بش‌شانسی، آنتن خراب و تیم نابود

دیشب، بعد از مدت‌ها قهر با فوتبال زیبا، خیلی جدی و به قصد قربت، قرار بود ناسلامتی بنشینم و از فوتبال دو تا تیم فوق‌العاده‌ی این روزها لذت ببرم. حدود یازده و بیست دقیقه زدم روی شبکه‌ی سه، طبق معمول شبکه‌ی سه روی Intel-sat به باد رفته بود. ‍پریدم بیرون تا سیم آنتن را برپا کنم، اما سیم نبود. از قرار معلوم، چند هفته‌ی پیش، سیم آنتن یی‌هو کنده شده و ما بی‌خبر.

چه کنیم؟ تمام شبکه‌های ورزشی موجود (اون‌هایی که باز می‌شدن) وارسی شدند، یا بسکتبال پخش می‌کردند یا فوتبال آسیایی بین تیم‌های الاتحاد و الشباب یا آن یکی و پاختاکور، از رادیو گوش کردم و بعد از گل دوم با صورتی کش آمده خوابیدم. چه ربطی به بش‌شانسی دارد؟

بش‌شانسی، می‌تواند این باشد که هم تیمی که طرفدارش هستی بدون هیچ دفاعی ببازد، هم نتوانی حداقل پا به توپ شدن لیونل مسی را ببینی که آن جای‌ات نسوزد و هم گزارشگر رادیو هر گذشتن توپی از دایره‌ی مرکز زمین را به عنوان فرصتی طلایی به‌ت غالب کند.

» اصلا بش‌شانسی یعنی چه؟

» خیر سرمون اومدیم چیدمان صفحه کلید رو فارسی کنیم و مثلا جای «پ» رو درست کردیم اما زدیم چشم‌اش رو هم کور کردیم. این را بگذارید به جای عذرخواهی بابت «پ»های معدوم شده‌ی این چند خط.

پنج دقیقه رویای لعنتی

یک قاتل و یک شاهد قتل بعد از 33 سال* قرار است رو در روی هم در یک برنامه‌ی تلویزیونی آشتی کنند، اما همه‌اش این نیست. قاتل که در هنگام ارتکاب قتل، 17 ساله و عضو UVF بوده، تمام این سال‌ها شاهد را در همه جا حاضر و ناظر می‌دیده و شاهد که به خاطر شماتت‌های مادرش و بعد از آن مرگ پدر و مادر غصه‌دارش، همه‌ی این سال‌ها در عذاب بوده، منتظر فرصتی‌ست برای انتقام؛ پنج دقیقه‌ی رویایی که شاید همه‌ی دردها و حسرت‌های این سال‌ها را با لذتی هرچند کوتاه عوض کند. اما رویای لعنتی آن پنج دقیقه لذت، از یادش برده که زندگی کند و از زندگی‌اش لذت ببرد، تا جایی که قاتل یادش می‌اندازد.

فیلم Five Minutes of Heaven مقداری Liam Neeson دارد که خوب است و عادی، مثل همیشه، اما James Nesbitt هم دارد به نقش شاهد قتل، که فوق‌العاده است.

* در IMDB نوشته که بعد از 25 سال و در ویکی‌پدیا نوشته 33 سال، در خود فیلم هم که 33 سال خب.

» مدخل ویکی‌پدیای فیلم

و آیا اصلا پرداخت مالیات، همه‌ی کارکنان دولت را نوکر ما می کند؟

خب، راستش این هم سوالی‌ست بالاخره. به‌خصوص وقت‌هایی که ارباب رجوع محترم، به واسطه‌ی کاری درب اتاق دیگری معطل است و در عوض به ما که در اتاق دیگری هستیم و کارمان چیز دیگری‌ست نگاه‌هایی در مایه‌های فحش‌های رکیک می‌کند. البته ما که ته دل طرف نبودیم و قصد چسباندن وصله هم نداریم خدای نکرده، اما چشم‌هایش چیز خوبی را نوید نمی‌داد.

