۰۹ تیر ۱۳۸۴

فلاش بک: غبار مرگ!


  • شنيدم كه در اروپا، آمريكا، ژاپن و خلاصه تمام كشورهای صنعتی دنيا، كارخانه‌ی توليد آلومينيوم وجود نداره، به خاطر آلودگی وحشتناكش و به خاطر حفظ محيط زيست!
    و آلومينيوم مورد نيازشون رو كه زياد هم هست، با قيمت گزافی می‌خرند.

  • شنيدم که توی دنيا، فقط سه‌تا كارخانه‌ی توليد آلومينيوم وجود داره، يكی در آفريقا و دو‌تا در آسيا.
    اما، نكته‌ی مهم اينه كه اون دو‌تا در ايرانه، يكی در اراك قرار گرفته و ديگری در بندرعباس، بهتر بگم دقيقا در كنار شركت پالايش نفت بندرعباس!

  • شنيدم كه توی اين كارخانه‌ی توليد آلومينيوم، پول خوبی می‌دن به كاركنان‌شون، اما كسی بيشتر از شش‌‌ماه دوام نمياره!
    غروب به غروب، يا بعضی وقت‌ها هم نيمه‌شب‌ها، فيلترهای هوا رو كه قرار گازهای مرگ‌آور شيميايی رو بگيرن (تازه اگر فيلتری باشه كه آن‌هم معلوم نيست) باز می‌كنن و غبار مرگ پخش می‌كنن تو هوا! غيرقانونيه ولی...
    ما، غروب‌ها فلنگ رو می‌بنديم، می‌ريم خونه و از اين لطف‌شون بهره‌ای نمی‌بريم، اما اهالی روستای جمال‌احمد چه گناهی مرتكب شده‌اند كه روستاشون روبروی پالايشگاه قرار گرفته و كمتر از نيم‌كيلومتر با كارخانه ی آلومينيوم ال... فاصله داره!
    و بچه‌های اين روستا چه گناهی دارند كه شب‌ها موقع پخش غبار مرگ، در خواب ناز هستند!
    شايد چون ديروقته و بچه‌ها هم بايد زود بخوابن، نمی‌تونن برنامه‌ی مهيج آخر شب اين كارخانه رو ببينن!

  • واقعيت اينه كه خيلی راحت با جان مردم بازی می‌شه! و جان مردم اندازه‌ی همون آلومينيوم‌ها هم ارزشی نداره ديگه...


  • اين كه در اروپا و آمريكا و... كارخانه‌ی آلومينيوم هست يا نه نمی‌دونم...
    اين‌كه آيا فقط سه‌تا هست توی اين دنيای به اين كلفتی يا نه نمی‌دونم...
    اما می‌دونم كه علی‌رغم ارزآوری فراوانی كه اين‌جور توليدات داره، اگر مسائل ايمنی رعايت نشه، فقط مرگ توليد می‌شه اين وسط، خلاص!

۰۷ تیر ۱۳۸۴

ساخت فرم تماس براى وبلاگ، بدون دانستن Php

قرار دادن اطلاعات تماس در وبلاگ، به بازديد كننده كمك می‌كند تا راحت‌تر با شما تماس بگيرد. اين‌كار از طريق قرار دادن آدرس ای‌ميل (تابع MailTo) و يا از طريق فرم تماس ممكن است.
اما روش دوم بهتر است: به اين دليل كه آدرس ای‌ميل شما پنهان است و به اين ترتيب، از شر فرستندگان اسپم در امان هستيد.


    برای اين‌كار در ابتدا به سه صفحه‌ی HTML نياز داريد.
  • contact

  • error

  • thanks


ساده‌ترين راه برای تهيه فرم تماس، استفاده از امكانات سايت TheSiteWizard.com است. اين سايت، با توجه به اطلاعاتی كه می‌دهيد يك فايل Php برايتان آماده می‌كند.
بعد از آماده شدن فايل، آن را با نام feedback.php (يا نام دلخواه) ذخيره و با استفاده از نرم‌افزارهای مديريت Ftp (برنامه‌ی FileZilla) روی سرورتان قرار داده و Permission آن را 644 قرار دهيد.
اطلاعاتی كه اين سايت از شما می‌خواهد شامل ای‌ميل و آدرس 3 صفحه‌ی HTML است.
كار تمام است!
فایل‌های HTML و Php را از اينجا دانلود كنيد (اينه!).
حال در MT سه Template به نام‌های فوق‌الذكر ايجاد و ذخيره كنيد.




