه، موثر و خوبی باشی -البته بستگی به تعریف خوب از نظر هم‌کوچه‌ای‌هات هم دارد- و بعد، فراموش می‌شوی. همسایه‌های جدیدی آمده‌اند در این مدتی که رفته‌ای و جای خالی خاطره‌ات پر شده.
» این محله تغییر می‌کند، تکان می‌خورد، تکه‌تکه هم شاید بشود، اما می‌ماند، این ماییم که رفتنی هستیم!

» عزت زیاد :-)

۲۴ مهر ۱۳۸۵

ایراد در Windows Live Writer

در این مدتی که از wlw استفاده می‌کنم، سوای مشکل حادی که با وبلاگ‌های دینامیک دارد، مشکل مسخره‌ای که دیدم و حل هم نشده تا به حال، این است که در عنوان‌ها نیم‌فاصله را نمی‌پذیرد و می‌شود چیز مزخرفی مثل همین تصویر کناری، کَسی راهی چیزی ندارد برای حل‌اَش، یک میلیون بار سپاسگزارم (لینک از نقطه ته خط).

محله‌ای که داریم- 3

محلهِ عجیبی‌ست، صبح علی‌الطلوع می‌زنی بیرون به قصد هواخوری و اینکه دیدی بزنی کوچه‌های محله را. همین‌طوری که قدم می‌زنی، یک آقای به‌نسبت متشخص و موجهی به‌ت می‌رسد، کلاهش را از سر برمی‌دارد، با یک لبخند بی‌معنی رو می‌کند به‌ت: «وبلاگ باحالی داری، به ما هم سر بزن» یا «منتظر قدم‌های سبزت هستم». مات‌اَت می‌برد، کف و خون قاطی می‌کنی و غرق حیرت می‌شوی، اما خیلی زود عادت می‌کنی و خودت هم می‌شوی یکی از همین آدم‌های مات‌کننده، یک سیریش‌بلاگ (ادای کپی‌رایت بر ذمه، قربه‌الی‌الله).

محلهِ عجیبی‌ست، همه عادت دارند خودشان را معرفی کنند: «نقطه ته خط، گاه‌نوشت‌هايی دربارهِ همه چيز و هيچ چيز»، «یک کلیک برای همیشه، از دیدن‌تان خوش‌وقتم»، «آچار فرانسه هستم، نوشته‌های یک عدد پرویز زاهد دربارهِ...»، و گاهی هم «ایمان امروز، کوروش ضیابری هستم، جوان‌ترین روزنامه‌نگار جهان، عضو کنفدراسیون...».

محلهِ عجیبی‌ست، آدم‌هاش عادت دارند بروند خانهِ همدیگر مهمانی، یعنی عاشق دید و بازدید هستند، روال هم اینطوری‌ست که هر کَسی طالب مهمان است چراغ‌اَش -که این‌روزها خاموش شده علی‌الحساب- را روشن می‌گذارد، یعنی «من به‌روزم، بیایید و از دستپخت‌اَم بچشید». چه حالی می‌دهد چشیدن دستپخت‌های خوشمزه که آب از لب و لوچهِ آدم آویزان می‌کند و طعم خوبش گاهی تا مدت‌ها می‌ماند زیر دندان‌هات. گاهی هم به هوای خوردن کباب می‌روی مهمانی، خانهِ یکی از همسایه‌ها، اما می‌بینی قصه چیز دیگری‌ست و سرت را بار گذاشته‌اند دور هم، آشی برایت پخته با یک وجب روغن روش، یا شاید هم همه‌ش روغن است که تا فیها خالدون‌اَت را به آتش می‌کشد و دل و روده‌اَت را می‌کند و می‌برد و می‌رود.

این محله هم آدم‌هایی دارد که یا از سر دل‌سوزی یا خودخواهی می‌شوند قیم زورکی دیگران، یکجور آقا بالاسر معنوی. اول دل می‌سوزانند، بعد گیر می‌دهند، بعدتر امر و نهی می‌کنند و بعد توپ و تشر و در آخر اَخ و تف و لعن و نفرین نثار کسانی می‌کنند که از طریقت ایشان پیروی نمی‌کنند: «دِ آخه جوجه، این خزعبلات چیه که نوشتی، اگر یکبار دیگه وبلاگت بیفته توی حیاط ما پاره‌ش می‌کنم»!

قصهِ خانه‌های محله هم ماجرایی‌ست، اکثر خانه‌ها مجانی‌ست، بدون اجاره و عوارض، فقط روی پلاک خانه اسم مالک هم نوشته می‌شود: «نام مستاجر+ نام موجر»، و مالک حق دارد مقداری از اسباب و اثاثیه‌اَش را گوشه‌ای از این خانه بگذارد. امکانات‌اَش کم است؛ فقط یک اتاق است، بدون آشپزخانه و حمام و مبلمان. می‌شود با ترفندهایی بعضی چیزها را به‌ش اضافه کرد اما باید راهش را یاد بگیری، به مرور. اما می‌توانی اجاره‌اَش را بدهی و علاوه بر امکانات بیشتر، نام خودت را بگذاری روی پلاک: «فقط خودم»، و از شر آت و آشغال‌های صاحبخانه هم خلاص شوی. می‌توانی رنگش کنی، برایش انباری درست کنی و... خلاصه عالمی‌ست برای خودش.
اما فقط تعداد کمی هستند از اهالی محله که خانهِ شخصی دارند، از ما بهترون!

*ببخشید که طولانی شد و بی‌مزه، تموم می‌شه!

۲۲ مهر ۱۳۸۵

محله‌ای که داریم- 2

خیلی زود دست‌اَت می‌آید اوضاع چگونه است، یعنی همسایه‌ها را که می‌بینی متوجه می‌شوی. اینجا همه ماسک بر چهره‌شان دارند، بعضی‌ها پوشیده‌تر؛ طوری که هیچ چیزشان پیدا نیست، حتی نوک دماغ‌شان. بعضی‌ها هم کمتر، حتی کسانی هم هستند که می‌شود گفت ماسک ندارند. خودت را هم در هیچ آینه‌ای نمی‌توانی بطور کامل ببینی، تو هم ماسک بر چهره داری، شاید بزرگ، شاید هم کوچک.

محلهِ عجیبی‌ست؛ کوچه‌های زیادی دارد و ساکنین هر کوچه از نظر گفتار و رفتار، تا حد زیادی شبیه هم هستند، انگاری که کاغذ کاربن گذاشته‌اند و کپی کرده‌اند و بعد رسیده به جایی که کاربن کم‌رنگ شده، بعضی‌ها کپی برابر اصل یکی دیگر هستند در ته کوچه. در یک کوچه می‌بینی همه دنبال کسب‌وکار هستند؛ دنبال پول. در یکی دنبال ادبیات و قصه و روایت و نقل حکایت، یک کوچه هم پر است از آدم‌های فنی، از نصب ویبراتور روی چوب کبریت بگیر تا تبدیل تلویزیون سوخته به شاتل، همه در همین کوچه انجام می‌شود. کوچه‌هایی هم هستند که رفت‌وآمد به‌شان غدغن است، کوچه‌های ممنوعه؛ کوچهِ سیاسی‌ها و کوچهِ ل-خ-ت-ی-ها!

سر این کوچه‌ها دیواری کشیده شده به بلندی حاشا -که لابد وجود ندارند این چیزها- که جلو عبور و مرور اهالی کوچه‌های دیگر را بگیرند، بعضی جاها هم سگ‌های نگهبان‌های گردن‌کلفتی حاضربه‌یراق آمادهِ دریدن متخلفین هستند. اما اکثر وقت‌ها می‌بینی آدم‌هایی را که دور از چشم نگهبان‌ها از روی دیوار‌های حاشا می‌پرند و می‌روند آن طرف؛ پی سیاسی‌کاری، پی الواطی/الواتی، پی... تازه، خودت هم ممکن است به سرت بزند که بپری آن طرف!

