۰۷ مهر ۱۳۸۴

ديروز و امروز

قديم‌ترها، حدودای هزاران سالِ پيش، يك‌سِری‌ها وقتی به اين نتيجه می‌رسيدند كه می‌توانند خواننده‌ی موفقی شوند می‌رفتند سراغ موسيقی و اين حرف‌ها، اما زمانه برعكس شده. حالا، اين‌طوری شده كه هر كسی در زندگی‌اَش به هيچ نتيجه‌ای نرسيد، خواننده می‌شود!
نتیجه‌ی چنین تغییری، خلق شاهکار بی‌بدیلی مثل این می‌شود:
تو، همه قند‌-و-نباتی
شکلاتى، شکلاتى...

اگر بار گران بوديم...


  • اكنون كه خود را در وضعيتی مصيبت‌بار گرفتار می‌بينم و تيغ تيز اخراج را به گردنِ از مو باريكترم نزديك‌تر، از تو ای وبلاگ، خداحافظی می‌كنم، عطايت به لقايت، و لقايت را به آن‌‌دنيا وامی‌گذارم و به خدا می‌سپارمت.
    بدرود و صد بدرود و از اين حرف‌ها ديگه...


  • عذر می‌خوام ملت!
    اگر با خواندن كلمات بالا به اين فكر افتاديد كه يكی ديگر هم رفت، كور خوانده‌ايد سخت در اشتباهيد به جان خودم. ماجرا از اين قرار است كه چند روز پيش از طريق دوستی باخبر شدم يكی از حضراتی كه در موارد خاص فعاليت می‌كند و اصولا مردِ موارد خاص است ( و زير-آب-زنی هم كه خب، همان‌گونه كه مستحضر هستيد يكی از موارد خاصه است)، از اين يادداشت پرينت گرفته به قصد ارائه به مديرعامل جديد
    شركت. اين‌كه در اين يادداشت چه ديده و چه منظوری دارد نمی‌دانم، اما اگر در روزهای آتی در اين‌جا تغييراتی در مايه‌های كاترينا و ريتا مشاهده كرديد؛ مثل تغيير مواضع ما از بی‌طرفی به پاچه‌خواریِ محض، يادداشت عذرخواهی از ملت غيور و هميشه در صحنه‌ی وبلاگستان، توبيخ كتبی و خلاصه هر رقم علائم ناجور ديگر كه فكرش را بكنيد، بگذاريد به حساب همين جريان، گفته باشم!
    اگر هم بنده را ديگر نديديد (اگر بار گران... هق‌هق)، تو را به جان هر که دوست داریدش حلالم كنيد (صدای خوردن حلوا با موزيك ملايم لطفا).

  • پ.ن. قبل از پست دیده بودید تا حالا:
    طرف، آشنا بود. به خیال این‌که یادداشتی در مورد شهرک دیده، پرینت گرفته بود، اما وقتی فهمید به کاهدون خودی زده بی‌خیال شد، خلاصه خدا خیلی بهشون رحم کرد :-)

  • اگر مایلید از کسی پوزش بطلبید، از این‌جا می‌توانید انتخاب کنید. خلاصه این‌طوری...

  • پ.ن.
    به نظرم دوستان دچار سوءتفاهم شده‌اندها، چون همان‌طور که نوشتم عمرا اگر رفتنی باشم!

۰۶ مهر ۱۳۸۴

معلومه کجايى پسر؟

چند وقتی‌ست نمی‌نویسی، امیدوارم همان‌گونه که نوشتی، مسافری باشی به قصد لذت، گم‌شده در ناکجا-آباد. صبر می‌کنم تا بعد، دلم برای قلم تند-و-تیزت تنگ شده، اصلا معلومه کجایی پسر‍؟

۰۴ مهر ۱۳۸۴

فيلم به سبك بندری

فكر می‌كنم بيشتر از يك‌سال است كه تلويزيون برای فرار از وصله‌های كپی‌رايت و اين حرف‌ها، به مدلی از پخش فيلم روی آورده كه در مقاطعی از فيلم، روی تصوير يك بازيگر مكث و بازيگر مربوطه به‌طور خلاصه معرفی می‌شود. نمونه‌ی آن، برنامه‌ی پر‌ده‌ی شيشه‌ای‌ست كه تا چند وقت قبل، روزهای يك شنبه از "شبكه سه، شبكه‌ی نسل جوان" پخش می‌شد.
با اين‌كار، سوای مثله كردن و به خاك‌وخون كشيدن فيلم‌نامه كه از يك فيلم 90 دقيقه‌ای، فيلمی در حدود 48 دقيقه درمی‌آيد، در اكثر موارد داستان و خط روايی فيلم هم تغيير می‌كند و فيلم تازه‌ای متولد می‌شود.