برای نمايش فرم تماس به راحتی می‌توانيد فرم را در يك پنجره‌ی Popup نمايش دهيد كه اين‌كار به دو صورت انجام می‌شود:


  • استفاده از خاصيت Onclick در لينك

  • استفاده از دستورات جاوا اسكريپت


روش اول: استفاده از خاصيت Onclick در لينك
در جايی كه قصد داريد لينك فرم تماس را قرار دهيد كدهای زير را بنويسيد:

<a href="http://www.YourWeblog.com/YourFile.html"
onclick="window.open('http://www.YourWeblog.com/
YourFile.html',
'popup','width=500,height=500,scrollbar=no,
toolbar=no,directories=no,
location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false">Contact</a>

به جای آدرس http://www.YourWeblog.com/YourFile.html آدرس فایلی را می‌دهیم که می‌خواهیم به صورت Popup باز شود. به عنوان مثال برای این وبلاگ از همین کدها استفاده می‌کنیم. می‌توانید با کلیک بر روی تماس نتیجه را ببینید.


روش دوم: استفاده از دستورات جاوا اسكريپت
» ابتدا می‌بايست خصوصيات و اندازه‌ی پنجره را مشخص كنيد.
» يك نام برای تابع جاوا اسكريپت‌تان انتخاب كنيد كه در اين‌جا نام آن را OpenPopup می‌گذاريم.
كدهای زير را در header صفحاتی كه قصد داريد لينك فرم تماس را در آن‌ها قرار دهيد بگذاريد.

<script type="text/javascript">
<!--
function OpenPopup(c) {
window.open(c,
'window',
'width=480,height=480,scrollbars=yes,status=yes');
}
//-->
</script>

با كدهای زير به صفحه‌ی مورد نظرتان لينك بدهيد.

<a href="http://www.YourWeblog.com/YourFile.html"
onclick="OpenPopup(this.href); return false">contact</a>

به طور مثال، برای صفحه‌ی تماس همين وبلاگ، از كدهای بالا استفاده می‌كنيم. می‌توانيد نتيجه را با كليك بر روی تماس در صفحه‌ی اول همین وبلاگ ببینید.


روش ديگری هم برای ايجاد فرم تماس هست؛ استفاده از اسكريپت
DodosMail كه انعطاف بيشتری دارد اما تهيه‌ی آن مهارت می‌خواهد. جزئيات كامل تهيه‌ی اين فرم را در وبلاگ
Elise بخوانيد.
اصل اين مطالب را می‌توانيد در آدرس‌های زير بخوانيد:





بعله، این‌طوری!
البته بابك هم چند وقت پيش تهيه فرم تماس رو نوشته بود، ولی از اون‌جایی که بابک هفته‌ای یک‌بار قالب و هر دو‌ماه یک‌بار سیستم مدیریت وبلاگش رو عوض می‌کنه، مطلبش مفقود شده که امیدوارم import کنه!
- طبق آخرین اخبار واصله، بابک اون مطلب رو Import کرده، ممنون!
- اما طبق خبری که هم‌اکنون به دستم رسید، بابک اون مطلب رو گم کرده!
- همین جا عنوان مطلب رو از "ساخت فرم تماس در MT" به "ساخت فرم تماس براى وبلاگ" تغییر دادیم، آن‌هم بدون دانستن php. بابت تذکر هم ممنون روح‌الله جان!

۰۶ تیر ۱۳۸۴

بعد از انتخاباتیه!


  • به عنوان يكی از جوات‌های بی‌سوات بالای 30 سال، اين‌روزها تا دلتون بخواد توهين خواندم و فحش خوردم از روشنفكرهای زير 14 سال!
    به خاطر اين‌كه ما به اونی كه اونا دلشون می‌خواست رای نداديم، همين!
    و به خاطر اين‌كه به اونی رای داديم كه اونا دلشون نمی‌خواست!
    جمع كه بزنی اين همه توهين و فحاشی رو، می‌شه به قاعده‌ی كليات سعدی.
    نمی‌دونم چه طوری می‌شه تو سن 19 سالگی و 20 سالگی، روشنفكر شد و تجربه 27 ساله‌ی انقلاب رو به رخ ديگران كشيد و مثال‌های خيلی باحال از قبل از انقلاب زد، لابد با لامپ كم مصرف!

