۲۳ مرداد ۱۳۹۳

دیالوگ

این بخشی ست از گفتگوی افسر راهنمائی و رانندگی و بنده که منتهی شد به تذکر و جریمه.
- سرعت‌ات خیلی زیاده.
: من نود تا می‌رفتم.
- خیلی باید کمتر از این حرف‌ها بری، تابلو هم داره.
: نداره!
- ندیدی.
: نداره!
- جریمهٔ سرعت غیرمجاز چهل تومنِ، چه کار کنم؟
: بنویس خب!
- بنویسم؟ (تعجب زیاد)
: خب ننویس!
- جریمه که نمی‌شه ننوشت، چقدر بنویسم؟
: هر چی دوست داری؟
- هر چی که نمی‌شه، نرخ‌اش مشخصه!
: خب ننویس!
- می‌نویسم ۱۵، و تذکر که دیگه سرعت غیر مجاز نری (همراه با لبخند).

همیشه همین‌طوری ست، هر بار که جریمه می‌شوم حدود ۹۰ تا سرعت دارم و تابلوئی وجود ندارد یا گاهی هم دارد که نمی‌بینم‌اش. معمولا هم افسر‌ها به شکل خجسته‌ای همین‌طور که می‌خندند جریمه‌ام می‌کنند.

۲۰ تیر ۱۳۹۳

نرفتیم تو حال که، حال به‌مون رفت

عرض کنم خدمت شما که از یک‌جائی به بعد سال تحصیلی ۶۷-۶۶ مدرسه نرفتیم؛ همان سال موشک‌باران تهران. البته در هم نرفتیم، من به جاش رفتم کارگاه کفاشی‌ای که برادرم در آن کار می‌کرد. دو تا شریک صاحب کارگاه بودند که گاهی پای بساط هم می‌نشستند و دودی می‌گرفتند و به قول خودشان حالی می‌بردند.

یک‌شب که نشسته بودن پای بساط، موشکی خورده بود نزدیکی‌های محل و عیش‌شان ناقص مانده بود. صبح‌اش توی کارگاه یکی که با هردوشان رفاقتی قدیمی داشت گفت دیشب خوش گذشت؟ یکی‌شان گفت که «داشتیم می‌رفتیم تو حال که موشک زدن و یهو حال به‌مون رفت!»

حالا این ماجرا چه ربطی به من دارد؟ قبل از بازی آرژانتین-هلند، یک کنسرو باقالی آماده گرفته بودم که گذاشتم توی یک قابلمه کوچک که گرم شود و موقع بازی بخورم، اما خب، بازی شروع شد و من یادم رفت تا با صدای مهیب ترکیدن‌اش از جا پریدم. نتیجه این‌که پنجشنبه‌ صبح در فروشگاه فلان، دنبال انواع و اقسام مواد شوینده و سابنده بودم تا گندی را که به در و دیوار زده بودم پاک کنم و از بعدازظهر دیروز تا حالا هم یک‌سره سابیدم و شستم و دستمال کشیدم تا کمی تمیز شد. خلاصه حکایت رفتن تو حال من هم شد حکایت رفقای‌مان، حال به‌مون رفت!

حالا همه‌‌ی تمیزکاری‌ها یک طرف، سقفی که به لجن کشیده شده یک طرف، که باید برم آن بالا و اگر تمیز نشود احتمالا رنگ‌زدن‌اش هم می‌افتد به گردن‌ام، داستان داریم!

۱۶ تیر ۱۳۹۳

دست‌گرمی

عرض کنم خدمت شما که بعد مدت‌ها سوت و کوری وبلاگ و رخوت عمومی صاحب‌اش، هم‌چین بفهمی نفهمی و خیلی نامحسوس سعی می‌کنم تکانی به خودم و وبلاگ بدهم. حالا این‌که می‌شود یا نه، یحتمل اول‌اش به خودم و بعد هم به شرایط بستگی دارد.
اول اینکه ظاهرش را کمی تغییر دادم و دست‌ام آمد که دیگر کدهای بلاگر را نمی‌شناسم و نمی‌فهمم، به نظرم پیچیده‌تر شده نسبت به قبل و بیشتر اذیت می‌کند. دوم هم اینکه برقرار باشید، تا بعد...

۱۳ آبان ۱۳۹۲

مصدومیت ذهنی

راست‌اش، چند وقتی هست که به واژهٔ «مصدومیت ذهنی» فکر می‌کنم. دروغ چرا، به گمان‌ام ذهن هم مثل دست، پا یا هر عضو دیگری مصدوم می‌شود.
فوتبالیستی که مصدوم می‌شود، مثلا بعد از پشت سر گذاشتن دورهٔ مصدومیت، تمرینات‌اش را از سر می‌گیرد تا به آمادگی مورد نظرش برسد، اما فردی که دچار مصدومیت ذهنی شده چطور؟ اصلا ذهن هم مصدوم می‌شود؟ نمی‌دانم ، اما خب، جلو فکر کردن به آن را که نمی‌توانم بگیرم، نمی‌گیرم.
البته بدیهی ست که می‌دانم این چیزی که در ذهن‌ام تصور می‌کنم تفاوت آشکاری با «معلولیت» دارد، اما چه تفاوتی، نمی‌دانم.

۲۷ مرداد ۱۳۹۲

کابوس محمود

عرض کنم خدمت شما که بالاخره کابوس محمود تمام شد و حالا برای مدتی هم که می‌توانیم روزشمارهای‌مان را تعطیل کنیم، حداقل تا وقتی که حضرات آیات دولت‌مرد و مجلس‌نشین از یک طرف و خودمان از طرف دیگر، موجبات دوباره‌ی ظهور و حضور محمود یا «کپی برابر اصل»های آن را فراهم نکنیم.