تلويزيون بندرعباس هم كه انگار نمی‌خواهد از قافله‌ی ترميناتورها عقب بماند، از اين دست فيلم‌های سلاخی شده پخش می‌كند گاهی، و يكی از جالب‌ترين نمونه‌های اين كار را جمعه يك شهريور پخش كرد. يك فيلم از سری فيلم‌های جيمز باند با بازی راجر مور كه با عنوان جاسوس پخش شد.


خودتان حدس بزنيد كه وقتی از فيلم‌های جيمز باند كه بر سه محور زن، شراب و اسلحه استوار است، قسمت‌های زن و شرابش را حذف كنند چه می‌شود، درست مثل اين‌كه از فيلم‌های هندی آواز‌ها و رقص‌هايش را دربياورند، انگاری كه ديگر داستانی وجود ندارد.
حالا چه داريم؟
يك جيمز هفت‌تير به‌دست، يك كُرور آدم‌بد، كيوكيو بنگ‌بنگ، گردوخاك زياد و مرگ‌ومير...
آخر هم كه طبق معمول، همه‌ی آدم‌بدها می‌ميرند و فقط نام نيك جيمز است كه می‌ماند!


اطلاعات کامل درباره‌ی فیلم را این‌جا بخوانید، نام اصلی فیلم هم این است: جاسوسی که دوستم داشت [+]. شخصیت زن فیلم با بازى Barbara Bach در این فیلم به‌طور کامل حذف شده. وقتی فیلمی که اسمش هم سوال‌برانگیز است پخش می‌شود، لابد انتظار طرح داستان هم چیز عجیبی‌ست!

۳۰ شهریور ۱۳۸۴

عبيد زاکانى

از فضايل‌ِ پشت‌گردنی اين است كه حسن‌ِ خُلق می‌آورد، خمار از سر به در می‌كند، بَد‌رامان را رام می‌سازد و ترش‌رويان را منبسط می‌سازد و ديگران را می‌خنداند و خواب از چشم می‌ربايد و رگ‌های گردن را استوار می‌سازد.

خبرگزارى‌هاى وبلاگى و راز تماشاى فيل


  • بعد از افتتاح هفتان كه حالا ديگر برای خودش غولی شده ماشاءالله، چند روز پيش بلاگ‌نيوز هم به همت سعيد حاتمی و دوستانش من‌جمله عمواسدِ وبلاگ‌شهر راه افتاد و نسخه‌ی بتايش به بازار آمد. به قول مجيد زهری "كاری بود بس نكو و شايسته، سپاس". اما برايم سوالی پيش آمده و سَردَرگُمی‌ای!

  • سوالم اين است:
    دمتان گرم كه داريد وقت و امكانات خودتان را صرف اطلاع‌رسانی می‌كنيد، اما بهتر نيست قبل از اين‌كه كار
    بلاگ‌نيوز بگيرد، دامين مناسب‌تری برای اين‌كار انتخاب كنيد؟ پيشنهادم اين است كه هرچه سريع‌تر آن را منتقل كنيد و گرنه، در آينده‌ی نزديك و با لينك دادن وبلاگ‌ها به آدرس فعلی، كارتان خيلی سخت‌تر خواهد شد، از ما گفتن!