محلهِ عجیبی‌ست، گاهی وقت‌ها ماموران امنیتی را می‌بینی که به زور،‌اسباب و اثاثیهِ یکی از همسایه‌ها را جمع می‌کنند و طرف تبعید می‌شود به کوچهِ سیاسی‌ها یا ل-خ-ت-ی-ها. تازه فهمیده‌اند طرف چکاره‌ست و از این به بعد، دوستان و آشنایان طرف باید یکی یک نردبان برای دیدنش بخرند -البته اگر نداشته باشند- و پنهانی بروند ملاقاتش، آخر می‌دانی، این کوچه‌ها شبیه زندان هستند؛ به هیچ جا راه ندارند. گاهی هم بعضی‌‌هاشان، غیب می‌شوند و دیگر خبری ازشان نمی‌شنوی، هیچ خبری، هیچ جا!

محلهِ‌ عجیبی‌ست، یک‌هو به خودت می‌آیی و می‌فهمی تو عاشق‌پیشهِ لاو-مسلک، یک‌کاره رفته‌ای در کوچه فنی‌ها خانه گرفته‌ای، پس خیلی زود جل و پلاس‌اَت را جمع می‌کنی و می‌زنی به چاک تا یکی از این ربات‌های گردن‌کلفت از خدا بی‌خبر گیر نداده به‌ت!

آفت

فردی که در جوانی فروتن نباشد، در تمام عمر دست به هیچ کار نتیجه‌بخشی نزند و عمری دراز کند در حکم آفت است.
» کنفوسیوس

۲۰ مهر ۱۳۸۵

محله‌ای که داریم- 1

یحتمل تابه‌حال پیش آمده که اسباب و اثاثیه را جمع کنید و از محله ِ قدیمی‌تان بروید به یک محله یا حتی یک شهر جدید، جایی متفاوت از قبلی، با آدم‌ها، عادات، خلق و خو و رفتارهای متفاوت. این‌هم شاید داستان محله ِ ما باشد!

- تازه به این محل آمده‌ای و هنوز جایی را بلد نیستی، نه می‌دانی نانوایی کجاست، نه میوه‌فروشی و نه اگر اهل مطالعه باشی خدای ناکرده، روزنامه‌فروشی و کتاب‌فروشی. می‌روی در خانه ِ یکی از همسایه‌ها -در همان کوچه‌ای که ساکن شده‌ای- و زنگ در را می‌زنی: «ببخشید، من فلانیان هستم و تازه به این محل آمده‌ام، اگر می‌شود راهنمایی‌م کنید که برای رفتن به نانوایی باید از چه تگی استفاده کنم.» و یک مشت از همین حرف‌ها به امید اینکه طرف از قدیمی‌های کوچه باشد و این دور و اطراف را بشناسد.

حالا، یا شانس‌اَت می‌زند و طرف قدیمی‌ست (با علی قدیمی فرق داره) و از آن بامرام‌هاست و سه‌سوت با زیرشلواری راه‌راه‌اَش دم در حاضر می‌شود و پس از مرام گذاشتن‌های فراوان و تکه پاره کردن تعارفات بی‌شمار که «خیلی خوش اومدید، بفرمایید داخل، دِ آخه اینجوری که نمی‌شه جان بچه‌م» و... راهنمایی‌تان می‌کند و قضیه حل می‌شود یا نه، شانس‌تان اصلا نمی‌زند که هیچ، برعکس می‌زند توی دماغ‌تان و یا می‌خورید به پست یک تازه‌وارد مثل خودتان که: «راستیاتش، ما خودمونم تازه اومدیم تو این محل، میبینی، هنوز حتی بلد نیستم لفظ قلم بنویسیم، حتی نیم فاصله رو هم نمیدونیم چیه، تازه، محاور‌اتی هم مینویسیم»، یا یک‌راست می‌روید در خانه ِ یکی از قدیمی‌های بی‌مرام و در همان بدو ورودتان به عنوان خوش‌آمد، زرتی می‌روید در لیست سیاه طرف که: «بی‌سواد، آخه وقی میای در یه وبلاگ پرطرفدار رو می‌زنی، اول باید عرض ادب کنی به ساخت مقدس‌مون و اینا، بعد تقاضا کنی». و یا در نهایت بدشانسی می‌خورید به پست بچه تخس‌های محل که قصد می‌کنند دست‌تان بیندازند و اسگل‌تان کنند: «بابا اچ‌-تی-ام-ال، درپیت-بلاگ، برو مشقات رو بنویس، تو رو چه به وبلاگ آخه بچه قرتینگز».

»ادامه دارد؟

۱۹ مهر ۱۳۸۵

استفاده از جی-میل برای خواندن فیدها

می‌شود از جی‌میل هم برای خواندن فید وبلاگ‌ها استفاده کرد، یعنی با به‌روز شدن وبلاگ‌های مورد علاقه‌تان، مطالب جدید به آدرس جی‌میل‌تان ارسال شود. به کمک سایت R-Mail چنین کاری انجام شدنی‌ست.

  • فید مورد نظرتان را وارد کنید.
  • آدرس جی‌میل‌تان را بدهید.
  • از آن‌جایی که شما n تا حساب جی‌میل دارید (+ توضیحات نیما) می‌توانید از یک نام مستعار استفاده کنید، مثل symoniri+doxoblogfeed@gmail.com.
  • subscribe کنید و در جی‌میل‌تان به دنبال ای‌میلی از R-Mail بگردید برای تایید.
  • حالا یک برچسب برای ای‌میل رسیده انتخاب کنید، بطور مثال doxdoblogfeed.
  • در کادر دوم (To) آدرس مستعاری را که در R-Mail داده‌اید وارد کنید و Next step را بزنید. در مرحلهِ بعدی هم Skip the inbox را تیک زده و برچسب مورد نظرتان را انتخاب کنید. در انتها هم روی create filter کلیک کنید.

از این به بعد، وبلاگ گروهی دودردو که به‌روز شود، مطالب جدید به آدرس جی‌میل‌تان و با برچسب doxdoblogfeed فرستاده می‌شود. البته سایت R-mail امکانات دیگری هم از جمله وارد کردن OPML به کاربر ارائه می‌دهد.
» توضیحات کامل همین مطلب

این، یکی از ده ترفند در مورد فید بود که اینجا می‌توانید همه‌شان را بخوانید، از بی‌خبر نماندن در مورد ماشین مورد علاقه تا پیدا کردن عکس‌ برای میز کار ویندوز و آگاهی از آخرین تغییرات ویکی‌پدیا.

پی‌نوشت: به اشتباه نوشته بودم کادر اول و From که تصحیح کردم به کادر دوم و To، شرمنده!

۱۸ مهر ۱۳۸۵

فارسی نویسی در windows live writer

اگر از windows Live Writer برای وبلاگ‌پراکنی استفاده می‌کنید و هیچ پیش‌نمایشی از وبلاگتان ندارید (حالا به هر دلیلی که باشد)، از این راهنما که یکی از اعضای وبلاگ گروهی دودردو زحمتش را کشیده استفاده کنید.

مفهوم آزادی در کلام انیشتین

آدمیان، همه باید رفتار و کردار خود را با اصول مشترکی تطبیق دهند و این اصول باید چنان باشند که پیروی از آن‌ها حداکثر امنیت و رضایت ممکن و حداقل رنج و ناکامی ممکن را برای همگان فراهم آورد.
» از کتاب حاصل عمر، ترجمهِ ناصر موفقیان.

به نظرم آزادی با "رها بودن به حال خود" خیلی فرق دارد، با چیزی که خیلی‌ها به دنبالش می‌دوند این روزها. یحتمل معنای آزادی توهین به اندیشه، اعتقادات، افکار و ادیان هم نیست؛ اینکه تصور کنیم آزادیم هر چیزی را به هر کسی نسبت دهیم و ببندیم، اینکه تصور کنیم هر کاری می توانیم انجام دهیم چون آزادیم و دل‌مان می‌خواهد. حتی در آزادترین جوامع امروزی با ارتباطات آزاد جنسی، بعید است بطور مثال در خیابان ببینی دو تا مرد خرس گردن‌کلفت همجنس‌باز/خواه همدیگر را خفت کنند، اگر هم اینطور باشد بعید است کسی اعتراض نکند و هر کسی که این قضیه را می‌بیند راه خودش را برود. آزادی به معنای بی‌قیدی، تا جایی معنا پیدا دارد که با منافع دیگران تضاد نداشته باشد و تداخل پیدا نکند، اگر آزادی من نوعی باعث شود در پاچهِ فرد یا افرادی برود، بطور حتم این آزادی اشکال دارد و بالاخره در جایی با مقاومت اطرافیان روبرو می‌شود. ساده‌تر اینکه تا جایی آزادی که به حریم و آزادی دیگران تجاوز نکرده باشی (آقای فیلترچی، بد برداشت نکنی‌ها، ما هنوز جوونیم).

