۱۳ آذر ۱۳۸۵

تاکسی‌ران‌های متمول*

از پاساژ علاءالدین می‌زنی بیرون که بروی سمت بهارستان. برای اولین تاکسی زرد رنگ دست تکان می‌دهی و نگه می‌دارد، اما تا می‌گویی بهارستان، راننده که تا حالا متین و موقر و موجه، نشسته بود و رانندگی می‌کرد، انگاری که برق بگیردش یا که به کلمهِ بهارستان حساسیت داشته باشد، یک‌هو هول می‌کند و پایش را می‌گذارد روی گاز و می‌رود؛ می‌رود که چه عرض کنم، فلنگ را می‌بندد.

به احتمال زیاد، این داستان، بخشی از اتفاقات روزمرهِ زندگی اکثر ساکنین شهرهای بزرگ ایران است (مثلا تهران)؛ تاکسی‌های زرد (سمندهایی که عمرا اگر مسافرکشی کنند) و سفید و نارنجی‌ها که مثل لاشخورها به دنبال مسافران دربست هستند و از مسافران خطی گریزان. نمی‌دانم از چه زمانی، این رسم مسخره شد راه و رسم راننده‌های تاکسی، اما خیلی سال است که پابرجاست. از هر ده راننده، فقط یکی‌شان تاکسی‌ران است، بقیه حکم دستگاه‌های اسکناس‌یاب را دارند. به آدم‌های کنار خیابان به چشم اسکناس‌های خوش‌رنگ ردیف شده نگاه می‌کنند و این وسط، یکی مثل من حکم پول خرد را دارد؛ حتی ارزش نگاه کردن را هم ندارد چه برسد به ترمز و این حکایت‌ها!

به نظرم راننده‌های دربست‌کار، متمول‌تر از قبل هم شده‌اند و دیگر برای کرایه‌های کمتر از 4 یا 5 هزار تومان وقت خودشان و مسافر را تلف نمی‌کنند برای چانه زدن. ایدهِ خوبی هم هست؛ به قول خودشان جای سگ‌دو زدن تا بوق سگ برای چندرغاز پول خرد کثیف مسافرهای بدبوی خطی، 5 تا مسافر خوشگل دربست می‌برند و پول‌های درشت قشنگ و تمیز می‌گیرند و خلاص!

این‌طوری می شود که خیلی از راننده‌های تاکسی (که شغل سختی هم دارند)، به جای آدم‌های باحال، می‌شوند یک مشت لاشخور (شاید البته) که دنبال طعمهِ چرب و نرم و راحت، در خیابان‌های پر رفت و آمد شهر پرسه می‌زنند.

» ناراحت شدید دوست عزیز رانندهِ تاکسی، عیبی ندارد. خودت را بگذار جای مسافری که در سرما می‌ماند و تو سر ماشین‌اَت را کج می‌کنی و طرف را می‌پیچانی‌ش. حالا تحملش راحت‌تر شد، نه؟ اگر نشد هم عیبی ندارد، عوضش بی‌حساب که شدیم!

*عنوان مطلب خیلی تند بود عوضش کردم: لاشخورهای زرد، شغال‌های نارنجی!

۰۶ آبان ۱۳۸۵

آقای شعبانی

داشتم به این فکر می‌کردم که دانش‌آموزان دبیرستان البرز، از چند وقت دیگر هر روز صبح به جای دیدن صورت آقای شعبانی؛ دربان اخمو و باحال دبیرستان البرز که بر خلاف ظاهرش، هر روز به‌مان اجازه می‌داد برویم بیرون و ناهار بخوریم و برگردیم (و خیلی وقت‌ها به بهانهِ ناهار جیم می‌زدیم و می‌رفتیم خانه در کمال نامردی)، باید قیافهِ بچه‌های حراست پلی‌تکنیک را تحمل کنند با آن لباس‌های‌ فرم مسخره‌شان، و حالم بد شد، همین!
» دبیرستان البرز را نجات دهیم!

:: البته نمی‌دانم آقای شعبانی از دست بچه‌های شر دبیرستان جان سالم در برده و زنده مانده یا خیر، اما اگر عمرش به دنیا باقی بوده و هنوز سر پاست، براش آرزوی سلامتی دارم :-)

چون کامنت این یادداشت بسته بود، نظر مهدی را در زیر عینا می‌آورم، بالاخره برای هم‌سن و سال‌های ما، آقای شعبانی بخشی از خاطرات آن روزهای‌مان است.