  • اما سَردَرگُمی‌ام:
    سايت‌ها و وبلاگ‌هايی مانند هفتان، بلاگ‌نيوز، لينك‌دونی، پيوندكده، گيوه (و حتی مرحوم خبرچين)، چند درصد از اخبار و رويدادهای كلان-وبلاگ‌شهر را كه هر لحظه دارد بزرگ‌تر می‌شود پوشش می‌دهند. مسلما بخش بزرگی از وبلاگ‌شهر كه مطالب بكر و بديعی هم در آن پيدا می‌شود، از نظرها دور می‌ماند كه البته با كثرت نويسندگان اين‌گونه وبلاگ‌ها، اين نقيصه كم‌رنگ می‌شود اما هم‌چنان باقی‌ست.
    به گمانم، همه‌مان داريم فيلی را در تاريكی تماشا می‌كنيم، يكی خرطوم، يكی گوش و ديگری... (اوهوی، بی‌تربيت، خوشت میاد یکی تو شُرتت رو نگاه کنه!)، اما اين‌ها كه ما می‌بينيم همه‌ی فيل نيست كه! البته، در این‌که زیاد شدن این‌گونه سایت‌ها و وبلاگ‌ها به درک بهتر جامعه‌ی مجازی و روشن‌تر شدن افکار و آرا کمک می‌کند شکی نیست‌ها، گفته باشم!
    به نظرم بهتر است در مرحله‌ی اول، این‌گونه سایت‌ها و وبلاگ‌ها به یکدیگر لینک بدهند تا هم باعث معرفى یکدیگر شوند و هم فرهنگ زندگی مسالمت‌آمیز ترویج شود (تکبیر).

  • پیشنهاد دیگری هم در مورد دسته‌بندی وبلاگ‌ها دارم:
    فكر می‌كنم بهترين راه حل، شناسايی و دسته‌بندی وبلاگ‌های فعال ايرانی (و نه فقط فارسی‌زبان) براساس محتوای نوشتاری، جغرافيا، زبان انتخابی (فارسی، انگليسی، كردی و غيره)، سيستم مديريت محتوا (بلاگر، بلاگفا، MT) و موارد ديگری‌ست كه مهم به نطر می‌رسند. با قرار دادن اين‌ها در يك صفحه‌ی با مُسَمّا، يك دائره‌المعارف وبلاگستانی داريم (اين‌طوری، كار دوستان بزرگوارمان در اداره‌ی "فيل‌ترمال‌نت" يا همان مخابرات سابق هم برای فيل‌تر كردن سايت‌ها و وبلاگ‌ها راحت‌تر می‌شود، باور كنيد). كار سخت و شاقی‌ست، اما شدنی.
    البته حسین درخشان در 2000 سال قبل از میلاد مسیح و در عنفوان جوانی، چنین کاری را شروع کرد، اما مدت‌هاست که به‌روز نمی‌شود و عملا به درد لای Div می‌خورد.

  • همين‌جا آمادگی خودم را برای چنين كاری اعلام می‌كنم، البته پيشنهادش هم قبلا شده، از طرف يك عزيز بامرام. قصدم از مطرح كردن آن، آگاهی از نظر سايرين بود (بالاخره شهر خودتونه ديگه!).
    مشتاقانه منتظر نظرات و پيشنهادات شما هستم.

  • پ.ن.
    یک خواهش از دوستانم دارم و آن، ارائه‌ی پیشنهاد است، از نام و دامین گرفته تا هر طرح و ایده‌ای که درباره‌ی دسته‌بندی به ذهنتان می‌رسد. این‌که بیائیم و نظر لطف بدهیم که "خوب است، دمت گرم"، به‌درد نمی‌خورد. می‌شود قضیه همه‌ی چیزهایی که درباره‌اش نظر می‌دهند و سال‌هاست همان‌طوری مانده؛ خراب و قُضبیت!
    پس، پیشنهاد و نظرتان را در مورد چگونگی بنویسید. وقتى تمام شد، آن‌وقت زِرت-و-زِرت براى هم نوشابه باز می‌کنیم، چطور است؟

۲۹ شهریور ۱۳۸۴

خدا کند که بيايى

الا مسافر صحرا خدا کند که بیایی/ تویی عدالت فردا خدا کند که بیایی
غروب جمعه نشستم در انتظار عبورت/ به احترام دل ما، خدا کند که بیایی
غریب و ساده سرودم غزل به یاد نگاهت/ برای شاعر تنها خدا کند که بیایی
تو را به ناله امن یجیب سینه عاشق/ شکسته شد دل شیدا خدا کند که بیایی
نثار چشم تو کردم تمام هر چه که دارم/ بهار حادثه آقا، خدا کند که بیایی

