پابرهنه‌ى برخط

گاه‌نوشت‌های بی‌ربط یک احتمالا آدمیزاد

می‌توانیم، توانسته‌ایم، یا می‌توانستیم

عرض کنم خدمت شما که رئیس دولت این هفته مهمان استان هرمزگان بود و هر جائی که چیزی قابل آویزان کردن بود، بنری چیزی زده بودند و با اندکی تفاوت در متن و نگارش، مضمون اکثرشان هم این بود که امروز می‌توانیم به توانسته‌ایم تبدیل شده است، که البته گویا این حرف را خودِ خودِ آقامون محمود گفته است اگر بعد نزند زیرش.

اما خیلی بهتر بود که یکی برای‌شان توضیح می‌داد که تفاوت هست بین توانسته‌ایم با می‌توانستیم، یکی که می‌توانست برای ایشان قشنگ و تر و تمیز و خجسته توضیح دهد، یکی که در توضیح دادن واقعیت‌ها وارد است، یکی که دل‌اش برای این آب و خاک می‌سوزد و به ایشان نزدیک است، یکی که در… کاش خودش، می‌فهمید.

پروژه‌ای ملی روی کاغذ ۶۷ درصد پیشرفت کرده اما وقتی از کنارش رد می‌شوی هنوز همان برهوت چهار سال پیش است با این تفاوت که آن وقت‌ها راحت می‌توانستی بروی داخل و حالا یک در گنده برای‌اش ساخته‌اند و حراست دارد و نمی‌توانی، همین. کوری‌م لابد. می‌توانستیم از موقعیت‌هائی که پیش آمد استفاده کنیم منتها ما، گل به خودی زدن‌مان بهتر است و از این توانائی‌مان به صورت بهینه استفاده می‌کنیم.

کَلپَک

Lizardهفته‌ی پیش، یک مارمولک از درزهای نمی‌دانم کجای خانه آمده بود داخل. حدود ده دوازده سانتی‌متر قدش بود و خیلی ورزیده هم بود ناکس؛ به گمان‌ام برای المپیک آماده می‌شد. مثل چی در رفت و من ِ دنبه‌ی نود کیلویی، با تلاش برای اثبات شایستگی‌هام و حفظ کانون مقدس و گرم خانواده، افتادم دنبال‌اش. پیچید داخل اتاق و من که فرش زیر پام را با گردش به راست نابه‌هنگام جمع کرده بودم رفتم توی تخت و زانویم زخم شد که البته آن موقع نفهمیدم. به نظرم نسل جدیدشان خیلی باهوش‌تر از نسل‌های قبلی هستند؛ پشت پایه‌های میز قایم می‌شد که نشود با کفش زد توی ملاج‌اش، فلان فلان شده‌ی پدرمارمولک. خلاصه، با کلی بدبختی و مصیبت، دخل‌اش را آوردم اما کم نیاوردم که، خیلی شیک و ظفرمندانه از اتاق آمدم بیرون و این هم گذشت.

این‌ها را گفتم که به اینجا برسم. خدا را شکر ما تقریبا همه‌ی درز و دورزهای در و پنجره‌ها را گرفته‌ایم و دو ماه یک بار یکی از این‌ها قسمت‌مان می‌شود، حالا یا کمی بزرگ‌تر یا کمی کوچک‌تر. اگر قرار بود پذیرای تعداد بیشتری باشیم بنده خیلی وقت پیش در اثر ضربات ناشی از برخورد با در و دیوار خانه به فنا رفته بودم؛ می‌شدم تیتر حوادث روزنامه‌ی «صبح ساحل» هرمزگان، یعنی تا این حد!

*کَلپَک، در زیان بندری همان مارمولک است.

آدم زرنگ

آدم زرنگ‌تر از خودت هم در عرصه‌ی اقتصاد سراغ داری؟
من زرنگ نیستم. اگر زرنگ بودم این وضعیت را نداشتم. صادقانه اینکه افراد بسیاری در کشور وجود دارند که زندگی خوبی را در کنار خانواده و فرزندان‌شان سپری می‌کنند و شاید قدر این همه نعمت را ندانند و فکر کنند که شهرام جزایری زرنگ بوده. نخیر، زرنگ کسی است که بزرگ شدن فرزندان‌اش را ببیند و درک کند.