۲۸ تیر ۱۳۹۲

بانک‌داری ما، بانک‌داری اونا

عرض کنم خدمت شما که همیشه شنیده بودم که در شیوه‌ی بانک‌داری اسلامی و بدون ربا که ما مبدع اون هستیم، اگر وام بانکی بگیریم باید پول بیشتری برگردونیم تا در شیوه‌ی کشورهای صنعتی مثلا. خب، دیروز نشستم شیوه‌ی بانکداری اسلامی و خارجکی رو با «مبلغ وام»، «نرخ بهره» و «مدت بازپرداخت» یکسان مقایسه کردم که ببینم آیا ما واقعا بیشتر پرداخت می‌کنیم، و دیدم که توی هر دو حالت اقساط و کل مبلغ بازپرداختی یکی هستند.
چه‌جوری مطمئن شدم؟ خب، راست‌اش تازگی‌ها از بانک ملت وام گرفتم، پس از بابت اقساط بانک ملت مظمئن هستم و از طرف دیگه با ثبت‌نام در یکی از دوره‌های Coursera با شیوه‌ی پرداخت اقساط خارجکی‌ها هم آشنا شدم که البته بیشتر یک یادآوری بود.
این دو روش در شیوه‌ی محاسبه‌ی مانده‌ی وام با هم تفاوت دارن که در تصویر پائین می‌بینیم، فرض کنیم بعد از پرداخت شش قسط من برم بانک ملت و بخوام مانده‌ی وام رو تسویه کنم، مطمئن هستم که مانده‌ی وام کمتر از ۷ میلیون نخواهد بود، در حالی که تا اون موقع، من حداقل یک میلیون و پانصد هزار تومان وجه رایج مملکتی رو قسط دادم، ولی در مورد وام خارجکی و بعد از پرداخت ۶ قسط مانده‌ی وام من شش میلیون تومان خواهد بود؛ در اون مدل از همون ابتدا با شیوه‌ی درست‌اش از اصل وام کسر می‌شه.
Bank-e.Ouna_Bank-e.Ana
تصویر بزرگ‌تر از اون‌چیزیه که از دور به نظر می‌رسه :)
بگذریم، این یادداشت صرفا از سر کنجکاوی نوشته شد تا حداقل برای خودم روشن شه که چه چیزهائی شایعه‌س و چه چیزهائی واقعی. البته این رو هم اضافه کنم که در دنیای واقعی، موارد زیادی پیش میاد که به یک‌باره و به دلایل شخصی وام بانکی‌مون رو از قبل از سررسید تسویه می‌کنیم و اون‌جاست که بانک‌های کاملا اسلامی، مثل لاشخور ربای حلال شده‌شون رو ازمون می‌گیره‌ن.
فقط اینکه برای محاسبه‌ی اقساط از تابع pmt اکسل استفاده کردم که در rate باید نرخ بهره‌ی بانکی بر ۱۲ تقسیم شده رو بگذاریم، در nper تعداد اقساط (در اینجا ۳۶) و در pv مقدار وام دریافتی. برای اینکه یک مشت عدد قرمز نبینیم هم از Abs برای نمایش قدر مطلق عدد استفاده کردم، یه چیزی مثل این:
ABS(PMT(.245/12,36,70000000)

۱۱ تیر ۱۳۹۲

پخش زنده؟

پخش تصاویر متحرک خیلی کوتاه از یک برنامه یا یک رویداد در حال برگزاری در لابه‌لای تصاویر نیمه متحرک خیلی خیلی بلندتر، کش‌دار و مکرر صحنه‌ی آهسته‌ی همان تصاویر خیلی کوتاه پیشین، پخش زنده نام دارد.

۰۱ تیر ۱۳۹۲

الهی کنتورت بترکه!

راست‌اش روزی که یادداشت «هنوز هم دارم‌اش، امیدم را» رو نوشتم، فکر نمی‌کردم روزشمار بی‌نوا صفر بشه و کشوری که روزی روزگاری امیدوار بود به روزهای بهتر، قشنگ و تمیز به قهقرا ببرون‌ان‌اش، اما نامردا روزشمار رو به زور و دستی صفر کردن و شد زورشمار. حالا یک روزشمار قشنگ‌تر و تندتر درست شده که دوست‌اش دارم، دم سازنده‌ش گرم!

فقط امیدوارم این دوره‌ی هشت ساله‌ی دروغ و ریا، درس خوبی بشه برامون که از چیزهای خوبی که داریم دفاع کنیم و خیلی راحت همه چی رو واگذار نکنیم، خوبی‌هایی مثل امید…

۲۴ خرداد ۱۳۹۲

تفاوت در چینش

در برنامه‌ریزی، تخیلی عمل می‌کنیم و در اجرا، تخ…ی، نتیجه‌اش هم می‌شود تخ…ی-تخیلی، اینکه چرا چینش ترکیب با تعریف متفاوت است هم یحتمل برمی‌گردد به شباهت با رفتار دیرینه‌مان در اول کشیدن و دوم شمردن، لابد، شاید، حالا…

۲۱ آذر ۱۳۹۱

یک کم دیگه مونده

چند روزی می‌شه که جی‌میل یا باز نمی‌شه یا مثل امروز بیست دقیقه (حالا یک کمی کمتر یا بیشتر) طول می‌کشه تا باز شه. جا داره تبریک بگم به اون حروم… که مدت‌هاست می‌خوان دسترسی به همه چیز رو قطع کنن، همین راهی رو که دارید می‌رید ادامه بدید!

البته هنوز باز نشده‌ها، گفتم بنویسم سر دل‌ام نمونه.