۰۹ مرداد ۱۳۸۴

برگزاری تور تفريحی/ آموزشی/ علمی-كاربردی جزيره‌ی قشم با مدرك معتبر دانشگاهی!

بهتر نبود به جای اين قبيل حركاتِ در نوع خود بديع، با پولی كه خرج ساخت چنين مجموعه‌ای شد، دانشگاه هرمزگان رو تجهيز و تقويت می‌كرديد.


بهتر نبود اين مجموعه در يكی از نواحی مركزی كشور ساخته می‌شد تا امكان دسترسی به آن از تمام نقاط كشور يكسان باشه. هيچ فكر كرديد با ساخت چنین مجموعه‌ای در يكی از دورافتاده‌ترين (و محروم‌ترين!) نقاط كشور، چه هزينه‌ی گزافی رو به دولت و سازمان‌های زيرمجموعه‌ی دولت كه عمده‌ترين مشتريان اين‌گونه مجموعه‌ها هستند تحميل می‌كنيد!


مثل؛ هزينه‌ی ثبت نام مديران ارشد (كارمندان دون‌پايه به اون‌جاشون خنديدن كه هم‌چين دوره‌هايی رو بگذرونن!)، هزينه‌ی بليط رفت و برگشت هواپيمای حضراتشون، هزينه‌ی لنچ و قايق‌های تندرو برای كسانی كه نمی‌توانند به طور مستقيم به قشم بروند (منظورم فرودگاه قشمه!).
به اين‌ها، هزينه‌‌های هتل و غذا و هزار كوفت‌و زهرمار ديگه به علاوه‌ی هزينه‌ی خريد سوغات برای عمه و خاله و بروبَچ به حساب شركت رو هم اضافه كنيد!


شايد تهِ اين حركت عجيب، نيت خداپسندانه‌ای مثل محروميت‌زدايی، پايتخت‌گريزی و از اين برنامه‌ها هم باشه (الله اعلم)، اما بهتر نبود به جای اين‌كار، فكری به حال وضعيت فرهنگی عامه‌ی مردم می‌كرديد. بهتر نبود به جای اين‌كار، فكری به حال سينمای در حال تعطيلی بندرعباس می‌كرديد كه بد وضعی هم داره!


بهتر نبود فكری به حال بهداشت استان هرمزگان می‌كرديد كه شايد، در جدول رده‌بندی محروميت از رده‌ی آخر تكون بخوره!


بهتر نبود فكری به حال بيمارستان‌ها و درمانگاه‌های اين استان می‌كرديد كه اگر رونی كلمن با اون هيبتش، گذرش به اين‌جور جاها بيفته، دردم هفتاد تا كفن پوسونده، چه برسه به مردم باصفای اين استان كه هميشه يكی از اعضای خانواده‌شون با بيماری دست به يقه‌ست!


بهتر نبود فكری به حال اعتياد در اين استان می‌كرديد كه داره با بيدادش، جوانان بندرعباس رو نابود می‌كنه. نسلی كه به اعتقادم، می‌تونه بهترين دونده‌های اين كشور رو تحويل بده.


بگذريم...
می‌شه خيلی از اين "بهتر نبود"ها اين‌جا رديف كرد و نوشت. اين استان، برخلاف ظاهر كم‌اهميتش، يكی از مهم‌ترين و استراتژيك‌ترين مناطق كشوره، اما پر از مشكل و سوراخ‌سُنبه!
دبی، موقعيتی شبيه به بندعباس داره و چه‌بسا موقعيت بندرعباس بهتر از دبی هم باشه، چه‌طوريه كه اين شده شهر محرومِ درب‌و داغون اين‌ور آب، و اون، شده ميعادگاه سرمايه‌گذاران ايرانی؟ [+]

۰۷ مرداد ۱۳۸۴

توصیه‌های مایکروسافت درباره‌ی انتخاب كلمه‌ی عبور (Password)

مايكروسافت، در بخش ويندوز خود خبرنامه‌ای دارد كه هفته‌ای يك‌بار، ای‌ميلی حاوی خبرهای جديد در رابطه با ويندوز و نرم‌افزارهای مرتبط با آن برای كاربران ارسال می‌كند، اما شرط كوچكی دارد و آن، عضويت در اين خبرنامه است (چقدر سخت!)


اما برای انتخاب كلمه‌ی عبور (اسم رمز)، نام انتخابی شما را ارزيابی كرده و به آن امتياز می‌دهد:
Weak
Middle
Strong


به نظر می‌رسد اگر اسم رمز انتخابی كاربر، Strong نباشد، عضويت وی تائيد نمی‌شود. در ادامه توضيحات سايت مايكروسافت دباره‌ی انتخاب اسم رمز Strong را می‌خوانيم:

اسم رمزی strong است كه حدس‌زدن و فهميدن آن، برای كاربران ديگر و هم‌چنين برای برنامه‌های اتوماتيك سخت باشد. برای ثبت اسم رمزی كه به راحتی در خاطرتان بماند اما يافتن آن برای ديگران سخت باشد، تكنيك‌های زير را به كار بگيريد:



  • اسم رمزتان را از تركيب‌ و ادغام دو يا چند كلمه بسازيد و در آن، از اعداد و نشانه‌ها نيز استفاده كنيد.
    Walk[My]Dog
    Po#34tato
    Champions=1995