» روی همین حساب، به نظرم بهترین تعریف از آزادی، همین جملات خدابیامرز آلبرت است که ابتدای یادداشت نقل کردم.

۱۷ مهر ۱۳۸۵

ستایشگر اندیشیدن

ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه‌ها را.
» حضرت امیر (ع)

شروع نوشتن یک عدد پیمان

یکی از رفقای مشتی ما در اینجا، پیمان است که مدت‌های مدیدی وسوسه‌اش کردم تا بیاید در همین وبلاگ بنویسد و پا نداد لاکردار، اما با ورود وبلاگ دو-در-دو، پیمان هم تعارف را کنار گذاشته و می‌نویسد. خوبی همسایه و همکار بودن هم این است که می‌توانی کامنت تلفنی هم بگذاری، بدفرم حال می‌دهد :-)
» برای پیمان آرزوی موفقیت دارم. حیف است آدم معلومات و دانسته‌هایش را بگذارد توی قفسهِ کتابخانه یا گنجه‌اش و رو نکند، به جان...

فونت‌ها و آدم‌ها

آدم‌ها، یک‌جورهایی شبیه فونت‌ها هستند، شاید هم فونت‌ها شبیه آدم‌ها! یکی مثل B-Nazanin است؛ خوش‌خط و مرتب و تر و تمیز و ژیگولز، یکی هم مثل Tahoma، خیلی مرتب و تر و تمیز نیست، اما آچار فرانسه است و کار-راه-بنداز، اکثریت قبولش دارند و کسانی که به‌ش مراجعه می‌کنند ازش راضی‌اَند. اما حکمت بعضی از این آدم/فونت‌ها بدجوری نامعلومه؛ یک‌سری‌ها با موهای سیخ‌سیخ که انگار برق سه‌فاز گرفته‌شان، با خط ریشی که از نیمکرهِ شمالی شروع می‌شود و منتهی‌الیه سمت چپ لوزالمعده‌شان ختم می‌شود. این‌ها خیلی شبیه فونت‌های wingding و webding هستند، به جان...

۱۶ مهر ۱۳۸۵

مکان نداری داداش؟

هیچ دقت کردی که روزه‌خواری چقدر سخت‌تر است از گرفتن‌اَش. اینجا یک اکیپ کاملا هماهنگ داریم از جوان‌ها که چای‌ساز هم (از نوع چینی فلان‌فلان‌شده‌اش) خریده‌اند امسال و بساط چای و صبحانه‌شان به‌راست این روزها. اما وقت نهار که می‌شود دربه‌در دنبال مکان و اتاق خالی می‌گردند، چون یک مشت پیر-و-پاتال هم هستند که سر ظهر، در حالی که چشمان‌شان از حدقه زده بیرون و آویزان است، چپیده‌اند داخل آبدارخانه، تنها مکان امن و عافیت و رستگاری و اشغالش کرده‌اند، وضعیتی‌ست‌ها!
خلاصه، یک مشت آدم گرسنه، در حالی که مواد غذایی را مثل کالای قاچاق لای روزنامه و کیسه‌های مشکی پنهان کرده‌اند، در راهروها می‌پلکند و این همه سختی را در راه این شکم عزیز به جان شیرین می‌خرند در حالی که تو روزه‌بگیر، بدون هیچ درد و رنجی روزه می‌گیری و تازه، طلبکار هم هستی.
» عجب رویی داری تو!

هجوم ویروس‌ها

سخن برسر مبارزه‌ای پيچيده ميان انسان غيرمتخصص و کم آشنا، با انسان متخصصی که سوءاستفاده‌گر است. دزد و فريب‌کار است. در لباس دوست و زير نام او، به حريم شخصی‌ات تجاوز می‌کند. با چنين انسانی چگونه بايد برخورد کنيم؟ در اين چند روز، هنوز صدايی برنخاست (شايد کسی نوشته و من بی‌اطلاعم). هنوز فردی فرياد نکشيد که برنامه‌ريزان و ارسال کنندگان اصلی ويروس، حقوق اوليه مرا مورد تجاوز قرار دادند؛ کارهايم زمين ماندند و ارتباط‌هايم (به‌خصوص از طريق مسنجر) با ديگران قطع گرديدند. چرا؟ چون مهاجمان ناشناس‌اند و مرجع حقوقی نامشخص؟ وقتی مضمون چنين تهاجمی برای ما روشن گردد، مسلما راه را نيز پيدا خواهيم کرد!
» وقتی که ویروس‌ها هجوم می‌آورند، حسن درویش‌‍پور

۱۳ مهر ۱۳۸۵

راه‌کارعملی تراز کردن ترازنامه برای دانشجویان حسابداری

امروز یکی از بچه‌ها تعریف می‌کرد که سر امتحان حسابداری دانشگاه آزاد بندرعباس، یکی از هم‌دوره‌ای‌هاش توی حل یکی از مسائل می‌ماند، ترازنامه‌اش تراز نمی‌شود و یک طرف دوهزار ریال کم می‌آورد، این بنده خدا هم روراست برمی‌دارد یک اسکناس دویست تومانی پیوست برگه امتحانی‌ش می‌کند و تحویل استاد می‌دهد، جالب‌تر این‌که استاد هم به‌ش نمره می‌دهد. حالا روده‌بر شده از خنده و نمره داده یا گذاشته به حساب مسوولیت‌پذیری طرف، هنوز اطلاعی در دست نیست!

۱۱ مهر ۱۳۸۵

تبریک که عنوان نمی‌خواهد


پارسال بود که مهدی یواشکی پروژه‌اش را نشانم داد، البته خیلی خام بود. اما مهدی‌ست دیگر، با ایده‌های عجیب و غریب و رنگارنگ. دو-در-دو از روز تولد شد خلاصه‌ای از وبلاگ‌ها، شد "آنچه شما خواسته‌اید" وبلاگستان فارسی. حالا یک‌سال است که گروه دو-در-دو (یک، دو و دیکتاتور بزرگ) پرتوان به کارشان ادامه می‌دهند و وبلاگ‌های خواندنی را به فهرست دو-در-دو اضافه می‌کنند. برای گروه دو-در-دو آرزوی موفقیت دارم، آرزوی روزهای بهتر، پربارتر و دو-در-دوتر(و به‌طور مسلم دور از گزند فیلترینگ ابلهانه)، که در واقع آرزوی روزهای بهتر است برای وبلاگستان فارسی.

۱۰ مهر ۱۳۸۵

وضعیت سخت

سخت است وضعیت کسی که سراسر روز، خود را با خوراک انباشته سازد بی‌آنکه ذهن خویش را به کار گیرد.
» کنفوسیوس

۰۹ مهر ۱۳۸۵

هیچ جنگی مقدس نیست!

هيچ جنگی مقدس نيست. هر كس جز اين بگويد دروغ گفته. تنها آن كس راست می‌گويد كه می‌گويد همه آنچه گفتيم دروغ بوده. تنها راست اين است و باقی دروغ: دفاع مقدس نداريم. هيچ جنگی مقدس نيست!
» دفاع نامقدس، الپر

۰۵ مهر ۱۳۸۵

از معجزات ماه رمضان

» یکی از حداقل معجزات ماه رمضان این است که نره‌غول‌هایی که در یک سال گذشته روزانه پوزهِ بیش از n نفر را به خاک سیاه می‌مالیدند و هیکل تراز و بازوهای قرص‌شان را به رخ ملت می‌کشیدند و فحش‌های خوار/مادر بی‌شمار نثار روسای‌شان می‌کردند، نرسیده به ماه رمضان، در کمال فروتنی، افتادگی، خاک‌ساری و در نهایت تواضع، به نقایص بی‌شمار فیزیکی و روحی‌شان اعتراف می‌کنند: معده‌مان نمی‌کشد، حتی نمی‌توانم شیر بخورم به جان یو، اثنی‌عشرم به شش اخوی بند است و هزار و یک حدیث دیگر، تا روزه نگیرند، همین!