سلام. آقا سر بخش نظراتت چه بلایی آمده؟ یاد شعبانی بخیر. نمی‌دانم هنوز آنجاست یا نه. واقعیتش تو اون چند سالی که در البرز بودم یک بار هم به روش نمی‌آورد که من را قبلا دیده. همیشه مثل غریبه برخورد می‌کرد.

۰۶ شهریور ۱۳۸۵

یک نکتهِ کوچولوی نوشتاری

عرض کنم خدمت شما که اگر از word برای نوشتن مطالب وبلاگ‌تان استفاده می‌کنید، در انتهای خط‌ها لطفا دست‌ها و پاهایتان را از روی Enter بردارید. وقتی در انتهای خط enter می‌کنید، word بیچاره که نرم‌افزار است نمی‌فهمد منظور شما این است که برو سر خط، برای همین این خط را یک پاراگراف فرض کرده و همین‌جا تمامش می‌کند. در نتیجه، فاصلهِ بین خطوط زیاد می‌شود و یادداشت‌تان چهرهِ ناخوش‌آیندی پیدا می‌کند (چی گفتم!).
برای این‌که دچار چنین وضعیتی نشوید، در انتهای خط از ترکیب کلیدهای Shift و Enter استفاده کنید. بدون این‌که پاراگراف را ببندد، می‌رود سر خط.

۱۸ فروردین ۱۳۸۵

بچه‌ها مواظب باشید!

:: احمدی نژاد: مردم در سفرهاى استانى من بيهوش می‌شوند.
:: توصیه‌های ایمنی برای جلوگیری از غش کردن!
اما فکر کنم نه به خاطر هیبت و هیمنه و شوکت و عظمت و دبدبه و کبکبه و بَر و رو و بازو و قد و قامت رشید و رعنا و ابروی کشیده و چشمان دلفریب محمودخان و نه حتی به خاطر زیر و دست و پا ماندن، که یحتمل به
خاطر بالا زدن اورانیوم غنی‌شده ِ خون‌شان است که غش کرده‌اند، از بس که گفته‌اند "انرژی هسته‌ای، دویست تومان بسته‌ای".
و پیشنهاد می‌کنم به جای تشک که اصولا غیر بهداشتی‌ست و شاید هم محافظ خوبی برای کله ِ مبارک دوستان نباشد، یکی یک عدد کلاه کاسکت ساخت چین بدهند به حضار محترم
غشو، و حتی بهتر است از محل ذخیره ِ ارزی (همان که بدجوری کمر همت به غارتش بسته‌ هیئت محترم دولت)، ملاج حضرات غشو را به اِیربگ (Air-Bag) مجهز کنند محض احتیاط و این‌ها!
:: تفهیم شد یا مهرورزی کنم؟ آره!

۰۸ فروردین ۱۳۸۵

وبلاگ‌ها و مطلوبیت نهایی- 2

پیشنهاد: وبلاگ‌ها و مطلوبیت نهایی- 1
به طور یقین، تفاوت هامبرگر و وبلاگ فقط در میزان سس نیست. عواملی هستند که هم، مایه ِ تفاوت این دو و هم، اگر به‌شان توجه شود باعث نجات وبلاگ از رکود و سکون هستند.
:: وبلاگ، شاید بخشی‌ست از ذهن یک انسان مهمان‌نواز که مثل سفره‌ای پهن‌اَش کرده و بقیه هم مهمان هستند سر سفره، و این سفره تا جایی گسترده می‌شود که وسع و توان
صاحبش می‌رسد؛ یعنی تا جایی که ذهن نویسنده‌اش می‌کشد. این توان به عوامل مختلفی از قبیل اطلاعات عمومی، مطالعه، دید خوب، خلاقیت و... نویسنده بستگی دارند و به منحنی
سینوسی داستان، دامنه‌ ِ نوسانات بزرگتری می‌دهند، و این یعنی موضوعات بیشتر، مطالب روشن‌تر و مخاطب بیشتر.