  • عبارتی را كه به خاطر داريد خلاصه كنيد. می‌تواند شامل اعداد، علائم و حروف باشد. برای مثال جمله‌ی "I ride my bike 5 miles esach Saturday" می‌تواند اسم رمزی به اين شكل ايجاد كند: Irmb5mes

  • از تركيب اعداد و علامت‌های نقطه‌گذاری با اسامی و اشياء، مانند نام ورزشكاران مورد علاقه، دوستان، فيلم، كتاب و يا شخصيت‌های تاريخی هم می‌توان استفاده كرد. به طور مثال، با تركيب اعداد، علائم نقطه‌گذاری و سه كلمه‌ی
    Gandhi
    Abraham Linkoln
    Joan of Arc
    می‌توانيد اسم رمزی به اين شكل درست كنيد: 1G,2AL,JA

  • با انداختن حروف صدادار در جملات و اضافه‌كردن اعداد و علائم نيز می‌توانيم اسم رمز درست كنيم. برای مثال از عبارت "Walk Three Dogs" اسم رمز Wlk3Dgs درست می‌شود.


برای اين‌كه يك اسم رمز Strong باشد:
+ حداكثر 7 كاراكتر باشد، اما سعی كنيد از 16 تا بيشتر نشود.
+ از تركيب 3 نوع از 4 نوع كاراكتر زير استفاده كنيد:
حروف بزرگ (A,B,C)
حروف كوچك (a,b,c)
اعداد (1,2,3)
علائم ('~!@#$%^&*()_+=[]|[]\:";<>?,./)
+ از كلمات عمومی استفاده نكنيد. هم‌چنين از كلماتی كه در محدوده‌ی كوچكی قرار دارند.
اما از ديد بعضی سايت‌ها، اسم رمز Strong بايد ويژگی‌های زير را هم داشته باشد:
+ شبيه هيچ‌يك از 4 اسم رمز قبلی‌تان نباشد.
+ اسم رمزی انتخاب كنيد كه شباهت زیادی به اسم قبلی نداشته باشد؛ به طور مثال اگر اسم رمز قبلی‌تان Champions=1995 بوده، اسم رمز Champions=1996 مورد قبول نيست.


نكات مهم


  • از اسامی بالا به عنوان اسم رمز استفاده نكنيد.

  • اسم رمزتان را ننويسيد (اين خيلی سخته!).

  • هرگز اسم رمزتان را از طريق Message (قابل توجه دوستان چَت‌باز!) و ای‌ميل در اختيار كسی نگذاريد.

  • اگر دو حساب ای‌ميل داريد؛ يكی برای كار و يكی برای استفاده‌ی شخصی، برای هركدام از اسم رمز جداگانه‌ای استفاده كنيد.




اين‌جا می‌توانيد اسم رمز انتخابی‌تان را از نظر استادبودن بررسی كنيد.
منبع: Microsoft.com

۰۵ مرداد ۱۳۸۴

بدون شرح (4)


  • تا حالا خيلی از سيگاری‌ها به خاطر سيگار كشيدن مردن، چه اون‌هايی كه سيگاری بودن و چه اون‌هايی كه از دود سيگار همسايه مردن!
    اما تا به حال، شنيدی كه يه آدم سيگاری، از ترك كردن سيگار بميره؟
    اين رو گفتم كه نگران مردن نباشی و راحت‌تر سيگار رو ترك كنی دوست من!

  • وقتی برادر ساچی گابريل به دنيا آمد ساچی از پدر و مادرش خواست تا او را با بچه تنها بگذارند. پدر و مادرش كه می‌ترسيدند او مثل بچه‌های چهارساله‌ی ديگر حسادت كند و بخواهد بچه را بكشد! اجازه ندادند. اما در ساچی هيچ حسادتی نديدند، مثل هميشه با محبت با بچه رفتار می‌كرد. سرانجام پدر و مادرش تصميم گرفتند امتحانی بكنند. ساچی را با نوزاد تنها گذاشتند و از پشت درِ نيمه‌باز او را زير نظر گرفتند. وقتی ساچی كوچولو ديد كه به خواسته‌اش رسيده، نوك پا به طرف گهواره رفت، روی كودك خم شد و گفت:
    «بگو خدا چه شكلی است! من ديگر يادم رفته!»
    (روح سردرگم من، لينك از طريق محسن)

  • نمی دونم شنيدی يا نه، اما اين روزها به طور شديداللحنی شركت در انواع و اقسام كلاس‌های چتربازی آنلاين و آفلاين بين مديران ارشد سازمان‌ها مُد شده!
    يك‌سری آماده می‌شن برای سقوط از پست‌های كليدی و يك‌سری برای حمله به اين خوان گسترده‌ی نعمت و گرفتن پست‌های مسقوطين!

  • باور كن حرف مفت هم يك‌جور باد معده‌س، منتها با اين تفاوت كه راه خروج رو گم كرده!
    (اَه اَه بی‌تربيت، حالمون رو به هم زدی با اين جمله...)