» مدیر مالی قبلی‌مان که حدود 2 سال پیش بازنشسته شد، از آن سیگاری‌های تیر بود که علی‌رغم بستری‌شدن و ضررهای پرشمار سیگار برایش، باز هم دست از یقهِ سیگار برنمی‌داشت. حرف خوبی هم می زد بندهِ خدا، می‌گفت من خود این سیگار کشیدن را دوست دارم، حال می‌کنم که سیگار بکشم!
حالا تو هم اگر می‌خواهی روزه نگیری نگیر، چرا خودت را بستری می‌کنی و اجدادت را می‌کشی به خاطر روزه نگرفتن؟

» دبیرستان که می‌رفتیم، یکی از همکلاسی‌ها به معلم امور تربیتی گفت "آقا ما عذر موجه داریم برای روزه نگرفتن". معلم هم ازش پرسید "عذر موجه‌ت چیه؟" خیلی راحت جواب داد که "آقا گشنه‌مون می‌شه"!

» این یادداشت مهدی را هم از دست ندهید، خلاصه اینکه ماه رمضان بر روزه‌خواران و روزه‌گیران عزیز مبارک :-)

۰۳ مهر ۱۳۸۵

زنده باد تساوی

دستاورد بزرگی است اين كه مثل هم شده‌ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگی، يكی‌مان شب توی رختخواب مثل كنده‌ای چوب راحت می‌خوابد و آن يكی مدام غلت می‌زند، چون دست و پاهايش درد می‌كنند. چون صورت اشک‌آلود بچه‌ای می‌آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد كودک. همه رفته‌اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربی‌ها او را ببرد پيش بچه‌های خودش. نيمهِ گمشده شب‌ها خواب ندارد، می‌افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمهِ ديگری ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسی كه شده و كسی كه بود، دست و پا می‌زند.
مادربزرگ سنت‌زده و عقب‌افتادهِ من كجا می‌توانست شكوه اين پيروزی مدرن را درک كند؟ ما به همه حق و حقوقمان رسيده‌ايم. زنده باد تساوی!
» تساوی زن و مرد، هیچستان. از طریق 35 درجه
» پ.ن.
ممنون از شَرتو که آدرس اصل مطلب را کامنت گذاشت: همشهری جوان، شماره 82، چهارم شهریور 85، نفیسه مرشدزاده

با آبروی رفته...

در این چند سال روی تنها ورزشی که حساب می کردیم حسین رضازاده بود، منظورم همان وزنه‌برداری‌ست (ببخشید که از اسم مستعارش استفاده کردم)، اما از قرار با گندی که زده شده با تک مدال رضازاده هم باید خداحافظی کرد. واقعا که ضایع‌بازی هم حدی داره، البته اگر آقایان دوباره نروند سراغ تئوری توطئه و این داستان‌ها!

زندگی

زندگی، تفسیر سه کلمه است: خندیدن، بخشیدن و فراموش کردن. پس، بخند، ببخش و فراموش کن، همین!

۰۲ مهر ۱۳۸۵

کوروش ضیابری

كورش ضيابری اگر نوجوان است، اگر دلش پاک است، اگر نيت خير دارد، بايد اين را باور كند كه كسی برايش دل نمی‌سوزاند، آدم‌های ديگر اگر خطايی كند تنبيه‌اش می‌كنند، بايد باور كند كه آثارش چه بخواهد و چه نخواهد به درون آدم‌های ديگر می‌رود و اگر زبر باشد روحشان را آزار می‌دهد. بايد خوشحال باشد چون آدم‌های يك شهر كوچك در برهوتی غم زده تنبيه‌اش كرده‌اند، آن هم با چند خط نوشتن. نهيبی بايد باشد شايد برای زندگی واقعی‌اش، در جامعه، آنجا كه ديگر كسی آدم را با ليست خاطرات تنبيه نمی‌كند.
و "زمان"، قاتلی كه بی‌صدا روی صورتمان چنگ می‌اندازد و ما را به سوی گورهايمان می‌كشد، "زمان" را هيچ وقت نبايد فراموش كرد، ما محتاجش هستيم، به نظرم سريع رفتن اشكالی ندارد، به شرطی كه به زمان بی‌اعتنايی نكنيم، پشت نكنيم، وگرنه نيست و نابودمان می‌كند، پيش از آن كه ساكن گورهايمان شويم.
» یادداشت کامل‌اش را به قلم علی قدیمی بخوانید.

۰۱ مهر ۱۳۸۵

والدین، این ظالم‌ترین موجودات عالم

به گمانم ما پدر و مادرها، ظالم‌ترین موجودات عالم هستیم برای فرزندان‌مان. به کارهایی وادارشان می‌کنیم که ما می‌خواهیم نه آن‌ها، کلاس موسیقی/نقاشی/ورزشی می‌روند که ما می‌خواهیم، حتی ساز یا رشتهِ ورزشی آن‌ها را هم ما انتخاب می‌کنیم. خلاصه بدفرم افتاده‌ایم به جانشان، از خوراک و پوشاک بگیر تا تفریح و کتاب و رشتهِ تحصیلی و همسر!
جالب این‌که همیشه هم در پشت نقاب "من خیرت رو می‌خوام" پنهان می‌شویم، چرا؟
» چون (به گمانم البته باز) فرزندان‌مان، همهِ چیزهای نداشته‌مان هستند، همهِ آرزوهای بر باد رفته‌مان که می‌خواهیم با رسیدن‌شان/رساندن‌شان به موفقیت، همهِ کشتی‌های در گل فرورفته‌مان را به یکباره هوا کنیم!

» اینکه خودم را هم پیر کردم و رفتم به چندین سال آینده، بگذارید به حساب جوگیری و اینا. اما به خدا ظلم می‌کنیم به بچه‌ها!

موضوع: یک پروندهِ جنجالی

+ پروندهِ افتخارنویسی که از جای خوبی شروع شده بود، کم‌کم به جاهای باریک کشیده شد و آخر سر از لجنزار سر درآورد. قصد خود من حتی شوخی با کوروش هم نبود چه برسد به دست‌انداختن و اینجور مریض‌بازی‌ها. به نظرم یک فرصت بود برای بیرون زدن رگه‌های طنز وبلاگستان، برای همین هم چند خطی نوشتم با همین سوژه. بهانه‌ای بود برای خندیدن و خنداندن و از هم باز شدن این چهره‌های عبوس، که متاسفانه کار کشید به عقده‌گشایی‌های شخصی برخی از رفقا و فحاشی و توهین به خانواده و لهجه و...
» وقتی کار کشید به این یادداشت، یعنی که از حد گذشته‌ایم، خلاصه‌ش اینکه بعضی‌هامان این وسط گند زدیم!

+ طنز شاید نقد مطایبه‌آمیز رفتارهای ناهنجار و نامفهوم اجتماعی باشد که بشود دست‌مایهِ لختی خنده و شاید اصلاح، اما خوشمزه‌گی‌ش به این است که اشارات غیر مستقیم باشد. وقتی فهرست افتخاراتم را نوشتم و لینک دادم به وبلاگ کوروش و نوشتم با امید به حال‌گیری تمام و عیار، آن‌وقت قضیه از اساس بی‌مایه و زشت می‌شود و می‌روم در مایه‌های توهین. با این کار، تکه‌های با ارزش مجموعه هم تبدیل به خار می‌شود!

+ کوروش را تقریبا همه‌مان می‌شناسیم و کمابیش می‌دانیم کیست و چه می‌خواهد؛ یک نوجوان 16 سالهِ مشتی‌ست که البته راه درستی برای معرفی خودش انتخاب نکرده. می‌شد به جای ترسیدن از کامنت‌ها و ای‌میل‌هاش (که البته به‌شخصه هیچ‌وقت مشکلی با این صورت قضیه نداشته‌ام)، از خواندن مقالاتش لذت ببریم، آن‌وقت به‌طور حتم می‌توانستیم به جای واژهِ "نوجوان نه‌چندان معصوم"، بنویسیم "دبش‌ترین روزنامه‌نگار گیلانی دنیا"!