:: عامل دیگری هم وجود دارد؛ موضوع نوشتار وبلاگ. به طور مثال، موضوعاتی از قبیل سیاست به دلیل گستردگی، فراگیر بودن و درگیری اکثریت جامعه ِ سیاست‌زده با آن،
تکنولوژی به دلیل تغییرات خیلی سریع و امکاناتش و سکس به دلیل ممنوعه بودنش، خودبه‌خود موضوعاتی جذاب برای نوشتن هستند، فقط کافی‌ست در مورد لباس جدید رئیس‌
جمهور بنویسی یا درباره ِ تصمیم اخیر فلان هنرپیشه در خصوص روابط دیپلماتیک‌اش :-)
این موضوعات به دلیل دگرگونی‌های سریعی که دارند، جذابیت‌شان برای خواننده زیاد است و مطلوبیت نهایی‌شان بالا، در نتیجه باعث جذب مخاطب می‌شوند. در واقع این‌جا،
موضوعات هستند که دامنه ِ نواسانات بلندی دارند!


» مورد دیگری به ذهنم نرسید، اگر سراغ دارید بنویسید.

۰۷ فروردین ۱۳۸۵

مطلوبیت نهایی و وبلاگ‌ها- 1

البته با اجازه ِ حامد‌خان قدوسی
هزار سال پیش، دکتر غنی‌نژاد وقتی مفهوم مطلوبیت را برای‌مان توضیح می‌داد همیشه در مثال‌هاش از همبرگر استفاده می‌کرد و می‌گفت هامبرگر (به گمانم خیلی دوست داشت)،
که همان‌طوری می‌نویسم. مطلوبیت به زبان ساده و در بحث اقتصادی که همه‌چیز کالاست و خدمات، میزان لذتی‌ست که از استفاده یا استعمال یک کالا یا سرویس می‌بریم، اما
این‌که چه‌قدر با آخرین واحد کالای مصرفی حال می‌کنیم می‌شود مطلوبیت نهایی که باهاش کار داریم.


فرض کنید خیلی گرسنه‌اید، یحتمل با خوردن اولین هامبرگر خیلی حال می‌کنید و چشمان‌تان باز می‌شود، اما با دومی چه‌قدر؟ به طور یقین کمتر از اولی‌ست و شاید از
دیدن سومین هامبرگر حالتان خراب شود و بشوید "گلاب به روی شریف" و این حرف‌ها، پس مطلوبیت نهایی سمت و سویی کاهشی دارد.
حالا این‌که ربطش به وبلاگ چیست عرض می‌کنم. به طور حتم برخورده‌اید به یادداشت‌هایی با این مضمون که فلانی قبلا بهتر می‌نوشت و حالا افت کرده و این‌ها.
شاید این فلانی افت نکرده باشد و تازه، پیشرفت هم کرده باشد، شاید این مائیم که دیگر از خواندن یادداشت‌های فلانی لذت نمی‌بریم و به اصلاح مطلوبیت‌اَش برای‌مان کم
شده. البته مطلوبیت نهایی‌ش، یعنی این‌که دیگر با خواندن آخرین یادداشت فلانی، مثل اولین باری که ازش مطلبی می‌خواندیم حال نمی‌کنیم.

بالاخره هر وبلاگی زائیده ِ ذهن یک آدم است و این ذهن هر چه‌قدر هم که زور بزند در نهایت روی یک منحنی سینوسی‌ست (البته نمی‌دانم چه‌طور چنین فکر احمقانه‌ای کردم که سینوسی‌ست‌ها) که گاهی بالاست و گاهی پائین، اما دست آخر حول و
حوش یک محور است. برای همین، با این‌که یادداشت‌های این ذهن جالب است اما تکراری می‌شود و لذتش کم و کم‌تر، تا جایی که گاهی فقط نگاهی به تیتر می‌اندازیم و ضربدر
را می‌زنیم و خلاص!
حالا می‌شود فهمید که چرا بعضی از وبلاگ‌ها، از حد خاصی فراتر نرفته‌اند، مطلوبیت نهایی‌شان برای خواننده‌های قدیمی‌شان کم و کم‌تر شده، و تعداد بازدید‌ها
از عددی خاص بالاتر نمی‌رود.

:: برای این‌بار زیاد شد، قصدم فقط اشاره بود، به تفاوت وبلاگ و هامبرگر هم اشاره می‌کنم در دنباله‌اَش، اما اگر چیزی هم شما دارید که به این مطلب مربوط است بنویسید تا روشن شوم.
» وبلاگ‌ها و مطلوبیت نهایی- 2