۰۸ دی ۱۳۸۴

ماهِ قشنگ دی

:: فصل مورد علاقه‌ام پائيز است، كه به‌ش می‌گويم معجزهِ رنگ‌ها، اما در ميان ماه‌های سال، دی‌‌ماه، برايم حال و هوای ديگری دارد (چه ربطی به پائيز داشت حالا؟).
منظورم حال و هوای شخصی‌م بود و گرنه كه دی، سالگرد فاجعهِ بم است، فاجعه‌ای كه پی‌آمدهای دو سال اخيرش حتی بدتر از خود زلزله بوده؛ فراموشی بعد از آن توجه طوفانی!*
بگذريم كه درد، بسيار است و مشكل هزار.





:: اين روزها، برايم يادآور روزهايی‌ست كه من و همسرم، در تب‌وتابِ تدارک مراسم ازدواج‌مان بوديم؛ سفارش شيرينی، گرفتن لباس، وقت آرايشگاه، گلفروشی و سفارش
دسته‌گل و از اين قبيل بدو بدوها (كه من برای همه آرزويش را دارم، البته نه متاهل‌ها).
هر سال همين روزها، تب خاطره‌ام عود می‌كند و می‌روم به آن روزها. متاهل‌ها می‌دانند چه وضعيتی‌ست، انگاری دارند توی دل آدم رخت چرک می‌شورند (فارسی‌ش:
می‌شويند). همه‌ش نگرانی كه چيزی كم‌وكسر نباشد، كسی ناراضی از در بيرون نرود و گرنه، تا وقتی از ديار فانی به ديار باقی می‌روی و حتی بعد از آن و در قبر، از بدی
غذا و كمی ميوه و شيرينی برات دارند تا قد و قوارهِ عروس و داماد!





:: لای كارت عروسی، كارت كوچكی هم گذاشته بوديم كه رويش نوشته بود "يادتونه وقتی بچه بوديم می‌گفتيد ايشاالله عروسيتون، حالا عروسيمونه، پاشيد بيايد".
روی يكی از كادوهايی كه گرفتيم كارتی به همان اندازه بود؛ "يادتونه، بچه كه بوديد می‌گفتيم، دفعهِ آخرتون باشه. اين دفعه اشکال نداره، ولی ديگه تكرار نشه"!





:: زندگی فعلی‌ام اين‌ها هستند: همسرم، و فرزندم كه عاشقانه دوستشان دارم و دیگر هیچ؛ زندگی‌ای كه بر مبنای علاقه و بر پايهِ گذشت و اعتماد بنا كرده‌ايم، و نه بر پايهِ تفاهمی كه همه جا نام می‌برند و هيچ وقت نفهميدم "اين تفاهم كه الان گفتی، يعنی چه"؟
:: می‌خواهم همین‌جا بابت اين چند سال از همسر مهربانم تشكر كنم (بابت موفقیت‌ و پیشرفت‌ام در کار که مدیون و وامدار حمایت‌ها و محبت‌های بی‌شمارت هستم) و بگويم "دوستت دارم"، با تمام وجود*. هميشه اين‌ها را برايت نوشته‌ام روی كاغذ و به‌ت داده‌ام، اما اين‌بار
اين‌جا می نويسم، هم محض تنوع و هم اين‌كه یادگاری بماند، حداقل برای چند وقت!
تازه، شاید هم حال بعضی از اين مجردها گرفته شود و شايد دست به كار شوند و شیرینی بیفتیم و این‌ها.
:-)



*البته یکی دو روز پیش، تلویزیون گزارشی پخش کرد از تحویل 21 هزارمین خانه در بم، شاید که مرهمی باشد...
*می‌دانم، برای خیلی‌ها تصورش سخت است که چنین چیزهایی به همسرشان (یا به قول حسین درخشان، زنشان) بگویند، اما برای خیلی‌های دیگر (که من هم یکی‌شان هستم) به هیچ وجه این‌طوری نیست.

پرچم کشورها

کشورهای مختلف دنیا به همراه تصویر پرچم‌های‌شان؛
روی شبکهِ شرکت، یک فایل word پیدا کردم که در واقع توضیح کاملی بود از تصاویر پوشه‌ها، چیز به‌دردبخوری به نظرم اومد، بنابراین ضمیمهِ بقیه شد و الان هم که یحتمل خدمتِ شماست!
» دانلود فایل Flag.rar
با حجم 718KB

۰۷ دی ۱۳۸۴

بعد از تو هم خوبه!

در محل كارمان، همكاری داريم كه هر روز صبح، با حوصلهِ عجيبی كه خاص بندری‌هاست و گاهی لج آدم را درمی‌آورد، اتاق‌ها را نظافت می‌كند و ميزها را دستمال می‌كشد.
رابطهِ خوبی با همه دارد و در كل، از آن بندری‌های باحال است و تازه، يك استقلالی دوآتشه هم هست و اين‌ها.
گاهی به شوخی به‌ش می‌گویم "خيلی باحالی، البته بعد از من!"
در كمال خونسردی و بدون آن‌كه سرش را بالا بياورد، همين‌طور كه كارش را انجام می‌دهد، می‌گويد: "بعد از تو هم خوبه"!

۰۶ دی ۱۳۸۴

بغلی بگیر!

به احتمال زياد ديده‌ايد كاغذهايی كه قديم‌ترها دست‌به‌دست می‌گشت و در انتهايش نوشته بود اين متن را n بار بنويسيد و به دست n نفر برسانيد و گرنه "هر چی ديديد ازچشم خودتون ديديد"، "خون‌تون پای خودتون"، "حداقل حداقل‌اش مرگه" و از اين قبيل چيزها. پنج‌شنبه اول دی‌ ماه، يکی از همين كاغذها را از زير در حوالة ما كرده بودند، اما اين‌بار صحبت از نوشتن نبود؛ "20 تا كپی از اين برگه بگيريد و برای 20 نفر بفرستيد".
» بالاخره از خوبی‌های زندگی تکنولوژيک (يا به قول علی قديمی، تکنولوجيک)، يكی هم اين است كه زحمت نوشت را از دوش بنده‌های خرافاتی خدا بردارد ديگر!
» مثل اين‌كه جواب هم می‌دهد، روز شنبه هم يكی ديگر آمد روی ميز همكارم.
» نه، مثل اين‌كه خيلی جواب می‌دهد گويا، دامنه‌اش به شهرک هم رسيده، می‌اندازند داخل خانه‌ها، يكی جلو اين‌ها رو بگيره بابا :-)
» پيشنهاد می‌كنم اگر قصد چنين كاری را در سازمان‌تان داريد، از اتوماسيون اداری برای فرستادن اين برگه‌ها استفاده كنيد، هم دامنهِ بيشتری دارد و هم در مصرف كاغذ صرفه‌جويی می‌شود (آخر Paper_less)، خرجش هم فقط يك اسكن ساده‌ست!

۰۵ دی ۱۳۸۴

بحث شیرین خدمت‌گذاری


این جریان خدمت‌گذاری و مهرورزی و این حرف‌ها خیلی جدی شده مثل این‌که، یا شاید هم بعضی‌ها این قضیه رو خیلی جدی گرفته‌اند، چون آقای عبدالرضا شیخ‌الاسلام*، استاندار هرمزگان هم ای‌میل خودش را با نامهِ رسمی اعلام کرده: sheikh@hormazgan.ir

سایت استانداری هرمزگان
ایسنا نوشته
شیخ‌الاسلامی و ایرنا نوشته شیخ‌الاسلام، اما همین ایرنا
در جای دیگری نوشته شیخ‌الاسلامی، چی بگم...
*دکتر عبدالرضا شیخ‌الاسلام، قبل‌تر رئیس دفتر احمدی‌نژاد بوده در شهرداری تهران!

سعید و بلاگفا و بقیهِ قضایا


سعید یارمحمدی که از طرفداران پروپاقرص بلاگفاست، تازگی‌ها قالب پوسته‌هایی طراحی می‌کند برای این سیستم مدیریت محتوای مورد علاقه‌اش، البته با
فایرفاکس مشکلات کوچکی دارد که به‌طور حتم در اولین فرصت اصلاحشان می‌کند. اگر شما هم از پوسته‌های ساده و یکنواخت بلاگفا خسته شده‌اید سری بزنید به کارگاه سعید.

۰۴ دی ۱۳۸۴

دولت‌های واقعی از نگاه کانت


وظیفهِ اصلی دولت‌های واقعی آن است که نگذارند به انسان‌ها مانند شیء نگریسته شود و حداقل محدودیت و صیانت را به حداکثر آزادی افراد اعمال کنند.
منبع: مجلهِ موفقیت
یک کمی گنگ بود اما...

ترك اعتياد به اینترنت، در کمتر از ده روز

بالاخره پس از شش روز یک هفتهِ زجرآور اینترنت شرکت ما وصل شد و قوم دربه‌در و نگرانی خَرکِیف خشنود شدند.
چند روز پيش اينترنت شركت قطع شد، همين! اما پيامد آن استخوان‌درد يك‌سری و هلاک شدن يك‌سری ديگر بود. در راهروها، خيل مشتاقانی كه هلاك يك دقيقه اتّصال اتِّشال به مركز وحی
بودند ول می‌چرخيدند و از هم، پيگير چند و چون ماجرا بودند.
:: بد درديه بدون اينترنت بودن، شده بودیم عینهونِ تو فیلم‌ها که معتادها از درد به خودشون می‌پیچند و کلافه هستند (و گاهی هم با گاز زدن دیوار، دردشون رو تسکین می‌دن، الکی). ‌الان تو (روی) تركم، اما قبل‌تر روی زين بودم!
:: مثل این‌که یک نفر دیش اینترنت شرکت رو با دیش ماهوارهِ خونه‌شون اشتباه گرفته، و دیش بی‌نوا رو چرخونده بلکه چند تا کانال بیشتر بگیره و...
;-)))
:: یکی از قطعاتی سوخته بود که یدکی هم برایش تهیه نشده بود، به دلیل اطمینان فروشنده از این‌که این قطعه، حداقل تا 10 سال نیازی به تعمیر یا تعویض ندارد!
:: باور نمی‌کردم با قطع اینترنت، این‌قدر از همه جا دور شوم، می‌شود گفت تنها وسیلهِ ارتباط ما (در این‌جا) با بقیهِ دنیا همین اینترنت است، نه روزنامه‌ای و نَه، ساعت رفت‌وآمد درستی که وقتت تنظیم باشد تا اخبار را از تلویزیون و یا رادیو دنبال کنی!
:: نتیجه‌گیری اخلاقی:
اعتیاد چیز خوبی نیست، اما ترک اعتیاد از اون هم سخت‌تر و بدتره :-)
این هم شاهد: مبارزه با اعتیاد اینترنتی به قلم میرزا ناصرالدوله نقطه!

۲۶ آذر ۱۳۸۴

این‌بار، افلاطون


» هرگز کسی را که پیوسته در حال پیشرفت است، هر چقدر هم که کند حرکت کند، نومید مکن.
» آن کس که سرشتی آرام و خرسند دارد، فشار سال‌خوردگی را کم‌تر احساس می‌کند، اما کسی که این‌گونه نیست، جوانی و سال‌خوردگی برایش به یک اندازه سنگین است.
» آغاز هر کار مهم‌ترین قسمت آن است.
منبع: مجلهِ موفقیت

۲۵ آذر ۱۳۸۴

دست‌یابی به ابزارهای پنهان ویندوز

راه که زیاده برای دست‌یابی به ابزارها و برنامه‌های پنهان ویندوز، به طور مثال برای ویرایش رجیستری در منوی Run، تایپ می‌کنیم regedit و برای تغییر در پیکربندی
msconfig. اما به خاطر سپردن همهِ این‌ دستورات سخت است خب، برنامهِ XP Addon کار کاربر را راحت می‌کند، با نصب آن، تمام ابزارهای پنهان (یا مهم‌ترین‌ها) ویندوز در منوی Start در خدمت شماست،
به همین راحتی که نوشتم!
تصویر | دانلود XP Addon

حاشیه:
1. آقا خیلی ممنون بابت لینک، خدا یک در دنیا، دو در برزخ و
سه صد در آخرت عوضت بده!
2. امروز برای تهیهِ یک گزارش (مسخره نکن) آمده‌ایم پالایشگاه، اما معطل شرکت اصلی هستیم و من افتاده‌ام به جان اینترنت (خدا بهش رحم نکرد ولی!)، یحتمل فردا یا اینترنتم قطع می‌شود یا خودم!

رابطهِ رشد صنعتی و رشد فرهنگی و اینا

۲۴ آذر ۱۳۸۴

چگونه از دست اتلاف وقت خلاص شویم.


  • هميشه اهدافمان را به واضح‌ترين شكل ممكن تعريف كنيم.
    از مهم‌ترين ويژگی‌های افراد موفق، يكی توانايی‌شان در تعيين هدف، و ديگری نوشتن اهداف‌شان است. با نوشتن، اهداف، هميشه پيش رويمان هستند (و امكان فرار از آن‌ها كمتر می‌شود).
    پس، هدف‌مان را به روشنی كامل تعريف و سعی می‌كنيم تصويری از آن در ذهن‌مان بسازيم، چون، بدون هدف بودن، باعث بی‌انگيزگی و تنبلی در زندگی كاری و شخصی می‌شود.

  • طرز استفاده‌مان از زمان را تحلیل کنیم.
    یحتمل تا به حال اتفاق افتاده که وقتمان را برای کاری صرف کنیم که در ظاهر خیلی مهم به نظر می‌آید، اما اهمیت زیادی در پیشرفت‌مان ندارد. اگر دائم از خودمان بپرسیم "بهترین استفاده از وقتم در حال حاضر چیست؟"، آن‌وقت روی مهم‌ترین‌ها تمرکز خواهیم کرد و انجام کارهائی را که در ظاهر مهم هستند (و یا انجامشان مطبوع) اما ما را به اهداف‌مان نمی‌رسانند یا از آن‌ها دور می‌سازند، متوقف می‌کنیم.

  • برنامه داشته باشیم.
    آیا برای رسیدن به هدف‌‌مان برنامه هم داریم؟ اغلب ما هدف داریم، اما برای رسیدن به آن هیچ برنامه‌ای نداریم الا کار، کار، کار و دیگر هیچ! برنامهِ سالانه‌مان را روز-به-روز مرور کنیم و وقتی به اهداف‌مان رسیدیم کنارش بگذاریم. افراد موفق مدام برای خودشان لیست تهیه می‌کنند، این کار، قادرشان می‌سازد که همیشه اولویت‌هایشان را بشناسند و دستشان برای تغییر باز باشد (دمشون گرم، ما هم که فقط لیستش رو بلدیم!).

  • تجزیه و تحلیل اقدامات اصلاحی
    مشکلات همیشه اتفاق می‌افتند، ارزش یک برنامهِ مناسب، در شناسائی سریع و ارائهِ راه حل برای آن‌هاست. یک مدیریتِ‌ زمان خوب، قادرمان می‌سازد که پیشرفت به سمت هدف را اندازه‌گیری کنیم، چون
    "هر چیزی را که بتوانیم اندازه‌گیری کنیم، می‌توانیم کنترل کنیم".


توضیح:
مدیریت زمان بحث عجیب‌وغریب و سختی نیست، اما تا وقتی که برنامهِ روزانه‌مان را بر اساس یک برنامهِ منظم تدوین نکنیم، به اهداف‌مان دست پیدا نمی‌کنیم. پس، اگر برنامه‌ای تنظیم و اجرا می‌کنیم و نتیجه نمی‌گیریم، زرتی مایوس نشویم که "من که یک‌بار این کار رو کردم، پس چرا نشد"!

حاشیه:
این‌که از ضمیر جمع استفاده می‌کنم به خاطر اینه که خودم هم هستم، آره و اینا...
هزار سال پیش قرار بود ادامهِ مطلب دزدان زمان را هم بنویسم که... امان از تنبلی، همان روزها نوشتم اما در نقل و انتقال وبلاگی فراموش کردم پست کنم و از این‌جور بهانه‌های واهی دیگه.

پای ما در کفش دوستان فارستک


Yahoo Hack
همهِ چیزهائی که در مورد یاهو می‌خواهید بدانید یک‌جا جمع شده، مرجع خوبی‌ست برای آشنائی با یاهو و این حرف‌ها (چه حرفی، خوب! بهتر از خوب). البته بچه‌های
فارستک به طور حتم می‌بخشن که پا کردیم تو کفش‌شون! مثل این می‌مونه که موقع فیلمبرداری، یک سیاهی لشکر زاغارت، بپره جلو دوربین و دیالوگ آرتیست فیلم رو بگه، یَک حالی می‌ده به اون سیاهی لشکره (که در این‌جا من باشم)، جیگر آدم حال میاد، ببخشید دیگه، وسوه‌ست، میاد و اینا...

دانلود: Yahoo Hack

۲۳ آذر ۱۳۸۴

تو این شکلی هستی

آدم جدی‌ای نيستم، فقط گاهی وقت‌ها كه از دستم در می‌رود اين‌طوری می‌شوم؛ معمولا موقع كار! سی‌و يك دوساله هستم، پيراهن چهارخانه هم می‌پوشم، با اين كه
رنگ‌های روشن و ساده را بيشتر می‌پسندم. اما عينك می‌زنم، شايد هم بهم بياد (+).