  • كسانی هستند كه رای ندادند و دلايل محكمی هم برای رای‌ندادن دارند، در طرف مقابل كسانی هم هستند كه برای رای‌دادن دلايل محكمی دارند، اما به طور يقين هيچ‌كس برای توهين به عقيده و مرام، نمی‌تواند دليل بياورد چه برسد به اين‌كه بخواهد محكم‌كاری هم بكند! (تكبير)
    مگر نه اين‌كه اين‌همه پتيشن و غيره‌و ذلك امضا كرديم برای دفاع از آزادی عقيده و بيان و از اين حرف‌ها! پس يعنی همه‌ی‌ اين حرف‌ها كشك؟

  • نشد... يك‌جای كار می‌لنگه!
    روشنفكر‌هامون هم مثل روحانيت از مردم فاصله گرفتن، دليلش هم اينه كه رئيس‌جمهورمون نه معينه كه اين‌همه سنگش رو به سينه زديم، و نه يكی از روحانيون كانديدا!
    معينی كه ما بيشتر از اونی كه خودش، خودش رو قبول داشته باشه باورش كرديم!
    معينی كه گفت من برای پيروز شدن نيامدم!
  • مردم كی هستن ديگه؟ كافكا رو بچسب...
    مردم، اون كارگريه كه با 30 روز كاركرد 6.5 صبح تا 5 بعدازظهر، حقوقش می‌شه 120 هزار تومان كه بايد باهاش قسط و اجاره‌خونه و هزار كوفت‌و زهرمار رو بده!
    مردم، اون كفاشيه كه به خاطر ورود كفش‌های 2000 تومانی از چين، نمی‌تونه كفش‌های 6000 تومانی‌ش رو بفروشه و ورشكست می‌شه، اون‌هم با كلی چك تاريخ‌دار كه دست طلب‌كاراس!
    مردم، اون نوجوونيه كه از كامپيوتر، فقط قيافه‌ش رو ديده، اون‌هم پشت ويترين مغازه‌ها!
    مردم، اون زن شوهرمرده‌ايه كه به خاطر تهيه‌ی نون شب و سيركردن شكم بچه‌هاش، خودفروشی می‌كنه!
    و جامعه‌ی ما پر از مردمه!
    و مردم هستند که رئیس‌جمهور رو انتخاب می‌کنن، هیچ‌وقت این رو فراموش نکن!
    و قرار هم نيست كه تو و اون مردم، هيچ وجه مشترك فكری داشته باشيد.
  • غم نان برای من‌و تو، داشتن هاست و هئت بيشتره و برای بعضی‌ها يه‌لقمه‌نون برای زنده موندن!
    غم نان برای من‌و تو، سانسور قسمت اروتيك داستان صغرا و كبرا در رختخوابه و برای بعضی‌ها كه از نظر تو هيچی نيستن جايی برای خوابيدن!
    ناراحت نشو دوست من، اوضاع جامعه‌ی ما خيلی وحشتناك‌تر از اونيه كه تو فكر می‌كنی. جامعه‌ای كه بيش از 40 درصد اون زير خط فقره، توی ونك و قيطريه و ولنجك خلاصه نمی‌شه!
    يك چيز ديگه، اين همه سال، من‌و تو رئيس‌جمهور انتخاب كرديم، دوم خرداد داشتيم، آزادی انديشه و انتقاد و مانيفست و اصلاحات داشتيم و هيچ‌جايی هم آباد نشد. بگذار 4 سال هم مردم رئيس‌جمهور داشته باشن، ولی بهشون توهين نكن!

  • راستی دوست من، از كجا معلوم كه تو درست می‌گی؟ اجازه می‌دی من هم بهت توهين كنم؟ بالاخره هرچی باشه تو هم به كانديدای مورد نظر من رای ندادی ديگه :-)


  • ببخشيد كه همه‌ش شد پراكنده‌گويی، طاقت نياوردم چيزی نگم، اما همه‌ش نبود! ( رو كه نيست)

۲۹ خرداد ۱۳۸۴

حکایت

يكی از بزرگان گفته است:
به سرزمين مغرب طبيبی را ديدم كه مريضان، درمانش را وصف همی گفتند. پيش رفتم و گفتم: خدايت بيامرزد، مرانيز درمان كن.