  • آقا، اين MyMood حالت نابود يا حداقل، حالت ضايعی، چيزی نداره؟ اگر حالت با خاك يكسان رو هم بهش اضافه كردی كه چه بهتر! خبرم كن. اين روزها خيلی استفاده داره، روی من می‌تونی حساب كنی برای استعمال!
    پی‌نوشت:
    بابا سرعت عمل، می‌خوامت!

۰۳ مرداد ۱۳۸۴

الگوريتم ارزشيابی كاركنان توسط مديران


به خط اول برو (همان اتاق مصاحبه)
يقه‌ی اولين كارمندی را كه از در آمد تو بگير تا به پايت بيفتد
بهش پاچه‌خوار يك بده، ماچش كن و بنشونش بغل دست خودت!
به خط اول برو و منتظر بعدی بمان
دوباره يقه‌ی طرف رو بگير
كارمند جديد رو با كارمند قبلی مقايسه كن
اگر (if) از قبلی پاچه‌خوارتر بود
(then) بهش شماره يك بده، ماچش كن و بنشونش بغل دست خودت!
به كارمند قبلی مقداری فحش خوار- مادر و پاچه‌خوار شماره دو بده و با اردنگی بيرونش كن!
اگر نه (else) توی دلت بهش فحش خوار- مادر بده، با اردنگی بيرونش كن و بهش پاچه‌خوار دو بده!
به خط اول برو و در كمين كارمند بعدی بمان!



البته اشكالات رو به بزرگی خودتون می‌بخشيد، ولی تقريبا همين شده ارزشيابی‌های امروزه!

۰۱ مرداد ۱۳۸۴

اعترافات يك وبلاگ‌نويس جَوگيرشده!


  • اعتراف می‌كنم با اين‌كه هيجان اصلا برای سن‌وسالَم خوب نيست، بعضی وقت‌ها از لينك‌هايی كه به اين وبلاگ داده می‌شود، كِيفور می‌شوم!
    اما از طرف ديگر، اين‌جور لينك‌ها باعث می‌شود مواظب نوع و طرز نوشتن و گاهی تفكرم باشم كه اين، خطرناك است لامصّب!

  • اعتراف می‌كنم كه طی دوهفته‌ی گذشته خيلی جَوگيرانه عمل كردم. آمدم مثل وبلاگ‌نويس‌های حرفه‌ای عمل كنم و خير سرم هر روز وبلاگ را به‌روز كنم، اما اعتراف می‌كنم كه قدرت بدنی كم آوردم ( تعطيلش كنم؟ شوخی می‌كنی!).
    وبلاگ‌نويسی روزانه كار سختی‌ست، و شما روزانه‌ها كارتان خيلی درسته، رسما خيلی باحاليد!
    به جان...
    بنابراين، برمی‌گردم به روال سابق، يعنی هر روز يك مطلب :-)

  • کدوم نامردی این‌جا رو پینگ کرد، ای موبل‌تایپ بی‌معرفت!

۳۰ تیر ۱۳۸۴

AHP به زبان ساده

AHP يا فرآيند سلسله مراتبی تحليل كه مخفف Analytical Hierarchy Process است، ابزاری‌ست در سيستم‌های مديريت كيفيت كه گاه، عصای دست مديران و ارزيابان هم می‌شود. يكی از موارد استفاده‌ی آن (كه من می‌شناسم!)، تعيين ميزان اهميت و وزن عوامل تاثيرگذار در رضايت مشتری‌ست.


بهتر است با مثالی كوتاه به آن‌چه می‌خواهيم اشاره كنيم:
فرض كنيد مدير فروش يك شركت خودرو‌سازی هستيد و قصد داريد ميزان رضايت مشتر‌های خود را به روش AHP اندازه‌گيری كنيد. اما از نگاه مشتری، در خريد خودرو چه فاكتورهايی دخيل هستند؟
قيمت، مصرف سوخت، سرعت، ايمنی، نمايندگی‌های مجاز و...
برای مثال ما همين 5 تا كافی‌ست!


حال، جدولی به اين شكل تشكيل دهيد كه نامش را ماتريس اوليه می‌گذاريم. اين جدول كه رديف‌ها و ستون‌های آن، دو به دو شرح مشابهی دارند، در واقع جدولی‌ست جهت مقايسه دو به دو بين آيتم‌های مورد نظر.
+ اگر رديف A نسبت به ستون B اهميت خيلی زيادی دارد، امتياز 5 بدهيد.
+ اگر رديف A نسبت به ستون B اهميت نسبتا زيادی دارد، امتياز 4 بدهيد.
+ اگر رديف A نسبت به ستون B اهميت زيادی دارد، امتياز 3 بدهيد.
+ اگر رديف A نسبت به ستون B اهميت متوسطی! دارد، امتياز 2 بدهيد.
+ اگر رديف A نسبت به ستون B اهميت يكسانی دارد، امتياز 1 بدهيد.


طبيعی‌ست كه از معكوس اين اعداد نيز می‌توان استفاده كرد. اما نيمه‌ی پائينی جدول كه با رنگ سبز مشخص شده، معكوس نسبت‌های نيمه‌ی بالاست. به ين ترتيب كه اگر اهميت A نسبت به B عدد 5 است، بنابراين اهميت B نسبت به A عدد 5/1 خواهد شد (اين رو برای خودم نوشتم!).