یا وقت‌هایی که راننده‌های کامیون با زیرپیراهن و شلوارهای مامان‌دوز گله گشاد می‌آیند داخل ساختمان و یقه‌ی اولین نفری که می‌بینند می‌گیرند و پول حمل بارشان را طلب می‌کنند. این بنده‌خداها چه می‌دانند که مثلا یک فرآیند تبدیل بارنامه به سند و گرفتن چهار میلیون امضا و تبدیل شدن به چک و پول طول می‌کشد، یک مثلا “عباس آقا نامی” در باربری فلان‌شهر یک کاغذ (بارنامه) داده دستش و گفته “بار رو می‌رسونی پول رو می‌گیری جَلدی برمی‌گردی کار داریم”، مثلا.

جمله‌های آشنای مضحکی هم مثل “من نوکر ملت هستم”، به این آتش دامن می‌زند. ملت، دولت نوکر ما نیست، دولت ابزاری‌ست برای هدایت و کنترل منابع و مصارف که ما همدیگر را نخوریم، البته به جز دولت نهم که همه‌مان را شهید کرده از آن لحاظ.

باید این را یاد بگیرم که از جای درست متوقع باشم، وقتی با حسن کار دارم، یقه‌ی حسین توی دستم چه کار می‌کند؟
بگذریم…

اصلا بلاگر برای عنوان مطالب هم فکری کرده یا نه؟

عرض کنم خدمت شما که اول اینکه می‌دانم بعد از این همه ننوشتن و گم و گور شدن، یی‌هو آمدن و این طوری نوشتن اصلا خوب نیست، اما بدانید و آگاه باشید که زندگی آفلاین، همراه با طعم فیلم و مثل خر کار کردن برای دولت هم گاهی می‌چسبد، والله. باور نمی‌کنید؟ این شما و این چسب رازی، امتحان کنید تا بچسبد.

بگذریم، گاهی شده که وبلاگ توپی پیدا کنید و مشترک فید/خوراک‌اش شوید و مثل کنه، همه‌ی نوشته‌هاش را تیک اشتراک بزنید در گودر، اما نالان و خسته باشید که چرا مطالب عنوان ندارند و هی آن ترکیب نحس (title unknown) روی جگرتان یورتمه برود و کاری از دست‌تان برنیاید. من وبلاگ منصفانه را دوست دارم و برای نویسنده‌اش -هر که هست- احترام قائل هستم، البته با حفظ فاصله‌ی شرعی و قانونی. اینجا می‌نویسم، شاید به درد دوستان دیگر هم خورد.

در بلاگر باید کادر عنوان مطلب را فعال کرد، در «تنظیمات» و در برگه‌ی «قالب‌بندی»، به گزینه‌ی «نمایش قسمت عنوان» بله بگویید، و بدانید و آگاه باشید که همه‌ی بله‌ها، معنی یکسانی ندارند. انتخاب زبان فارسی در داشبورد فراموش نشود، لطفا.

title-field-in-blogger-blog-setting

» همین‌جوری محض الکی امتحان کردم و نتیجه این شد که بلاگر گویا از تبخیر درآمده، عجب حکایتی داریم.

والدین مثبت

خدمت شما عرض کنم که یکی از معضلات والدین، برخورد با بچه‌هاست؛ اینکه مثلا چگونه می‌شود نظم را یادشان داد. خدا را شکر که هنوز برخی از سایت‌ها از دست عموی ملعون‌مان در امان مانده‌اند، نمونه‌اش هم KidsHealth که حالا افتاده‌ام لای Positive Parentاش، همین.

عجب!

