گاه‌نوشت‌های بی‌ربط یک احتمالا آدمیزاد

کشت‌وکشتار با وبلاگ و يک‌کمى مرگ بر سياست!

نمی‌دانم چه‌طور اين فكر به ذهن بعضی از دوستان و بزرگواران خطور كرده كه بنده آدم سياسی‌ای هستم و نوشته‌های اين‌جا رنگ‌و بوی مبارزه می‌دهد. من كه خودم نمی‌فهمم، اما اگر انتقادی هم می‌بينيد كه البته در اكثر موارد با راه‌حل‌های پيشنهادی‌ام همراه بوده، همه از سر دلسوزی‌ست و تراوشات ذهن ناآرام من!

پس بگذاريد يك‌بار برای هميشه تكليفم را با خودم و دوستان سياست‌طلبم روشن كنم (یادداشت ذیل، به دنبال ارائه‌ی هیچ راه حلی نیست).


  • سياست، به هيچ عنوان و به هيچ معنی، حتی آن‌گونه كه شما به دنبالش هستيد مد نظرم نبوده و نخواهد بود، انشاءالله. سياست، به نظرم واژه‌ی كثيفی‌ست كه قبل از آن‌كه از طريق آن به جايی برسی در آن خفه می‌شوی!

  • در اين وبلاگ، به هيچ گروه، حزب و يا مذهبی توهين نخواهد شد، حتی اگر شما بخواهيد دوست گرامی! و نظرات حاوی توهين به فرد (هر كه می‌خواهد باشد)، گروه و يا مذهب خاص، در اولين فرصت پاك خواهد شد.
    همچنين در اين وبلاگ طرفداری از هيچ گروه، مذهب و فرقه‌ای توصيه نمی‌شود، چه برحق و چه ناحق!

  • حالا كه به اين‌جا رسيد بگذاريد نظرم را كوتاه و مختصر راجع به اكبر گنجی بيان كنم. اگر طومار آزادی اكبر گنجی را امضا كردم، نه به‌خاطر شخصيت وی كه به‌خاطر نفسِ آزادی بيان و انديشه بود كه به نظرم، در زندان كردن انديشه (هرچند مخالف)، در بند كشيدن انسانيت است.
    اما اكبر گنجی قهرمان من نيست! قهرمان من جانبازی‌ست كه در بدن، ده‌ها تركش به يادگار دارد از جنگ. جانبازی كه بيش از 60 ماه به‌طور مستمر در واحد اطلاعات عمليات و در خط اول نبردی ويران‌كننده، به خاطر من، و بلكه ما جنگيد. جانبازی كه حتی حاضر نيست برای درمان به هيچ بنيادی متوسل شود، و همه‌ی حرفش اين است كه "برای اين كارها نجنگيديم". جانبازی كه آب شدن هر روزش، كابوس شبانه‌‌روز من است!
    اكبر گنجی به زعم من، آدمی‌ست كه به اشتباه، خود را بر سفره‌ی شامی ميهمان كرد كه برای وی چيده نشده بود، و تنها چيزی كه نصيبش شد گرسنگی بود و بس. اكبر گنجی، آدم اين قصه‌ها و بازی‌ها نبود، همين. اما، اين مانع از آن نمی‌شود كه آزادی‌اش را نخواهم!


چه معجونی شد اين يادداشت! همه‌ی اين‌ها را نوشتم كه بگويم به اين نامه نه اعتقادی دارم و نه آن را امضا می‌كنم. بزرگواری كنيد و از اين‌گونه نامه‌ها برايم نفرستيد، دمتان گرم و مهرتان مدام!


اما چرا:


  • اول اين‌كه خود اين نامه رنگ‌وبوی خشونت می‌دهد، البته شايد به دليل اين‌كه به قول دوستان، اكنون مبارزه شيوه‌ی ديگری طلب می‌كند (كدام شيوه، كدام مبارزه!).