۲۷ شهریور ۱۳۸۴

قالب جديد و يك تشكر گنده


  • در راستای كسب تجربه‌ی بيشتر قالب اين‌جا تغيير كرد (بی‌مزه). چيزهای بيشتری ياد گرفتم و لذت بيشتری بردم. اما متوجه چند نكته‌ی جالب هم شدم، اين‌كه تازگی‌ها بعضی‌ها از كلاس‌های تركيبی در طراحی استفاده می‌كنند. ساده‌تر اين‌كه از دو CSS به صورت همزمان؛ يكی Base و مبنا قرار می‌گيرد و ديگری باعث و بانی شكل و قيافه‌ی سايت يا وبلاگ می‌شود.
    در وبلاگ‌های فارسی فعلا آقا مرتضی‌ست كه از اين شيوه استفاده می‌كند و عجب شيوه‌ی جالبی‌ست، دمت گرم مرتضی.

  • اما اگر مثل دكتر وبلاگ‌شهر، عاشق و شيفته‌ی فايرفاكس هستيد (ببخشيد (-; علی‌جان شرمنده)، و تازگی هم هاست‌دار شده‌ايد، به جای استفاده از نرم‌افزارهای FTP ميتوانيد از پلاگين باحالی استفاده كنيد كه علی ستاری (مرد سال استاندارد در وب و حومه) معرفی كرده. چيز خوب و به‌درد‌بخوری‌ست.
    طريقه‌ی نصب آن هم اين است: از منوی File، گزينه Open File را انتخاب گنيد و آدرس محلی را كه پلاگين را در آن ذخيره كرده‌ايد بدهيد و install، تمام.

  • اما ابزار ديگری كه يافتم و خوراك فايرفاكس‌بازان است، پلاگينی‌ست برای Valid كردن، منتهی بر مبنای HTML Tidy، كه آن‌هم چيز جالب و مفيدی‌ست كه بايد با آن كار كنيد.

  • پاك داشت يادم می‌رفت، همين‌جا از مهدی تشكر می‌كنم كه با صبر و حوصله كمكم كرد تا اين‌جا به اين شكلی دربيايد كه می‌بينيد، خلاصه كه آدم رفيق گرافيست و طراح داشته باشد خيلی عالی‌ست ولی این‌که برعکس این موضوع هم صادق است یا نه، نمی‌دانم!
    بعله... اين‌طوری.

  • اين‌ قالب هم يكی از استايل‌های جديد موبل‌تايپ است كه به دست ناتوان بنده داغون شد و به اين ريخت افتاد، لينك دانلود قالب كامل را هم پائين صفحه‌ی اصلی گذاشتم (چه كنيم ديگه!)، اما اگر ايراد‌های زياد آن چشم‌تان را آزار داد فحش ندهيد لطفا.

۲۶ شهریور ۱۳۸۴

يک يادداشت نکبتى

يكی از نكبت‌بارترين حالاتی كه ممكن است برای يك كارمندِ مرد (تكرار كنيد: كارمندِ مرد) پيش بيايد اين است كه در همان ساعات اوليه‌ی اداری زيپ شلوارش از دست برود و حيايش از كف!
و تازه، بعد از يك‌ساعت‌ونيم ور-رفتن و دست‌كاری در Setup آن، به اين نتيجه برسد كه بهترين كار، Hide كردن آن است؛ پيراهن روی شلوار، البته اين‌كار حُسن هم دارد و آن تبديل شدن به يك بچه‌مثبت است تو بميری!

۲۱ شهریور ۱۳۸۴

امام زین‌العابدین (ع)

خدايا، من در كلبه‌ی فقيرانه‌ی خود، چيزی دارم كه تو در عرش كبريايی‌اَت نداری. من خدايی چون تو دارم، و تو چون خود نداری.

۱۹ شهریور ۱۳۸۴

مفاخر وبلاگى

قطعا هر كدام از ما تعدادی از آدم‌های جالب و كار-درست در اطراف‌مان می‌شناسيم كه آشنايی با برخی‌شان حتی مايه‌ی غرورمان نيز هست، و به‌طور يقين، در همين وبلاگ‌شهر خودمان هم از اين دست آدم‌های باحال داریم كه آرام و ساكت و سربه‌زير مشغول به كار تحقيق و مطالعه هستند. كسانی كه آشنايی‌مان با آن‌ها، تنها از طريق اين شبكه‌ی مجازی ميسر است ولاغير.