ساعتی در من نگريست و سپس گفت: عرق فقر و برگ بردباری را با هليله‌ی فروتنی گَرد كن و همه را در ظرف يقين بگذار و آتش غم زيرش روشن كن، سپس با صافی مراقبت در جام رضايش بپالای و آن را با جرعه‌ی توكل بی‌آميز و با دست صدق بگير و در صراحی استغفارش بنوش. پس از آن به آب زهد مزمزه كن و خود را از آز و طمع محفوظ بدار. انشاءالله خداوند شفايت دهد.
مجله‌ی موفقيت/ شماره‌ی 80

۲۷ خرداد ۱۳۸۴

چه بد، چه حیف!

قورباغه به كانگورو گفت: "من می‌توانم بپرم و تو هم. پس اگر با هم ازدواج كنيم، بچه‌مان می‌تواند از روی كوه‌ها بجهد، يك فرسنگ بپرد، و ما می‌توانيم اسمش را قورگورو بگذاريم".


كانگورو گفت: "عزيزم چه فكر جالبی. من با خوشحالی با تو ازدواج می‌كنم، اما درباره‌ی قورگورو، بهتره اسمش را بگذاريم كانباغه".
هر دو سر قورگورو و كانباغه بحث كردند، آخرش قورباغه گفت: "براى من نه قورگورو مهمه نه كانباغه! اصلا دلم نمی‌خواهد با تو ازدواج كنم". كانگورو گفت: "بهتر"!


قورباغه ديگر چيزی نگفت. كانگورو جستی زد و رفت، آن‌ها هيچ‌وقت با هم ازدواج نكردند، بچه‌ای هم نداشتند كه بتواند از كوه‌ها بجهد يا يك فرسنگ بپرد. چه بد، چه حيف! كه نتوانستند فقط سر يك اسم توافق كنند.
[شل سيلوراستاين]


منبع: مجله‌ی موفقيت/ شماره‌ی 80/ ارديبهشت 84/ صفحه‌ی 61


مثل ايران خودمون! چه بد، چه حيف! كه گروه‌ها و احزاب سياسی نتوستن فقط سر يك كلمه، "ايران آبادوآزاد" به توافق برسن!

۲۵ خرداد ۱۳۸۴

کمی هم وبلاگ: اندر احوالات شیخ‌الشیوخ!

از شيخ‌الشيوخ بلاگ‌الدوله پاچناری، حكايت بسيار است. نقل است در ايام زندگی، چندان در كار نبشتن نبود، تا آن‌گاه كه به ناگاه ريق رحمت سركشيد و به خانه‌ی ابديت پَر!
چون به عالم مجازی رسيد، به صورت معنا درآمد و به سان Neo در نوانمای Matrix، به حقيقت جهان مجازی واقف گشت. وی را از اين ادراک، خوش‌خوشانش شدی و روزوشب با خود زمزمه كردی:
اِيوَل به اين جهانِ مجازیِ سبزرنگ
اِيوَل به اين تقابل هستی و نيستی
اِيوَل به صفرويك
كه هرچه در اين عالَمِ مَجاز
هستی گرفته و زايش نموده است
در پيچ‌وتاب همان صفرويك نِشَست.
و بدين‌سان، نبشتن مَجازی‌نامه آغاز كرد كه بعدتر، كابوس‌نامه نام گرفت.


نقل است كه در روزگار جوانی، همه‌وقت، در چَت‌روم اطراق نمودی و حظِّ وافر بردی از هوش نافِر روميان*! و نزد اساتيد، نوای "دوپس، دوپس" بی‌آموختی و به تكرار بگفتى تا از هوش برفتی! خواب‌وخوراك را به سان مشق‌وكتاب، به لعنت خدا ارزانی داشت و همه‌وقت در پای رايانه تِلِپ بود، و هيچ نخورد تا بمُرد!


در حكايت است اول‌بار كه برگه‌ی عبوری خريد به جهت گذر به عالم مجازی، به يكی از هم‌صحبتان گفت: "كامپيوتر من ياهواِ، مال تو چيه؟"
اين سخن، چونان توپی، آن ديار بتركانيد و دست‌مايه گشت كركرخنده‌ی اهالی و كسبه را. نقل است كه در آن ايام، به غايت سَفيه بود. چندان‌كه لقب "خرپينوكيو" بدو دادند.



  • *کسانی که در روم (Room) هستند

  • كمی هم وبلاگ: اتصالات!

  • اين هم برای اين‌كه از اين خوليای سياست دور شيم، حداقل برای چند لحظه!