بعد از تكميل ماتريس اوليه، ماتريسی به نام ماتريس نرمال و به شكل ماتريس اوليه ايجاد می‌كنيم. در هر يك از ستون‌های ماتريس اوليه، اعداد را بر جمع ستونی تقسيم و حاصل را در سلول متناظر آن در ماتريس نرمال وارد می‌كنيم. در ماتريس نرمال، جمع ستون‌ها برابر با يك خواهد شد. حال، اگر در ماتريس نرمال، ميانگين افقی هر يك از فاكتورها را به دست بياوريم، در واقع ميزان اهميت هر يك از آن‌ها را تعيين كرده‌ايم.


+ برای مشاهده‌ی نحوه‌ی انجام كار، فايل AHP را دانلود كنيد (فایل اکسل).
+ به اين ترتيب، در نظرسنجی‌ها اهميت تك‌تك اقلام از نظر مشتريان تعيين می‌شود و توليد‌كننده پی می‌برد كه می‌بايست بر چه موضوعاتی بيشتر تكيه كند و نقاط بهبود وی در كجا قرار دارند.

۲۹ تیر ۱۳۸۴

بیست‌وچهار و سی

سلام، وقت به خير. از اين‌كه خواننده‌ی بيست‌وچهار و سی هستيد ممنون، با هم تازه‌ترين اخبار امروز رو مرور می‌كنيم.


1 بشنويد از سرگذشت ماجرای عشقی خانم رايس و جوان قزوينی!
خبرگزاری باقالی‌نيوز از برگزاری مسابقه‌ی عشقی‌ترين (سانسور رو حال كردی!) و جذاب‌ترين جوان قزوين درآينده‌ی خيلی نزديك و به همت بنياد حمايت از عاشقان بربادرفته خبر داد.


روابط عمومی اين بنياد در بيانيه‌ی مسابقه اعلام كرده كه (لطفا با لهجه‌ی قزوينی خوانده شود!): بَبَم‌جان! اگر قرار باشَد هركس در عاشقی شكست بخورد برود به كشور طرف حمله بكُنَد كه ديگَر دنيايی باقی نمی‌ماند! [+]


اين بنياد به برندگان مسابقه توصيه كرد كه ايهاالناس، كفران نعمت نكنيد! اين كانداليزا حداقل 15 سال ديگَر كار مِكُنَد!
هم‌چنين در اين بيانيه، هدف از برگزاری مسابقه، برقرای رابطه با كشور دوست و برادر آمريكا، حمايت عاطفی از رايس و حل مشكل ازدواج جوانان اعلام شده است!
اين بنياد در پايان ابراز اميدواری كرده كه مسابقه قبل از حمله‌ی آمريكا به ايران برگزار بشه تا خانمی از كمبود محبت و ملتی از تهديد جنگ رهايی بيايند.


2 اما خبر دوم و باز هم باقالی‌نيوز: اين‌بار اسكناس معروف آقای كروبی و برگزاری يادمان!
اين اسكناس كه معرف‌ترين اسكناس تاريخ ايران‌زمين لقب گرفت، هيچ‌وقت چاپ نشد. قراره كه به زودی مراسم يابودی با نام "اسكناس ناكام" برگزار بشه تا نام و خاطره‌ی این اسکناس باقی بمونه. به اين ترتيب كه يك برگ اسكناس توسط بانك غيرمركزی و با هماهنگی سازمان ميراث غيرفرهنگی كشور به همين نام چاپ و در موزه نگه‌داری بشه!


هم‌چنين وزارت پست، تمبر هندی و لواشک هم در بيانيه‌ی جداگانه‌ای اعلام كرد به همين مناسبت، تمبر يادبودی چاپ خواهد كرد این هوا!
خبرگزاری باقالی‌نيوز اضافه كرد كه هدف خاصی از اين‌كار مدنظر نبوده، اما شايد در روزهای آتی هدف از اين‌كار، حمايت از انديشه‌های نوشكفته و شجاعانه اعلام شد، خدا رو چه ديديد!


بيست‌وچهار و سی امروز هم به پايان رسيد، از اين‌كه با ما همراه بوديد ممنون! تا بيست‌وچهار و سی ديگر خدانگهدار.


۲۶ تیر ۱۳۸۴

جينگولك‌بازی!

در اين چند هفته‌ى اخير، مشاهده شد كه بعضی از دوستان بلاگری كه خوب هم می‌نويسن ماشاءالله! يادشون رفته كه مطلبشون رو بايد تو وبلاگ خودشون پست كنن و اشتباها يادداشت‌شون رو در كامنت‌های اين وبلاگ پست كردند. بعضی از اين كامنت‌ها از بلندترين پست‌های اين بلاگ هم دو سه متری بلندتر بودند!


به عرض اين دوستان می‌رسونم كه من حتی پسورد خودم رو هم گاهی فراموش می‌كنم، پس از من انتظار نداشته باشن كه بهشون پسوردشون رو بگم!
ولی عجب همتی دارن بعضی‌هاشون، چون اين مطلب رو در چندين و چند وبلاگ پست می‌كنن، البته باز هم تو كامنت‌ها!