همشهری ماه، شماره ۸۱، شهریور ۱۳۹۰، مصاحبه با شهرام جزایری
» آرشیو همشهری ماه

تردست

تردست واقعی قصابیه که هیچ وقت معلوم نمی‌شه اون همه چربی رو چطور وقتی داری چهارچشمی می‌پایی‌ش می‌چپونه لای گوشت‌ها. مهارت بی‌بدیلی داره نامرد!

تردید، یک نیمه‌ی درخشان و یک نیمه‌ی معمولی

اول، دسترسی به اینترنت پرسرعت (البته نه خیلی پرسرعت) سوای مزیت‌های زیادش ایراد هم دارد، یکی‌ش چسبیدن به سینمای خارجی و دور شدن از فیلم‌های داخلی‌ست. با آبکی‌ها کار ندارم اما خوب است فیلم‌های خوب و خوش‌ساخت معرفی و دیده شوند. این آفت باعث شده برای چند سالی فیلم‌های داخلی کم‌تری ببینم، سلیقه‌ی آدم نزول که چه عرض کنم، سقوط هم می‌کند.

خیلی اتفاقی فیلم تردید، ساخته‌ی واروژ کریم مسیحی را روی پیشخوان سوپرمارکت محله‌مان دیدم. خاطره‌ام از واروژخان، دستیاری استاد بیضایی بود و فیلم درخشان پرده‌ی آخر. گرفتم‌اش و حالا مثلا فیلم را دیده‌ام و می‌خواهم نطق کنم.

داستان و مشخصات فیلم در مدخل ویکی‌پدیای فیلم نوشته شده و احتیاجی به توضیح بیشتر نیست. فیلم دو تکه دارد؛ در بخش اول سیاوش (بهرام رادان) به قضیه‌ی مادر و عمویش شک دارد و مرگ پدرش را توطئه می‌داند و در بخش دوم مطمئن می‌شود داستان زندگی‌اش شده لنگه هملت و آخرش یحتمل می‌میرد.

بخش اول فوق‌العاده است، بیننده گیر می‌افتد (خودم را عرض کردم) و داستان فیلم بیننده را دنبال خودش می‌کشد، اما امان از قسمت دوم که افت می‌کند و کش‌دار می‌شود و گاهی (البته کمی بیشتر از گاهی) حوصله‌ی آدم سر می‌رود.

بازی‌ها اغلب خوب است، یعنی بازیگرهای اصلی مثل ترانه علیدوستی و حامد کمیلی (این یکی البته عالی‌ست) خوب هستند، اما بهرام رادان در نیمه‌ی اول خوب است و در نیمه‌ی دوم آبکی‌ست، وا می‌رود، معلوم نیست چرا. داستان هم آخر سر به زنده مانده شخصیت‌های اصلی و کشته شدن صرفا چند تا رهگذر و نه بستگان درجه‌ی یک همین شخصیت‌ها ختم می‌شود. همه چیز کلا خیلی عادی‌ست؛ مردن به مثابه رفتن به کافی‌شاپ حتی!

در کل فیلم خوبی‌ست و ارزش دیدن را دارد، البته اگر ندیده‌اید.

یک چیز دیگر اینکه چرا فیلم‌های داخلی کمتر روی DVD و با کیفیت عالی عرضه می‌شوند؟

پنجشنبه

آت و آشغال‌های روی میزم را جمع می‌کنم که بروم خانه. برق کل ساختمان قطع شده و سرویس تا ده دقیقه‌ی دیگر حرکت می‌کند. پنجشنبه‌ها یک همچین وقتی، یاد آن روز می‌افتم که با خودم گفتم شنبه برمی‌گردم و این‌ها را مرتب می‌کنم، و سه ماه طول کشید تا برگشتم.

میزم را مرتب می‌کنم و بعد می‌روم.

متشکرم… پدر

رئيس شرکت، یکی از کارمندان به نام توماس را به دفترش فراخواند. وقتی کارمند آمد، رئیس گفت: «توماس، يک سال است به این شرکت آمده‌ای. اول در بخش امور اداری مشغول شدی، هفته‌ی بعدش مدير امور اداری شدی، یک ماه بعد از آن مدیر بازرگانی و چهار ماه بعد، معاون شرکت شدی. حالا زمان بازنشستگی من رسیده و می‌خواهم تو رئيس شرکت شوی. نظرت چيه؟
توماس گفت: «متشکرم.»
رئيس گفت: «متشكرم؟ فقط همين؟»
توماس گفت: «نه البته. متشكرم پدر.»