۲۴ خرداد ۱۳۸۴

نادرشاه افشار

محصلی شب قبل از امتحان، تمام كتاب‌های درسی‌اش را باز كرد و از هر كدام به ترتيب يك صفحه خواند. سر جلسه‌ی امتحان معلم از او پرسيد: ‌نادرشاه افشار كه بود؟ محصل فورا جواب داد: نادرشاه افشار مرد متوازی‌الاضلاعی بود كه از راهِ راه‌آهن جلفا وارد لوله آزمايش شد و در جنگ با 5458 سلول مغزی از تير تلگرافخانه بلغارستان گريخت و در مرو به دست آسيابانی كشته شد. قبر او در پاسارگاد، قبله‌ی مؤمنين و مؤمنات است! [انجمن ادبی قند پارس]

۲۳ خرداد ۱۳۸۴

بدون شرح (2)


  • تجربه، نامی‌ست كه به راحتی روی اشتباهات‌مون می‌گذاريم. (اسكار وايلد)

  • عقل چيز خوبيه و برخلاف تصور تو، جاش تو چشم و گوش نيست، بلكه يك‌كمی بالاتره!

  • من قبول دارم كه تجربه پدر علمه، ولی تو هم قبول کن که همين تجربه‌هه مادر علم رو به عزاش نشونده!

  • - بابا شكسته‌‌بندی كه كاری نداره، تخم‌مرغ و آرد رو قاطی می‌كنی و...
    - اون كوكو سيب‌زمينيه يوسف‌جان!

  • مردك هم‌چين تهديد می‌كرد كه نگو! لابد پيش خودش هم فكر می‌كرد كه من جا می‌زنم و كوتاه می‌آم. اما نمی‌دونست كه من مثل سگ ترسيده بودم و دربه‌در دنبال راه فرار می‌گشتم!

  • هيئت مديره‌ی كارخونه‌ای كه توليدات 4 سال قبل‌شون بهتر از توليدات امروزشونه، حتی به درد لای جرز ديوار هم نمی‌خورن!

  • آب اگه قوّت داشت، قورباغه زنجير پاره می‌كرد. حالا هی روزی هشت تا لیوان آب بخور! (كاوه‌ی آشوب)

  • سابقه‌ی کارت رو به رخم نکش. اگه به سابقه و از این حرفا بود، کلاغ سلطان جنگل می‌شد نه شیر!

  • تا یادم نرفته: فراخوان کانون نويسندگان ايران برای گردهمايی در برابر زندان اوين/ وبلاگ بیلی‌ومن

۲۱ خرداد ۱۳۸۴

انتخابات از نگاه سعدى

چون در امضای كاری متردّد باشی، آن‌ طرف اختيار كن كه بی‌آزارتر باشد.
گلستان سعدی/ باب هشتم/ در آداب صحبت

۲۰ خرداد ۱۳۸۴

پیشنهاد به آقای معین!

اين روزها كه همه‌جا صحبت از انتخاباته و اين حرف‌ها، الپر ابراز خوشحالی كرده كه معين داره پيش می‌ره و فلان و بهمان!
اما آقای معين به عنوان يك رئيس جمهور بالقوه، فن سخن‌وری نمی‌داند. جملات و كلمات را خيلی جويده ادا می‌كند و اين، باعث كم‌اثر شدن سخنانش می‌شود. البته، ضعفی‌ست كه با تمرين، مرتفع می‌شود (در مدیریت کیفیت، بهترین نقاط برای پیشرفت، همان نقاط ضعف هستند که نقاط بهبود نامیده می‌شوند).
اگر باور نمی‌كنيد به سخنرانی‌هايش دوباره گوش كنيد، حتی در فيلم قبلا ضبط‌شده‌ی صحبت‌هايش با سعيد حجاريان هم اين مساله مشهود است. بعد آن را مقايسه كنيد با صحبت‌های آقای قاليباف كه درست در نقطه‌ی مقابل دكتر معين قرار دارد! ﴿يك سوال، آقای قاليباف دكترا داره؟ دكترای چی؟ جفرافیای سیاسی؟ تو کشور ما چه راحت می‌شه دکترا گرفت و خبر نداشتیم...﴾


