عمرا اگر اين يادداشت بر اساس واقعيت باشد. در ضمن، هرگونه تشابه اسمی هم به خودش مربوط است!
- اصغر تنهای تنهاست. هيشكی اصغر رو دوست نداره، هيشكی... برای همين هم اصغر تصميم میگيره خودش رو دار بزنه تا از دست اين زندگیِ نكبتی خلاص شه. اصغر خودش رو از سقف آويزون مىكنه اما به دليل ضربهی مغزی میميره نه خفگی، در كالبدشكافی معلوم میشه خودش رو با كِش دار زده نه طناب!
- با اينكه پدر و مادر اصغر، خيلی دوستش دارن، ولی اصغر باز هم تنهای تنهاست. برای همين هم، يك وبلاگ تو پرشينبلاگ راه میاندازه به آدرس يه پسر تنها كه هيشكی دوسش نداره دات پرشينبلاگ دات كام، اما به خاطر آدرس احمقانهای كه انتخاب میكنه هيچ بازديدكنندهای نداره، برای همين از غصه میميره!
- اصغر دختر همسايه رو میبينه و عاشقش میشه. از اون بعد هم كارش اين میشه؛ سر كوچه ايستادن و مثل بُز خونهی دختره رو پائيدن. اما دختره كه از نگاه اصغر خوشش نيومده، راپورت اصغر رو به دوستپسرش میده و طرف، اصغر رو نفله میكنه!
- اصغر عاشق دختر همسايهست. بنابراين يكروز تنگِ غروب جلوی دختره رو میگيره، زل میزنه تو چشمهاش و بهش میگه: "آخه ديوونه، با چه زبونی بگم دوست دارم". اما از اونجايی كه اصغر قصهی ما كمی كور تشريف داره، دو تا برادر گردنكلفت دختر رو كه كنار خواهرشون بودن نمیبينه. برای همين هم به تيغ تيز جفا و به دست برادران معشوق دار فانی رو وداع میگه (ولی مگه وداع میگفت لاكردار!).
- اصغر كه حالا دانشجو شده و فكر میكنه لابد ديگه آدمحسابی شده، هنوز هم عاشق دختر همسايهست. دختر هم پس از نازكردنهای فراوان بالاخره دم به تلهی اصغر میده. اصغر با دختر دم در پارك محلهشون قرار میگذاره، اما گشت نیروی انتظامی درست روبروی در پارک ایستاده، در نتيجه دختر متواری و اصغر كه آدم احمق و پخمهايه دستگير میشه و طی بازجويیهای كاملا فنی-پليسی میميره (البته اول كشته میشه). جعبهسياه اصغر هم طی بازجويی مفقود و چند روز بعد در بازار سياه فروخته میشه!
- اصغر عاشق دختر همسايهست، دختر هم اصغر رو دوست داره و خانوادهی دختر هم حرفی ندارند. اما پدر اصغر كه از اين وضعيت راضی نيست تصميم میگيره اصغر رو ادب كنه، ولی در تربيتش كمی زيادهروی میكنه و اصغر، زير دستوپای پدر و بر اثر اثابت بيل ادب، متانت و نجابت به سرش میميره!
- اصغر عاشق دختر همسايهست و دختر هم دوستش داره. خانوادهی دو طرف هم به اين وصلت راضی هستن، بنابراين اون دو تا با همديگه نامزد میشن. اصغر هم با خوشحالی به نامزدش میگه كه وبلاگ مینويسه. يكی از روزها كه نامزدش وبلاگ اصغر رو میخونه میبينه يك دختر به اسم كلثوماينا كه معلوم نبود وبلاگ اصغر ننهمرده رو از كجا پيدا كرده كامنت گذاشته كه " وبلاگ خوبی دارى، منتظر قدمهای سبزت بر برگريزان خاطرهام هستم! كلثوماينا"
فردای اونروز، تيتر صفحهی حوادث روزنامهها اينه:
فوقالعاده، مرگ يك وبلاگنويس فاسد، دختری نامزد وبلاگنويسش را با كابل مودم خفه كرد! - نامزد اصغر باهاش قهر میكنه، در نتيجه اصغر مثل قديمها تنهای تنها میشه و به وبلاگ درِ پيتش پناه میبره، اما اينبار مخابرات به اشتباه و بهخاطر اينكه در آدرس وبلاگ اصغر از حرف گمراهكننده (؟) استفاده شده، وبلاگ اصغر فلكزده رو فيلتر میكنه و اصغر به دليل نرسيدن اكسيژن كافی به مغز پوكش میميره!
- اصغر با عجز و التماس و بعد از كلی پاچهخواری تلفنی و حضوری، با نامزدش آشتی میكنه. دو تا خانواده هم قرار عقد و عروسی میگذارن، اصغر و نامزدش با همديگه ازدواج میكنن و سالهای سال به خوبی و خوشی در كنار يكديگر زندگی میكنن!
- چيه؟ قرار نيست كه اصغر بيچاره رو تو هر اپيزود بكشيمش، بگذاريد يكبار هم كه شده طعم زنده بودن رو بچشه بینوا.
...
اما، میگم كاش میكشتيمش...
5 نظر:
شاید چند سال بعد زنش بکشدش خدا رو چه دیدین!
لذت بردم ...
اون جعبه سیاه خیلی بامزه بود که مفقود میشه!
اين اصغر احتمالا از شخصيت هاي كارتون تام و جري نيست؟ يا شايد هم يه سوسك سگ جونه!!!
مثل اينكه خيلي دير رسيدم؛ تفلد اين فرزند پابرهنه برخط مبارك باشه!!
ما همه مون يه نوع اصغريم . . . فقط بعد از مردن زنده ميشيم . .اين نوشته شما ناشي از تهران گردي نبوده؟
عجب اصغریه ها... چه مکافاتی... ولی ایکاش سایتش مال من بود... آخه بازدیدکننده هاش خیلی زیادن... اصغر جون به کلی در اشتباست... .
سید یک ساعت خندیدم ! بد بخت اصغر ! بی نوال ! ولی خوشم اومد که گذاشتی به خوبی زندگیش رو بکنه و به سلامتی یک بار هم زنده بمونه !
از همه با حال تر با برادرای دوختره حال کردم که اصغر ندیدشون !!!!!
ارسال يک نظر
» لطف کنید و دربارهی یادداشت بنویسید. اگر مطلب چیز دیگریست، میتوانید از فرم تماس استفاده کنید یا به symoniri روی جیمیل، ایمیل بفرستید.
» نظرات حاوی مطالب توهینآمیز -حالا به هر کسی که میخواهد باشد- حذف خواهند شد.
» فارسی بنویسید و برای نمایش درست آدرس وبلاگتان، "//:http" را فراموش نکنید.