يكی از اين جمع را می‌شناسم...
يعنی وبلاگش را می‌خوانم، دكتر نادر دماوندی در سال 2004، P.H.D خود را در رشته‌ى مهندسی برق، گرایش Microwave Engineering از دانشگاه واترلو كانادا گرفته و گوبا در همان دانشگاه مشغول به كار است (آدرس صفحه‌ی شخصی‌اش در سايت دانشگاه). كم می‌نويسد، اما مفيد و كامل. وبلاگ خوبی دارد كه علاقه‌ی نويسنده‌اش به فضا و كهكشان از یادداشت‌هايش می‌بارد.



  • اگر شما هم از اين‌جور آدم‌های باحال، جالب و كار-درست سراغ داريد، كامنت بگذاريد. البته در مورد خودتان قبول نيست، چون يك‌جورايی ريا می‌شود :-)

۱۷ شهریور ۱۳۸۴

آرزوهای بلندبالای يک کارمند دون‌پايه

پروردگارا، اکنون که در وسط ماه هستيم و ميانه‌ی راه، به عنوان يک کارمند دون‌پايه و به نمايندگی از تمام کارمندان دون‌پايه‌ی درون و برون مرزی (پُر-رو)، تو را به عزت و جلالت سوگند می‌دهم که ماه را به دو نيمه‌ی 15 روزه تقسيم کنی و سال را به 24 ماه برسانی تا هم حقوق نامکفی‌مان کمی بيشتر تاب بياورد و هم، 24 مرتبه حقوق بگيريم که اين، عين رستگاری‌ست.
آمين، يا رب‌العالمين.

آرزوهای بلندبالای يک کارمند دون‌پايه

پروردگارا، اکنون که در وسط ماه هستيم و ميانه‌ی راه، به عنوان يک کارمند دون‌پايه و به نمايندگی از تمام کارمندان دون‌پايه‌ی درون و برون مرزی (پُر-رو)، تو را به عزت و جلالت سوگند می‌دهم که ماه را به دو نيمه‌ی 15 روزه تقسيم کنی و سال را به 24 ماه برسانی تا هم حقوق نامکفی‌مان کمی بيشتر تاب بياورد و هم، 24 مرتبه حقوق بگيريم که اين، عين رستگاری‌ست.
آمين، يا رب‌العالمين.

۱۶ شهریور ۱۳۸۴

معرفى دو سايت مفيد

اگر به دنبال تفكرات مثبت هستيد و از خواندن نكات و خبرهای مثبت‌انديشانه خوشتان می‌آيد و اگر در كل بچه‌مثبت هستيد، عضويت در سايت Mr.Positive را پيشنهاد می‌كنم، جای خوبی‌ست برای خواندن انواع Quote و اخبار مثبت.
البته اين آقای Positive خيلی زگيل تشريف دارد و همچنين خيلی بچه‌مثبت‌تر از آنی‌ست كه به نظر می‌رسد. برای همين اگر عضو شديد و Mail-Boxتان ظرف كمتر از يك‌ماه تركيد به من فحش ندهيد، گفته باشم!


مجله‌ی اينترنتی WinXp_News هم چيز خوبی‌ست برای عضو شدن، كه هفته‌ای يك بار، آخرين ترفندها و مقالات مربوط به ويندوز را به همراه چند لينك جالب به درب خانه‌تان می‌فرستد و مثل Mr.Positive هم سريش نيست.
آرشيو مطالب آن را هم در اين‌جا بخوانيد.

۱۴ شهریور ۱۳۸۴

وقتی اصغر می‌ميرد

عمرا اگر اين يادداشت بر اساس واقعيت باشد. در ضمن، هرگونه تشابه اسمی هم به خودش مربوط است!


  • اصغر تنهای تنهاست. هيشكی اصغر رو دوست نداره، هيشكی... برای همين هم اصغر تصميم می‌گيره خودش رو دار بزنه تا از دست اين زندگیِ نكبتی خلاص شه. اصغر خودش رو از سقف آويزون مى‌كنه اما به دليل ضربه‌ی مغزی می‌ميره نه خفگی، در كالبدشكافی معلوم می‌شه خودش رو با كِش دار زده نه طناب!