اما محمد صنوبر؛

جوانی 18-19 ساله
، خورهِ كامپيوتر كه در
كنار ياهو مسنجر، اينترنت هم نصب می‌كند
(بابا اين‌كاره، بابا نصاب، چطوری؟)، و
از (18+) بودن خيلی خوشحال است
و نفس‌های عميق هم می‌كشد!


اين‌ها كه واضحات بود اما، محمد به نظرم تنوع‌طلبه (از تغييرات وبلاگی
+،
+،
+
خيلی رك‌گو و صريحه (از كامنت‌هايی كه اين‌ور و اون‌ور می‌گذاره) و يحتمل اعتماد به نفس خوبی هم داره. به رنگ آبی علاقه داره كه خودش رو در پوسته‌های متنوع وبلاگش
نشون می‌ده (گاهی كم، گاهی زياد)، ولی حدس زدن قيافه‌ش سخته...
با احترام
بنگاه "كی چه شكليه" بينی پابرهنهِ برخط
هرگونه سفارش پذيرفته می‌شود، گفته باشم! (يكی از افعال معكوس)

۲۰ آذر ۱۳۸۴

نگاه چارلی چاپلین

به جای اين‌كه جای كسی را بگيريد، تلاش كنيد جای واقعی خود را بيابيد.

بدون توضیحات اضافه!

Piggy_bank

یک توضیح کوتاه

در سال 1383، دولت با کسری بودجهِ 1000 ميليارد ريالی روبرو بود و به همين خاطر در قانون بودجهِ سال 1383، تبصره‌ای گنجاند که شرکت‌های دولتی بايد
از محل سود ناشی از صرفه‌جویی در هزینه‌ها که معادل 4000 میلیارد ریال خواهد شد این
ماليات‌ را به صورت علی‌الحساب و طی 12 قسط به حساب خزانهِ‌ دولت واريز کنند، و اين کار انجام شد (حداقل در مورد شرکت نفت که انجام شد). و اين، سوای مالياتی بود که
شرکت‌ها بر مبنای عملکردشان پرداخت می‌کردند، يعني در انتهای سال، هر شرکتی که سودآور بود، معادل 25 درصد از سود عملياتی شرکت را به عنوان ماليات به حساب
خزانه واريز می‌کرد.



امسال هم اين کار دارد انجام می‌شود، به صورت ماهانه و علي‌الحساب، و اين‌که جناب آقای رهبر، رئيس سازمان مديريت و برنامه‌ريزی در يک برنامهِ تلويزيونی (بیست‌و‌سی)
می‌گوید "تا حالا حتی يک ريال هم به حساب دولت واريز نشده"، حرف نسنجيده‌ای‌ست، اين‌که آقای رهبر و دوستانش در دولت جديد، رويهِ کوبيدن دولت قبلی را در پيش
گرفته‌اند هم به هم‌چنين: "در دولت قبلی بودجهِ کافی دیده نشده" (اونی که تو فیلم بود!). همیشه، وزیر و مدیر و رئیس باقی نمی‌مانیم و ما هم بالاخره در کوزه می‌افتیم جناب رئیس، که اگر این میزها به صاحبانشان وفا داشتند به شما نمی‌رسیدند!

۱۸ آذر ۱۳۸۴

ایجاد دکمهِ Reset Activitiy Log در مویبل‌تایپ


View Activity Log
اگر شما هم از یک کلیک اضافی برای reset کردن Activity log وبلاگتان خسته شده‌اید، می‌توانید با تغییراتی کوچک در فایل list_blog.tmpl از شر این کلیک اضافه خلاص شوید.
به طور پیش‌فرض باید روی View Activity Log‌ کنید و بعد Reset. برای ایجاد تغییرات فایل مورد نظر را که در شاخهِ زیر قرار دارد دانلود کنید.

tmpl/cms/list_blog.tmpl

حال، دنبال چیزی شبیه به این بگردید (حدود خط 45):

<TMPL_IF NAME=CAN_VIEW_LOG>

و درست زیر این خط:

<br style="clear: left;" />

کدهای زیر را وارد کنید:

<div class="label"><a href="TMPL_VAR NAME=
SCRIPT_URL>?__mode=reset_log&magic_token=
<TMPL_VAR NAME=MAGIC_TOKEN>"><MT_TRANS phrase=
"Rest Activity Log"></a></div>
<br style="clear: left;" />

کار تمام است!



توضیح من:
Reset Activity Log
در این‌حالت هم View باقی می‌ماند و هم Reset داریم، اما اگر خواستید View را بردارید، به جای نوشتن کدها در پائین، آن‌ها را به جای کدهای View بنویسید، می‌توانید برای توضیح هم جملاتی به پائین آن اضافه کنید، مثل عکس سمت چپ! با کپی کردن خط زیر و نوشتن متن دلخواه در آن:


<MT_TRANS phrase="System activity, logins">

در انتها، فایل مورد نظر را در جای خودش آپلود کنید، یادتان باشد که تحت ASCII این کار را انجام دهید.
منبع: thegirliematters.com

۱۷ آذر ۱۳۸۴

دلم هوای گریه داره!


  • بُغ كرده‌ام، بغض ناجوری گلويم را دودستی گرفته و فشارش بيشتر می‌شود هر لحظه. هميشه از مردن ديگران ناراحت می‌شوم، دست خودم نيست، اما اين‌بار فرق می‌كند، نمی‌دانم چرا اما فرق می‌كند. شايد به خاطر اين است كه چهرهِ برخی‌شان آشناست برايم، و شايد وقتی چهره‌های درهم گوينده‌های خبر شبكهِ خبر و بچه‌های بيست‌وسی را ديدم اين حس لاكردار عود كرد. نه رسانه‌چی هستم و نه قرابتی با اين‌جور افراد دارم، اما انسان كه هستم، دل كه دارم، حق گريه كه دارم بر اين مصيبت!

  • دلم می‌خواست سرش را بگذارم جلوی توپ وقتی كه نجف‌زاده با آن لحن غريب و درمانده ازش پرسيد:
    امير، اين چهارمين يكصدوسی‌ست كه در 4، 5 سال گذشته سقوط كرده، چند تا ديگه از اين‌ها داريم؟
    و او خيلی راحت، انگاری كه اتفاق مهمی نيفتاده جواب داد:
    از اين اتفاقات در همهِ دنيا می‌افته، حتی در كشورهايی كه خودشان هواپيما می‌سازند، نقص فنی بوده و...

  • شنيده‌ام خلبان، هواپيما را به زمين نشانده و بعد بال هواپيما به ساختمان خورده و اتفاق افتاده فاجعه‌ای كه نبايد... باز جای شكر دارد كه تقصيرها به گردن بال بی‌شعور هواپيما نيفتاده هنوز! اين، يعنی كه همه يا اكثر سرنشينان آن زنده بوده‌اند وقتی كه آتش گرفته آن نعش‌كش پير زهوار-در-رفتهِ غول‌پيكر كه به زعم دوستان، لابد مركب بهشتی بوده (اشك امانم را بريده، خدای من، به كدامين گناه!)

  • ديشب كه با همسرم نشسته بوديم پای تلويزيون و شبكهِ خبر كه ببينيم جريان چيست، كتاب آمار دستم بود تا برای رفيقم توضيح بدهم، اما چشم و گوشم به تلويزيون بود و فكرم... رفت به سال‌ها پيش كه رفتن تا دم مرگ را تجربه كردم.
    يادم نيست به طور دقيق كه چند ساله بودم، اما راهنمايی می‌رفتم و 13، 14 ساله بودم لابد. بردندمان اردو، تله‌كابين توچال، و موقع برگشت روی هوا بوديم كه طوفان شد، برق قطع شد و ما معلق شديم در هوا. اولش به نظرمان چیز جالبی آمد و خنديديم، اما بعد كه تكان‌ها شديدتر شد و نگاهمان به فاصلهِ 100 متری (يا بيشتر) زيرمان افتاد، همگی به شلوار زديم، زاويهِ 90 درجه‌ای كابين‌مان را از ياد نمی‌برم، همه‌اش به اين فكر می‌كردم كه اگر كمی بالاتر برود، از كابل جدا می‌شود و سقوط و مرگ و تكه‌تكه شدن و...
    درست يادم نيست، ولی همه‌مان (كه 4، 5 نفر بوديم) اشك‌ريزان، افتاده بوديم به غلط خوردن و طلب بخشش از خداوند، تا اين‌كه باد كمی آرام‌تر شد و برق وصل، تا به ايستگاه اول برگرديم.
  • نمی‌دانم چه درد و رنجی كشيده‌اند خيلی‌هاشان (يا همه‌شان) كه زنده‌ زنده كباب شدند، اما لابد دل داغدار خانواده‌های عزادارشان بيشتر كباب می‌شود وقتی مسوولين رده اول كشور، زرت و زرت به همديگر تسليت می‌گويند.

  • شايد دفعهِ بعد، به جای هواپيمای C_130 ارتش، يكی از هواپيماهای توپولف شركت ايران‌ايرتور بود كه سقوط كرد، از همان‌هايی كه روزی چند پرواز فقط از بندر به تهران می‌روند، از همان‌هايی كه همهِ پروازهای مشهد-بندر كه يكی از طولانی‌ترين مسيرهاست با آن‌ها انجام می‌شود، از همان‌هايی كه به جای پريدن، زور می‌زند و به رعشه می‌افتد و جان می‌كند تا از زمين جدا كند هيكل زشت بی‌قواره‌اش را.
    يا شايد مرتبهِ بعد، نوبت يكی از همين هواپيماهای فوكر-صد باشد كه سالی يكی‌شان لنگ در هوا می‌شود، از همان‌هايی كه به جای پرواز، بال‌بال می‌زند، می‌لرزد و با هر باد معده‌ای تا يك قدمی انفجار می‌رود.
    و شايد... مرتبهِ بعد... نوبت من بود كه بروم، چه عيبی دارد، از اين اتفاقات برای همه هست لابد، مرگ هم كه حق است و تسليت هم كه بايد گفت، چه فرقی می‌كند كه به چه كسی تسليت بگوئيم، مهم نفس تسليت است!
    راستی، مسافران هواپيماهای مسافربری كه از بندر به تهران می‌روند هم شهيد می‌شوند؟

  • این، اولین مطلبی بودم که دیروز خواندم.

  • امنیت و مرگ، محمدجواد کاشی

  • همهِ آن 68 نفر، سیدرضا شکراللهی

  • این‌بار تصاویر می‌گریند، مصطفی قوانلو قاجار

  • به همان سادگی که خبر می‌نویسند، می‌میرند... الپر

  • چه یغماگر بود این خزان، استاد شکرخواه

  • روز سیاه خبرنگاران، علی قدیمی

  • می‌توانست اتفاق نیفتد، مهدی جامی

  • چهره‌هایشان در یادم می‌ماند، فانوس خیال ما

  • زندگی در ایران سخته، مرد سرزمین رویائی (و مرگ از زندگی سخت‌تر!)


این مصیبت رو به خانواده‌های عزادار تسلیت می‌گم، خدا صبر بده، حقیقتش چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه که بگم، که کلمات قادر نیستند چیزی رو بیان کنند، ماجرا به قدری وحشتناکه که...

۱۵ آذر ۱۳۸۴

بهینه‌سازی ویندوز ایکس‌پی



در اکثر راه‌کارهای ارائه شده برای بهینه کردن ویندوز، راه حل‌ها نزدیک به هم و مشابه هستند. راه‌ حل‌های کلی و عمومی این‌ها هستند:
رایانه به طور خودکار فایل‌ها را فهرست می‌کند، این گزینه را غیر فعال کنید.
روی درایو C در My Computer راست‌کلیک کنید و Properties را انتخاب کنید. حال، تیک گزینهِ زیر را بردارید و برای Subfolders هم تائید کنید.

Allow Indexing Service to index this disk for fast file searching




راه‌‌های دیگر این‌ها هستند:

  • Ram رایانه‌تان را افزایش دهید.

  • برنامه‌های اضافی را Uninstall کنید.

  • فونت‌های اضافی را حذف کنید.

  • جلوه‌های ویژه (Visual Effects) و انیمیشن را حذف و یا کم کنید.
    ویندوز ایکس‌پی بهتری داشته باشیم (قسمت اول،
    دوم).

  • از یک ویروس‌یاب خووووب و قوی استفاده کنید.






اما یکی از مهم‌ترین قسمت‌ها، پاک کردن Cache و Temp است. برای این‌کار احتیاج به هیچ حقه و ترفندی نیست، کافی‌ست نرم‌افزار CleanUp را دانلود کرده و از آن استفاده کنید (البته با مسوولیت خودتون!). طرز استفاده از این نرم‌افزار همینه؛ دانلود، نصب و اجرا!
چیز خوبی هم هست، ناگفته نماند، یک‌بار اجرا کنید تا همه‌ چیز دستتان بیاید. استعمال کنید و اگر رایانه‌تان زنده ماند، خبر بدهید تا استعمال کنیم ;)
دانلود نرم‌افزار Cleanup 4.0 با حجم 311 کیلوبایت

منبع: هفت راه بهینه کردن ویندوز ایکس‌پی

دكسترومتورفان چيست؟

دكس يا همان دكسترومتورفان، دارويی ضد سرفه است و مصرف زياد آن باعث سرخوشی،
خنده، جدا شدن از بدن، رؤياپردازی و توهم، حس قدرت، گذشت و افزايش علاقه به ديگران می‌شود.
مهم‌ترين اثرات جانبی اين دارو گشاد شدن مردمك چشم، توهم در بينايی و شنوايی، ضعف قوای جنسی، گيجی و سردرگمی،
حساس شدن پوست، راه رفتن روبات مانند، عدم تعادل، كاهش چابكی، دل آشوبی و استفراغ، سرگيجه، خارش بدن، جوش زدن و ظهور لكه‌های قرمز
روی پوست، اسهال، تب، افزايش ضربان قلب، احساس انزوا، افسردگی تا 48 ساعت پس از مصرف و در موارد مصرف بيش از حد مرگ هستند.



اين، بخشی از مطلبی بود كه مازيار، تازه‌وارد وبلاگ‌شهر در اولين روز‌های ورودش به آن اشاره كرد،
مطلب كامل را در اين‌جا بخوانيد.
در این هیر-و-ویر که همه دارند غزل خداحافظی سر می‌دهند، این‌جور آمدن‌ها باعث دل‌خوشی‌ست و دل‌گرمی، خوش آمدی مازیار!

۱۳ آذر ۱۳۸۴

جهش ژنتیکی اسپم‌ها

فكر می‌كردم اين اسپم‌بازی‌ها و از قول يك‌نفر ديگه به يكی بد-و-بيراه گفتن در كامنت و ای‌ميل بين ما ايرانی‌هاست كه رواج داره، اما چند روز پيش يك آقای ديويد نامی ای‌میل زده بود كه:

Who are you and what do you want?

اولش با خودم فكر كردم كه من وات دو يو وانتم كجا بود يا از كجا اين "هو آر يو"مون معلومه، اما بعد كه ای‌ميل فرستندهِ اوليه رو ديدم معلوم‌دار شد كه ای‌ميل
خودمونه و يحتمل يك انسان از خودمتشكردار به اسم ما ای‌ميل زده به ديويد و ديويد هم عصبانی شده و افتاده جون ما!
بدين‌وسيله در همين‌جا از طرف تمام آدم‌های خودمتشكردار اسپمولوگرافی از همهِ ديويد‌های عالم مجازی و حقيقی عذر می‌خوام، غلط كردن، قول می‌دن دفعهِ آخری باشه كه همچين می‌كنن!

۱۲ آذر ۱۳۸۴

اعتراض دارم

در اين‌كه تمامی اتفاقات، حوادث، مرگ‌وميرها و همهِ كُن‌فيكون شدن‌ها نشانه‌هائی‌ست برای اهل تفكر و ايمان، شكی نيست. اما اين‌كه تا زلزله‌ای می‌شه و يا
سيلی مياد زرتی ربطش می‌ديم به بی‌ايمانی و كفر اهل اون ديار ديگه خيلی ناجوره. اين‌كه می‌گم نشانه برای اهل تفكر و ايمان، يعنی اين‌كه به خودتون غره نشيد، مرگ
در يك قدمی‌تونه، بفهمیدش و راه درست رو انتخاب کنید كه اين، نشانه‌ای‌ست برای اهل ايمان و تفكر. اونی كه لائيكه و لامذهب، تكليفش روشنه، به دنيای اون‌ور اعتقادی نداره و همه‌چيزش خلاصه‌ست تو
همين‌ور، اونی كه اعتقاد به اون‌ور خط و پُل-خَر-بگيری داره بايد از اين اتفاقات درس بگيره.