ديگر اين‌كه هنوز تيم منتخب دكتر معين مشخص نيست! باور كنيم كه ما فقط يك‌نفر را انتخاب نمی‌كنيم، همان‌طوری‌ كه نمی‌بايست همه‌چيز را از يك‌نفر بخواهيم. ما درواقع با انتخاب رئيس‌جمهور، يك تيم ﴿هيئت دولت﴾ را انتخاب می‌كنيم.
وقتی هيئت دولت منتخب يك رئيس‌جمهور، در خانه‌ی ملت به دست پرمهر نمايندگان مردم، امحاء می‌شود، دولت را وزيران تحميلی و از سر ناچاری تشكيل می‌دهند و در اين حالت، ديگر كاری از دست رئيس جمهور برنمی‌آيد. در انتها هم به نارضايتی عمومی مردم می‌رسيم!
بنابراين، به نظرم بهتر است آقای معين، اعضای دست اول، دوم و حتی دست سوم تيمش را هم مشخص كند. اين‌طوری، هم خط‌مشی فكری وی روشن‌تر خواهد شد و هم بازار انتخابات... داغ‌تر!


اگر پس از ریاست جمهوری، فكری هم به حال سعيد حجاريان بنده‌ی خدا بكند كه چه بهتر! او اين‌چنين در بند گفتن اسير و ضارب او فارغ از هرگونه بندی، در دل جامعه گردان، تا شايد روزی زحمت ترور فردی ديگر را بكشد!




قرارم با خودم این بود که درباره‌ی سیاست چیزی ننویسم، اما نشد!
راستی، چرا به جای بیان نقاط قوت خودمان، همیشه به دنبال نقاط ضعف دیگران هستیم! چرا به جای بیان برنامه‌، یکسره به کارهای ناکرده‌ی دولت‌های قبلی اشاره می‌کنیم و به آن نام "کوتاهی" می‌نهیم. کوبیدن و تخطئه‌ی دیگران که دلیل بهتر بودن ما نیست، هست؟ متاسفانه، چنین اندیشه‌ای از دیرباز در کشور ما حاکم بوده و به نظر می‌رسد خواهد بود...

۱۹ خرداد ۱۳۸۴

اين، می‌تواند برای تو باشد جناب مدير

سلام آقای مدير
می توانی مخاطب اين يادداشت باشی تا شايد با نگاه برخی از كارمندان به پست و جايگاه مديريت آشنا شوی. شايد اين مطلب در كارت راهگشا باشد و شايد هم نه! اما به خوردنش خواندنش می‌ارزد!



  • يك مدير خوب، تنها يك مدير نيست، بلكه يك رهبرو يك مشاور عالی‌ست و هم‌آهنگ كننده‌ای ممتاز! مديربودن، تنها اين نيست كه پشت ميزت بنشينی و بنويسی "اقدام حسب ضوابط"! در سازمان‌های موجود كه تعداد و نوع كارمندان به انتخاب مدير نيست، ساختن يك تيم از صفر و هم‌آهنگ كردن اعضا با يكديگر تقريبا محال است (البته منظورم سازمان‌های دولتی‌ست، خصوصی‌ها رو نمی‌دونم). اما سعی كن باعث ارتقا كارمندانت شوی، از نظر ذهنی و كاری. هميشه به خاطر داشته باش كه تو همان‌قدر خوب هستی كه كارمندان زيردست تو (اعضای تيم). اگر شنيدن حرف‌های آن‌ها باعث جلب اعتمادشان به تو می‌شود، به حرف‌شان گوش كن. مطمئن باش که ضرر نمی‌كنی!

  • يك مدير خوب، يك انگيزه‌دهنده‌ی فعال و عالی‌ست. مدير خوب، نيروی محركه‌ی سازمانه (با كارخانه‌ی نيرومحركه اشتباه نشه). بايد انگيزه‌ی كاركنان منفعل سازمان‌ات را با هر ابزاری كه به صلاح سازمان و كارمند است فعال كنی و افزايش دهی، نه اين‌كه كارمندان باانگيزه‌ی سازمان‌ات را با بی‌توجهی به خواسته‌های‌شان، بی‌انگيزه كنی و بزنی توی ذوق كارمندی كه پيشنهادی ارائه داده. اين‌ كار مثل اينه كه با پشت دست، محكم بزنی تو دهن بچه‌ای كه تازه به حرف اومده!

  • يك مدير خوب، عدالت را رعايت می‌كند (و عدالت با تساوی فرق داره‌!). در يك سازمان، عدالت يعنی هر فرد، بر مبنای كاری كه انجام می‌ده و ارزش افزوده‌ای كه ايجاد می‌كنه اجر و قرب داشته باشه و پاداش بگيره، نه بر اساس پاچه‌خواری و ميزان فضولاتی كه ايجاد می‌كنه!