برای همين هم اين‌جا يك‌سری تغييرات به وجود آوردم، يعنی انتشار نظرات از اين به بعد با تائيد انجام می‌شه، يك‌جور جينگولك‌بازی جديده، البته تا وقتی كه دوستان پسورداشون رو به خاطر بيارن! يعنی احتمالا تا قيام قيامت!


چند وقت پيش يكی با نام گوسفند كامنت گذاشت و يك‌چيزايی نوشت (خودش اسمش رو نوشته بود Goosfand!). اما از اون‌جايی كه گوسفند تشريف داشت، فقط فحش داد (حتی بع‌بع هم نکرد لاکردار!)، برای همين هم پاكش كردم، همين!
گوسفند به اين باسوادی که تایپ هم بلده، حيف نيست فقط فحش بده؟




پ.ن.
جالبه، وقتى این‌کار رو انجام می‌دی دیگه ام‌تی کامنت‌ها رو به ای‌میلت نمی‌فرسته، چرا؟
مجبورم دوباره غیرفعالش کنم تا بعد!

۲۳ تیر ۱۳۸۴

چند جمله‌ى قصار


  • نتيجه‌گيری، زمانی صورت می‌گيرد كه از بيشتر فكركردن خسته شده باشيد.

  • برای هر عملی، توجيه مثبت و منفی وجود دارد.

  • تا وقتی اشتباه نكرده‌ايد، هيچ‌كس به حرف شما گوش نمی‌كند.

  • موفقيت هميشه در خلوت اتفاق می‌افتد و شكست در حضور ديگران.

  • دزديدن ايده‌ی يك‌نفر «خيانت» است ولی دزديدن ايده‌ی تعدادی از افراد، «پژوهش» نام دارد.

  • كار واقعی توسط كارمندانی صورت می‌گيرد كه در تلاش برای رسيدن به سطح بازنشستگی و ناتوانی هستند.

  • هرچه زودتر عقب بيفتيد، فرصت جبران بيشتری خواهيد داشت.


منبع:
مجله گزارش كامپيوتر (ماهنامه انجمن انفورماتيك ايران)
شماره 158/ مرداد و شهريور 83/ صفحه 70

۲۱ تیر ۱۳۸۴

زندگى، توبيخ و ديگر هيچ!

در سازمان ما، در اكثر موارد، وقتی كارمندی به دفتر رئيس يا مدير احضار می‌شه، رنگش می‌پره. بعضی‌ها كه حتی از استرس، ممكنه پس بيفتن!
كارمندها در اين‌جور مواقع، سعی می‌كنن اين رفتن رو به تعويق بندازن تا شايد مدير مربوطه فراموش كنه، ولی در اغلب موارد اين‌طوری نمی‌شه.


علتش اينه كه در سازمان ما، در غالب اوقات، روسا و مديران، كارمندان رو فقط برای توبيخ و گوش‌مالی يا حداكثر برای يك مشورت خشك‌وخالی و بی‌تاثير احضار می‌كنن!
اما، گم‌شده‌ی سازمان ما و اكثر سازمان‌های ما (فكر می‌كنم البته)، تشويقه! تشويق هم در كنار توبيخ، يكی از راه‌های ايجاد انگيزه در كاركنان يك سازمانه كه خيلی وقته فراموش شده. می‌تونيم به همون شكلی كه يك كارمند رو يواشكی صدا می‌كنيم و به لجن می‌كشيمش، همون طوری هم صداش كنيم و ازش تشكر و قدردانی كنيم.
به اين ترتيب، هم كارمند انگيزه‌ی محكم‌تری برای ادامه‌ی كار پيدا می‌كنه و هم، ترسش از احضار شدن می‌ريزه، همين!


[+] اين، نكته‌ای بود كه ظرف اين يكی دو هفته بهش برخوردم، كارمندهايی كه احضار می‌شن، سعی می‌كنن به شكل‌های مختلف از رفتن به اتاق مدير شونه خالی كنن، با اين‌كه اصلا نمی‌دونن چی در انتظارشونه و فقط حدس می‌زنن!
[+] البته اين رو هم بگم كه تشويق بهتره كه در جمع انجام بشه تا انگيزه‌ای بشه برای بقيه و تنبيه بهتره در خفا باشه تا جو اعتماد از بين نره و كارمند بی‌حرمت نشه (تكبير!).

۲۰ تیر ۱۳۸۴

امروز، روز جوجه‌هاست!

به حساب جوگير شدنم نگذار دوست عزيز، من خودم يك پدر هستم. درسته كه پدر براى آدم به‌به می‌خره، آدم رو دَدَر می‌بره، می‌تونی روی كول بابا سوار شی و صفا كنی...
ولی مامان يك چيز ديگه‌ست، بچه‌ها تو تمام خلوت‌هاشون فقط به يك نفر فكر می‌كنند؛ مادر!


من خواننده‌ی پروپا قرص ماجراهای جوجه‌ها نيستم، اما به جز ابراز هم‌دردی كاری از دستم برنمياد، اميدوارم خيلی زود برگردن به لونه‌شون، اميدوارم!
و از اين‌كار آقای پدر جوجه‌ها هم اعلام انزجار می‌كنم‌ها، نَگين نگفتی! مومن خدا، اين ديگه چه‌جورشه آخه! هركاری يه راهی داره، ولی اين راه برای اين‌كار بدترين بود، همين!