+ این‌ها برای توضیح کاری بود که از خوب شروع شد و می‌شد در بدترین حالت ممکن به بد ختم شود، اما با زشت‌ترین حالت ممکن به له کردن اعتماد یک نوجوان ختم شد، یک نوجوان بزرگ‌تر از سن خودش که نه به دنیای بزرگ‌ترها راه دارد و نه به دنیای خودش. گفتن متاسفم هم دیگر فایده‌ای ندارد!

به بالاترین بپیوندید!

بالاترین را احتمالا دیده‌اید، سایتی که اعضای آن میزان محبوبیت مطالب را با دادن امتیاز‌های مثبت و منفی تعیین می‌کنند. مهدی که از وقتی بالاترین را شروع کرده هر روز کمتر از دیروز می‌نویسد ماشاالله، هر روز در عوض یک امکان جدید به بالاترین اضافه می‌کند؛ چیز‌هایی مثل برچسب‌گذاری، نظر دادن و...
اما امروز خبر داد که امکان لینک دادن به مطالب وبلاگ را هم به بالاترین اضافه کرده، توضیح کامل را به اضافهِ کدها ببینید و در صورت تمایل استفاده کنید.

۳۰ شهریور ۱۳۸۵

آش آسمانی

با عصبانيت‌ گفت: «آن‌ خوراك‌ دل. آن‌ گوشت‌ خوک‌ زنجبيلی. آن‌ آش. آن‌ سوپی‌ كه‌ با سينه‌ی‌ مرغ‌ می‌پخت‌ كه‌ خوشمزه‌ شود. آن‌ شيرينی‌های‌ زنجبيلی‌ و فلفل‌های‌ دلمه‌ای‌ باريک‌ كه‌ با كاردی‌ می‌بريد كه‌ خودم‌ برايش‌ تيز می‌كردم. سفيد تخم‌مرغ‌ تازه‌ كه‌ حلقه‌حلقه‌ می‌بريد. مرا می‌بست‌ به‌ پروتئين‌ كه‌ جوان‌ نگه‌ دارد. حالا يك‌ نگاه‌ به‌ من‌ بينداز. اين‌ همه‌ عمر كرده‌ام‌ همه‌اش‌ به‌خاطر مراقبت‌های‌ او. ديگر او را نمی‌بينم.»
آن‌ وقت‌ ديگر حرف‌ نزد. فكر می‌كنم‌ يادش‌ رفته‌ بود كه‌ من‌ آنجا هستم. سكوتی‌ طولانی‌ بود و من‌ به‌ آرامی‌ بلند شدم‌ و از اتاق‌ بيرون‌ رفتم.
» آش آسمانی، ترجمهِ اسدالله امرایی

۲۹ شهریور ۱۳۸۵

افتخارات وبلاگی

از آنجائی که این‌روزها مد شده آدم افتخارتش را در وبلاگش بنویسد (کپی‌رایت: +)، بندهِ حقیر هم در انتهای جوگیری نوشتم آنچه وبلاگم کم داشت.
- به دنیا آمدن (کلا)
- از دنیا نرفتن در سن 32 سالگی!؟
- تگری زدن به لباس خان‌دایی در سن 2 سالگی
- خوردن خمیردندان در 3 سالگی.
- سرقت غیر مسلحانه آب‌نبات از مغازهِ سر کوچه در 5 سالگی.
- کسب هیچ عدد تقدیرنامه از کلیهِ جشنواره‌های داخلی و خارجی.
- داشتن دست‌های تمیز (فقط توی دماغم کردم چند بار).
- سلام نکردن به سیاوش تهمورث در تنها باری که از کنارم رد شد!
- مهارت در چت کردن بدون دست.
- یک‌بار در آینه به خودم گفتم خیلی حالیته تو.
- ایستادن در کنار فردوس کاویانی در اتوبوس خط انقلاب-امام‌حسین و نگرفتن عکس یادگاری.
- اینجانب از اولین مسافران اتوبوس‌های ایکاروس خط سریع‌السیر انقلاب-امام‌حسین در سال‌های 1368 تا 1372 نیز می‌باشم.
- اولین دارندهِ عنوان لات کوچه خلوت‌های تهران از طرف خودم!
- توانایی شمارش سینماهای خیابان لاله‌زار در سن 16 سالگی به کمک هادی.
- دانلود چندین گیگابایت فیلم و یک مشت مزخرفات از اینترنت.
- عبور از انواع فیلترها، منجمله فیلتر سیگار!
- نشان دادن رضا کیانیان در تلویزیون به همسرم.
- خوردن نوشابه در ترمینال خزانهِ تهران.
- اولین دارندهِ لقب شهرستانی در بندرعباس.
- توانایی صحبت نصفه‌ونیمه به حداکثر یک زبان احتمالا زندهِ دنیا.
- کسب مقام اول از هشتم در اولین جشنوارهِ "دزدیدن قالب وبلاگ در روز روشن"!
- برندهِ بیش از 20 جام طلایی از فروشگاه محله به شرط پرداخت پولش.
- اولین وبلاگ‌نویس ایرانی و احتمالا مسلمان با آشیل پارهِ پای راست!
- دارای گواهینامهِ پایه‌یک بین‌ال فرغون/فرقون!
- دارای چند عدد کارت عضویت باطل‌شدهِ کتابخانه.
- در ضمن چاکر آقای مهندس و خانوادهِ محترمش نیز هستیم!
- و...
اگر تا به حال، پروندهِ افتخارات وبلاگستانی‌ها را نخوانده‌اید، خب بخوانید دیگر، اینجاست. دم‌شان گرم با این همه حس طنز، زنده باد :-)

۲۵ شهریور ۱۳۸۵

رسیدن به خیر!

بالاخره بعد از مدت‌ها که آشپزباشی خون‌مون بدفرم اومده بود پائین، استاد بالاخره رنجوری تن رو بی‌خیال شد و دوباره قلمی‌کاری کرد آشپزخونه رو. برای آشپزباشی که این‌روزها رودهِ مادی کوتاهی داره، سلامتی آرزو دارم و رودهِ معنوی دراز :-)
» خوش برگشتی!

حوصله کن آقاجان، حوصله!

به راهنمای تصویری تبادل لینک یک نکته هم می‌‌شود اضافه کرد، البته فکر می‌کنم. حوصله داشته باش دوست عزیز، حوصله! تا چهار روز به یکی لینک دادی و به‌ت لینک نداد، زود خطش نزن. این یعنی که اصلا برات مهم نبوده که طرف چه می‌نویسد. صرفا لینکی در کرده بودی و خواستی طرف لینک متقابل از خودش در کند. برای وبلاگ‌نویس هیچ چیزی مهم‌تر از خوانده شدن مطالبش نیست، خلاص!

این درمان سرطان و اینا پس چی شد؟

عرض کنم خدمت شما که یکی دو روز بعد از اعلام خبر داروی ایدز و اینا، اعلام کردند که با استفاده از پرتوهای رادیواکتیو موفق با درمان بعضی از تومورهای سرطانی شده‌اند. واقعا صحت دارد؟ پس چرا نکردندش توی بوق و کرنا که با "انرژی هسته‌ای، حق مسلم ماست" این کار را انجام دادیم؟

۲۲ شهریور ۱۳۸۵

مدیریت ایرانی و وبلاگ‌داری ایرانی

یحتمل شما هم یادداشت رضا قاسمی را خوانده‌اید دربارهِ مدیریت ایرانی و شاید هم گفته‌اید عجب واقعیت دردناکی! اما چند روز پیش از طریق یک ای‌میل به این فروم رسیدم و اصل فایل. حدسم چیز دیگری‌ست؛ این‌که اصلا این قصه، قصهِ ایران نیست. البته خیلی شباهت دارد به شیوهِ نگرش مدیران در ایران، اما در مشخصات فایل چیزی نوشته شبیه به این: Nessun titolo diapositiva. به چه زبانی‌ست؟ یک فایل است که متن انگلیسی یا مثلا ایتالیایی‌اَش پاک شده و شده فارسی، به جای دارغوزآباد هم نوشته ایران، و همین شده بهانه برای نثارکردن فحش‌های در نمک خوابیده که آره، درست می‌گه، اینا همشون یک مشت فلان‌فلان شدهِ...
» یکی از فلش‌های دبش Bruno Bozzetto، تفاوت رفتار ایتالیایی‌هاست با بقیهِ اروپایی‌ها، اما عجیب شبیه رفتار ایرانی‌هاست، ببینید.