... نماینده‌ بسیج دانشجویی این سوال را مطرح کرد که «شما ده‌ها نقد به دولت نهم وارد کرده‌اید، آیا این دولت نقطه قوت ندارد؟»
موسوی در پاسخ گفت: «رسانه ملی هر لحظه در حال تبلیغات برای دولت نهم است. عده‌ای همواره می‌گویند که موسوی 20 سال سکوت کرده است ولی نمی‌گویند که در شورای انقلاب، شورای عالی دفاع و مجمع تشخیص مصلحت نظام حضور داشته است. چطور است که رسانه‌های ملی و دولتی در خدمت یک تکان دادن جزیی دست یک مدیر هستند اما به سراغ آدمی با این مسوولیت‌ها نمی‌روند. چرا در این مدت یک رسانه در دست دولت و حکومت هیچ مصاحبه‌ای با من نکرد؟ پس به من حق بدهید که در این 50 روز بیشتر به فکر بیان دیدگاه‌های خود باشم تا تعریف از دیگران. بنده با توجه به این همه تبلیغات رادیو و تلویزیونی که از خدمات بی‌شائبه‌ی دولت می‌شود حیف می‌دانم که وقت خود را در این باره تلف کنم».

حرف‌های شیرینی‌ست واقعا، اما چند تا پاراگراف بالاتر چقدر حرف‌های میرحسین شبیه حرف‌های "آقامون محمود" می‌شود وقتی که چهار سال قبل صحبت از آزادی و لباس بود. به گمانم، بدبینی، بزرگترین ارمغان دولت دروغ بود در این چهارسال، قبل‌ترها خیلی ملت خوش‌بینی بودیم، خیلی، آن‌قدر که به حرف‌های ساده و بامزه‌ی آقا سیدمحمد خاتمی دل‌مان خوش می‌شد؛ که ایران هم بهشت می‌شود به خواستنی، و خواستیم اما نشد.

» بی‌ربط، قبل‌تر، این ScribeFire برچسب‌های بلاگر را می‌شناخت، کجایید ای همه‌ی برچسب‌های من آخه!
» پیدا شد. امضا، آی‌کیو یوسف! خدا پدر و مادر اسکرول رو بیامرزه.

حرف‌های حساب، حرف مفت

حرف حساب، یک

افراط و تفريط در کارها هزينه‌ی گزافی دارد، به طوری که تفريط ما را به جایی می‌کشاند که بحث دوستداری ملت اسرائيل را مطرح می‌کنيم و از سوی ديگر در جاهایی آنچنان غرب‌ستيزی در شعارهای ما اوج می‌گيرد که برای جبران آن به فرستادن پيام‌ها و نامه‌های بی‌حاصل می‌پردازيم و شبيه آن را در مسائل اقتصادی هم داريم.

حرف حساب، دو

زمانی که به اين عزت نفس با دادن پول، صدقه و گونی سيب‌زمينی لطمه می‌زنيم و مردم را تحقير می‌کنيم، نمی‌توانيم اميد داشته باشيم که عزت نفس ملت‌مان را برای روزهای سخت ذخيره کنيم و نگاه داريم.

حرف حساب، سه

بايد فضای کسب و کار را بهتر کنيم و اراده‌ای قوی می‌طلبد و نيازمند همکاری همه‌ی قوا هستيم. ما بايد جلوی فساد مالی را بگيريم اما منظور من اين نيست که بايد دنبال مافیای نفتی خيالی باشيم…

حرف حساب، چهار

بخش خصوصی از شناور بودن سياست‌ها می‌ترسد. کسی که زحمت کشيده و با خون دل سرمايه‌ای جذب کرده، با وجود سياست‌های شناور نمی‌تواند سرمايه‌گذاری خوبی داشته باشد. وقتی ما در سه سال، سه رئيس بانک مرکزی عوض کنيم، طبيعی است که سرمايه‌گذار داخلی و خارجی حاضر به مشارکت نيست. من حمايت از توليدکننده‌ی داخلی را نيز به عنوان يکی از برنامه‌ها دنبال خواهم کرد. در دوران جنگ هم اين برنامه را دنبال می‌کردم. برای همه‌ی ما بايد دردناک باشد که پسته‌ی کاليفرنيایی در آجيل ما باشد. امروز همه خبر دادند که صادرکنندگان خارجی مستقيم با کارخانه‌هایی که سال‌ها رشد کردند، تماس می‌گيرند که توليد را متوقف کرده و کالاهای آن‌ها را به فروش برسانند.