از حرف اصلی دور شدم، اول اين‌كه من آدم مذهبی‌ای هستم (يعنی خيلی زور می‌زنم که باشم، اما اين‌كه تا چه حد تونستم و يا می‌تونم رو نمی‌دونم، اما اوضاعم خيلی
داغونه!)، حرفم اينه كه اگر بی‌اعتقادی به مذهب زياد شده و شده مدِ روز جامعه، و هر كی لاقيدتر، لابد باحال‌تر، مقصرش خود ما نيمه/تمام مذهبی‌ها هستيم. اون‌قدر به
آتيش مذهب و تعصبات دامن زديم تا يک‌سِری‌ها كه مثل من معلق بودن بين دو طرف، فراری شدن.




میزان و ترازوی کفر و ایمان ملت چیه؟ چه کسی به ما حق داده که این‌طوری دربارهِ اندیشهِ افراد قضاوت کنیم، اصلا از کجا معلوم که راهِ ما درسته و راه دیگران غلط؟
یعنی بین کسانی که در این قبیل حوادث از دنیا می‌رن، هیچ آدم خوب و حتی با ایمانی نبوده؟
اين‌كه می‌گيم زلزله به خاطر گناهان مردم اتفاق می‌افته تا چه حد درسته؟ هيچ‌كس به جز خدا نمی‌دونه. كه اگر اين‌طور بود نه تنها ايران، بلكه نبايد كُرهِ
زمينی باقی می‌موند. اين قضيه يا درسته يا غلط، گيريم درست، اما آيا گفتن چنين حرفی باعث بدبينی مردم نسبت به دين و مذهب (به طور خاص اسلام) نمی‌شه؟ دين و مذهب رو
دوستان‌مون به حد كافی به باد دادن، بيايم خراب‌ترش نكنيم دوستان. راست گفته‌اند كه بهترين راه تخريبِ يك چيز، بد دفاع كردن از اونه!



این رو نوشتم که بگم ناراحت می‌شم وقتی به واسطهِ این‌جور برداشت‌ها، خیلی‌ها جرات پیدا می‌کنن به اعتقادات دیگران توهین ‌کنن. همون‌قدری که به بی‌اعتقادی دیگران توهین نمی‌کنم،
روا نمی‌دونم کسی به اعتقاداتم توهین کنه. اعتقاد هر آدم مذهبی‌ای قابل احترامه، همون‌قدر که بعضی‌ها برای بی‌اعتقادی‌شون احترام قائلن.
برای همین هم به این‌جور عقائد اعتراض دارم و به درست یا غلط بودن‌شون هم کاری ندارم،
درست یا غلط هر اندیشه‌ای تا جایی که به اندیشه، شخصیت، فرهنگ و آزادی عقیدهِ دیگران لطمه نزده به خود شخص مربوطه.



این‌ها رو بگذارید به حساب دردِ دل و از این‌جور مزخرفات. هر وقت اتفاقی می‌افته (حوادث یهویی!) که منجر به مرگ عده‌ای می‌شه، این‌جور تکه‌ها هم می‌افته سر زبون‌ها، بگذریم...
راستی، برگشتم. راجع به سمینار هم می‌نویسم، چون فکر می‌کنم به درد بعضی از دوستان که مدیریت خوندن و حسابداری می‌خوره!

۰۸ آذر ۱۳۸۴

معرفی كتاب، از اون لحاظ

قرار نيست كه هميشه كتاب معرفی كنيد برای خودتون يا هم‌سن و سال‌های خودتون.
اين‌بار معرفی كتاب برای بچه‌هاست، پس:
"خونه‌دار و بچه‌دار، زنبيل‌و بردار و بيار"!
چند وقت پيش به طور اتفاقی با يك مدل جديد كتاب آشنا شدم (البته شايد قبل‌تر هم بوده!)؛ كتاب‌های غول‌بچه، شامل شعر و عكس برای بچه‌ها. كتاب‌های
جالبی‌ست، برای پسركِ من كه اين‌طوری بود، كلی باهاش حال كرد و البته بيچاره كتاب، كه عمرش به دنيا نبود و پس از گذشت يك ساعت، مرحوم شد و رفت پی كارش (جرينا- ورينا).



خود انتشارات خانهِ ادبيات، در مورد كتاب‌های غول‌بچه اين‌طوری توضيح داده:
بچه‌ها!
كتاب‌های غول‌بچه به شكلی است كه:

  • هيچ‌وقت گم‌شان نمی‌كنيد.

  • كسی نمی‌تواند آن‌ها را بدزدد.

  • در كتابخانه‌تان هميشه جلو چشمتان است (توضيح من؛ البته اگر در كتابخانه‌تان جا شد).

  • جابه‌جا كردن آن بهترين ورزش است.


كتاب‌های غول‌بچه، از قرار معلوم دو تاست؛ غوغولی (پسر) و
موغولی (دختر).
و از ويژگی‌های بارز و تابلو آن، تابلو بودن بيش از حد آن است كه می‌توانيد عكس
صاحب کتاب را در حالی كه سوار كتابش شده ببينيد (البته قبل از انهدام كتاب گرفته شده).



خلاصه كه كتاب جالبی‌ست برای بچه‌ها، قيمت كتاب غوغولی كه دربارهِ پسربچهِ شلخته‌ای‌ست كه به يك‌باره به سبك برره‌ای متحول می‌شود و می‌شود يك بچه‌مثبت
تمام‌عيار 1800 تومان است.
آدرس فروشگاه و نمايشگاه دائمی انتشارات خانهِ ادبيات:
ميدان انقلاب، خيابان فروردين، چهارراه وحيد نظری
تلفن: 66410741- 66967042


توضيح: در يك‌سال گذشته، هر بار كه آمديم تهران، فرصت نشد كه سری به ميدان انقلاب و كتاب‌فروشی‌های آن (ميعادگاه عاشقان، از اون لحاظ) بزنم، اما خريد كتاب
برای فرزندم بهانهِ خوبی‌ست :-)
برای شركت در سمينار مهندسی هزينه (Cost engineering)، چند روزی تهران هستم.

۰۶ آذر ۱۳۸۴

وقوع زلزله به روایت خبرگزاری باقالی‌نیوز


چند دقيقه قبل از ساعت 2 بعدازظهر، زلزله‌ای به قدرت 5.6 در مقياس ريشتر، جزيرهِ قشم را لرزاند تو بميری،
ما هم به همراه دوستانمان در شركت پالايش نفت بندرعباس
بلافاصله رفتيم روی ويبره. جای شما خالی، خيلی ترسناكه (كُلُهم زده بوديم به شلوار). اما در همين حين كه ترسناك بود، ديدن قيافهِ دوستانی كه از WC می‌زدن بيرون هم در
نوع خودش بی‌نظير بود كه خدمت ملت غیور و هميشه در صحنهِ زلزله تبريك و تهنيت می‌گیم!


اما جدای از شوخی خیلی وحشتناکه دنبال سرپناه گشتن در چنین وضعیت وحشتناکی.
خدا نصیب گرگِ بیابون هم نکنه چنین وضعی رو، تا دچارش نشیم نمی‌فهمیم مردم شریف بم چی کشیدن در اون لحظات!

پ.ن.
اصلاح می‌کنم، زلزلهِ 6.2 ریشتری بخشی از بازار قدیم قشم (درگهان) را ویران کرد، خدا کنه بیشتر نباشه وگرنه یک بم دیگه هم راه می‌افته. اگر تابه‌حال یه قشم و به بازار درگهان رفته باشید متوجه خواهید شد که منظورم از ویرانی چیست، مغازه‌های قدیمی و دکه‌هایی که با چوب درست شده و منبع درآمد خیلی‌هاست!
منبع: پژوهشگاه بین‌المللی زلزله‌شناسی و مهندسی زلزله، +

۰۳ آذر ۱۳۸۴

ام‌تی در خواب؟

سوال دارم، سوال! و اون اين‌كه دوستانی كه از ام‌تی استفاده می‌كنند، آيا در
چند روز گذشته در پابليش كردن و تغيير قالب‌های اصلی (style و...) مشكل داشتند يا خير؟ تغییرات با تاخیر اعمال می‌شه، حدود دو تا سه ساعت بعد!
اگر داشتند كه هيچ وگرنه بايد يك فكر اساسی بكنم برای اين قضيه!


پ.ن.
1- تصحیح می‌کنم، اگر از پرشین‌تولز هاست گرفته‌اید و چنین مشکلی دارید، راهنمایی کنید!
2- از دیروز تا حالا مچ دستم ترکید از بس Ctrl+F5‌ زدم!
3- شنبه، 5 آذر: مشکل از ام‌تی نبود، مشکل از ISP خودمونه که یک‌مُشت مهندس جوان هر چند وقت یک‌بار چنان گندی بهش می‌زنن که نمی‌شه جمعش کرد. و متاسفانه همین یک ISP در دسترس‌مان است!

۰۱ آذر ۱۳۸۴

تعریف واژه‌ها و تاثیر کلمات در مدیریت کیفیت

در مديريت كيفيت و كارهايی از اين دست كه با نگرش‌ها و رفتار كاركنان يك سازمان سر-و-كار دارد، تعاريف، جايگاه ويژه‌ای دارند. در واقع، تعريفِ واژه‌ها و
عبارات در يك سازمان، با ميزان انگيزهِ كاركنان و بهره‌وری، ارتباط مستقيم و مثبت دارد؛ هرچه تعريف روشن‌تر و مثبت‌تر، انگيزه بيشتر و در نتيجه بهره‌وری بالاتر!
فكر كنم خيلی كلی‌گويی كردم و زدم در مايه‌های مزخرف‌نويسی، بگذاريد يك مثال در مورد دو تعريف از CSF بياورم تا قضيه روشن شود.
"حالا اصلا ای... CSF كه الان گفتی، يعنی چه؟"


CSF كه مخفف Critical Success Factors است، به صورتِ لفظ-به-لفظ اين‌گونه معنی شده: "عوامل بحرانی موفقيت" و همين‌طور هم استفاده می‌شود.
اما همين CSF به دو صورت معنی شده است. دوستان ما در شورای عالی كيفيتِ شركت‌مان، اين واژه را اين‌گونه تعريف كرده‌اند: "عواملی كه اگر به آن‌ها توجه
نكنيم و درصدد رفعشان برنياييم، به شكست‌مان منجر می‌شوند".


اما ما در گروه خودمان تعريف بهتری ارائه داديم (چاكرتيم، خوبی از خودتونه!): "عواملی كه توجه به آن‌ها و رفعشان، به موفقيت و دستيابی به
اهداف‌مان منجر می‌شود، در واقع عواملی که توجه به آن‌ها برای رسیدن به موفقیت ضروری‌ست".تفاوت اين دو تعريف از يك واژه، به طور دقيق، فرق "بنشين" است با "بتَمرگ*"، هر دو به يك نتيجه ختم می‌شوند اما اين كجا و آن كجا!


به نظرم، تعريف اول تاريك است، كارمند از عاقبت كار می‌ترسد و هميشه، احساس ترس از فرجام كار همراه اوست، ترس از اين ‌كه نكند چيزی جا بماند يا كاری ناتمام رها
شود. در نتيجه، نه تنها انگيزه‌های كارمند برای ادامهِ كار در سازمان از بين می‌رود، بلكه خلاقيت كارمند كشته می‌شود و نگرانی و ترس كارمند باعث بروز
خطا و خسارت‌های روحی به كارمند و مالی به سازمان می‌شود.


اما در تعريف دوم، نشانه‌های روشنی ديده می‌شود، همان تعريف اولی‌ست كه با ايجاد انگيزه در كارمند، در واقع باعث پيشبرد اهداف سازمان می‌شود. با اين تعريف، علاوه
بر بروز خلاقيت‌ِ كاركنان، مشاركت آنان در راه رسيدن به اهداف سازمان نيز افزايش می‌يابد و اين، همان مديريت مشاركتی‌ست كه مديران ما سال‌هاست مثل ... به دنبال آن هستند.


مثال عينی هم وجود دارد، شايد در تمام سال‌هايی كه سوت می‌شديم و به جام‌جهانی نمی‌رسيديم، عواملی از اين دست اوضاع را خراب می‌كرد. به جای اين ‌كه
بگوييم اگر قطر را بزنيم به جام‌جهانی می‌رسيم، می‌گفتيم اگر به قطر ببازيم به بازی Play Off می‌رويم (البته اين مثال بود، حالا قطر نه، بحرين. مهم اينه كه ما هميشه
با ترس از شكست آمادهِ انجام كار می‌شيم نه با اميد به پيروزی!).




*درست نوشتم ديگه!

۳۰ آبان ۱۳۸۴

حسادت‌برانگیز


کودک همیشه می‌تواند به آدم‌بزرگ سه چیز بیاموزد:

  • بی‌دلیل شاد بودن

  • همیشه مشغول کاری بودن

  • و اعلام خواسته‌های خویش با تمام قوا


وبلاگ حرف‌های دوستانه

ژورنال تبليغات


Advertising Journalوقتی قالب اين‌جا تكميل شد، گفتم شايد به درد دوستان ديگر هم بخورد و علی‌رغم
اشتباهات فاحش، در كمال پُر-روئی گذاشتم برای دانلود (پائين صفحهِ اصلی). استاد پرويز ای‌ميل زد كه با مقداری تغيير برای
ژورنال آماده‌‌اش كن و نتيجه، اين شد كه در ژورنال تبليغات می‌بينيد.
فكر كنم حالا (به خصوص دوستِ خوبم محمد) روشن شد كه چرا اين همه شباهت وجود دارد بين اين
دو جا!
راستی، تا یادم نرفته؛ نه من طراحم و نه این، طراحی. فقط از سر فضولی بود که این‌طوری شد، همین!

۲۴ آبان ۱۳۸۴

و اين فايرفاكس دوست‌داشتنی!


به چند دليل ساده، كمتر از فايرفاكس استفاده می‌كردم و يا در كنار آن، هميشه مرورگری مثل Avant و
Maxthon را هم داشتم.



اول اين‌كه، فايرفاكس با نرم‌افزارهای اتوماسيون اداری سازگار نيست (يا شايد نرم‌افزارها با فايرفاكس ناسازگار). و دوم، فايرفاكس به تنهايی Tab Browsing جالبی
ندارد، يعنی برای باز كردن يك لينك در يك Tab جديد بايستی با راست‌كليك، گزينهِ New Tab را انتخاب كنيد.
اما با دو پلاگين اين مشكلات حل شدند و از اين به بعد، به راحتی می‌توان با همهِ مرورگرهای شبهِ IE خداحافظی كرد (البته شايد*).




مورد اول؛ گزینهِ مناسب،
پلاگين IE Tab است. با نصب آن، با كليك بر روی آيكن IE
Tab در Status Bar، سايت‌ها و وبلاگ‌هايی كه با فايرفاكس مشكل دارند، در همان پنجره و در نمای IE نمايش داده می‌شوند
(توضيحات محمدرضا طاهری در همين مورد).


اما Tab Browsing و فايرفاكس. در حالت عادی، با كليک بر روی لينک‌هايی با مشخصهِ target=_blank، لينک‌‌ها در يك پنجرهِ جديد (و نه در يك Tab) باز می‌شوند، اما
با نصب اين پلاگين و تنظيم آن (منوی Tools و گزينهِ Option)، اين‌گونه لينک‌ها در يك Tab جديد باز می‌شوند.


* شاهد هم رسید، ادیتور کیمیا با فایرفاکس در همهِ حالت‌ها مشکل دارد!

۲۱ آبان ۱۳۸۴

پژواکِ بابک

باور اين‌كه بابک هزاوه (كه پژواك را می‌نويسد)، هنوز 17 سالش تمام نشده برايم سخت است. نوجوانی با استعداد و پُركار كه خوب می‌نويسد و فنی.


بابک اين‌روزها در مايه‌های اسپم ظاهر شده و از ملت خواسته تا نظرشان را راجع به پژواک و بابک مجازی (كه می‌شناسند) بنويسند. من نظرم را خلاصه در بالا نوشتم، اما يكی دو نكته را هم دربارهِ بابک اضافه كنم؛ اين‌كه بابک مدام بين سيستم‌های مديريت محتوا در گردش است، می‌گذارم به حساب روحيه‌ِ تنوع‌طلب نوجوانی پُر-شر-و-شور كه قصد تجربه دارد.
و اين‌كه اگر می‌خواهد پيشرفت كند، پيشنهاد می‌كنم در طراحی‌هايش بيشتر دقت کند و بيشتر ياد بگيرد، همين!
داشت یادم می‌رفت، برای بابک و همهِ جوانان ایرانی، آرزوی سربلندی دارم. دو سالگی پژواک هم مبارک بابکِ عزیز!