متاسفم

تقصیر خودم بود، روی این حساب می‌کردم، اما مثل این‌که ایراد نرم‌افزاری بود و دامین این‌جا منقضی شد. برای چند ساعتی رفتیم پارکینگ، اما همه چیز به حالت عادی برگشته و متاسفانه باید یک‌سال دیگر تحملم کنید، شرمنده ;)

یک توضیح دربارهِ پرچم‌بازی

کامران، آن طرف دیوار نشسته و دربارهِ رنگ رخساره سید جلیل کاظمی‌تبار و قضیهِ پرچم ایران در المپیاد ریاضی اسلوونی قضاوت می‌کند. توصیه می‌کنم این توضیح را بخوانید تا اصل قضیه دست‌تان بیاید، همیشه هم قضاوت‌ها درست از کار درنمی‌آیند.

۲۱ شهریور ۱۳۸۵

بزرگتر می‌شویم

هم‌چین به گذر زمان و تولد نگاه می‌کنیم که انگار داره از عمرمون کم میکنه لاکردار، پنداری خوره‌ست و افتاده داره از رگ‌وپی‌مون می‌خوره لامصب که باهاش پدرکشتگی داریم. دِ آخه قربونت برم، تولد یعنی یک سال بزرگتر شدی، یعنی یک سال تجربه، شادی، غم، خنده، درد...
این‌روزها که گذشت تولد دو تا از دوستان خوبی بود که شاید در عالم حقیقی هیچ‌وقت فرصت آشنائی‌شون هم دست نمی‌داد چه برسه به استفاده از دانش و قلم‌شون، آقا حسین جاوید که این‌روزها دزد‌ها وبلاگش رو کردن پاتوق و آقا پویای گل که هنوز هم دنبال راهیه برای بازگشت. تولدتون مبارک رفقا :-)

لینوکس Ubuntu

راستش چند وقت پیش از روی یادداشت حسن دربارهِ سفارش لینوکس Ubuntu، به طور کاملا جَوگیرانه و در نهایت ایرانی‌بازی 10 تا CD سفارش دادم به آدرس پالایشگاه. امروز هم خیلی خوش‌خط نشسته بودم پشت میزم و مثلا از خودم کار در می‌کردم که یک بسته آوردند و چشم‌مان روشن شد به جمال لینوکس. تا باشه کور شه بیل گیتس خسیس و اینا، بعله!
» توضیح ویکی‌پدیا دربارهِ Ubuntu

۱۹ شهریور ۱۳۸۵

من و طراحی و وبلاگ رو کجا می‌برید؟

عرض کنم خدمت شما که با مزخرفاتی که هر-از-گاهی دربارهِ وبلاگ و قالب و ام‌تی می‌نویسم این اشتباه را به وجود آورده‌ام که بنده طراحی بلدم و از این کارها می‌کنم. باعث و بانی این اشتباه عظیم خودم بوده‌ام و از طرف خودم، از خودم و ملت شریف، مجازی و فیلتر-پرور وبلاگستان عذر می‌خواهم (لامصب این اعتمادبه‌نفسه منو کشته!).
اما، یک این‌که من اصلا طراحی، به‌خصوص طراحی صفحهِ وب بلد نیستم، که اگر بلد بودم اول یک بنر دبش برای این‌جا درست می‌کردم که هم شما و هم خودم از شر آن عکس سبز مسخره خلاص شویم و هم، ایرادهای پرشمار همین صفحه را اصلاح می‌کردم. البته دلیل این خزعبلاتی که این‌جا می‌نویسم عقده‌های دوران کودکی‌اَم نیست، مشکلاتی‌ست که روزهای اول نوشتن خودم باهاش درگیر بودم. می‌نویسم‌شان، شاید کمکی باشد برای دوستی که تازه شروع کرده به نوشتن و شکل و شمایل وبلاگش راضی‌ش نمی‌کند، همین.

دوم این‌که خیلی آدم تنبلی هستم، اگر سفارشی می‌دهید و 2 ساعته آماده نمی‌شود، خون، خون‌تان را نخورد، اشکال از فرستنده است.
سوم این‌که خیلی تنبل هستم، قبلا گفته بودم؟ این فرق فوکوله! تکرارش کردم که اگر گذرتان به حقیر افتاد حوصله داشته باشید. بابا دو هزار سال پیش یک قولی به پرویزخان دادم و هنوز عمل نکرده‌ام به‌ش، این‌که پرویزخان هم چیزی نمی‌گوید، سوای گل‌بودنش دلیل دیگری هم دارد و آن، نرسیدن دستانش به گردن بنده است!

چهارم این‌که حقیر کارمند دولت هستم و تعهد دارم وقتم را در اختیار ادارهِ متبوعم بگذارم، هم قانونی و هم شرعی! همین الان هم خیلی وقت می‌گذارم برای این قارقارک و عذاب وجدان خفه‌ام می‌کند گاهی. در نتیجه انتظار زیادی ازم نداشته باشید.
»» فکر می‌کنم خیلی چیزها را گفتم، با این اوصاف اگر پایه‌اید بسم‌الله، وگرنه شما را به خیر و ما را به سلامت.
پایدار باشید.

سوال فنی-پلیسی-آرایشگاهی

عرض کنم خدمت شما که کَسی نمی‌داند این آقا/خانم مهدی سلوکی بازیگر نقش بهروز سریال نرگس کجا می‌رود آرایشگاه؟ ابرو را دیدید که! گفتم شاید این سوال برای خیلی از خانم‌ها و آقایان خانم‌نما پیش آمده باشد، مطرحش کردم بلکه آدرس آرایشگاهش را پیدا کنم برای استفادهِ عموم :-)

۱۶ شهریور ۱۳۸۵

فید کامل با کامنت اضافه در مویبل‌تایپ

عرض کنم در موویبل‌تایپ هم راه‌هایی هست برای نمایش فید کامل وبلاگ، همراه با نظرات و دنبالک‌های ارسالی. مهدی حکیمی راهنمایی نوشته برای RSS 1.0. اما محض قرتی‌بازی هم که شده باید به روز بود و RSS 2.0. چند روز پیش به این مطلب رسیدم، فایل را کمی تغییرش دادم که این‌طوری شد، می‌توانید دانلودش کنید.
آدرس Rss 2.0 در موویبل‌تایپ به شکل زیر است: http://www.YourDomain.com/index.xmlحالا، علاوه بر نمایش کامل مطالب، خوانندگان وبلاگ، نظرات و دنبالک‌های ارسالی مطالب را هم می‌خوانند.

...

اگه به سیب سرخی گاز زدی و با یه کرم تپل‌مپلِ خوشگل و سالم مواجه شدی، خوشحال باش. وقتی می‌تونی ناراحت باشی که با لاشهِ یه کرم زخمی روبه‌رو بشی!
» از وبلاگ این روزها

مشترک گرامی، هدف ما ضایع کردن شماست!

شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم:

  • مشترک گرامی، بابا فیلتره، ضایع، تو چرا حالیت نیست. دستت رو از روی اون F5 صاب‌مرده بردار دیگه!
  • مشترک گرامی، هوی، تو خجالت نمی‌کشی!
  • مشترک گرامی، پیشتِ، چخِ!
  • مشترک گرامی، دست نزن جیزه، دِهَه!
  • مشترک گرامی، به جان مادرم اگه یه بار دیگه از این‌ورا رد شی با دفعهِ قبل می‌شه دوبار!
  • مشترک گرامی، شرمنده، نداری 10 هزار تومن دستی بدی تا آخر ماه، مخابرات الان چند ماه حقوق‌مون رو نداده، به‌ت پس می‌دم!
  • مشترک گرامی، فیلترشکن خوب سراغ نداری، یه کاری کردیم خودمون توش موندیم!
  • بازم تویی مشترک گرامی، روتو برم هی!
  • مشترگ گرامی دیگه‌ای نبود، نفس‌کِش...