۱۹ تیر ۱۳۸۴

وبلاگ، وبلاگ است به خدا!

قبول اين‌كه وبلاگ هم يك رسانه است، كار سختی نيست به خدا! وبلاگ هم مثل ساير رسانه‌ها، توليد‌كننده دارد و مصرف‌كننده. قبول، همه‌ی افراد جامعه به كامپيوتر و اينترنت دسترسی ندارند، ولی مگر همه، به سينما می‌روند و يا روزنامه می‌خوانند؟
اين هم مثل بقيه، مخاطبان خاص خودش را دارد و مثل بقيه، منحصر به فرد است، با ويژگی‌های خاص خودش!




تداوم در نوشتن، نوع، مفهوم، طرز بيان و خود نوشتار است كه درجه‌ی اعتبار يك وبلاگ را تعيين می‌كند. (تکبیر!)



درست است كه شباهت‌هايی به هم دارند، اما ويژگی‌های انحصاری آن‌ها تمام شباهت‌ها را به كنار می‌زند.
آيا تا به حال روزنامه‌ای ديده‌ايد با نوشته‌های زرد روی كاغذ آبی يواش! يا تا به حال برنامه‌ی تلويزيونی‌ای ديده‌ايد با پس‌زمينه‌ی سياه و مجری‌ای به رنگ سبز فسفری! ولی در وبلاگ‌، همه‌ی اين‌ها ممكن است.




نكته‌ی مهم، ارتباط درست و منطقی نويسنده با خواننده و بازديدكننده است. گرفتن بازخورد مناسب، خيلی مهم‌تر از تعداد كليك‌هايی‌ست كه می‌گيريم.



هر وبلاگی ادبيات خاص خودش را دارد، چه آن را قبول داشته باشيم چه، نه! اما به خاطر اين‌كه وبلاگ هنوز هم يك پديده محسوب می‌شود، زمان می‌برد تا اين ادبيات، يك‌دست شود و فرهنگ ابتذال نوشتاری از آن دور.
كات
خيلی بد نوشتم، برمی‌گردم به ادبيات جواتی خودم!
می‌خواستم درباره‌ی وبلاگ و مسابقه‌ی وبلاگی مانی بنويسم چی شد! در ادامه نكاتی كه به نظرم رسيد را می‌آورم:



  • تعيين محدوده‌ی زمانی يك‌ساله، به نظرم چندان جالب نيامد. وبلاگ‌هايی را می‌شناسم كه همين تازگی‌ها، يك‌ساله شده‌اند كه به اين ترتيب، بايد دور اسم‌شان خيط كشيد! (شرمنده‌ی همه‌ی دوستان بیشتر از یک‌سال!)

  • طرح و شكل قالب زياد مهم نيست، بلكه تداوم در نوشتن، نوع، مفهوم، طرز بيان و خود نوشتار است كه درجه‌ی اعتبار يك وبلاگ را تعيين می‌كند. البته، انتخاب رنگ و اندازه‌ی فونت‌ها هم در خوانده‌شدن مطلب بی‌تاثير نيست (به نوعی، حکم ذغال خوب را دارد!). پس‌زمینه‌های تاريك و فونت‌های روشن و درخشان، بيشتر باعث فرار مخاطب می‌شود تا جذب وی، حتی اگر چيزی بنويسيم در مايه‌های ديوان حافظ! (بابا خودستایی!)

  • تعداد بازديد از يك وبلاگ و جذب مخاطب بيشتر هم نمی‌تواند ملاك خوبی برای خوب بودن آن باشد چه، اگر اين‌طور بود، در اين‌گونه مسابقات به ترتيب، وبلاگ‌های سكسی و سياسی جوايز را درو می‌كردند.
    نكته‌ی مهم، ارتباط درست و منطقی نويسنده با خواننده و بازديدكننده است. گرفتن بازخورد مناسب، خيلی مهم‌تر از تعداد كليك‌هايی‌ست كه می‌گيريم.

  • در جواب دوستانی كه نظرشان اين است كه برگزاری اين‌گونه مسابقات، چرند است و باعث ياس و افسردگی و... بايد عرض كنم كه اول اين‌كه، در اين‌گونه مسابقات بازنده‌ای نداريم، چرا كه هيچ‌كس چيزی از دست نمی‌دهد، بلكه برای وبلاگ‌هايی كه به عنوان كانديدا معرفی می‌شوند شانسی برای خوانده شدن به حساب می‌رود! هميشه به جای فكر كردن به تبعات منفی، به آثار مثبت آن فكر كنيم، اين‌طوری نه خودمان را عذاب می‌دهيم و نه، می‌شويم راديو پخش موج منفی. موی‌سرمان هم نه سفيد می‌شود و نه می‌ريزد، به خدا!
    دوم اين‌كه، هرساله كلی فيلم از اقصی‌نقاط عالم در جشنواره‌ی فيلم كن شركت می‌كنند و فقط يكی از آن‌ها، نخل طلايی را می‌برد. آيا بقيه‌ی كارگردان‌ها بايد سرخورده شوند و دچار ياس فلسفی؟
    به اين دوستان مايوس توصيه می‌كنم به جای پاك‌كردن صورت مساله، به حل آن فكر كنند، هم وقت كمتری صرف می‌كنند و هم به راه حل آن می‌رسند! بهتر است به افراد موفق در اين زمينه نگاه كنيد.