۱۵ آبان ۱۳۸۴

توصيه‌ی وبلاگی

به‌طور حتم، درباره‌ی طراحی و استفاده از رنگ و تصوير و صدا در وبلاگ، خوانده‌ايد و خودتان يك پا مهندسيد، اما به عنوان خواننده، به بعضی از دوستان اعتراض دارم. من چه گناهی كرده‌ام كه برای ديدن مطالب جديدتان بايد ابتدا فهرست بلاگ‌رولينك (تازه اگر ارور ندهد)، آرشيو، لينك‌دونی و همين‌طور تيتراژ "با تشكر از خانواده‌ی محترم رجبی" را ببينم و تازه، بعد از يكی دو دقيقه يادداشت اصلی را؟ (که تازه، اگر شانس بیاورم جدید است و گرنه دستِ خالی برمی‌گردم!)
به‌طور یقین، مهم‌ترین بخش وبلاگ چیزی‌ست که نوشته‌اید و قصد ارائه‌اش را دارید نه آن بخشی که دوست دارید بخوانید. استفاده از CSS خوبه ولی توجه به خروجی از CSS هم مهم‌تره، باور کنید. در دنیای سرعت، خواننده‌ها، بيشتر از چند ثانيه در يك وبلاگ نمی‌مانند، پس بهتره كه برای حفظ خواننده بعضی از نكات ساده را مراعات كنيم.
اِ... باز داره نگاه می‌کنه، برو همین الان درستش کن دیگه!

تقسیم‌بندی


  • آدم‌ها سه دسته هستند؛ يا در دانشگاه علم‌وصنعت تدريس می‌كنند، يا در شهرداری وام می‌دهند و يا فاميل هستند... و يا از بقيه هستند! مهم نيست كه الان شد چهار دسته، مهم اينه كه در كل، آدم‌ها سه دسته هستند!

  • همه با هم برابرند، الّا آن دسته که تحت قانون سومِ مهرورزی، برابرترند!

۱۱ آبان ۱۳۸۴

تموم شد!

عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت/ صد شکر که اين آمد و صد حيف که آن رفت!

۱۰ آبان ۱۳۸۴

خوش‌ذوقی!

بعضی از دوستان خيلی خوش‌ذوق هستند، اما راهی كه انتخاب كرده‌اند خيلی كه شانس بيارن شايد به تركستان فارسستان (این فارسستان معلوم نیست کدوم خراب‌شده‌ایه!) ختم بشه! برای نمونه، تصوير رو ببينيد. اين رو برای مثال عرض كردم، اما هستند دوستانی كه سالی يك‌بار هم به اين Preferences بيچاره نگاه نمی‌اندازن!
پ.ن: این‌هم برای دل فرزین (عریضه) که کامنت گذاشته، فکر کنم دیگه راضی شده باشه!

۰۷ آبان ۱۳۸۴

قالب‌ساز



Reza Aminzadeh

حالا كه بلاگفا امكانات بيشتری به سيستم مديريت خودش اضافه كرده و سعی داره با خدمات بهتر و نه با حرف و جدل‌های کلامی و نوشتاری سهم بيشتری از بازار رو بگيره، بهتره فكری هم به حال قالب‌های غالبا غير استانداردش بكنه. البته اين كار رو يك جوان با استعداد به نام رضا امين‌زاده انجام داده؛ قالب‌هایی شيك، استاندارد و با سرعت بارگذاری خوب (به خاطر عدم استفاده از جدول) كه مشكلی هم با فايرفاكس و شركا ندارند. پیشنهاد می‌كنم اگر بلاگفايی هستيد سری به اين‌جا بزنيد.
فکر می‌کنم با حرکت خوب بلاگفا، پرشین‌بلاگ هم تکونی به خودش بده و این رقابت، در نهایت به نفع وبلاگ‌نویسان پُرشمار ایرانی تموم بشه، به امید خدا!

۰۶ آبان ۱۳۸۴

امروز ديکته داريم بچه‌ها

بچه‌های عزيز سلام
غلط‌های املايی رو در اين ديكته/يادداشت (تصوير پيوست)، پيدا كرده و به نشانی جامِ جم- برنامه‌ی كودك و نوجوان بفرستيد. يادتون باشه حتما روی پاكت بنويسيد‌ "مسابقه‌ی سوتی‌ها"!


  • اين درست كه عصر سرعت و اين حرف‌هاست و بايد نوشت و پابليش كرد، اما جايی ننوشته كه بايد زرتی نوشت و پابليش كرد، نوشته؟ اين هم درست كه حسين درخشان الان در تور دور اروپاست و برای خودش يك‌پا شده "ماجراهای گاليور"، اما اين یکی خيلی ضايع بود. ببخشيد، اما نتونستم جلو خودم رو بگيرم.

  • البته احتمالا به اين خاطره كه متن اصلی به آلمانی‌ست و حسين بلد نيست آلمانی رو به فارسی ترجمه كنه و نتيجه اين شده كه می‌بينيد، و جای بسی خوشحالی‌ست برای مستعمان سخنرانی حسين كه قرار نيست به آلمانی صحبت كنه، وگرنه...

  • بچه‌معروف‌بودن این‌ها رو هم داره حسین‌جان، حتی وقتی چیزی به این ناجورى می‌نویسی!

۰۴ آبان ۱۳۸۴

ارسطو و شادی

شادی، بهترين چيزهاست. آن‌قدر اهميت دارد كه ساير چيزها تنها برای كسب آن هستند.

از کلام حضرت امير (ع)

(مرد) عاقل كسی‌ست كه بر آن‌چه ندارد تاسف نمی‌خورد، بلكه از آن‌چه دارد لذت می‌برد.

۰۲ آبان ۱۳۸۴

امیدواری در کلام حضرت امیر (ع)- 2

برای آن چيزيكه بدان اميد نداری، اميدوارتر از چيزی باش كه بدان اميدواری.

توضيح تلخ يک يادداشتِ خودمانى!


  • در Villageمان مثلی داريم كه مودبانه‌اش اين‌طوری‌ست:
    اگر روزی، پای برهنه و لب‌تشنه، در بيابان برهوتی گير غول بی‌شاخ‌ودُم‌‌‌‌ نره‌خر‌ كريه‌المنظر پليدِ انكرالاصواتی با تمايلات ناجور افتاديد كه (البته) از شما خواسته‌ی ناجوری هم داشت، بهتر است به جای دست‌وپازدن و تقلا برای فرار و احيانا خاك‌بازی (دور از جون)، دل به كار بدهيد و از شمارش ريگ‌های بيابان (همان گل‌های قالی‌ست، منتها نه كه رزلوشن بالاست، به نظر ريگ می‌رسد!) لذت ببريد، اين‌طوری قضيه نه به كام جناب ديو تلخ می‌شود و نه به جان شما زهر، شايد هم موقعيت سخت و جان‌فرسايی كه در آن گرفتاريد، به وضعيتی سهل‌الهضم و چه‌بسا شيرين تبديل شود.

  • بارها خواستم برای نكته‌ای كه دوست خوبم پيمان به آن اشاره كرد، چيزی بنويسم، اما جوابی كه هميشه به ذهنم آمد همانی‌ست كه در بالا نوشتم. پيمان عزيز، شايد من و تو اشتباه می‌كنيم كه هنوز اين چيزها را پديده به حساب می‌آوريم و شايد اشتباه می‌كنيم كه اين‌گونه نيستيم. اين‌ها چنان قطور شده‌اند كه به جزئی از زندگی‌مان و رفتار سازمانی‌مان تبديل شده‌اند. تنها چيزی كه مانده اين است كه به صورت مكتوب در مقررات استخدامی نيز گنجانده شوند تا به صورت مستند هم درآيد.

  • وقتی سيستمِ نيروی انسانی، در يافتن نيروهای با استعداد و شايسته دچار مشكل می‌شود، وقتی نيروی انسانی نخبه، برای كار، محيطی سالم و آماده نمی‌يابد و به قول حضرات راهی بلاد كفر می‌شود و وقتی به نيروی انسانی فرهيخته‌ی موجود، نه تنها بهايی داده نمی‌شود،بلكه با وصله‌های عجيب و غريب و ناهنجار از صحنه بيرون رانده می‌شوند، نتيجه آن می‌شود كه سيستم دچار قحط‌الرجال می‌شود، همانی كه می‌بينيم؛ در سطح مديران ارشد كمتر شاهد حضور نخبگان هستيم.

  • اكثر مديرانی (و نه همه) كه به راس هرم رسيده‌اند، نه به خاطر دانش و نبوغ، كه به خاطر نبود دانش به مسند و مركب رسيده‌اند. اين‌ها برای حفظ صندلی‌شان، مجبور به گردآوری عده‌ای به دور خود هستند كه حكم مبلغ را برايشان داشته باشند، تعريف و تمجيدهای الكی كه شاخ‌ودم ندارد و كيلومتر هم نمی‌اندازد. اين مديران كه در ظاهر رهبران سازمان‌اند، در اصل همان غول‌های بی‌شاخ‌ودم كذا و كذا هستند. اين ميان هم، هر كه توانست از موقعيت به دست آمده، سوء‌استفاده‌ی بهتری ببرد، لذتش را هم خواهد برد، منتها از آن لحاظ!

  • بگذريم...
    وبلاگ می‌تواند جای خوبی برای خالی كردن خيلی چيزها باشد...
    سیستم مدیریتی که ناشناخته ماند

زيرآب‌زنى، بيمارى روانى يا ناهنجارى تربيتى

بچه‌های باحال اداره‌ی بهداشت، ايمنی و محيط زيست (HSE*) شركت ما به تازگی شروع كرده‌اند به جمع‌آوری و انتشار مطالب و مقالات متعددی در زمينه‌ی كاری. اولين مطلبشان هم در مورد زير‌آب‌زنی‌ست كه ديگر از حد يک پديده گذشته و به يك فرهنگ مقبول تبديل شده شكر خدا :-)
مطلبی‌ست در 3 صفحه و چهل‌وپنج KB (تحت Word)، اما خواندنی! (راست‌کلیک و Save Target as)
خدا قوت دوستان
*Health, Safety and Environment

۰۱ آبان ۱۳۸۴

امیدواری در کلام حضرت امیر (ع)- 1

اميدوارترين مردم كسی ست كه اگر نقصی در كارش پديد آيد بی‌تامل در راه اصلاحش بكوشد.

خلّصنا من‌النار يا رَب

سبحانکَ يا لاالهَ‌الا اَنت، اَلغَوث اَلغَوث، خلّصنا مِنَ‌النار يا رَب
نوزدهم رمضان 1426 هجرى قمرى

۳۰ مهر ۱۳۸۴

پیامبر اکرم (ص)

هر كس بدون علم كار كند، آن‌چه را كه تباه می‌سازد بيش از آن است كه آباد كند.

۲۹ مهر ۱۳۸۴

ادب و بردباری در کلام حضرت امیر (ع)

به راستی كه تو به ادب خويش قيمت‌گذاری می‌شوی، پس آن را به سبب بردباری زينت ده.

۲۸ مهر ۱۳۸۴

ژان‌پل‌سارتر

انسان، مجموعه‌ای از آن‌چه دارد نيست، بلكه مجموعه‌ای‌ست از آن‌چه هنوز ندارد اما می‌تواند داشته باشد.

۲۷ مهر ۱۳۸۴

بدون عنوان



  • مثل اين‌كه قضيهِ اعتراضات گسترده به شب‌های برره كار خودش را كرده، به جز ياور طغرل كه تازه‌وارد است و از ماجرای بدآموزی و اين حرف‌ها خبر ندارد، بقيه يكی دو روزی‌ست كمتر يكديگر را مورد لطف بيكرانشان قرار می‌دهند. در چند قسمت گذشته قمه‌كِشی و چماق داشتيم و فقط جای فحش خوار-مادر خالی بود!
    اما خواستم به اين نكته اشاره كنم كه قسمتی كه ديشب پخش شد، به نظرم يكی از بهترين طنزهای موقعيتی بود كه در چند سال اخير از تلويزيون پخش شد و يكی از بهترين‌های مديری و قاسم‌خانی، با شوخی‌های حساب‌شده و غافلگيركننده. بخش مانور و جنگ با دشمن فرضی و شكست، باز-و-بسته‌كردن اسلحه و سماوری كه مهران مديری درست كرد و تكه‌های ديگر اين قسمت، در واقع نمايشی بود از ذهن خلاق نويسندگان برنامه كه ضعف‌ها و کاستی‌های پُرشمار قسمت‌های گذشته را تا حدی لاپوشانی كرد.


  • اين آقای ابطحی كه شكمش فقط كمی از شكم من گنده‌تر است، هر-از-گاهی تفكرات غريبی رو می‌کند از خودش. يكی از آخرين فرمايشات ايشان، گفتار نغزشان در خصوص اشتباه در تغيير مديران ميانی در سازمان‌های دولتی‌ست (لينك از طريق پويان)، و اين‌كه با اين‌كار لطمات جبران‌ناپذيری به بدنهِ دولت و در نهايت كشور خواهد خورد و اين حرف‌ها. تا اين‌جا درست، اما اين‌كه خودمان را از چنين اشتباهاتی بری بدانيم و آرزو‌های "كاش لااقل به خاطر مردم" سر بدهيم نادرست و غلط است.
    اگر آقای ابطحی حالش را داشته باشد، با نگاهی به دولت قبل (و عملكرد دار-و-دستهِ خودشان) و دولت‌های قبل‌تر، خواهد ديد كه هميشه همين‌طور بوده، وزير جديد معاونان جديد تعيين می‌كند، معاونان، مديران جديد و بگير و برو تا آخر. و به جز كارمندان دون‌پايه كه هميشه سر جايشان هستند، سازمان‌های ما هر 8 سال يك‌بار سونامی را تجربه كرده‌اند. اين‌كه اين قبيل اشتباهات اساسی‌ترين لطمه را به كشور می‌زند (درست) و يك‌طرف، اما اين‌كه چشممان را به روی اشتباهات خودمان ببنديم و فقط دنبال اشتباهات طرف مقابل هم باشيم يك‌طرف (و نادرست)!
    ما كشور آزمون و خطا هستيم جناب ابطحی، عزت زياد...

۲۶ مهر ۱۳۸۴

اشتباه و تکبر در ضرب‌المثل‌های لاتین


» اشتباه، امری انسانی‌ست، اما پايداری در اشتباه، امری شيطانی‌ست.
» يك مثقال تكبر، باعث ضايع شدن يك خروار شايستگی می‌شود.

۲۵ مهر ۱۳۸۴

مهارت گوش‌دادن

با مراجعه به ريشه‌ی لاتين اطاعت يا حرف‌شنوی (Obedience)، كلمه‌ی ob را به معنی "در نتيجه"، "به دليل اين‌كه" و Audire را به معنی "شنيدن" می‌يابيم.
از تركيب اين دو كلمه، نتيجه می‌گيريم كه بايد گوشمان را برای شنيدن آماده كنيم يا به تقويت و توسعه‌ی حس شهودی بپردازيم تا ببينيم چه اتفاقی قرار است اطرافمان رخ دهد. امروزه ما مهارت گوش‌دادن را گم كرده‌ايم.

در عصر حاضر، نيازمند مديران و كاركنانی هستيم تا بتوانند در دوران مديريت سرمايه‌ی هوشمند (مديريت بر نامريی‌ها) كار كنند. سازمان‌های جديد، شبيه يك اكوسيستم زنده فعاليت می‌كنند كه همه‌ی اجزاء آن به هم مرتبط و وابسته است (مانند
بدن انسان). در اين زنجيره، اهميت هر جزء بستگی به اين دارد كه چه‌قدر برای ساير اعضاء مهم و با ارزش است (مانند اهميت قلب در مقايسه با لوزه برای ساير اندام‌های بدن).

برای شناختن، نيازمند بهتر گوش‌دادن هستيم. مطالعات نشان می‌دهد مديران و سرپرستان حدود 55 درصد از وقت روزانه‌ی خود را صرف گوش‌دادن موثر می‌كنند. اين موضوع هنوز هم معتبر است. امروزه بهترين روش فروشندگی در دنيا گوش‌دادن است. اگر می‌خواهيد مشتری را جذب كنيد، به حرف‌هايش گوش دهيد.

وقتی كسی به حرف‌هايمان گوش می‌دهد نه تنها احساس آرامش درونی می‌كنيم بلكه اين احساس به ما القا می‌شود كه ديگران ما را درك می‌كنند. در نتيجه، ادامه‌ی بحث به سمت شرايط بهتر و مناسب‌تر سوق می‌يابد. 90 درصد مشكلات زندگی به عامل انسانی و ارتباطی مربوط می‌شود، در واقع، مشكل، چرايی مساله نيست، بلكه عامل انسانی‌ست. گوش‌دادن، مهارتی اساسی در رشد هوش هيجانی‌ست.

۲۴ مهر ۱۳۸۴

بد نشده!

اگر، هم خيلی لاغره و هم يك مقداری دخترونه شده، شما به چاقی و مردونگی خودت ببخش و بيامرز! ولی اگر استعمال كردی، جون هرچی مَرده، زرتی نرو سراغ Haloscan، خودِ قالب، یَک سيستم كامنت باحالی داره كه...

۲۳ مهر ۱۳۸۴

ارنست همينگوی

تنها شجاعت است كه انسان را از بلاهت زندگی و خواری مرگ می‌رهاند.