سه وبلاگ و یک نان ساندویچ

چند وقت قبل در مورد این‌که چطور می‌شود وبلاگ روزنوشت را در ام‌تی پیچاند و از روش سنتی، یعنی ایجاد یک وبلاگ برای روزنوشت دوری کرد نوشتم. اما بعد، می‌شود از همین راه برای لینک‌دونی هم استفاده کرد، نمی‌شود؟ می‌شود، باور کنید. فقط خرجش یک موضوع به نام لینک‌‌دونی، وب‌گشت، لینکده یا هر نامی‌ست که شما عشقتان می‌کشد و کمی دستکاری در قالب صفحهِ اصلی، همین. یک موضوع به نام لینک‌آباد ایجاد کردم و قالب صفحهِ اصلی را در جایی که می‌خواستم لینک‌ها نمایش داده شوند به شکل زیر دستکاری کردم:
<MTEntries lastn="10" category="لینک‌آباد">
» [<a href="<$MTEntryPermalink valid_html=" 1?$>">+</a>] <a title="Permanet Link" href="<$MTEntryBody convert_breaks=" 0"$>"><$MTEntryTitle$></a>
<MTEntryIfExtended>
¦ <$MTEntryMore$>
</MTEntryIfExtended>
</mtentries>

تمام شد، این‌که از MTEntryMore استفاده کردم و نه از MTEntryExcerpt هم دلیل خاصی ندارد، اماچون از Excerpt برای نوشتن خلاصهِ مطلب به انگلیسی هم استفاده می‌کنند، راهی که به نظرم آمد همان استفاده از EntryMore است.
» این هم عکسش، محض اثبات ادعا در هزار سال آینده

۱۵ شهریور ۱۳۸۵

نگاه از روی دست دیگران هم بد نیست گاهی وقت‌ها!

عرض کنم همیشه هم لازم نیست همه چیز را خودمان اختراع کنیم یا بنویسیم، یکی‌ش همین درست کردن قالب وبلاگ است که گیر سه‌پیچ می‌دهیم که حتما خودمان از نوک DocType شروع کنیم و تا فیهاخالدون body برویم. غرض، سایت‌های زیادی هستند که نمونه‌های آمادهِ css می‌گذارند برای استفاده، اما یکی از شیکان‌ترین‌شان این‌جاست، فوق‌العاده و ساده و روان و قابل فهم (حتی برای تازه‌کاری مثل بنده)، و مطمئنا قابل استفاده.
این‌ها را گفتم که بروید بزنید قالب‌هاتان را درب و داغان کنید، همین!

محض تست لینک‌آباد و لوس‌بازی و اینا

http://www.moniri.com/archives/2006/09/001271_three_weblog_in_one_for_mt.php

۱۴ شهریور ۱۳۸۵

کفش‌های پاشنه بلند

My Dear Friends عرض کنم خدمت شما که در نابودی‌هایی مثل پارگی آشیل، بعد از این‌که چیزی حدود 2 ماه پا می‌رود توی گچ و خلاص می‌شود، تازه می‌رود توی کفش‌های عجیب و غریب پاشنه‌بلندی (حدود 6 سانتی‌متر پاشنه، همان پلاستیک مسخره که کنار کفش افتاده هم قسمتی از پاشنه است، باور بفرمائید!) که قرار است محافظ پای نابودشده باشد. حداقل به مدت 2 ماه باید این کفش‌ها را پوشید تا به مرور آشیل دوخت‌ودوز شده حالت کش‌سانی خودش را پیدا کند و بشود رویش راه رفت و نشست و از همین قسم بازی‌ها!
» اما این کفش‌ها با وجود ظاهر زمخت‌شان، رفقای خوب دو ماه گذشته‌ام بودند. اگر نبودند، هنوز هم آن عصا‌های فلان‌فلان‌شده زیر بغلم آویزان بودند و راه رفتن، می‌شد خواب و خیال دور و دراز.
» بگذریم.

۱۲ شهریور ۱۳۸۵

فیلترینگ ابلهانه

جادی‌جان زحمت این یکی را هم بکش و اضافه‌اش کن. Lifehcker را احتمالا می‌شناسید. وبلاگی‌ست در مورد کامپیوتر و این چیزها. خود وبلاگ فیلتر نیست اما فید وبلاگ فیلتر شده. این دیگر از آن کارهای بلاهت‌آمیز است که دیگر جای حرفی باقی نگذاشته، شرمنده!

۱۱ شهریور ۱۳۸۵

باز هم تو توپولف!

  • آمار را حال کردید، ساعت حدود 5 بعدازظهر اعلام شد 60 نفر کشته، اخبار استان خراسان اعلام کرد 29 کشته و استاندار خراسان گفت 28 کشته. یحتمل تا فردا همه‌شان زنده می‌شوند و می‌روند به زیارت‌شان می‌رسند، نائب‌الزیاره. خدایا شکرت که همه سرحال هستند.
  • طی این 4 سالی که ساکن بندرعباس شده‌ایم، حدود 30 بار سوار توپولف‌ها ارابه‌های مرگ شده‌ام و به جرات می‌گویم (یا می‌نویسم) بدترین‌شان، همان‌هایی هستند که در خط بندرعباس-مشهد می‌پرند، یعنی پریدن که چه عرض کنم، یک مشت قاطر پرنده هستند که بال‌بال می‌زنند و هر آن، ممکن است بال‌شان بیفتد.
  • پالایشگاه بندرعباس هم 30 تایی مسافر مشهد داشته که متاسفانه فرزند یکی از همکاران‌مان جانش را از دست داد. خدا به پدر و مادرش صبر بده.
  • یک سوال: چه‌طور وقتی C130 سقوط کرد سازمان در پیت صداوسیمان یک‌پارچه شده بود بوق وکرنا، اما دیروز سکوت مطلق بود!

دو تکه از برنارد شاو

  • زندگی‌ای که صرف اشتباه کردن شود، ارزش والاتری دارد تا این‌که صرف هیچ کاری نگردد.
  • انسان‌ها دو گونه‌اند، یا خود را با شرایط وفق می‌دهند یا شرایط را با خود موافق و مناسب می‌سازند و تمام پیشرفت آدمی مرهون گونهِ دوم است.

۰۹ شهریور ۱۳۸۵

آزمون استخدامی پتروشیمی

عرض کنم اگر شما هم از آن دسته‌ای هستید که فکر می‌کنید شرکت نفتی‌ها (به خصوص آن‌هایی که در عسلویه هستند) دارند با بیل پول می‌خورند، می‌توانید شانس‌تان را آزمایش کنید، در آزمون استخدامی شرکت پتروشیمی شرکت کنید و نفرین خانوادهِ بزرگ آموزش و پرورش را به جان بخرید.

۰۸ شهریور ۱۳۸۵

75 سال با چسب زخم

حکایت از این قرار است که یک آقا و خانمی خانه‌ای خریده‌اند و وقتی گاراژ را وارسی می‌کرده‌اند قوطی‌های خالی چسب زخمی دیده‌اند که تاریخ 75 ساله‌ای را روایت می‌کنند، همین. خودتان عکس‌ها را ببینید!

:: پی‌نوشت: قضیه از این قرار است که ساکنین اولیه این خانه، بنا به روایت "هر چیز که خوار آید، روزی به کار آید"، همهِ چیزهایی را که گمان می‌کردند روزی به کارشان می‌آید می‌کردند در قوطی‌های چسب زخم و نگه می‌داشتند. اما از آن‌جایی که ادامهِ روایت می‌گوید هر چیز که خوار آید، چون عمر سر آید عمرا به کار آید یا حداکثر به کار سنگ قبر بیاید، استفاده‌ای هم ازشان نشده (منظور اشیاء داخل قوطی‌هاست وگرنه خود قوطی‌ها که الان هم به کار آمده). بعله، این‌طوری!

۰۷ شهریور ۱۳۸۵

حسن سلوک یعنی چه؟

حسن سلوک، یعنی انسان خود را از ص�ات ناپسندی چون خودخواهی، جاه‌طلبی، لئامت، حسادت، کینه‌ورزی و امثال این‌ها دور نگه دارد و به خیرخواهی، مهربانی، جوانمردی، بردباری و انصا� بپردازد. [اسمایلز]
» البته این یکی در ویکی-گ�تآورد نیست، و بنده از کتاب "اندیشه‌های سبز و بهره‌ور" نقلش کردم.