و اما حرف مفت

پروژه‌ی امنيت اجتماعی اثرات سوء دارد و تامين‌کننده‌ی اهداف نظام ما نيست و همه‌ی مسائل اجتماعی با تکيه بر مزيت‌های ما در اعتماد به جوانان و زنان بايد تهيه شود و به صورت آمرانه و خشن هر نوع برخوردی که داشته باشيم، آثار مثبتی نخواهد داشت. وی تاکيد کرد؛ بخشی از برخوردها اساساً موضوعيت ندارد و با سوء نيت انجام می‌شود و اين به حساب نظام گذاشته می‌شود و من اين گشت‌ها را جمع خواهم کرد.

» از اینجا، متن کامل‌اش اینجاست.

و اما یک مشت حرف بسیار مفت، بسیار مفت؛ که البته برای خنده‌درمانی توصیه می‌شود.

متن یک ای‌میل

» چند هفته‌ی پیش

سلام
ببخشید که مدت‌ها بود سراغی ازتون نمی‌گرفتم، منتها چون بلاگر دوباره ف+یلتر شده گفتم هم حالی بپرسم و هم اعتراض کنم به ف+یلترش.
یک سوال، چرا دست از سر این بلاگر بی‌نوا برنمی‌دارید؟
آدرس‌اش اینه: blogger.com
یک سوال دیگه: ف+یلترشکن خوب سراغ ندارید؟ :)

» امروز صبح

سلام
بلاگر و صفحات https اون رو ف+یلتر نکنید، مگه ما چه هیزم تری به شما فروختیم که هر روز باید اون صفحه‌ی مضحک آبی رنگ‌تون رو ببینیم؟
کامنت‌های وبلاگ‌های بلاگر روی https هستند و شما هفته‌ای یک‌بار می‌زنید نابودش می‌کنید، خوش‌تون میاد هر روز فحش‌تون بدن ملت؟
قربان شما

» فرستادم‌اش برای filter@dci.ir، همین. منتها گمان نکنم ای‌میل‌های ارسالی به این آدرس خوانده شوند، چون به جز همان جواب خودکار همیشگی، هیچ موجود زنده‌ای به این ای‌میل‌ها پاسخ نمی‌دهد.

وقت‌کشی

گاهی، مشغول انجام دادن کارهای بی‌اهمیت می‌شویم و بعد، می‌افتیم به روایت و توجیه خود، در حالی که کارهای اساسی‌مان را لنگ گذاشته‌ایم.

» از کتاب کوچک کلیدهای طلایی مدیریت زمان/ یان فلمینگ/ ترجمه: مهین خالصی

هنوز هم دارم‌اش، امیدم را

countdown-mahmood-day روزشمارم را هنوز هم دارم، اسم‌اش را گذاشته‌ام Mahmood Day و در صفحه‌ی گوگل شخصی‌ام. عکس‌اش را می‌گذارم اینجا محض یادآوری و امید واهی دادن.

فرض هم تاریخ مبناست، روز 12 مرداد 1384 شروع شد و با ارفاقی یک روزه، 160 روز دیگر مانده. امیدوارم که حداکثر باشد. هر چند به خاتمی مدل 88 هم مثل معین دوره‌ی قبل امیدی نیست.

» حداقل‌اش این است که 160 روز خیلی کمتر از 981 روز است، 821 روز سخت را از سر گذرانده‌ایم، مابقی‌ش را هم امیدوارم، خیلی.
» امیرجان، از ابزارک Countdown در گوگل شخصی برای این کار استفاده کردم.