۲۱ مهر ۱۳۸۴

جایگاه تحقیق و توسعه در مدیریت نوین

در سال 2004،هزار کمپانى بزرگ دنيا 384 بيليون دلار در تحقيق و توسعه خرج کرده‌اند. چين و هند که حدود 1 درصد از درآمدشان را صرف اين‌کار کرده‌اند، با رشدى معادل 21.1 درصد بالاترين ميزان رشد را داشته‌اند [+]. اطلاعات در مورد اقتصاد چين
چون اعتقاد دارند و برایشان ثابت شده که انجام این‌گونه هزینه‌ها، باعث رشد درآمد می‌شود؛ 6.5 درصد رشد در سال 2004 [+]

عشق از نگاه دالايی لاما

به خاطر داشته باش كه بهترين رابطه، رابطه‌ای‌ست كه ميزان عشق طرفين، از ميزان نيازشان به يكديگر تجاوز كند.

۱۹ مهر ۱۳۸۴

صابران‌ و شاكران‌

يكی‌ از بزرگان‌ عرب‌ كه‌ به‌ زشتی‌ چهره‌ و كريه‌منظری‌ معروف‌ بود، زنی‌ بسيار زيبا و خوش‌اخلاق‌ داشت‌. روزی‌ زن‌ به‌ او گفت‌: مطمئنم‌ كه‌ من‌ و تو هر دو اهل‌ بهشت‌ هستيم‌. گفت‌: از كجا می‌دانی‌؟ گفت‌: از آنجا كه‌ تو چهره‌ی‌ زيبای‌ مرا می‌بينی‌ و سپاس‌ می‌گويی‌ و من‌ چهره‌ی زشت‌ تو را می‌بينم‌ و صبر می‌كنم‌، و صابران‌ و شاكران‌ هر دو اهل‌ بهشت‌ هستند.
لطائف الطوائف | مولانا فخرالدين علی صفی (اول، دوم)

۱۷ مهر ۱۳۸۴

كمی در مورد Page-Rank

در ادامه يادداشت پرويز خانِ زاهد در مورد فهرست سايت‌ها و وبلاگ‌های ايرانی، فکر کنم این لینک‌ها هم به کار بیاید.


۱۶ مهر ۱۳۸۴

سينمای شهرك مرواريد و نقد فيلم به سبك بندری

شهرك مرواريد قبلا هم سينما داشت، اما نه آن سالن، به درد سينما می‌خورد و نه
فيلم‌هايش فيلم بودند (البته به جز دوئل احمدرضا درويش).
همه‌ی فيلم‌های زرنگیِ سينمای ايران را نمايش دادند و صدالبته محمدرضا گلزار
به مقدار فراوان. اين‌كه گرمای سينمای سيستم تهويه‌ندار (جديده!) را تحمل كنی
يك‌طرف، مانكن بدون ‌صدای گيتاربه‌دست هم همان‌طرف!



اما از وقتی سالن جديد افتتاح شده، مثل اين‌كه می‌شود نفسی به راحتی كشيد و به
آن اميدوار بود. چند هفته پيش سالاد فصل و اين هفته بيد مجنون. تهويه هم هرچند در
مواقعی كه سینما پُر است كم می‌آورد لاكردار، اما كاچی بهتر از هيچی. حداقل حسن سالن
جديد اين است که در زمان تماشای فيلم، كله‌ی تماشاگر جلويی مدام روی اعصابت نمی‌رود و
البته، تماشاگر پشتِ سری هم، رژه‌ی كله‌ی تو را سان نمی‌بيند (خدائيش).



سالاد فصل خوب بود اما، در تمام مدت پخش فيلم، من انگاری داشتم قرمز را
می‌دیدم1. نمی‌دانم چرا، احتمالا عيب از گيرنده بوده وگرنه فيلم كه متفاوت بود تو
بميری. خسرو شكيبايی خوب بود اما هم كَم بود و هم درخشان نبود. شكيبايی در حالت
عادی خوب است، يعنی عادت دارد، اما اين كجا و حميد هامون كجا، حتی در سارا هم بهتر
از اين بود، كه آن‌جا هم نقش مكمل بود. اما لابد درخشان بوده كه سيمرغ بلورين گرفته
به خاطر نقش‌اَش! شريفی‌نيای فيلم بيشتر بود و همه‌ی فيلم، ليلا حاتمی بود كه هم خیلی خوب بود و هم
به مقدار لازم.



بيد مجنون هم برگِ زرين ديگری در كارنامه‌ی مجيد مجيدی نبود اما خب، فيلم خيلی
خوبی بود كه تلنگرهای زيركانه‌ای به آدم می‌زد، كه گاهی می‌شد مشت‌های
آدم‌خراب‌كن. اين‌كه كاراكتر اصلی هم مرد انتخاب شده بود، به نظرم عمدی بود. می‌توانست زن
باشد، نابينا باشد و بينا شود و خودش را گُم كند و از ظرفش خارج شود زِرتی! اما
واقعيت اين است كه در جامعه‌ی ما، لابد اين مردها هستند كه هيز هستند، اين مردها
هستند كه تا تقّی به توقّی می‌خورد و مواجبشان زياد می‌شود، تنبانشان دوتا می‌شود
(اما خارج از جدی، اين‌جايش را قبول دارم و اگر روزی حوصله‌اش بود من هم می‌نويسم
درباره‌ی اين‌گونه نامردهای مَردنمای آبروبَر).



اين‌ها تلنگر بود، اما آن‌جاها كه يوسف می‌گفت من حقم را از زندگی می‌خواهم و
به خصوص سكانس فرودگاه كه همان اولِ رسيدن تگری زد به احوالات و رفت، مُشت بود كه
مجيد مجيدی می‌زد (یواش‌تر با-انصاف). این‌که آیا چیزی که یوسف
می‌خواست حقش بود (بینایی و...) یا ناحقی بود که حق خودش می‌دانست نمی‌دانم،
اما ظرفيت بيناشدن را نداشت، برای همين هم قاطی كرد و گند زد به همه‌چيز. یادش رفت كه چه
نوشت برای رويا و چه خواست از خدا: فرصت تازه‌ای برای زندگی! و چه آسان از دست‌اَش
داد.



اين داستان مردی بود كه ظرفيت موهبتی را كه خداوند به او داد نداشت. اگر قرار
بود از حق رويا هم گفته شود، داستان ديگری می‌شد و فيلم ديگری2. داستان
زنی كه كمتر از استحقاقش از موهبت خداوند برخوردار شد؛ از حق ديده‌شدن توسط همسرش،
چه زمانی كه چشم نداشت و نديدش و چه، زمانی كه چشم داشت و باز هم نديدش! از حقِ
تشكر، ولو برای نوشتن مشق‌های يوسف، برای همسربودن و مادربودن (يوسف: تا كِی
می‌خوای نقش مادر منو بازی كنی!).
بگذريم... اين داستان ديگری ميشد.



1كلا خوب نيست وقتی فيلمی از يك كارگردان می‌بينی، ياد فيلم ديگرش
يا مطرحش بيفتی، آن‌هم مدام. فرق كارگردان‌های بزرگ و متوسط و كوچك در همين چيزهاست
(البته فكر می‌كنم). هر فيلم، شناسنامه‌ی خودش و مختصات خودش را دارد، کارنامه‌ای كه
مختصاتش بشود يك فيلم خاص، يك جای كار صاحبش می‌لنگد.



2جايی خواندم (شايد در ماهنامه‌ی فيلم، آن‌روزها كه هنوز مجله‌ی خوبی بود) فيلم
قيصر كه اكران شد، نقدهای مخالف و موافق زيادی برايش نوشته شد. يكی از مخالفان نوشت
كه چرا قيصر به جای اين‌كه خودش دست‌به‌كار شود نرفت و جريان را به پليس گزارش
نداد. پرويز دوايی (هر كجا هست خدايا به سلامت دارش) در جواب گفت كه اين داستان
كسی‌ست كه نرفت و به پليس نگفت و خودش دست‌به‌كار شد، كه اگر می‌رفت و به پليس
گزارش می‌داد، داستان ديگری می‌شد و فيلم ديگری!



و عجب یادداشت طولانی و چرتی شد این...

كنفسيوس

هرگز تاریکی را لعن و نفرین نکنید، بلكه سعی كنيد شمعی روشن كنيد تا قسمت كوچكی از آن را روشن كرده باشيد.

۱۴ مهر ۱۳۸۴

توضيحاتی درباره‌ى Favicon

راهنمای مهدی حكيمی درباره‌ی Favicon راهنمای كاملی‌ست، اما اگر مايليد از Faviconهای
آماده استفاده كنيد، اين‌جا و
اين‌جا چيزهايی هست كه به دردتان بخورد.
اگر هم تعريف كامل Favicon و لينك‌های بيشتر می‌خواهيد يافته‌های answers.com را بخوانيد.
این‌هم راهنمای وبلاگ عصر جدید (نادر دماوندی) درباره‌ى Favicon

۱۳ مهر ۱۳۸۴

بی‌نامی در اینترنت: خوب یا بد؟

برای بسياری، اينترنت بخشی از سايبر است كه می‌توانند از شخصيتی به شخصيت ديگر
درآيند، بدون نام یا به هر اسم و شكلی كه بخواهند. به عبارتی "در نت، هيچ‌كس نمی‌داند كه تو يک
سگ هستی"! هيچ‌كس واقعيت‌هايت را نمی‌داند مگر آن‌كه خودت بگويی. اين، در واقع
پتانسيل بسيار قوی‌ای از مشاغل و روابطی‌ست كه به دست آوردن آن‌ها در دنيای واقعی
محال است. اما اين سكه روی ديگری هم دارد!



بخش تاريك قصه اين‌جاست كه خيلی‌ها برای فرار از واقعيت‌هايشان اين كار را
انجام می‌دهند. شخصيت جديدی با خلق‌وخوی جديد خلق می‌كنند برای مواقع آنلاين (كه
لابد همان روز مباداست)، همراه با دروغ در مورد شغل، سن، جنسيت و وضعيت تجرد و
تاهل.



مطالبی كه در بالا آوردم بخشی از مقاله‌ی سردبیر هفته‌ی پيش
WinXPNews بود كه توسط
خانم Deb Shinder نوشته شده. اين خانم كه خودش از طريق اينترنت با همسرش آشنا شده و اين
آشنايی به ازدواج ختم شده، در مطلبی با عنوان ذيل به ناشناس ماندن در اينترنت
پرداخته!



Anonymity on the 'Net: Is it a Good Thing?


البته به موارد دیگری هم اشاره کرده در مورد بی‌نام‌های اینترنتی؛ از قبیل کسانی که با هدف
تخریب، با دادن امتیاز پائین به مقالات یک نویسنده، قصد توهین و ضایع کردن طرف را دارند، که در این مورد نویسنده مقالات خودش را به عنوان مثال ذکر کرده.
و در آخر به اسپم‌ها اشاره کرده که ما بیشتر با این‌گونه بی‌نام‌ها آشنایی داریم (آگهی‌های تبلیغاتی، اعلام وضعیت آخرین نوشته‌ها، درخواست‌های تبادل لینک، نوشتن شعر در نظرات، توهین به دیگران و...).

در کل مقاله‌ی خوبی‌ست، که اگر وقت داشته باشید خواندنش توصیه می‌شود.

۱۲ مهر ۱۳۸۴

حضرت امير (ع) و تفکر

وقتی کلامی می‌شنوید برای تفکر کردن بیاموزید نه برای نقل‌کردن، که راویان علم بسیارند و رعایت‌کنندگان آن کم.

۱۱ مهر ۱۳۸۴

شهری در خواب

وابستگی وبلاگستان و عادت به پينگ، اين‌بار بدجوری كار دستِ اين شهر مجازی داد. انگاری كه برق يك برج مسكونی قطع شود، همه‌جا به يك‌باره در تاريكی فرو رفت.
بايد در اين تاريكی به دنبال هر چيزی بگردی، كورمال-كورمال به هر چيزی دست
می‌اندازی. به اميد يادداشتی جديد، روی لينك همه‌ی وبلاگ‌های بلاگ‌رول‌اَت كليك
می‌كنی، اما چيز تازه‌ای نمی‌يابی (البته کمتر می‌یابی). انگاری با خواب
زمستانی بلاگ‌رولينگ، رخوت همه‌ی شهر را گرفته، چون هيچ‌كس نوشتن‌اَش نمی‌آيد! يا
شايد چون عادت كرده‌ايم به خوانده‌شدن، دلمان نمی‌آيد يادداشت‌هايمان حرام شود (من‌جمله خودم).



تنها روزنه‌ی اميد اين‌روزها، دو-در-دو بود، اما همه‌ی وبلاگ‌هايی كه می‌خوانی را شامل نمی‌شود، می‌شود؟
پس می‌مانی منتظر آمدن برق و پشتِ‌سرِهم به وزير نيرو فحش می‌دهی (اين‌جا منظور مسوول سايت بلاگ‌رولينگ است، برداشتِ بد نكنيد لطفا).


پ.ن.
انگار برق آمد، فعلا. خدا پدر-و-مادر صلوات فرستو بیامرزه!

۰۷ مهر ۱۳۸۴

ديروز و امروز

قديم‌ترها، حدودای هزاران سالِ پيش، يك‌سِری‌ها وقتی به اين نتيجه می‌رسيدند كه می‌توانند خواننده‌ی موفقی شوند می‌رفتند سراغ موسيقی و اين حرف‌ها، اما زمانه برعكس شده. حالا، اين‌طوری شده كه هر كسی در زندگی‌اَش به هيچ نتيجه‌ای نرسيد، خواننده می‌شود!
نتیجه‌ی چنین تغییری، خلق شاهکار بی‌بدیلی مثل این می‌شود:
تو، همه قند‌-و-نباتی
شکلاتى، شکلاتى...

اگر بار گران بوديم...


  • اكنون كه خود را در وضعيتی مصيبت‌بار گرفتار می‌بينم و تيغ تيز اخراج را به گردنِ از مو باريكترم نزديك‌تر، از تو ای وبلاگ، خداحافظی می‌كنم، عطايت به لقايت، و لقايت را به آن‌‌دنيا وامی‌گذارم و به خدا می‌سپارمت.
    بدرود و صد بدرود و از اين حرف‌ها ديگه...


  • عذر می‌خوام ملت!
    اگر با خواندن كلمات بالا به اين فكر افتاديد كه يكی ديگر هم رفت، كور خوانده‌ايد سخت در اشتباهيد به جان خودم. ماجرا از اين قرار است كه چند روز پيش از طريق دوستی باخبر شدم يكی از حضراتی كه در موارد خاص فعاليت می‌كند و اصولا مردِ موارد خاص است ( و زير-آب-زنی هم كه خب، همان‌گونه كه مستحضر هستيد يكی از موارد خاصه است)، از اين يادداشت پرينت گرفته به قصد ارائه به مديرعامل جديد
    شركت. اين‌كه در اين يادداشت چه ديده و چه منظوری دارد نمی‌دانم، اما اگر در روزهای آتی در اين‌جا تغييراتی در مايه‌های كاترينا و ريتا مشاهده كرديد؛ مثل تغيير مواضع ما از بی‌طرفی به پاچه‌خواریِ محض، يادداشت عذرخواهی از ملت غيور و هميشه در صحنه‌ی وبلاگستان، توبيخ كتبی و خلاصه هر رقم علائم ناجور ديگر كه فكرش را بكنيد، بگذاريد به حساب همين جريان، گفته باشم!
    اگر هم بنده را ديگر نديديد (اگر بار گران... هق‌هق)، تو را به جان هر که دوست داریدش حلالم كنيد (صدای خوردن حلوا با موزيك ملايم لطفا).

  • پ.ن. قبل از پست دیده بودید تا حالا:
    طرف، آشنا بود. به خیال این‌که یادداشتی در مورد شهرک دیده، پرینت گرفته بود، اما وقتی فهمید به کاهدون خودی زده بی‌خیال شد، خلاصه خدا خیلی بهشون رحم کرد :-)

  • اگر مایلید از کسی پوزش بطلبید، از این‌جا می‌توانید انتخاب کنید. خلاصه این‌طوری...

  • پ.ن.
    به نظرم دوستان دچار سوءتفاهم شده‌اندها، چون همان‌طور که نوشتم عمرا اگر رفتنی باشم!

۰۶ مهر ۱۳۸۴

معلومه کجايى پسر؟

چند وقتی‌ست نمی‌نویسی، امیدوارم همان‌گونه که نوشتی، مسافری باشی به قصد لذت، گم‌شده در ناکجا-آباد. صبر می‌کنم تا بعد، دلم برای قلم تند-و-تیزت تنگ شده، اصلا معلومه کجایی پسر‍؟

۰۴ مهر ۱۳۸۴

فيلم به سبك بندری

فكر می‌كنم بيشتر از يك‌سال است كه تلويزيون برای فرار از وصله‌های كپی‌رايت و اين حرف‌ها، به مدلی از پخش فيلم روی آورده كه در مقاطعی از فيلم، روی تصوير يك بازيگر مكث و بازيگر مربوطه به‌طور خلاصه معرفی می‌شود. نمونه‌ی آن، برنامه‌ی پر‌ده‌ی شيشه‌ای‌ست كه تا چند وقت قبل، روزهای يك شنبه از "شبكه سه، شبكه‌ی نسل جوان" پخش می‌شد.
با اين‌كار، سوای مثله كردن و به خاك‌وخون كشيدن فيلم‌نامه كه از يك فيلم 90 دقيقه‌ای، فيلمی در حدود 48 دقيقه درمی‌آيد، در اكثر موارد داستان و خط روايی فيلم هم تغيير می‌كند و فيلم تازه‌ای متولد می‌شود.