بگذريم... در كل با برگزاری چنين مسابقاتی موافقم، يك‌جورهايی باعث انگيخته شدن حس نويسندگی آدم می‌شود (اِهِم!). ما ايرانی‌ها هم كه آخر نويسنده، سياست‌مدار، فيلم‌ساز و غيره هستيم لابد!

۱۸ تیر ۱۳۸۴

بدون شرح (3)


  • آخرين‌باری كه شگفت‌زده شدم، وقتی بود كه شنيدم در يكی از خيابون‌های تهران، اتومبيلی از روی انگشت اشاره‌ی يك بابايی رد شد و طرف، مُرد!
    اما از بين رفت شگفت‌زدگی‌م وقتی فهميدم انگشت طرف توی دماغش بوده خاك‌برسر بی‌تربيت! ايش...

  • دوره و زمونه‌ی باباهای ما، مثل اين‌كه جريان اين‌طوری بوده كه يك‌نفر كار می‌كرده و با درآمدش، هفت‌هشت‌سر عائله اداره می‌شدن و زندگی می‌كردن.
    اين رو نمی‌دونم كه درست بوده يا نه، ولی اون چيزی كه الان مشهوده اينه كه هفت‌هشت‌نفر بايد صبح خروس‌خون تا آخر شب سگ‌دو بزنن تا شايد با درآمدش يكی دوتا شون فقط زنده بمونن!

۱۶ تیر ۱۳۸۴

پارادوکس گوسفند

نمی‌دونم چه‌طور شد ياد اين پارادوكس افتادم. حدود هزار سال پيش، سر كلاس اقتصاد خرد، دكتر غنی‌نژاد اون رو مطرح كرد. شرح اين پارادوكس اينه:
اگر شما يك كشتی داشته باشيد و روی عرشه‌ی اون رو پر از گوسفند كنيد، نمی‌تونيد هيچ‌يك از اين گوسفند‌ها رو به درون آب بيندازيد (نمی‌خواد زياد زور بزنی، مونيتور داره می‌افته!)، اما اگر بنا به هر دليلی؛ استفاده از غول چراغ جادو، دلايل شخصی گوسفند‌ها و يا حتی سُرخوردن يكی از جنابان گوسفند، يكی‌شون به دريا سقوط كنه، بقيه هم خودشون رو می‌اندازن تو آب! به نظر می‌رسه غلط باشه، ولی حقيقت داره گويا!


فكر می‌كنم اين پارادوكس، بعضی وقت‌ها شامل انسان‌ها هم می‌شه. كارهايی رو انجام می‌دن كه اصلا با عقل جور در نمياد ولی انجامش می‌دن، اون‌هم دسته‌جمعی!


اين نكته رو هم بگم و تموم؛
در طرف مقابل پارادوكس، سفسطه قرار داره كه ظاهرش درسته و همه‌چيزش مرتب، اما در عمل غلطه!
بنابراين خواهش می‌كنم پارادوكس بالا رو به انقلاب ايران و انتخابات و اين حرف‌ها ربطش نديم. اون، يك موضوع ديگه‌ست و از يك جنس ديگه، كه هنوز هم بايد بررسی بشه (به قول
جناب زهری، بايد آن را بررسيد!).


حرفم اينه كه انتخاب انقلاب ايران و يا انتخابات اخير به عنوان يك پارادوكس گوسفندی، خودش يك سفسطه‌ی محض است (تكبير).
اما احتمال داره حمله‌ی آمريكا و دارو دسته‌ش به ايران رو بشه در اين پارادوكس جای داد. بالاخره هرچی نباشه بوش هم آره دیگه!
رایس: ایران به نیرو‌گاه هسته‌ای نیازی ندارد.




اِهِم! از اين به بعد، اگر در نظرات به ديگران توهين شود، اون كامنت رو حذف می‌كنم.

لباس قسطی

اگر طی 100 سال آينده، اين‌جا مثل قبل مشكل داشت، به گيرنده‌های خودتون دست نزنيد! دارم لباس پابرهنه رو عوض می‌كنم، منتها چون پول نداره براش لباس قسطی خريدم! تيكه تيكه درست می‌شه اين‌جا.
بعله... اين‌طوری!
ببخشیدا!

۱۵ تیر ۱۳۸۴

بریده‌ای از دفتر خاطرات یک آدم نامرد!

18 تير سنه‌ی يك‌هزار و سيصد و هفتاد و خرده‌ای
هوا: توپ
فضا: خارج
نما: تيريپ
زمان: سر شب
مكان: نداشتيما، پيش قاضی و ملّق‌بازی! اما چون شومايی كوی دانشگاه!