۰۶ شهریور ۱۳۸۵

یک نکتهِ کوچولوی نوشتاری

عرض کنم خدمت شما که اگر از word برای نوشتن مطالب وبلاگ‌تان استفاده می‌کنید، در انتهای خط‌ها لطفا دست‌ها و پاهایتان را از روی Enter بردارید. وقتی در انتهای خط enter می‌کنید، word بیچاره که نرم‌افزار است نمی‌فهمد منظور شما این است که برو سر خط، برای همین این خط را یک پاراگراف فرض کرده و همین‌جا تمامش می‌کند. در نتیجه، فاصلهِ بین خطوط زیاد می‌شود و یادداشت‌تان چهرهِ ناخوش‌آیندی پیدا می‌کند (چی گفتم!).
برای این‌که دچار چنین وضعیتی نشوید، در انتهای خط از ترکیب کلیدهای Shift و Enter استفاده کنید. بدون این‌که پاراگراف را ببندد، می‌رود سر خط.

نوشتن از نوع دیگر

Windows Live Writer امروز این windows live writer را نصب کردم و این پست هم نتیجهِ همین کار شنیع است، ببخشید دیگه! نرم‌افزار جالبی‌ست. همین که آدم را از شر پانل وبلاگ و این‌ها نجات می‌دهد خودش خیلی‌ست. اما با direction میانه‌ای ندارد گویا و این خیلی بد است. توضیحات دربارهِ این نرم‌افزار را به قلم نوید مجاهد و علی‌رضا مجیدی بخوانید.
» وبلاگ windows Live Writer

دکارت-1

هیچ چیز در دنیا بهتر از عقل تقسیم نشده، چون هر کَسی فکر می‌کند بیشتر از بقیه دارد.

۰۵ شهریور ۱۳۸۵

همه‌باهم، به سوی بهشت می‌فرستندمان؟

این یکی را هم فیلتر کردید؟ باز هم کم آوردید رفقا ﴿۱، ۲﴾؟ یا این‌که مقصر نرم‌افزار ناقصی‌ست که دارید؟
باشد، ما هم راه‌های تازه‌تری پیدا می‌کنیم برای ضایع‌کردن‌تان، برای مسخره کردن ایده‌های وقت‌گیر و الکی‌تان، همان ایده‌هایی که سرمایه‌های کشور را پای خرید نرم‌افزارهای در پیت دود می‌کنید. دورتان می‌زنیم، نه به راحتی آب خوردن، اما خیلی ساده‌تر از آنی که فکرش را می‌کنید، خیلی ساده‌تر!
ممکن است نرم‌افزار‌های جدیدتری هم بروید و بخرید و نصب کنید و خیال‌هایی هم داشته باشید، اما راه‌های تازه‌تری هم هست که پیدایشان می‌کنیم و دورتان می‌زنیم و زهی خیال باطل!

عرض کنم خدمت ارباب خودم، استاد هیلترینگ، سایت دو-در-دو سایت تولید محتوا هم نبود چه برسد به محتوایی که مجوز هم بشود برای هیلترش. دو-در-دو یک سایت خبرخوان است ﴿یکی برای ارباب هیلتر توضیح بدهد که اصولا فید چیست و خبرخوان یعنی چه!﴾ که آخرین نوشته‌های سایت‌ها و وبلاگ‌ها را نمایش می‌دهد دوست عزیز، و به طور حتم می‌دانی که چنین سایتی مسوول محتوای تولیدشدهِ سایت‌های دیگر نیست، نمی‌دانی؟ زرشک!
مثال عرض می‌کنم خدمت ارباب هیلتر ﴿استاد چقدر اسم شما شبیه مرحوم هیتلره، اخوی‌تون تشریف داشتن؟﴾: همین پارسیک خودمان را دیده‌ای؟ ایت ایز خبرخوان، بعله! یک کاری باید کرد، پیشنهاد می‌کنم یک صفحه‌ای چیزی راه بیندازیم و آدرس وبلاگ‌ها و سایت‌هایی را که هنوز هیلتر، ترورشان نکرده ثبت کنیم. این‌طوری، در وقت همه صرفه‌جویی خواهد شد، هم ما و هم استاد هیلتر!
:: برای شروع، این آدرس دیگر دو-در-دوست: PersianFeeder

۰۲ شهریور ۱۳۸۵

نیک‌بخَتی و ثروت در کلام حضرت امیر (ع)


  • آن کَس که به شناخت خود دست یافت، به بزرگ‌ترین نیک‌بَختی و کامیابی رسید.

  • ثروتمند آن کَسی نیست که مال فراوان داشته باشد، بلکه کَسی‌ست که در بند آز نباشد.

  • خوشا به حال کَسی که هم خود را منحصر به چیزی می‌کند که به او مربوط است، و هم کوشش خود را مصروف چیزی می‌دارد که سبب نجات اوست.

۰۱ شهریور ۱۳۸۵

لال از دنیا نری، بلند بگو فید

بالاخره به بركت FeedDemon و كرک نیما، موفق به رویت هلال روی ماه پرشین‌بلاگی‌ها هم شدیم، زیارت‌مان قبول و
اجرکم اینا. دم آقا نیما هم گرم که همیشه به داد کاربران مخلص اما بی‌پول و خسیسی چون ما بنده می‌رسد :-﴾
این‌ها را هم برای امثال خودم می‌نویسم:
:: اگر در اضافه کردن فید پرشین‌بلاگی‌ها مشکل پیدا کردید و یک مشت خزعبلات تحویلتان داد دستپاچه نشوید و شیر گاز را هم لازم نیست ببندید. در انتهای کادر
مربوطه اضافه کنید rss.xml، تمام است (در نرم‌افزار Omea که خیلی هم چیز کامل و ردیفی‌ست جواب نمی‌دهد و هم‌چنان پیغام خطا می‌دهد که فید ولید نیست). طرز کار
این‌گونه نرم‌افزارها این است که آدرس وبلاگ را می‌دهی و فید یا فیدهای وبلاگ را پیدا می‌کنند و می‌گذارند در طبق اخلاص برای کاربر، اما در مورد پرشین‌بلاگی‌ها (و گاهی بلاگری‌ها) این‌طور نیست و نرم‌افزار چیز دندان‌گیری پیدا نمی‌کند.
:: می‌توانید فید‌های دلخواهتان را در موضوعات و پوشه‌های مختلف دسته‌بندی کنید (تصویر) و به هریک، بنا به زبان آن (فارسی یا انگلیسی) style دلخواهتان را اعمال کنید،
با راست‌کلیک روی فید و انتخاب Properties، و سپس انتخاب Style دلخواه از برگهِ Advanced (تصویر).
حتی می‌توانید تغییرات دلخواهتان را در style مورد نظرتان اعمال کنید. به‌طور مثال، دور عکس‌ها در فید، خط بکشید محض تنوع (تصویر
مثل این‌ یکی که کمی تغییرش دادم (نترسید، دانلود می‌شود این یکی).

تذکرهِ پرزیدنت

آن ششمين رييس جمهور، آن ساطع هاله‌ی نور، آن مهرورز رجائی‌سان، آن بهتر از ای‌كی‌يوسان، آن دوستدار اقتصاد هردمبيل، استاندار اسبق اردبيل، آن سابقاً شهردار،
آن آمده از ولايت گرمسار، آن نافی واقعه‌ی هولوكاست، آن قانع به سنگک و پنير و ماست، آن مرد عمل، آن خاتم‌الانبيای علی‌البدل، آن صاحب جمال، آن اهل قيل و قال، آن
وبلاگ‌نويس تک پست و باحال، آن هميشه در عالم فضا، آن بانی صندوق خالی مهر رضا، آن پس از حسن‌القضا سوءالقضا، آن ناقض دويم جوزا، آن در دانشگاه اوستاد، آن از جمله
اوتاد، شيخنا و مولانا و پرزيدنتنا شيخ محمود احمدی‌نژاد...
» اصلش به قلم شیخنا ناصرالدین خالدیان