  • دوم، آیا تابه‌حال، كسی به اين فكر افتاده آماری از امضاكنندگان اين‌گونه نامه‌ها و طومارها، براساس منطقه‌ی جغرافيايی تهيه كند تا معلوم شود چند درصد از داخل ايران اين‌گونه نامه‌ها را امضا كرده‌اند و چند درصد از خارج از ايران!
    بر اساس نام مستعار چه؟ آيا كسی كه آن‌قدر شهامت ندارد كه نام حقيقی‌اش را در نوشته‌هايش ذكر كند، شايستگی شركت در مبارزه‌ای از نوع ديگر و با رنگ‌وبوی خشونت را دارد؟ شايستگی تصميم‌گيری برای دیگران را چه؟
    داريد برای ديگران دست بالا می‌كنيد و به جايشان تصميم می‌گيريد، دمتان گرم! اما برايم روشن كنيد كه چه فرقی‌ست ميان شما و ديگرانی كه قصد مبارزه با آن‌ها را داريد، حال آن‌كه به زعم شما، آن‌ها سال‌هاست كه به جای دیگران تصميم می‌گيرند!
    راستی چند درصد از امضاكنندگان اين‌گونه طومارها، حاضرند تمام سختی‌ها و مرارت‌های اين راه را تحمل كنند با علم به اين‌كه معلوم نيست جواب مد نظرشان را هم بگيرند؟ این را نوشتم که بدانید امضای این یکی با همه‌ی امضاهای قبلی تفاوت دارد، دیگر بحث یک امضا و اعتراض و هم‌دردی نیست!

  • درد و رنج ساليان دراز مردم شريف كردستان را شنيده‌ام. اما به من بگوئيد مردم كجای اين آب‌وخاك، خوش و خرم بوده‌اند؟ تاريخ اين سرزمين و اين مردم، با غم و اندوه و مصيبت عجين شده!

  • زياده از حد شد روده‌درازی‌ام، تندی‌ام را به حساب جوانی‌ام (اِی خالی‌بند متقلب!) بگذاريد و به بزرگواری‌تان ببخشيد. حرف زياد است اما، اين‌جا وبلاگ است نه تريبون مكدرات. حكم من و سياست، حكم بقالی‌ست كه ساعت‌ها درباره‌ی اقتصاد حرف می‌زند بی‌آن‌كه بداند اقتصاد چيست.
    اما در انتها آرزويی هم دارم، آرزوی سربلندی، آرامش و آسايش برای همه‌ی ايرانيان و اعتلای نام ايران زمين، همين!


15 نظر:

milad در گفت...

احسنت يوسف جان!

نرگس در گفت...

موافقم.
تکبیر!

parviz در گفت...

آخيش . . ديگه لازم نيست من مطلبي در مورد سياست و مبارزه!!! بنويسم . . آقا ميشه ما هم اين پست شما را امضا کنيم؟

مسعود برجيان در گفت...

آقا يوسف سلام
بابا اين قالب وبلاگت كه دل ما را بُرد. مخصوصا اين ديوار سيماني و اين تركيب رنگ‌هاي بدنه‌ي وسط.

ببخشيد كه بي‌ربط بود به يادداشت‌تان. جوگير شدم چند لحظه!

Omid.D در گفت...

با اینکه بلد نیستم ص یه سیاست رو بنویسم ولی خوشم اومد سید !

Ali در گفت...

اقا خیلی خوب یود. تشریف بیارید شیراز یک لیوان شربت خنک سکنجبین بدم خدمتتون که جیگرتون خنک بشه.

سینه‌چاک در گفت...

اسم من کریم حسن زاده است. لطفا به کس دیگری نگویید. ببخشید من یک سوال داشتم. خواهش می کنم جسارتی نباشد. واقعا اسم شما سید یوسف منیری است؟

نرگس در گفت...

یه مطلبی بعد از خوندن این پست نوشتم.تلنگر خوبی بود.

vahidjv در گفت...

سید جان سلام
جانا سخن از زبان ه ما می گوئی البته با کمی تفاوت :دی
موفق باشی
یاعلی

اوسا على در گفت...

ميشه بگى فرق تو با يه بسيجى چيه؟

Mohammad TajAhmadi در گفت...

khandane harfe del che lezzati darad!!!

پژمان مقصودی در گفت...