  • با اين‌كه پدر و مادر اصغر، خيلی دوستش دارن، ولی اصغر باز هم تنهای تنهاست. برای همين هم، يك وبلاگ تو پرشين‌بلاگ راه می‌اندازه به آدرس يه پسر تنها كه هيشكی دوسش نداره دات پرشين‌بلاگ دات‌ كام، اما به خاطر آدرس احمقانه‌ای كه انتخاب می‌كنه هيچ بازديد‌كننده‌ای نداره، برای همين از غصه می‌ميره!

  • اصغر دختر همسايه رو می‌بينه و عاشقش می‌شه. از اون بعد هم كارش اين می‌شه؛ سر كوچه ايستادن و مثل بُز خونه‌ی دختره رو پائيدن. اما دختره كه از نگاه اصغر خوشش نيومده، راپورت اصغر رو به دوست‌پسرش می‌ده و طرف، اصغر رو نفله می‌كنه!

  • اصغر عاشق دختر همسايه‌ست. بنابراين يك‌روز تنگِ غروب جلوی دختره رو می‌گيره، زل می‌زنه تو چشم‌هاش و بهش می‌گه: "آخه ديوونه، با چه زبونی بگم دوست دارم". اما از اون‌جايی كه اصغر قصه‌ی ما كمی كور تشريف داره، دو تا برادر گردن‌كلفت دختر رو كه كنار خواهرشون بودن نمی‌بينه. برای همين هم به تيغ تيز جفا و به دست برادران معشوق دار فانی رو وداع می‌گه (ولی مگه وداع می‌گفت لاكردار!).

  • اصغر كه حالا دانشجو شده و فكر می‌كنه لابد ديگه آدم‌حسابی شده، هنوز هم عاشق دختر همسايه‌ست. دختر هم پس از ناز‌كردن‌های فراوان بالاخره دم به تله‌ی اصغر می‌ده. اصغر با دختر دم در پارك محله‌شون قرار می‌گذاره، اما گشت نیروی انتظامی درست روبروی در پارک ایستاده، در نتيجه دختر متواری و اصغر كه آدم احمق و پخمه‌ايه دستگير می‌شه و طی بازجويی‌های كاملا فنی-پليسی می‌ميره (البته اول كشته می‌شه). جعبه‌سياه اصغر هم طی بازجويی مفقود و چند روز بعد در بازار سياه فروخته می‌شه!

  • اصغر عاشق دختر همسايه‌ست، دختر هم اصغر رو دوست داره و خانواده‌ی دختر هم حرفی ندارند. اما پدر اصغر كه از اين وضعيت راضی نيست تصميم می‌گيره اصغر رو ادب كنه، ولی در تربيتش كمی زياده‌روی می‌كنه و اصغر، زير دست‌وپای پدر و بر اثر اثابت بيل ادب، متانت و نجابت به سرش می‌ميره!

  • اصغر عاشق دختر همسايه‌ست و دختر هم دوستش داره. خانواده‌ی دو طرف هم به اين وصلت راضی هستن، بنابراين اون دو تا با هم‌ديگه نامزد می‌شن. اصغر هم با خوشحالی به نامزدش می‌گه كه وبلاگ می‌نويسه. يكی از روزها كه نامزدش وبلاگ اصغر رو می‌خونه می‌بينه يك دختر به اسم كلثوم‌اينا كه معلوم نبود وبلاگ اصغر ننه‌مرده رو از كجا پيدا كرده كامنت گذاشته كه " وبلاگ خوبی دارى، منتظر قدم‌های سبزت بر برگريزان خاطره‌ام هستم! كلثوم‌اينا"
    فردای اون‌روز، تيتر صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها اينه:
    فوق‌العاده، مرگ يك وبلاگ‌نويس فاسد، دختری نامزد وبلاگ‌نويسش را با كابل مودم خفه كرد!