تلويزيون بندرعباس هم كه انگار نمی‌خواهد از قافله‌ی ترميناتورها عقب بماند، از اين دست فيلم‌های سلاخی شده پخش می‌كند گاهی، و يكی از جالب‌ترين نمونه‌های اين كار را جمعه يك شهريور پخش كرد. يك فيلم از سری فيلم‌های جيمز باند با بازی راجر مور كه با عنوان جاسوس پخش شد.


خودتان حدس بزنيد كه وقتی از فيلم‌های جيمز باند كه بر سه محور زن، شراب و اسلحه استوار است، قسمت‌های زن و شرابش را حذف كنند چه می‌شود، درست مثل اين‌كه از فيلم‌های هندی آواز‌ها و رقص‌هايش را دربياورند، انگاری كه ديگر داستانی وجود ندارد.
حالا چه داريم؟
يك جيمز هفت‌تير به‌دست، يك كُرور آدم‌بد، كيوكيو بنگ‌بنگ، گردوخاك زياد و مرگ‌ومير...
آخر هم كه طبق معمول، همه‌ی آدم‌بدها می‌ميرند و فقط نام نيك جيمز است كه می‌ماند!


اطلاعات کامل درباره‌ی فیلم را این‌جا بخوانید، نام اصلی فیلم هم این است: جاسوسی که دوستم داشت [+]. شخصیت زن فیلم با بازى Barbara Bach در این فیلم به‌طور کامل حذف شده. وقتی فیلمی که اسمش هم سوال‌برانگیز است پخش می‌شود، لابد انتظار طرح داستان هم چیز عجیبی‌ست!

۳۰ شهریور ۱۳۸۴

عبيد زاکانى

از فضايل‌ِ پشت‌گردنی اين است كه حسن‌ِ خُلق می‌آورد، خمار از سر به در می‌كند، بَد‌رامان را رام می‌سازد و ترش‌رويان را منبسط می‌سازد و ديگران را می‌خنداند و خواب از چشم می‌ربايد و رگ‌های گردن را استوار می‌سازد.

خبرگزارى‌هاى وبلاگى و راز تماشاى فيل


  • بعد از افتتاح هفتان كه حالا ديگر برای خودش غولی شده ماشاءالله، چند روز پيش بلاگ‌نيوز هم به همت سعيد حاتمی و دوستانش من‌جمله عمواسدِ وبلاگ‌شهر راه افتاد و نسخه‌ی بتايش به بازار آمد. به قول مجيد زهری "كاری بود بس نكو و شايسته، سپاس". اما برايم سوالی پيش آمده و سَردَرگُمی‌ای!

  • سوالم اين است:
    دمتان گرم كه داريد وقت و امكانات خودتان را صرف اطلاع‌رسانی می‌كنيد، اما بهتر نيست قبل از اين‌كه كار
    بلاگ‌نيوز بگيرد، دامين مناسب‌تری برای اين‌كار انتخاب كنيد؟ پيشنهادم اين است كه هرچه سريع‌تر آن را منتقل كنيد و گرنه، در آينده‌ی نزديك و با لينك دادن وبلاگ‌ها به آدرس فعلی، كارتان خيلی سخت‌تر خواهد شد، از ما گفتن!

  • اما سَردَرگُمی‌ام:
    سايت‌ها و وبلاگ‌هايی مانند هفتان، بلاگ‌نيوز، لينك‌دونی، پيوندكده، گيوه (و حتی مرحوم خبرچين)، چند درصد از اخبار و رويدادهای كلان-وبلاگ‌شهر را كه هر لحظه دارد بزرگ‌تر می‌شود پوشش می‌دهند. مسلما بخش بزرگی از وبلاگ‌شهر كه مطالب بكر و بديعی هم در آن پيدا می‌شود، از نظرها دور می‌ماند كه البته با كثرت نويسندگان اين‌گونه وبلاگ‌ها، اين نقيصه كم‌رنگ می‌شود اما هم‌چنان باقی‌ست.
    به گمانم، همه‌مان داريم فيلی را در تاريكی تماشا می‌كنيم، يكی خرطوم، يكی گوش و ديگری... (اوهوی، بی‌تربيت، خوشت میاد یکی تو شُرتت رو نگاه کنه!)، اما اين‌ها كه ما می‌بينيم همه‌ی فيل نيست كه! البته، در این‌که زیاد شدن این‌گونه سایت‌ها و وبلاگ‌ها به درک بهتر جامعه‌ی مجازی و روشن‌تر شدن افکار و آرا کمک می‌کند شکی نیست‌ها، گفته باشم!
    به نظرم بهتر است در مرحله‌ی اول، این‌گونه سایت‌ها و وبلاگ‌ها به یکدیگر لینک بدهند تا هم باعث معرفى یکدیگر شوند و هم فرهنگ زندگی مسالمت‌آمیز ترویج شود (تکبیر).

  • پیشنهاد دیگری هم در مورد دسته‌بندی وبلاگ‌ها دارم:
    فكر می‌كنم بهترين راه حل، شناسايی و دسته‌بندی وبلاگ‌های فعال ايرانی (و نه فقط فارسی‌زبان) براساس محتوای نوشتاری، جغرافيا، زبان انتخابی (فارسی، انگليسی، كردی و غيره)، سيستم مديريت محتوا (بلاگر، بلاگفا، MT) و موارد ديگری‌ست كه مهم به نطر می‌رسند. با قرار دادن اين‌ها در يك صفحه‌ی با مُسَمّا، يك دائره‌المعارف وبلاگستانی داريم (اين‌طوری، كار دوستان بزرگوارمان در اداره‌ی "فيل‌ترمال‌نت" يا همان مخابرات سابق هم برای فيل‌تر كردن سايت‌ها و وبلاگ‌ها راحت‌تر می‌شود، باور كنيد). كار سخت و شاقی‌ست، اما شدنی.
    البته حسین درخشان در 2000 سال قبل از میلاد مسیح و در عنفوان جوانی، چنین کاری را شروع کرد، اما مدت‌هاست که به‌روز نمی‌شود و عملا به درد لای Div می‌خورد.

  • همين‌جا آمادگی خودم را برای چنين كاری اعلام می‌كنم، البته پيشنهادش هم قبلا شده، از طرف يك عزيز بامرام. قصدم از مطرح كردن آن، آگاهی از نظر سايرين بود (بالاخره شهر خودتونه ديگه!).
    مشتاقانه منتظر نظرات و پيشنهادات شما هستم.

  • پ.ن.
    یک خواهش از دوستانم دارم و آن، ارائه‌ی پیشنهاد است، از نام و دامین گرفته تا هر طرح و ایده‌ای که درباره‌ی دسته‌بندی به ذهنتان می‌رسد. این‌که بیائیم و نظر لطف بدهیم که "خوب است، دمت گرم"، به‌درد نمی‌خورد. می‌شود قضیه همه‌ی چیزهایی که درباره‌اش نظر می‌دهند و سال‌هاست همان‌طوری مانده؛ خراب و قُضبیت!
    پس، پیشنهاد و نظرتان را در مورد چگونگی بنویسید. وقتى تمام شد، آن‌وقت زِرت-و-زِرت براى هم نوشابه باز می‌کنیم، چطور است؟

۲۹ شهریور ۱۳۸۴

خدا کند که بيايى

الا مسافر صحرا خدا کند که بیایی/ تویی عدالت فردا خدا کند که بیایی
غروب جمعه نشستم در انتظار عبورت/ به احترام دل ما، خدا کند که بیایی
غریب و ساده سرودم غزل به یاد نگاهت/ برای شاعر تنها خدا کند که بیایی
تو را به ناله امن یجیب سینه عاشق/ شکسته شد دل شیدا خدا کند که بیایی
نثار چشم تو کردم تمام هر چه که دارم/ بهار حادثه آقا، خدا کند که بیایی

۲۷ شهریور ۱۳۸۴

قالب جديد و يك تشكر گنده


  • در راستای كسب تجربه‌ی بيشتر قالب اين‌جا تغيير كرد (بی‌مزه). چيزهای بيشتری ياد گرفتم و لذت بيشتری بردم. اما متوجه چند نكته‌ی جالب هم شدم، اين‌كه تازگی‌ها بعضی‌ها از كلاس‌های تركيبی در طراحی استفاده می‌كنند. ساده‌تر اين‌كه از دو CSS به صورت همزمان؛ يكی Base و مبنا قرار می‌گيرد و ديگری باعث و بانی شكل و قيافه‌ی سايت يا وبلاگ می‌شود.
    در وبلاگ‌های فارسی فعلا آقا مرتضی‌ست كه از اين شيوه استفاده می‌كند و عجب شيوه‌ی جالبی‌ست، دمت گرم مرتضی.

  • اما اگر مثل دكتر وبلاگ‌شهر، عاشق و شيفته‌ی فايرفاكس هستيد (ببخشيد (-; علی‌جان شرمنده)، و تازگی هم هاست‌دار شده‌ايد، به جای استفاده از نرم‌افزارهای FTP ميتوانيد از پلاگين باحالی استفاده كنيد كه علی ستاری (مرد سال استاندارد در وب و حومه) معرفی كرده. چيز خوب و به‌درد‌بخوری‌ست.
    طريقه‌ی نصب آن هم اين است: از منوی File، گزينه Open File را انتخاب گنيد و آدرس محلی را كه پلاگين را در آن ذخيره كرده‌ايد بدهيد و install، تمام.

  • اما ابزار ديگری كه يافتم و خوراك فايرفاكس‌بازان است، پلاگينی‌ست برای Valid كردن، منتهی بر مبنای HTML Tidy، كه آن‌هم چيز جالب و مفيدی‌ست كه بايد با آن كار كنيد.

  • پاك داشت يادم می‌رفت، همين‌جا از مهدی تشكر می‌كنم كه با صبر و حوصله كمكم كرد تا اين‌جا به اين شكلی دربيايد كه می‌بينيد، خلاصه كه آدم رفيق گرافيست و طراح داشته باشد خيلی عالی‌ست ولی این‌که برعکس این موضوع هم صادق است یا نه، نمی‌دانم!
    بعله... اين‌طوری.

  • اين‌ قالب هم يكی از استايل‌های جديد موبل‌تايپ است كه به دست ناتوان بنده داغون شد و به اين ريخت افتاد، لينك دانلود قالب كامل را هم پائين صفحه‌ی اصلی گذاشتم (چه كنيم ديگه!)، اما اگر ايراد‌های زياد آن چشم‌تان را آزار داد فحش ندهيد لطفا.

۲۶ شهریور ۱۳۸۴

يک يادداشت نکبتى

يكی از نكبت‌بارترين حالاتی كه ممكن است برای يك كارمندِ مرد (تكرار كنيد: كارمندِ مرد) پيش بيايد اين است كه در همان ساعات اوليه‌ی اداری زيپ شلوارش از دست برود و حيايش از كف!
و تازه، بعد از يك‌ساعت‌ونيم ور-رفتن و دست‌كاری در Setup آن، به اين نتيجه برسد كه بهترين كار، Hide كردن آن است؛ پيراهن روی شلوار، البته اين‌كار حُسن هم دارد و آن تبديل شدن به يك بچه‌مثبت است تو بميری!

۲۱ شهریور ۱۳۸۴

امام زین‌العابدین (ع)

خدايا، من در كلبه‌ی فقيرانه‌ی خود، چيزی دارم كه تو در عرش كبريايی‌اَت نداری. من خدايی چون تو دارم، و تو چون خود نداری.

۱۹ شهریور ۱۳۸۴

مفاخر وبلاگى

قطعا هر كدام از ما تعدادی از آدم‌های جالب و كار-درست در اطراف‌مان می‌شناسيم كه آشنايی با برخی‌شان حتی مايه‌ی غرورمان نيز هست، و به‌طور يقين، در همين وبلاگ‌شهر خودمان هم از اين دست آدم‌های باحال داریم كه آرام و ساكت و سربه‌زير مشغول به كار تحقيق و مطالعه هستند. كسانی كه آشنايی‌مان با آن‌ها، تنها از طريق اين شبكه‌ی مجازی ميسر است ولاغير.


يكی از اين جمع را می‌شناسم...
يعنی وبلاگش را می‌خوانم، دكتر نادر دماوندی در سال 2004، P.H.D خود را در رشته‌ى مهندسی برق، گرایش Microwave Engineering از دانشگاه واترلو كانادا گرفته و گوبا در همان دانشگاه مشغول به كار است (آدرس صفحه‌ی شخصی‌اش در سايت دانشگاه). كم می‌نويسد، اما مفيد و كامل. وبلاگ خوبی دارد كه علاقه‌ی نويسنده‌اش به فضا و كهكشان از یادداشت‌هايش می‌بارد.



  • اگر شما هم از اين‌جور آدم‌های باحال، جالب و كار-درست سراغ داريد، كامنت بگذاريد. البته در مورد خودتان قبول نيست، چون يك‌جورايی ريا می‌شود :-)

۱۷ شهریور ۱۳۸۴

آرزوهای بلندبالای يک کارمند دون‌پايه

پروردگارا، اکنون که در وسط ماه هستيم و ميانه‌ی راه، به عنوان يک کارمند دون‌پايه و به نمايندگی از تمام کارمندان دون‌پايه‌ی درون و برون مرزی (پُر-رو)، تو را به عزت و جلالت سوگند می‌دهم که ماه را به دو نيمه‌ی 15 روزه تقسيم کنی و سال را به 24 ماه برسانی تا هم حقوق نامکفی‌مان کمی بيشتر تاب بياورد و هم، 24 مرتبه حقوق بگيريم که اين، عين رستگاری‌ست.
آمين، يا رب‌العالمين.

آرزوهای بلندبالای يک کارمند دون‌پايه

پروردگارا، اکنون که در وسط ماه هستيم و ميانه‌ی راه، به عنوان يک کارمند دون‌پايه و به نمايندگی از تمام کارمندان دون‌پايه‌ی درون و برون مرزی (پُر-رو)، تو را به عزت و جلالت سوگند می‌دهم که ماه را به دو نيمه‌ی 15 روزه تقسيم کنی و سال را به 24 ماه برسانی تا هم حقوق نامکفی‌مان کمی بيشتر تاب بياورد و هم، 24 مرتبه حقوق بگيريم که اين، عين رستگاری‌ست.
آمين، يا رب‌العالمين.

۱۶ شهریور ۱۳۸۴

معرفى دو سايت مفيد

اگر به دنبال تفكرات مثبت هستيد و از خواندن نكات و خبرهای مثبت‌انديشانه خوشتان می‌آيد و اگر در كل بچه‌مثبت هستيد، عضويت در سايت Mr.Positive را پيشنهاد می‌كنم، جای خوبی‌ست برای خواندن انواع Quote و اخبار مثبت.
البته اين آقای Positive خيلی زگيل تشريف دارد و همچنين خيلی بچه‌مثبت‌تر از آنی‌ست كه به نظر می‌رسد. برای همين اگر عضو شديد و Mail-Boxتان ظرف كمتر از يك‌ماه تركيد به من فحش ندهيد، گفته باشم!


مجله‌ی اينترنتی WinXp_News هم چيز خوبی‌ست برای عضو شدن، كه هفته‌ای يك بار، آخرين ترفندها و مقالات مربوط به ويندوز را به همراه چند لينك جالب به درب خانه‌تان می‌فرستد و مثل Mr.Positive هم سريش نيست.
آرشيو مطالب آن را هم در اين‌جا بخوانيد.

۱۴ شهریور ۱۳۸۴

وقتی اصغر می‌ميرد

عمرا اگر اين يادداشت بر اساس واقعيت باشد. در ضمن، هرگونه تشابه اسمی هم به خودش مربوط است!


  • اصغر تنهای تنهاست. هيشكی اصغر رو دوست نداره، هيشكی... برای همين هم اصغر تصميم می‌گيره خودش رو دار بزنه تا از دست اين زندگیِ نكبتی خلاص شه. اصغر خودش رو از سقف آويزون مى‌كنه اما به دليل ضربه‌ی مغزی می‌ميره نه خفگی، در كالبدشكافی معلوم می‌شه خودش رو با كِش دار زده نه طناب!

  • با اين‌كه پدر و مادر اصغر، خيلی دوستش دارن، ولی اصغر باز هم تنهای تنهاست. برای همين هم، يك وبلاگ تو پرشين‌بلاگ راه می‌اندازه به آدرس يه پسر تنها كه هيشكی دوسش نداره دات پرشين‌بلاگ دات‌ كام، اما به خاطر آدرس احمقانه‌ای كه انتخاب می‌كنه هيچ بازديد‌كننده‌ای نداره، برای همين از غصه می‌ميره!