آخ، كه تو نميری چه حالی می‌ده دانشجوكُشی! ديشب با فری‌سوسكی و مِيتی‌گراز رفتيم كوی دانشگاه... يعنی بردنمون... راستشو بخوايد پولش خوب بود! يه‌دست لباس تيريپ و چماق و تشكيلات هم دادن كه خيلی فاز داد لاكردار!
يه‌مشت بچه‌مثبت، آروم و بی‌خيال واس خودشون بودن تو عوالم خيال! يه‌مشت باقلوا! آی زديمشون، آی زديمشون، آی... خلاصه حالی داد اونشب اساس! يه‌چندتايی رو هم تو مايه‌های الهی‌ به اميد تو از چند طبقه بالاتر از سطح دريا فرستاديم تو باغچه، بلكم واس سال ديگه شب عيد جوونه بزنن! البته با نوای «يا حسين»!


راستی، گاليله هم تائيد شد! يك دانشجوی چاق و خيكی و يك دانشجوی زپرتی (توضيح: عارضم كه زپرتی يعنی چارتا استخون، يه روكش!) اگه در شرايط يكسان از طبقه‌ی nاُم خوابگاهی در اميرآباد، به پائين پرتاف شوند (شتاب در اين‌جا همان جيش مساوی با چند و خرده‌ای!)، در يك لحظه با مخ پخش زيمين خواهند گرديت! (ايول به تئوری، دمت قيژ گاليل!) البته نتونستيم اين آزمايش رو تو خلاء انجام بديم، اما تموم سعی‌مون رو كرديم تا خفقان كامل باشه جون داداش!
خاطره تمام، نقطه بی‌نقطه، اما ته خط!
کاردی شد به قلم قاسم سيراب! (تخلص، گالیل)

۱۴ تیر ۱۳۸۴

مرگ در پیاده‌رو!

حدود سه سال پيش كه به شهرك مرواريد آمديم، اتومبيل‌های هم‌شهركی‌ها، يك مشت پيكان بود و پرايد و تعداد قليلی پژو 405. رانندگی در شهرك هم خلاصه شده بود در آقايان و كمتر، خانمی در سطح شهرك در حال رانندگی ديده می‌شد آن‌روزها!
اما در طی اين حدود سه سال، با زياد شدن درآمدها و فروش اقساطی خودرو، نوع و تعداد اتومبيل‌ها تغيير كرد. اين روزها، پيكان ماشين ندارهای شهرك است و تعداد آن‌ها به انگشتان دست هم نمی‌رسد، شهرك هم پر شده از پرايد، سمند و انواع‌و اقسام پژو!
اما، راننده‌ها هم حكايتی شدند اين ميان! خيلی‌ها در همين شهرك و در خيابان‌های خالی از سكنه رانندگی ياد گرفتند و شدند راننده‌ی پايه‌ی يك كوچه خلوت!


خب، خانم‌ها هم كه نباید از قافله عقب بمانند. پس خانم‌ها هم شروع به يادگيری رانندگی كردند، منتها نه با كلاس رفتن و اصولی ياد‌گرفتن، بلكه از آقايان همسرشان كه خيلی‌هاشان در همين شهرك راننده شده بودند (چه شود!).
نوجوان‌های سه سال پيش كه حالا شده بودند يك مشت جوان برومند، به تريج قباشان برخورد كه پس ما چی؟ و آن‌ها هم به قافله پيوستند.
و بدين‌سان، شهرك مرواريد شد پيست مسابقات گرند‌پريكس، و رانندگی با سرعت نور هم شد مد روز. شعار هم این شد: "مایکل شوماخر کیلو چنده"!


اما تصادفات هم كه نتيجه‌ی چنين رانندگی‌هائيست به دنبال بقيه به قصه آمد. 5 فقره تير چراغ برق، چندبار تركاندن جدول خيابان، چند فقره پرواز به سبك برادران رايت و موارد متعددی حضور پرشور در پياده‌رو!
در يكی از موارد، يكی از اتومبيل‌ها به داخل محوطه‌ی فضای سبزی رفته بود كه نيم‌متر از سطح زمين ارتفاع داشت.


بگذريم... نتيجه اين‌كه:
مرگ می‌تونه در جنگ اتفاق بيفته...
مرگ، حتی می‌تونه در يك استاديوم فوتبال اتفاق بيفته...
اما به گمانم يكی از ضايع‌ترين شكل‌های مرگ، اينه كه وقتی داری در پياده‌رو قدم می‌زنی، شیء ناشناسی به نام اتومبيل، با سرعت 170 كيلومتر در ساعت بزنه بهت و تو رو استاد كنه و بهشت زهرا رو آباد!
بعد هم وقتی روح جدا شده از بدنت داره پرواز می‌كنه، از اون بالا ببينی كه راننده‌ش يك نوجوان كاكل زری يا يك خانم نه‌چندان موجه مكُش‌مرگه!
و شايد هيچ‌وقت، روح سرگردانت حتی نفهمه كه طرف، گواهينامه هم نداشت!

۱۲ تیر ۱۳۸۴

شباهت مدیران با انرژی!

وزيران و مديران ما، شباهت خيلی زيادی به انرژى دارند، باور كنيد!
چون، آن‌ها هم مانند انرژى، از بين نمی‌روند بلكه از نوعی به نوع ديگر تبديل می‌شوند!
وزير نيرو تبديل می‌شود به وزير نفت
مديرعامل سازمان ايكس به مديرعامل سازمان ايگرگ
و قص‌علی‌هذا!