منبع: راهکار مدیریت

دایره‌ی سامان‌دهی

فیلم (The Adjustment Bureau) روایت دیگری‌ست از آدم‌ها و داستان زندگی‌شان، از چیزی که اسم‌اش را می‌گذاریم تقدیر، سرنوشت یا حالا هر چیز دیگری و مهم‌تر از همه بحث شیرین جبر و اختیار. حرف‌اش این است که آن چیزی که ما به‌ش می‌گوییم اختیار، به روایت فیلم در عمل اختیار واقعی نیست، پوسته‌ای‌ست ظاهری بر تقدیری نوشته شده در کتابی آنلاین که ما فقط ورق‌اش می‌زنیم؛ یک‌جور دل‌خوش‌خنک برای لحظاتی که در این دنیا هستیم.

حرف‌های انتهایی «هنری»، فرشته‌ی سیاه‌پوست فیلم خطاب به «دیوید» با بازی Matt Damonو «اِلیس» با بازی Emily Blunt هم خیلی خوب بود که در ادامه نقل‌اش می‌کنم:

«اکثر مردم به همون شکلی زندگی می‌کنن که براشون در نظر گرفتیم، می‌ترسن به دنبال شکل دیگه‌ای از زندگی باشن.
اما هر از گاهی، آدم‌هایی مثل شما، میان جلو و همه‌ی موانعی رو که ما جلو پاشون قرار می‌دیم کنار می‌زنن؛ آدم‌هایی که می‌دونن “اختیار” یک موهبته، و فقط وقتی می‌شه ازش بهره برد که برای رسیدن به‌ش تلاش کنن. به عقیده‌ی من، برنامه‌ی اصلی رئیس همینه.
شاید یک روز بیاد که برنامه رو ما ننویسیم، بلکه خود شما بنویسید.»

راجر ایبرت فیلم را سرگرم‌کننده خوانده و نوشته اگر جسورانه‌تر بود فیلم بسیار خوبی می‌شد، اما به هر حال اکثر فیلم‌ها ارزش یک بار دیدن را دارند.

آیا همه‌ی مشکلات کوچک‌سازی دولت حل شد؟

عرض خاصی نیست، اما یعنی همه‌ی مشکلات در راه کوچک‌سازی بدنه‌ی چاق و مضحک دولت همین سه تا وزیری بودند که وزارت‌خانه‌های‌شان ادغام و خودشان امحاء شدند؟ یعنی الان بدنه‌ی دولت کارآتر و اثربخش‌تر شد؟ گیرم که وزرای این سه تا وزارت‌خانه رفتند، اما بالاخره حالا که مثلا وزارت نفت نداریم بالاخره این چند تا شرکت اصلی با این همه نیرو یک مدیری رئیسی چیزی می‌خواهند دیگر، گیریم عنوان‌اش وزیر نیست، حالا مدیرعامل، چه می‌دانم مدیر کل، اصلا آبدارچی سوم. این راه‌اش نیست، مثل اکثر کارهایی که کردید و شد و نگرفت. شما مردان آزمون و خطایید، ما هم که برگه‌ی امتحان با قابلیت پاک‌شوندگی آسان؛ زود یادمان می‌رود.
مطلقا بی‌ربط: این یادداشت را با Blogilo در اوبونتو که تازگی دوباره به آغوش‌اش پناه آورده‌ام نوشتم که نسبت به آن قدیم ندیم‌ها خیلی پیشرفت کرده به چشم فلان.

بازار اندروید، نسخه‌ی 1

نسخه‌ی 1 بازار اندروید منتشر شد. با انتشار این نسخه، وب‌استور رسمی بازار هم در این آدرس افتتاح و معرفی شد. خلاصه‌ش اینکه بازار رو دریابید که با استفاده و بازخور، محیط بهتری می‌شه برای نرم‌افزارهای اندرویدی، چیزی که فعلا به خاطر تحریم‌های گوگل امکان دسترسی‌ش رو نداریم یا به سختی داریم.

خدا رو چه دیدید، شاید در آینده ی نزدیک، بازار برای برنامه‌نویسانی که برای فارسی‌زبان‌ها نرم‌افزار تولید می‌کنند درآمدزا شد. امیدوارم همین‌طور بشه.