  • اصغر دختر همسايه رو می‌بينه و عاشقش می‌شه. از اون بعد هم كارش اين می‌شه؛ سر كوچه ايستادن و مثل بُز خونه‌ی دختره رو پائيدن. اما دختره كه از نگاه اصغر خوشش نيومده، راپورت اصغر رو به دوست‌پسرش می‌ده و طرف، اصغر رو نفله می‌كنه!

  • اصغر عاشق دختر همسايه‌ست. بنابراين يك‌روز تنگِ غروب جلوی دختره رو می‌گيره، زل می‌زنه تو چشم‌هاش و بهش می‌گه: "آخه ديوونه، با چه زبونی بگم دوست دارم". اما از اون‌جايی كه اصغر قصه‌ی ما كمی كور تشريف داره، دو تا برادر گردن‌كلفت دختر رو كه كنار خواهرشون بودن نمی‌بينه. برای همين هم به تيغ تيز جفا و به دست برادران معشوق دار فانی رو وداع می‌گه (ولی مگه وداع می‌گفت لاكردار!).

  • اصغر كه حالا دانشجو شده و فكر می‌كنه لابد ديگه آدم‌حسابی شده، هنوز هم عاشق دختر همسايه‌ست. دختر هم پس از ناز‌كردن‌های فراوان بالاخره دم به تله‌ی اصغر می‌ده. اصغر با دختر دم در پارك محله‌شون قرار می‌گذاره، اما گشت نیروی انتظامی درست روبروی در پارک ایستاده، در نتيجه دختر متواری و اصغر كه آدم احمق و پخمه‌ايه دستگير می‌شه و طی بازجويی‌های كاملا فنی-پليسی می‌ميره (البته اول كشته می‌شه). جعبه‌سياه اصغر هم طی بازجويی مفقود و چند روز بعد در بازار سياه فروخته می‌شه!

  • اصغر عاشق دختر همسايه‌ست، دختر هم اصغر رو دوست داره و خانواده‌ی دختر هم حرفی ندارند. اما پدر اصغر كه از اين وضعيت راضی نيست تصميم می‌گيره اصغر رو ادب كنه، ولی در تربيتش كمی زياده‌روی می‌كنه و اصغر، زير دست‌وپای پدر و بر اثر اثابت بيل ادب، متانت و نجابت به سرش می‌ميره!

  • اصغر عاشق دختر همسايه‌ست و دختر هم دوستش داره. خانواده‌ی دو طرف هم به اين وصلت راضی هستن، بنابراين اون دو تا با هم‌ديگه نامزد می‌شن. اصغر هم با خوشحالی به نامزدش می‌گه كه وبلاگ می‌نويسه. يكی از روزها كه نامزدش وبلاگ اصغر رو می‌خونه می‌بينه يك دختر به اسم كلثوم‌اينا كه معلوم نبود وبلاگ اصغر ننه‌مرده رو از كجا پيدا كرده كامنت گذاشته كه " وبلاگ خوبی دارى، منتظر قدم‌های سبزت بر برگريزان خاطره‌ام هستم! كلثوم‌اينا"
    فردای اون‌روز، تيتر صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها اينه:
    فوق‌العاده، مرگ يك وبلاگ‌نويس فاسد، دختری نامزد وبلاگ‌نويسش را با كابل مودم خفه كرد!

  • نامزد اصغر باهاش قهر می‌كنه، در نتيجه اصغر مثل قديم‌ها تنهای تنها می‌شه و به وبلاگ درِ پيتش پناه می‌بره، اما اين‌بار مخابرات به اشتباه و به‌خاطر اين‌كه در آدرس وبلاگ اصغر از حرف گمراه‌كننده‌ (؟) استفاده شده، وبلاگ اصغر فلك‌زده رو فيلتر می‌كنه و اصغر به دليل نرسيدن اكسيژن كافی به مغز پوكش می‌ميره!

  • اصغر با عجز و التماس و بعد از كلی پاچه‌خواری تلفنی و حضوری، با نامزدش آشتی می‌كنه. دو تا خانواده هم قرار عقد و عروسی می‌گذارن، اصغر و نامزدش با همديگه ازدواج می‌كنن و سا‌ل‌های سال به خوبی و خوشی در كنار يكديگر زندگی می‌كنن!

  • چيه؟ قرار نيست كه اصغر بيچاره رو تو هر اپيزود بكشيمش، بگذاريد يك‌بار هم كه شده طعم زنده بودن رو بچشه بی‌نوا.
    ...
    اما، می‌گم كاش می‌كشتيمش...

۱۳ شهریور ۱۳۸۴

مثل این‌که دیر رسیدم، ببخشید!


  • از تهران برگشتم، معلوم شد که دوری از دیار و سکونت در یک شهر دیگه، سوای غربت، عادت هم میاره. عادت به آب‌وهوا که ترک آن موجب سرماخوردگی‌ست.

  • از همه‌ی دوستانی كه به من محبت دارند ممنون. لطف و محبت كه قابل جبران نيست البته، اما بگذاريد لافش را بيايم؛ به قول امير انشاالله عروسی بچه‌ها!
    اما كاش، انتقاد می‌كرديد كه آن‌هم، نوعی لطفه. تعريف كردن، البته خوبه و يك‌جورهايی مايه‌ی غرور (بی‌جنبه‌بازی تا چه حد!)، منتها تعريف و تمجيد نابجا و نان قرض دادن، باعث‌وبانیِ در جا زدن و عقب‌ماندن است، همين.

  • به لطف دوستان شفيق و مهر-ورزمان در اداره‌ی فيلترينگ (مخابرات سابق)، بهتره كه در تهران، آدم بدون اينترنت سر كنه تا با سرعت 25 گرم در ساعت وب‌گردی كنه يا بخواد به ای‌ميل‌ها جواب بده، خدا بهتون صبر بده! اگر در این مدتی که نبودم ای‌ميل زديد و جواب نگرفتيد، همين‌جا عذر می‌خواهم.

  • خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه، اما خبرچين كه نرفته اون دنيا. درسته كه تعطيل شد، اما اون رفاقتی كه با خودش سوغات آورد، هست برای هميشه به يادگار. اميدوارم در همه‌ی گروه‌هايی كه اين‌گونه تشكيل می‌شوند، جو دوستی و احترامی مثل خبرچين جاری باشه... اينه كه مهمه!
    اين‌گونه كارها، به‌طور حتم ادامه پيدا می‌كنند، به نوع و شكلی ديگر. همين‌روزها يك پيشنهاد جالب از طرف يك عزيز رسيد برای يك‌همچين كاری كه اگر قطعی شد خبرتان می‌كنم.

  • در اين سفر چندروزه، متوجه نكته‌ای شدم كه تا به حال از آن غافل بودم (قابل توجه دوستانی كه می‌نويسند مفغول مانده، اين‌طوری هم می‌شود نوشت، ساده‌تره به خدا!). شركت نفت كارمندهای باحال و مَشتی كم نداره شكر خدا، ولی متاسفانه احمق‌های سیستم زياد شدن تازگی‌ها.
    نكته‌ای كه فهميدم اينه كه بدبختانه شركت نفت به دليل محدوديت‌های قانونی و نمودار سازمانی، نتونسته همه‌ی احمق‌ها رو استخدام كنه و بعضی از آن‌ها در جاهای ديگه جذب و مشغول به كار شدن. اين رو گفتم كه اگر گذرتون به ساير ادارات افتاد مواظب باشيد، همين!

۱۱ شهریور ۱۳۸۴

تماس

نام
آدرس پست الکترونیک
موضوع
پیغام
کدهای تصویر روبرو را در کادر وارد کنید

۰۲ شهریور ۱۳۸۴

يک‌سال چه‌قدر طول مى‌کشه؟


  • اين وبلاگ، همين روزها، به دلائل كاملا نامعلوم و يحتمل واهی، يك ساله شده يا می‌شود يا... و تاكنون هم هيچ گروه تروريستی، سياسی، اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی، هنری، ورزشی و غيره‌ای مسووليت آن را به عهده نگرفته (نامردای جهان‌خوار)، حتی القاعده که این روزها وز-وز مگس‌های تسه-تسه را هم به دیده‌ی منت تقبل می‌کند.

  • در اين قريب به يك سالی كه گذشت، اگر باعث رنجش خاطر دوستی (يا عزيزی) شدم و يا با نظراتم، به فرد يا عقيده‌ای توهين كردم پوزش می‌طلبم.

  • اما خواهشی دارم؛ اگر نظری، انتقادی، پيشنهادی در مورد اين‌جا داريد، برايم بنويسيد. باشد كه در پرتو عنايات لم‌يزلی پروردگار و دعای خير مردم (شد عين مصاحبه‌های ورزشكارها؛ با دعای خير مردم و همت بچه‌ها من طلا گرفتم!)، اين بنده‌ی حقير سراپاتقصير به راه راست هدايت شوم و به زندگی بازگردم (چی گفتم!).
    آمين، يا رب‌العالمين

  • برای 10 روزی به مسافرت می‌روم، به شهرم تهران!
    غربت سنگين است، خواه به گوشه‌ی ديگری از دنيا پرتاب شوی، خواه به شهری در جنوب كشورت. هر جا كه خوش نباشی، همان‌جا غربتست!

۰۱ شهریور ۱۳۸۴

خود-پاداش-درمانی

حتی برای رسيدن به هدف‌های كوچک هم جشن بگيريم. با خودمان قرار بگذاريم كه بعد از اتمام كار يا تمام كردن هر يک از بخش‌ها، به خودمان جايزه بدهيم. اما به قول‌مان وفادار بمانيم (نامردی نكنيم!). انجام اين عمل، باعث حفظ تعادل بين زندگی و تفريح می‌شود. همان‌گونه كه Ann Mcgee-cooper می‌گويد:
"اگر ياد بگيريم بين مهارت در كار و مهارت در تفريح، سرگرمی و آرامش تعادل برقرار كنيم، زندگی‌مان شادتر، سالم‌تر و خيلی جذاب‌تر می‌شود".

چرا از تغيير می‌گريزيم؟

هر تغييری در سازمان، هرچند مثبت با مقاومت روبرو خواهد شد. معمولا ايجاد تغيير، احساس از دست‌ دادن بعضی از داشته‌ها را در اذهان می‌پروراند. پس بايد به افراد تحتِ تاثيرِ تغيير تفهيم شود كه به جای آن‌چه از دست می‌دهند چه چيزهايی به دست می‌آورند.


به دلائل مختلف اقتصادی، شخصی و اجتماعی مقاومت در برابر تغيير گريزناپذير است:
- ترس از دست دادن درآمد و قدرت.
- عدم تمايل به تغيير عادت‌های قبلی.
- ترس از اين‌كه ممكن است كار سخت‌تری لازم باشد.
- عدم تمايل به يادگيری مجدد.


مدير آگاه كسی‌ست كه با ايده‌يابی و برنامه‌ريزی درست، رهبری را به عهده بگيرد و در نخستين فرصت، كاركنان را با كارهای مربوط به آن درگير كند تا از مقاومتشان كاسته شود و از احساس انجام كار به صورت تيمی و در جهت تحقق اهداف سازمان لذت ببرند.


منبع: مجله مشعل/ شماره 296/ صفحه‌ی 40/ نوشته‌ی حسين فروزش (pdf)


توضيح: مجله‌ی مشعل، نشريه‌ی داخلی وزارت نفت است كه هر ماه، دو شماره از آن منتشر می‌شود. گاهی مطالب جالبی در آن چاپ می‌شود كه ارزش خواندن را دارد، البته فقط گاهی!


اما در اين مطلب توضيح داده نشد كه اگر كارمندان با تغييرات موافق بودند و مديران در صف مخالفين قرار داشتند، چه كنيم!

وبلاگ‌شهر: اپيزود سوم/ فیلتر می‌شویم، پس لابد هستیم دیگه!

در چند هفته‌ی اخير، موج سهمگين فيلترينگ، وبلاگستان فارسی را درنورديد (جمله‌بندی مزخرف يعنی اين!). وبلاگ‌های كامپيوتری يا شخصی [+، +]، در اين دوره هيچ فرقی با يکديگر ندارند و به صورت كاملا اتفاقی و كيلويی فيلتر شده‌اند. اصولا جريان اين‌گونه است كه وبلاگی كه حداقل يكی از حروف ضاله را در نام، آدرس و يا محتوياتش داشته باشد، مستحق فيلتر و نابودی‌ست، و باز هم اصولا حروف ضاله خيلی بيشتر از 32 حرف است!


قضيه از اين قرار است كه عده‌ای آدم باحال و خير پيدا شده‌اند (البته این مائیم که پیدا شدیم، یهویی. آن‌ها از اول بوده‌اند، يهويی!) و قصد دارند وبلاگستان فارسی را راهی بهشت كنند جميعا، حالا اگر با حرف و زبان خوش نشد، یحتمل با زور می‌شود! ديگر جهنم از گزينه‌ها حذف شده و همه‌ی گزينه‌ها به بهشت ختم می‌شود:
- بهشت با زبان خوش
- بهشت با نان اضافه
- بهشت با چماق
- بهشت با فيلتر
بنابراين، دست به دست هم می‌دهيم و از لابه‌لای وبلاگستانِ فلك زده به بهشت می‌رويم، چه بخواهيم و چه نخواهيم، منتها يكی‌يكی و به نوبت، در مايه‌های آسياب!


فيلترينگ اوليه جواب نمی‌دهد، چرا؟
انتقال يادداشت‌های يك وبلاگ به يك صفحه‌ يا حتی يك وبلاگ جديد، با وجود زمان‌بر بودن امكان دارد و شدنی‌ست. حلقه‌های ارتباطی يك نويسنده با وجود فيلترينگ از هم نمی‌پاشد، بلكه با فيلتر كردن يك وبلاگ، حساسيت روی آن بيشتر خواهد شد. بازديد‌كننده‌ها هم خيلی زود به آدرس جديد عادت می‌كنند و روز از نو!


بنابراين، راه ديگر فيلترينگ، مسدود كردن تمامی راه‌های ارتباطی‌ست. وبلاگ‌های فارسی عمدتا از طريق Blogrolling، nedstat و Technorati بازخورد‌هايشان را كنترل می‌كنند و با يكديگر ارتباط دارند. با از رده خارج شدن اين ابزار، حلقه‌های ارتباطی وبلاگستان در هم شكسته می‌شود، اما اين‌هم چاره دارد و خيلی زود وبلاگستان جانی دوباره می‌گيرد!


حال، اگر از تركيبی از اين دو استفاده شود، چه اتفاقی می افتد؟ اگر هم‌زمان، هم وبلاگ و هم ابزارهای ارتباطی فيلتر شوند (و گوش شنوايی هم نباشد)، آن وبلاگ به ناچار به رحمت لايزال ابدی خواهد پيوست. شاهدم برای اين موضوع، روضه‌ی سوزناك امير (اِی قربون اون دل داغ‌ديده!) است برای وبلاگ با ارزش يك‌بلاگر كه از بازديد بالای هزار رسيده به زير 200 و صاحبش هم خبر از تغيير دومين می‌دهد. يك وبلاگ به همين راحتی نابود شد! (این‌هم از نتیجه‌ی اخلاقی داستان)
بگذريم...
خلاصه كه اين بهشت رفتن زوركی هم شده دردسر و بدجوری كار دست وبلاگستان فارسی داده...


۳۱ مرداد ۱۳۸۴

گفتن نه را یاد بگیریم

به نظر می‌رسد سخت‌ترين بخش در مديريت زمان يادگيری گفتن اين كلمه است: "نه". اگر بخواهيم كلمه‌ی "نه" را در مديريت زمان و در امورات زندگی توصيف كنيم شايد چيزی شبيه به اين شود: كلمه‌ای به ظاهر كوچک، اما بسيار سخت و جانكاه در هنگام بيان‌كردن.

كمک كردن به دوستان و آشنايان، البته كار خوب و مهمی‌ست، اما در ابتدا می‌بايست به اموری برسيم كه در اولويت قرار دارند و مهم‌تر هستند. انديشيدن و تفكر درباره‌ی اهداف‌مان، می‌تواند در اين‌باره به ما كمک كند. اغلب، در زندگی شخصی و كاری‌مان، گرفتار وضعيت‌هايی بوده‌ايم كه با گفتن يک "نه" ساده، كارها آسان‌تر پيش می‌رفته، اما با نگفتن آن درگير وضعيتی بغرنج و ناجور شده‌ايم. استرس‌های قبل و بعد از نگفتن آن هم كه جای خود دارد.

بنابراين، يادمان باشد مرتبه‌ی بعدی كه با وضعيت‌هايی اين‌چنين روبرو می‌شويم، یک‌بار به مهم‌ترين‌های زندگی‌مان فكر كنيم. به اين ترتيب، گفتن "نه" به كم‌اهميت‌ها، راحت‌تر می‌شود.