  • نامزد اصغر باهاش قهر می‌كنه، در نتيجه اصغر مثل قديم‌ها تنهای تنها می‌شه و به وبلاگ درِ پيتش پناه می‌بره، اما اين‌بار مخابرات به اشتباه و به‌خاطر اين‌كه در آدرس وبلاگ اصغر از حرف گمراه‌كننده‌ (؟) استفاده شده، وبلاگ اصغر فلك‌زده رو فيلتر می‌كنه و اصغر به دليل نرسيدن اكسيژن كافی به مغز پوكش می‌ميره!

  • اصغر با عجز و التماس و بعد از كلی پاچه‌خواری تلفنی و حضوری، با نامزدش آشتی می‌كنه. دو تا خانواده هم قرار عقد و عروسی می‌گذارن، اصغر و نامزدش با همديگه ازدواج می‌كنن و سا‌ل‌های سال به خوبی و خوشی در كنار يكديگر زندگی می‌كنن!

  • چيه؟ قرار نيست كه اصغر بيچاره رو تو هر اپيزود بكشيمش، بگذاريد يك‌بار هم كه شده طعم زنده بودن رو بچشه بی‌نوا.
    ...
    اما، می‌گم كاش می‌كشتيمش...

۱۳ شهریور ۱۳۸۴

مثل این‌که دیر رسیدم، ببخشید!


  • از تهران برگشتم، معلوم شد که دوری از دیار و سکونت در یک شهر دیگه، سوای غربت، عادت هم میاره. عادت به آب‌وهوا که ترک آن موجب سرماخوردگی‌ست.

  • از همه‌ی دوستانی كه به من محبت دارند ممنون. لطف و محبت كه قابل جبران نيست البته، اما بگذاريد لافش را بيايم؛ به قول امير انشاالله عروسی بچه‌ها!
    اما كاش، انتقاد می‌كرديد كه آن‌هم، نوعی لطفه. تعريف كردن، البته خوبه و يك‌جورهايی مايه‌ی غرور (بی‌جنبه‌بازی تا چه حد!)، منتها تعريف و تمجيد نابجا و نان قرض دادن، باعث‌وبانیِ در جا زدن و عقب‌ماندن است، همين.

  • به لطف دوستان شفيق و مهر-ورزمان در اداره‌ی فيلترينگ (مخابرات سابق)، بهتره كه در تهران، آدم بدون اينترنت سر كنه تا با سرعت 25 گرم در ساعت وب‌گردی كنه يا بخواد به ای‌ميل‌ها جواب بده، خدا بهتون صبر بده! اگر در این مدتی که نبودم ای‌ميل زديد و جواب نگرفتيد، همين‌جا عذر می‌خواهم.

  • خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه، اما خبرچين كه نرفته اون دنيا. درسته كه تعطيل شد، اما اون رفاقتی كه با خودش سوغات آورد، هست برای هميشه به يادگار. اميدوارم در همه‌ی گروه‌هايی كه اين‌گونه تشكيل می‌شوند، جو دوستی و احترامی مثل خبرچين جاری باشه... اينه كه مهمه!
    اين‌گونه كارها، به‌طور حتم ادامه پيدا می‌كنند، به نوع و شكلی ديگر. همين‌روزها يك پيشنهاد جالب از طرف يك عزيز رسيد برای يك‌همچين كاری كه اگر قطعی شد خبرتان می‌كنم.

  • در اين سفر چندروزه، متوجه نكته‌ای شدم كه تا به حال از آن غافل بودم (قابل توجه دوستانی كه می‌نويسند مفغول مانده، اين‌طوری هم می‌شود نوشت، ساده‌تره به خدا!). شركت نفت كارمندهای باحال و مَشتی كم نداره شكر خدا، ولی متاسفانه احمق‌های سیستم زياد شدن تازگی‌ها.
    نكته‌ای كه فهميدم اينه كه بدبختانه شركت نفت به دليل محدوديت‌های قانونی و نمودار سازمانی، نتونسته همه‌ی احمق‌ها رو استخدام كنه و بعضی از آن‌ها در جاهای ديگه جذب و مشغول به كار شدن. اين رو گفتم كه اگر گذرتون به ساير ادارات افتاد مواظب باشيد، همين!

۱۱ شهریور ۱۳۸۴

تماس

نام
آدرس پست الکترونیک
موضوع
پیغام
کدهای تصویر روبرو را در کادر وارد کنید