دوست عزیز. بر نوشته شما دو ایراد اساسی وارد است که می خواهم نظرتان را به این دو مورد جلب کنم. اول اینکه حقیقت را از روی تقسیمات آماری و جغرافیایی تشخیص نمی دهند. ای بسا که حقیقت در اقلیت باشد. واضح ترین مثالی که از تاریخ شیعه می توانم برایتان مثال بزنم امام حسین است که حقیقتی که تعقیب می کرد در نهایت تنها 72 تن موافق یافت. ضمن اینکه بدیهی است ترک ایران به معنای ترک هویت ایرانی نیست. از دید سیاسی هر ایرانی در هر جای کره خاکی تا هنگامی که شناسنامه ایرانی دارد حق رای و حق اظهار نظر و حق شرکت در مسائل ایران را داراست و کسی نمی تواند ایرانیان خارج از کشور را به سکوت امر کند. حتی اگر تنها یک ایرانی در خارج از کشور می زیست حال آنکه آمار ایرانیانی که خارج از کشور زندگی می کنند به 4 میلیون نفر می رسد. رقمی که از کل جمعیت شهر دوم ایران بیشتر است. آنهم با ترکیب جمعیتی کاملا با سواد و عمدتا تحصیل کرده . دوم اینکه رنجی که بر مردم کردستان تحمیل می شود رنج قومی است و تعاریف و مصادیقی دارد و درست نیست که با گفتن اینکه همه مردم ایران در رنج اند اذهان را دچار مغلطه ای کنیم که از دیدن رنج قومی که بر ملت کرد وارد می شود ناتوان شوند.
در پایان خواهشمندم منظور بدارید که من سیاسی نیستم و هیچ موضعی نه نسبت به این نامه و نه نسبت به هرچه به سیاست مربوط باشد ندارم.

حنيف در گفت...

من هم در اين مورد مطلبي نوشته‌ام.
http://hanif.ir/archives/000536.html

امير بهرامي در گفت...

وبلاگ امير بهرامي آپديت شد.
ناگفته هاي اورست 84 در :
www.everestexpedition1384.blogspot.com

سيد يوسف منيرى در گفت...

- درجواب دوست خوبم پژمان مقصودی
پژمان عزيز،
حرفم اين نبود كه ايرانی‌های خارج از كشور حقی در اين آب‌و خاك ندارند، بلكه سهم‌شان دست‌نخورده است و به اندازه‌ی ايرانيان داخل. حرفم اين است كه شناخت كاملی از اوضاع ايران ندارند و يا شناخت‌شان هرچند مفيد، اما اندك است. شرايط خوبی حاكم نبوده و شرايط آتی نامعلوم است، در چنين اوضاع نامعلومی، نوشتن چنين نامه‌هايی، فقط اوضاع را بدتر از آنی می‌كند كه هست. گواه حرفم، پيام‌های خودت مبنی بر افزايش دستگيری بهاييان است (متاسفانه وبلاگت را حذف كردی!) و اين يادداشت حنيف. بنابراين با علم به اوضع و احوال فعلی، با چنين نامه‌ای مخالفت كردم.
اما در مورد كردستان، نوشتی كه قضيه قومی ست، اما تا بوده از اين دست قضايای قومی در ايران بوده. جنجال‌هايی كه گاه‌و بيگاه در جنوب كشور و در خوزستان برپا می‌شود مگر قومی نيست؟ حتما چند وقت پيش قضيه‌ی آن نامه‌ی كذايی را خواندی كه بلوايی به پا كرد.
بگذريم،
با اين‌كه همه از سياست گريزانيم، اما در زندگی همه‌مان ريشه دوانده لاكردار!
برقرار باشی پژمان عزيز

ارسال يک نظر

» لطف کنید و درباره‌ی یادداشت بنویسید. اگر مطلب چیز دیگری‌ست، می‌توانید از فرم تماس استفاده کنید یا به symoniri روی جی‌میل، ای‌میل بفرستید.
» نظرات حاوی مطالب توهین‌آمیز -حالا به هر کسی که می‌خواهد باشد- حذف خواهند شد.
» فارسی بنویسید و برای نمایش درست آدرس وبلاگ‌تان، "//:http" را فراموش نکنید.