  • يك مدير خوب، در درجه‌ی اول يك كارمند خوبه! باور كنيد كه برای سازمان، مدير هم يك كارمند محسوب می‌شه، منتها كارمند ارشد سازمان! در يك سازمان كه طبق تعريف ساموئل سرتو ( به خودت فشار نيار دوست من، نمی‌شناسيش!) قراره مجموعه‌ای باشه از نيروهای انسانی كه برای رسيدن به يك هدف واحد تلاش می‌كنند، مدير هم جزيی لاينفك از اين نيروی انسانيه! بنابراين، به جای نگاه‌كردن از بالا، از داخل، به مجموعه نگاه كنيد تا هم، بهتر با مشكلات مجموعه آشنا بشيد و هم راه‌حل‌های كارمندی، به نظرتون احمقانه و دور از ذهن جلوه نكنه!

  • اما نكته‌ی آخر:
    يك مدير خوب، مدير مرده‌ است! :-)
    اين آخری رو شوخی كردم، ولی جدی بگيريد! شايد از ديد بعضی از كارمندان‌تان اين قضيه خيلی مهم و حياتی باشه، كارمندانی كه محيط كار چنان برايشان غير‌قابل تحمل شده كه هر لحظه آرزوی نفله‌شدن مديرشان را دارند! (هيچ آدم عاقلی آرزوی مرگ خودش رو نداره... داره؟)
    بنابراين، طوری عمل كنيد كه اگر كارمند دون‌پايه‌ای در همان سازمان بوديد از كار در آن‌جا لذت می‌برديد!


قربان شما
كارمند دون‌پايه

۱۸ خرداد ۱۳۸۴

این به اون در!

يكی از دانشمندان، گوش‌های بزرگی داشت. شخصی بر سبيل استهزا به او گفت: گوش‌های شما متناسب بدن يك انسان نيست. مرد دانشمند در جواب گفت: بله، درست است. اتفاقا گوش‌های شما هم برای جثه‌ی يك الاغ بسيار كوچك است.
منبع: مجله‌ی موفقيت/ شماره‌ی 81

۱۷ خرداد ۱۳۸۴

دسته‌بندی!

به نظرم دو دسته از آدم‌ها هستند كه اعتماد به نفس عجيبی دارند. دسته‌ی اول، اون‌هايی هستند كه خودشون، صاحب‌نظر و صاحب‌رای هستند و اين، خو‌دبه‌خود باعث افزايش اعتماد به نفس‌شون شده! البته اين اعتماد به نفس با غرور بی‌جا اشتباه نشه يك‌وقت. اين دسته اون‌قدر بار علمی‌شون زياده كه با كوله‌باری از علم و گاهی تجربه در مباحثات شركت می‌كنند و دلايل جالبی هم برای اثبات نظراتشون دارند! بگذريم...


اما دسته‌ی دوم كه در بعضی موارد اعتماد به نفس‌شون حتی از گروه اول هم بالاتره، اون‌هايی هستند كه همش "منم منم" می‌كنند. در واقع می‌تونيم بهشون بگيم "سوپرمن" (البته از اون لحاظ). واژه‌هايی مثل "اين‌جا، روی كاكل من می‌چرخه"، "همين كه من گفتم" و "جواب اينه، و ديگه غير از اين نمی تونه باشه!" در زبان اين‌گونه افراد مثل نميدونم چی‌چی جاريه و تمام اين حركات، ناشی از غرور و نخوت زياده از حده!
غرور هم يه‌جور اعتماد به نفسه، منتها از نوع پوچش. اما اين دسته نه از فرط معلومات، كه از بی‌سوادی مزمن چنين رفتاری دارند؛ برای كم نياوردن، برای افاده، برای اثبات خودشون و...


شايد شما هم با افرادی برخورد كرده باشيد كه وقتی روی حرف اشتباهشون پافشاری می‌كنند و با مخالفت مواجه می‌شن، سريع می‌گن: شرط می‌بندم. مطمئن باشيد اين افراد، از دسته‌ی دوم هستند و در اون مورد خاص، هيچ‌گونه اطلاعاتی (اعم از مرده و زنده) ندارند.

۱۳ خرداد ۱۳۸۴

زندگی از نگاه یک حسابدار (یکی عین من!)