۲۹ مرداد ۱۳۸۴

غلبه بر طفره‌رفتن

يكی از تكنيک‌های غلبه بر Procrastination [+] يا طفره‌رفتن، تكنيک پنير سوئيسی‌ست (Swiss Cheese) كه به وسيلهِ Alan Lakein [+] (يكی ديگر از اين‌كاره‌های مديريت كيفيت) مطرح شده است. بهترين راه برای انجام كارهایی كه به نظرمان ناخوش‌آيند می‌آيند، خردكردن آن‌ها به اجزای كوچک است. به اين ترتيب كه كار اصلی را به قسمت‌های كوچک‌تر تقسيم می‌كنيم و در هر مقطع زمانی، فقط روی يكی از قسمت‌ها كار می‌كنيم. در شكل ديگر، می‌توانيم با برنامه‌ريزی زمانی، به‌طور مثال برای 15 دقيقه روی يک قسمت بزرگ کار كنيم و پس از استراحتی كوتاه، كار را ادامه دهيم. با اين روش كاركردن، به نقطه‌ای خواهيم رسيد كه انگيزهِ اصلی‌مان، به نتيجه رساندن كار است.

۲۸ مرداد ۱۳۸۴

وبلاگ‌شهر: اپيزود دوم/ خوشحالى در کردن تا چه حد!

يكی دو هفته‌ی پيش بود كه مرحوم Blogrolling قبل از مرگش، با ليست Hotهای خود، وبلاگستان فارسی را رسما تركاند. قريب به 50 وبلاگ فارسی در ميان 500 وبلاگ برتر Blogrolling (و نه دنيا) و خوشحالی برخی از نويسندگان مطرح وبلاگستان فارسی! به‌طور حتم اين‌كه وبلاگ‌های فارسی فراتر از خيلی از وبلاگ‌های عمدتا انگليسی‌زبان قرار گرفته‌اند مايه‌ی خوشحالی‌ست و شايد غرور!


اما يك نكته،
آيا به همان اندازه كه برخى از وبلاگ‌نويسان مطرح از اين بابت خوشحالند و نمی‌توانند اين خوشحالی را مخفی كنند، اين موضوع برايشان اهميت دارد كه به‌طور مثال چه كسانی از طريق Blogrolling به آن‌ها لينك داده‌اند (البته جامی سیبستان، به نکته‌ی خوبی در این‌باره اشاره کرده و آن، این است که نمی‌خواهد از آن‌چه در چهارراه‌های شلوغ وبلاگستان می‌گذرد بی‌خبر باشد!)؟ به هرحال، وقتی وبلاگی در ليست Blogrolling شما قرار می‌گيرد (حتی از سر اجبار، رفاقت و يا لينك‌بازی!)، گاه‌گداری كه بلاگ‌رولتان به ناله می‌افتد، نگاهی گريزی به آن خواهيد انداخت! قرار گرفتن لينك شما در وبلاگ ديگران، يعنی جذب مخاطب بيشتر، اما تابه‌حال به اين مخاطبان ناشناس و شايد گمنام هم نظر داشته‌ايد؟


بگذريم...
در ميان وبلاگ‌های پرخواننده، فقط يك وبلاگ‌نويس می‌شناسم (يا من اين‌طوری فكر می‌كنم؟) كه خيلی سريع نسبت به لينك‌هايی كه به وبلاگش داده می‌شود واكنش نشان می‌دهد (البته به همه‌ی اتفاقات وبلاگستان هم همين‌طور حساس است). وقتی در Blogspot می‌نوشت زير لينك‌ها نوشته بود اين سيستم به‌طور خودكار شما را می‌يابد و لينك می‌دهد و از اين حرف‌ها!


جايی كه مثلا با عناوينی مثل وبلاگستان، بلاگ‌چرخان، بلاگ‌آباد، برخی آشنايان و... به وبلاگ‌های ديگر لينك می‌دهيم، عنوان جالبی نوشته: لينك در برابر لينك!
وقتی چيزی می‌نويسم مطمئنم حتما نگاهی به آن می‌اندازد (اين‌كه سرش را هم به علامت تاسف تكان می‌دهد يا نه، هنوز شك دارم!).
(جايزه‌ی اسكاره مگه، معرفی كن ديگه) اين شما و اين هم ناصر خالديان كه در پشت وبلاگش (كه بيشتر به صحنه‌ی جنگ می‌ماند و خون از آن می‌چكد، و در کل هر كه حسابش با ناصر است كتابش با خداست!) قلبی از طلا داره (پاچه‌خواری از اين رسمی‌تر ديده بوديد).


اما وبلاگ‌های ديگری هم هستند كه پرخواننده (بيشتر از 500 بازديد در روز)، اما سريع‌العمل‌اند، علی‌رضا تمدن، پرويز زاهد و مهدی حكيمی!
راستی، تا يادم نرفته، ليست Hotها به‌روز شده و چند وبلاگ فارسی ديگر هم به ليست راه پيدا كرده‌اند [+، +، +]. اين را محض خودشيرينی نگفتم، گفتم تا اگر بساط خوشحالی‌تان جور نبود، جور شود، همين! البته برخی هم از لیست خارج شده‌اند [+، +]، پس زیاد هم خوشحالی در نکنید!
قبل‌تر: اپیزود اول/ چه می‌کنه این تقسیم‌بندی!

۲۷ مرداد ۱۳۸۴

از ايده‌آل‌گرايی پرهيز كنيم

در فرهنگ مردم مالزی، تنها خدا قادر به خلق ايده‌آل همه‌ چيز است. در برخی از امور، ايده‌آل‌گرايی (به معنی دقت) در كار، منجر به نتايج دقيق‌تر و بهتری خواهد شد، اما ايده‌آل‌گرايی به شكل توجه غير ضروری به جزئيات، گونه‌ای از طفره‌رفتن* است.


* طفره‌رفتن يا Procrastination، در واقع، يک‌جور فرار است. به تعويق انداختن كار (بی‌دليل و يا صرفا به ‌دليل نامطبوع بودن آن)، عدم واگذاری كارها به زيردستان و تاخير در تصميم‌گيری، گونه‌هايی از Procrastination هستند.

وبلاگ‌شهر: اپيزود اول/ چه می‌كنه اين تقسيم‌بندی!

مهدی حكيمی كار جالبی برای دسته‌بندی وبلاگ‌های فارسی‌زبان انجام داده كه تا به‌حال هم انجام نشده بود (نه به اين شكل)، پس دمش گرم! اما جامعه‌ی آماری انتخاب شده معيار خوبی نيست و فقط منحصر شده به ليست hotها و گريزی هم زده به فهرست غربتستان با عنوان كی‌ كجاست؟
همه‌ی وبلاگستان فارسی كه اين نيست، هست؟ ليست Hotها فقط وبلاگ‌هايی را شامل می‌شود كه از طريق خدابيامرز Blogrolling به آن‌ها لينك داده باشند، همين! و چون استفاده از آن در بين فارسی‌زبان‌های وبلاگستان بيشتر است وبلاگ‌های فارسی در جدول اوج گرفته‌اند.


در مورد پربيننده‌ترين بودن آن‌ها چه؟ آيا جای شك وجود دارد؟ البته این قضیه در مورد وبلاگ‌های فارسی صدق می‌كند، پُرلينك بودن به معنای بازديد بيشتر هم هست. يكی از وبلاگ‌های انگليسی‌زبان كه دست برقضا تقريبا هم‌رده‌ی خوابگرد است، به‌طور متوسط، روزانه 137 بازديد‌كننده يونيك دارد و 163 عدد Page_Viewی ناقابل. اما وبلاگ شماره‌ی يك اين ليست از تمام وبلاگستان فارسی بازديدكننده‌ی بيشتری دارد، باور كنيد! به‌طور ميانگين روزانه 113 هزار بازديدكننده، جالب است، نه؟


دسته‌بندی مهدی بيشتر جغرافيايی است و اگر بر مبنای نوع نوشتار هم دسته‌بندی می‌شد بهتر هم بود. اگر دسته‌بندی بر اساس حوزه‌های نوشتاری انجام می‌شد، مشخص می‌شد اكثريت با چه طيفی‌ست؛ سياسيون، ...يون (سانسور رو حال كرديد)، شخصی‌يون و يا علمی‌فرهنگی‌ورزشی‌يون!
اين‌طوری، آمارگيری هم نتيجه‌ی بهتری داشت و شايد منتهی می‌شد به اين‌كه سمت‌و سوی وبلاگستان فارسی به كدام قبله است و مركز توجه و تمركز اين شهر فرنگ كجاست!

۲۵ مرداد ۱۳۸۴

هنری به نام تنبلی سازنده

ميزان موفقيت ما در استفادهِ بهتر از وقت‌مان، به اين بستگی دارد كه تا چه حد بتوانيم از انجام كارهای كم‌اهميت دست برداريم. برای اين‌كار می‌بايست فعاليت‌های خود را مرور كنيم و ببينيم آيا می‌توانيم بخشی از كارها را حذف كنيم و يا به ديگران واگذار نمائيم؟


بهتر است از چرخه‌ی زندگی و برنامهِ كاری‌مان، وظايف و كارهای كم‌اهميت يا آن دسته از فعاليت‌هايی را كه نقش مهمی در پيشرفت‌مان در كار و زندگی ندارند و منافع بلندمدت ما را تامين نمی‌كنند حذف كنيم و انجام آن را به ديگران بسپاريم، و پس از آن، ذهن‌ و فعاليت‌های‌مان را روی كارهايی متمركز كنيم كه فقط خودمان می‌توانيم انجام دهيم.


» توضيح:
در واقع، ما در انجام كارهايی كه اهميت چندانی در آينده‌ی كاری‌مان ندارند، تنبلی می‌كنيم. اين‌هم توضيح، برای اين‌كه يك‌وقت نگویید چه ربطی به تنبلی داشت!
فكر كنم حالا دست‌تان آمده كه چرا در سازمان‌های دولتی، كارمندها مشغول كارهای ديگر (آينده‌ساز) هستند!

۲۳ مرداد ۱۳۸۴

فوريت‌ها را حذف كنيم

به‌طور حتم، مواردی در محيط كار پيش آمده كه گرفتار كارهای فوری شده‌ايم. آيا تا به حال تعداد اين كارها را شمرده‌ايد؟ آيا تا به حال بررسی كرده‌ايد كه چه حجمی از كار شما، از فوريت‌ها تشكيل شده (و نه از مهم‌ترين‌ها)؟


اين‌گونه كارها، علاوه بر اين‌كه تاثير و دامنه‌ای كوتاه‌مدت دارد، استرس‌زا نيز هست و انرژی فراوانی می‌طلبد، در حالی‌كه مهم‌ترين كارهای ما، همان‌هايی هستند كه تاثيرات بلندمدت دارند و لزوما با اهداف‌مان مرتبط هستند.


بنابراين، می‌بايست به سمت‌‌وسويی حركت كنيم كه فوريت‌ها را از كارهای روزمره‌مان خارج كنيم تا وقت كافی برای انجام مهم‌ترين‌ها فراهم كنيم. با مشخص‌كردن و علامت‌گذاریِ كارها در To Do List و تعيين ضرب‌العجل برای هر يک، می‌توانيم از تبديل كارهای مهم به فوريت جلوگيری كنيم.

کشت‌وکشتار با وبلاگ و يک‌کمى مرگ بر سياست!

نمی‌دانم چه‌طور اين فكر به ذهن بعضی از دوستان و بزرگواران خطور كرده كه بنده آدم سياسی‌ای هستم و نوشته‌های اين‌جا رنگ‌و بوی مبارزه می‌دهد. من كه خودم نمی‌فهمم، اما اگر انتقادی هم می‌بينيد كه البته در اكثر موارد با راه‌حل‌های پيشنهادی‌ام همراه بوده، همه از سر دلسوزی‌ست و تراوشات ذهن ناآرام من!

پس بگذاريد يك‌بار برای هميشه تكليفم را با خودم و دوستان سياست‌طلبم روشن كنم (یادداشت ذیل، به دنبال ارائه‌ی هیچ راه حلی نیست).


  • سياست، به هيچ عنوان و به هيچ معنی، حتی آن‌گونه كه شما به دنبالش هستيد مد نظرم نبوده و نخواهد بود، انشاءالله. سياست، به نظرم واژه‌ی كثيفی‌ست كه قبل از آن‌كه از طريق آن به جايی برسی در آن خفه می‌شوی!

  • در اين وبلاگ، به هيچ گروه، حزب و يا مذهبی توهين نخواهد شد، حتی اگر شما بخواهيد دوست گرامی! و نظرات حاوی توهين به فرد (هر كه می‌خواهد باشد)، گروه و يا مذهب خاص، در اولين فرصت پاك خواهد شد.
    همچنين در اين وبلاگ طرفداری از هيچ گروه، مذهب و فرقه‌ای توصيه نمی‌شود، چه برحق و چه ناحق!

  • حالا كه به اين‌جا رسيد بگذاريد نظرم را كوتاه و مختصر راجع به اكبر گنجی بيان كنم. اگر طومار آزادی اكبر گنجی را امضا كردم، نه به‌خاطر شخصيت وی كه به‌خاطر نفسِ آزادی بيان و انديشه بود كه به نظرم، در زندان كردن انديشه (هرچند مخالف)، در بند كشيدن انسانيت است.
    اما اكبر گنجی قهرمان من نيست! قهرمان من جانبازی‌ست كه در بدن، ده‌ها تركش به يادگار دارد از جنگ. جانبازی كه بيش از 60 ماه به‌طور مستمر در واحد اطلاعات عمليات و در خط اول نبردی ويران‌كننده، به خاطر من، و بلكه ما جنگيد. جانبازی كه حتی حاضر نيست برای درمان به هيچ بنيادی متوسل شود، و همه‌ی حرفش اين است كه "برای اين كارها نجنگيديم". جانبازی كه آب شدن هر روزش، كابوس شبانه‌‌روز من است!
    اكبر گنجی به زعم من، آدمی‌ست كه به اشتباه، خود را بر سفره‌ی شامی ميهمان كرد كه برای وی چيده نشده بود، و تنها چيزی كه نصيبش شد گرسنگی بود و بس. اكبر گنجی، آدم اين قصه‌ها و بازی‌ها نبود، همين. اما، اين مانع از آن نمی‌شود كه آزادی‌اش را نخواهم!


چه معجونی شد اين يادداشت! همه‌ی اين‌ها را نوشتم كه بگويم به اين نامه نه اعتقادی دارم و نه آن را امضا می‌كنم. بزرگواری كنيد و از اين‌گونه نامه‌ها برايم نفرستيد، دمتان گرم و مهرتان مدام!


اما چرا:


  • اول اين‌كه خود اين نامه رنگ‌وبوی خشونت می‌دهد، البته شايد به دليل اين‌كه به قول دوستان، اكنون مبارزه شيوه‌ی ديگری طلب می‌كند (كدام شيوه، كدام مبارزه!).

  • دوم، آیا تابه‌حال، كسی به اين فكر افتاده آماری از امضاكنندگان اين‌گونه نامه‌ها و طومارها، براساس منطقه‌ی جغرافيايی تهيه كند تا معلوم شود چند درصد از داخل ايران اين‌گونه نامه‌ها را امضا كرده‌اند و چند درصد از خارج از ايران!
    بر اساس نام مستعار چه؟ آيا كسی كه آن‌قدر شهامت ندارد كه نام حقيقی‌اش را در نوشته‌هايش ذكر كند، شايستگی شركت در مبارزه‌ای از نوع ديگر و با رنگ‌وبوی خشونت را دارد؟ شايستگی تصميم‌گيری برای دیگران را چه؟
    داريد برای ديگران دست بالا می‌كنيد و به جايشان تصميم می‌گيريد، دمتان گرم! اما برايم روشن كنيد كه چه فرقی‌ست ميان شما و ديگرانی كه قصد مبارزه با آن‌ها را داريد، حال آن‌كه به زعم شما، آن‌ها سال‌هاست كه به جای دیگران تصميم می‌گيرند!
    راستی چند درصد از امضاكنندگان اين‌گونه طومارها، حاضرند تمام سختی‌ها و مرارت‌های اين راه را تحمل كنند با علم به اين‌كه معلوم نيست جواب مد نظرشان را هم بگيرند؟ این را نوشتم که بدانید امضای این یکی با همه‌ی امضاهای قبلی تفاوت دارد، دیگر بحث یک امضا و اعتراض و هم‌دردی نیست!

  • درد و رنج ساليان دراز مردم شريف كردستان را شنيده‌ام. اما به من بگوئيد مردم كجای اين آب‌وخاك، خوش و خرم بوده‌اند؟ تاريخ اين سرزمين و اين مردم، با غم و اندوه و مصيبت عجين شده!

  • زياده از حد شد روده‌درازی‌ام، تندی‌ام را به حساب جوانی‌ام (اِی خالی‌بند متقلب!) بگذاريد و به بزرگواری‌تان ببخشيد. حرف زياد است اما، اين‌جا وبلاگ است نه تريبون مكدرات. حكم من و سياست، حكم بقالی‌ست كه ساعت‌ها درباره‌ی اقتصاد حرف می‌زند بی‌آن‌كه بداند اقتصاد چيست.
    اما در انتها آرزويی هم دارم، آرزوی سربلندی، آرامش و آسايش برای همه‌ی ايرانيان و اعتلای نام ايران زمين، همين!