زندگی مثل ترازنامه‌ست، طرف بدهی داره، طرف دارايی داره، حقوق صاحبان سهام داره، سود داره، زيان داره، اندوخته‌ی قانونی داره! بعضی از زندگی‌ها اندوخته‌ی غير قانونی هم داره! بخشی از اموال آدم كه از طريق كلاشی و كلاه‌برداری در اندوخته‌ها ثبت شده، در واقع می‌بايست در بدهی‌ها ثبت می‌شد! بدا به حال آدم‌هايی كه دارو ندار و اموال منقول و غيرمنقول‌شان، از اين طريق جمع شده! موقع رسيدگی، با صورتی كش‌آمده، حتی نای توضيح‌دادن هم ندارند و البته، ديگر برای توضيح دادن هم ديره!


زندگی مثل ترازنامه‌ست، تاريخ داره! مگر نه اين‌كه ترازنامه، وضعيت دارايی‌ها، بدهی‌ها و حقوق صاحبان سهام را در تاريخی معين، مشخص می‌كند! تاريخ ترازنامه‌ی زندگی هم، تاريخی‌ست كه روی سنگ‌قبر حك می‌شود! ترازنامه يعنی بستن حساب‌ها و سنگ‌قبر هم يعنی بسته شدن دفتر يك زندگی!


زندگی مثل ترازنامه‌ست، ترازنامه به زبان ساده يعنی دارايی= بدهی+ حقوق صاحبان سهام. اما شكل ايده‌آل ترازنامه‌ی زندگی اين است: دارايی= حقوق صاحبان سهام! يعنی وقتی از دنيا می‌روی، پربكشی، نه اين‌كه به زور و به حال نزار و خركش (به كسر كاف) آدم را ببرند! بدا به حال آن‌هايی كه حقوق صاحبان سهام در زندگی‌شان به سمت صفر ميل می‌كند و در عوض بدهی روی بدهی اضافه می‌كنند! بدتر، حال آن‌هايی‌ست كه تمام زندگی‌شان، با مال مردم بنا شده (دارايی= بدهی!). اين همان حق الناس است، بد كوفتی هم هست!




زندگی شبيه خيلی چيزهاست، شايد يك شعر، يك داستان كوتاه يا بلند و... هر آدمی هم با نگرش خودش، به زندگی نگاه می‌كنه و اون رو می‌سازه!
اين هم يك نگاه بود، شايد از عواقب درگيری‌های پايان سال مالی بوده، كسی چه می‌دونه!
نگاه شما به زندگی چگونه‌ست؟

۱۲ خرداد ۱۳۸۴

مشکل نوشتن

شده يه وقتايی هی زور بزنی كه بنويسی؟ يه چيز خنده‌دار كه هرچی دل‌وروده تو اينترنت و اينترانته بتركونی! اما هرچی زور می‌زنی، به خودت فشار مياری و سرخ سياه می‌شی، فايده نداره و نمی‌شه و اون مطلبه به ذهنت نمياد! نه جون من، شده اين‌جوری؟
تا حالا شده به چرایی قضیه هم فکر کنی و ببینی چرا دیگران می‌تونن و تو نمی‌تونی. مشکل تو دیدن و تمرین کردنه! باید اون‌قدر ببینی، دقیق بشی تو قضایا و اونقدر تمرین کنی تا تو هم بنویسی، اون‌جوری که دلت می‌خواد! آره... این‌طوریاس!


بگذريم، از معقولات خارج شيم و برگرديم سر بحث خودمون... كجا بوديم؟ سر زور! اگه ديدی هرچی زور می‌زنی، نوشتنت نمياد مشكل از جای ديگه‌س! يه‌سر به WC خونه بزن! به طور يقين مشكل حل می‌شه! زياد هم به چرايی قضيه فكر نكن، مخت رو آك‌بند نگه‌دار براى روز مبادا، خدا رو چه ديدی، شايد گرون شد!

۱۱ خرداد ۱۳۸۴

سرقت غيرمسلحانه در سايبر!

سلام
چند وقت پيش که اين بلاگ روزنوشت داشت، نوشتم که قالب وبلاگ و از اين حرف‌ها! ولی بعد از اين‌که گوشه‌ی سمت چپ به علت عدم صلاحيت مردود و به کلی تعطيل شد، مجبوريد اين نوشته‌های اين‌جا رو تحمل کنيد، شرمنده روی ماهتان!
اگر دوستانی هستند که دنبال قالب برای وبلاگشون هستند و از بلاگر استفاده می‌کنن، فکر کنم اين قالب به دردشون می‌خوره! فقط دعا به جان MX4 بکنيد و بنده به خاطر قالب‌دزدی!
مشاهده و دانلود